گفت: مدام بدون اینکه مسمویتی داشته باشم حالتِ تهوع دارم.
در دل گفتم: امان از اندوهی که بالا آوردنش سخت است.
در دل گفتم: امان از اندوهی که بالا آوردنش سخت است.
تو تنها آرزویی خواهی بود که باز هم خواهشت میکنم،
در حالی که میدانم هرگز برآورده نمیشوی.
در حالی که میدانم هرگز برآورده نمیشوی.
ما بدو، دلار بدو. ما بدو، طلا بدو. ما بدو، رویاهامون بدو.
ما بدو، زندگی بدو.
ما بدو، زندگی بدو.
او رفت، و من ماندم تا تمام آیندهای را
که میتوانستیم با هم داشته باشیم، تنهایی زندگی کنم.
که میتوانستیم با هم داشته باشیم، تنهایی زندگی کنم.
در نامهی آخرش نوشت :
«و تو قلبی را شکستی که حتی راضی به خم ابروی تو نبود.»
«و تو قلبی را شکستی که حتی راضی به خم ابروی تو نبود.»
Forwarded from you (yali .)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«بجا خودش حرفاش پشت سرته.»