رو به درون
1.96K subscribers
8.86K photos
931 videos
46 files
7.02K links
Download Telegram
کفتارهایی که اسم خودشان را آلترناتیو گذاشته‌اند

علی اشکان‌نژاد




گاهی بدترین وضعیت سیاسی، صرفاً استبداد نیست؛ بلکه لحظه‌ای است که در برابر استبداد، آلترناتیوی دروغین شکل می‌گیرد؛ نیرویی که خود را بدیل وضع موجود معرفی می‌کند، اما نه اراده گسستن از مناسبات قدرت را دارد و نه اساساً توان آن را. چنین نیرویی با اتکا به پوپولیسم و برانگیختن رأی هیجانی توده‌ها، خشم و امید عمومی را به سرمایه‌ای برای سهم‌خواهی تبدیل می‌کند. شغالی سیاسی است که به جای شکار مستقل، در انتظار ته‌مانده لاشه شکارِ قدرت مسلط می‌ماند تا سهمی برای خود و خانواده و نزدیکانش بردارد. مسئله فقط فرصت‌طلبی نیست؛ مسئله تبدیل سیاست به نوعی نمایش مشارکت است: مردم تصور می‌کنند در برابر یک انتخاب تاریخی قرار گرفته‌اند، حال آنکه انتخاب واقعی از پیش محدود شده و آلترناتیو، به جای گشودن راهی تازه، صرفاً شکل دیگری از همان بن‌بست است.

از این منظر، آلترناتیو دروغین از خودِ حکومت مسلط خطرناک‌تر است، زیرا با وعده تغییر، امکان تغییر واقعی را فرسوده می‌کند و به وضع موجود فرصت تنفس می‌دهد. اینجا هژمونی فقط با زور حفظ نمی‌شود؛ بخشی از آن از طریق سوپرایگوی سیاسی و تولید احساس گناه، ترس و مسئولیت‌گریزی عمل می‌کند. نیرویی که مدعی قدرت است اما از پذیرش مسئولیت قدرت گریزان می‌ماند، در حقیقت به جای سیاست، «نقش» عرضه می‌کند؛ نقشی که در آن می‌توان هم از خشم جامعه تغذیه کرد و هم از پیامدهای وعده‌های خود گریخت. این همان سازوکار انکار است: جامعه به جای مواجهه با ضرورت تغییر بنیادین، به امید یک میانجی نجات‌بخش دل می‌بندد؛ و آن میانجی، در نهایت نه توان شکستن نظم مسلط را دارد و نه مسئولیتی متناسب با ادعای خود می‌پذیرد.



@towardinside
آنکه انتظار دارد هر چهار فصل بهار باشد، نه خود را می‌شناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را.

فرانسوا ولتر




@towardinside
بخش قابل توجهی از کسانی که با افتخار می‌نویسند «#چپ_هرگز_نفهمید»، خودشان از بسیاری جهات مواضع چپ (یا دست‌کم ضد راست کلاسیک) دارند و خبر ندارند! احتمالاً یک راست‌گرای کلاسیک یا لیبرتارین را از نزدیک ندیده‌اید. چند نمونه از مواضع روزمره‌تان:

۱. وقتی برای گران بودن یک کالا یا خدمت، خواهان دخالت دولت و قیمت‌گذاری دستوری می‌شوید، در اقتصاد کاملاً به چپ نزدیک شده‌اید.

۲. وقتی می‌گویید ثروتمندان «بیش از حقشان» دارند و دولت باید ثروت را به‌زور مالیات بازتوزیع کند، دارید یک گزاره کلاسیک چپ‌گرایانه مطرح می‌کنید.

۳. وقتی سود یک شرکت خصوصی را ذاتاً مشکوک و استثمار کارگر را نتیجه طبیعی مالکیت خصوصی می‌دانید، با یکی از مبانی اصلی سنت چپ همدل شده‌اید.

۴. وقتی معتقدید دولت باید برای رسیدن به «برابری نتیجه»، تفاوت درآمدها و ثروت‌ها را تا حد معینی از بین ببرد، موضعتان دیگر چندان راست‌گرایانه نیست.

۵. وقتی می‌گویید مسکن، آموزش، درمان، یا هر کالای دیگری «حق همگانیِ رایگان» است و دولت باید قیمت و نحوه عرضه‌اش را تعیین کند، دارید از منطق مداخله‌گر و رفاهیِ چپ دفاع می‌کنید.

۶. وقتی در فرهنگ سیاسی مدرن، خانواده سنتی را صرفاً یک قرارداد تاریخی و قابل کنار گذاشتن می‌دانید، از راست محافظه‌کار (گرچه نه لزوماً راست لیبرتارین) فاصله گرفته و به اردوگاه چپ ترقی‌خواه نزدیکترید.

۷. وقتی مالکیت فکری شرکت‌ها را صرفاً به این دلیل که «شرکت بزرگ» هستند نامشروع می‌دانید، به منطق چپ نزدیک شده‌اید؛ اما اگر آن را به عنوان یک «انحصار دولتی مخل بازار آزاد» رد می‌کنید، ناخواسته با راست لیبرتارین هم‌صدا هستید.

۸. وقتی از برابری نتیجه‌ای دفاع می‌کنید که مستلزم محدود کردن آزادی انتخاب و مالکیت افراد است، دارید میان «برابری» و «آزادی» اولویت‌بندی‌ای انجام می‌دهید که در سنت چپ بسیار آشناست.

۹. وقتی برای حل تقریباً هر مسئله اجتماعی، اولین راه‌حل غریزی‌تان «دولت باید...» است، احتمالاً آن‌قدرها هم که تصور می‌کنید راست‌گرا نیستید؛ بلکه دچار «دولت‌گرایی» (Statism) شده‌اید که میراث مشترک چپ و راست اقتدارگراست.

۱۰. و مهم‌تر از همه: اگر معتقدید جامعه باید با مهندسی اقتصادی و اجتماعی از بالا به سمت یک تصور خاص از عدالت، برابری یا زندگی مطلوب هدایت شود، شاید بد نباشد پیش از متهم کردن «چپ» به نفهمیدن، یک بار هم در مواضع خودتان دنبال ریشه‌های دولت‌گرایی بگردید.

راست و چپ را با فحش دادن به یکدیگر نمی‌شود فهمید؛ با نسبتتان با مالکیت خصوصی، بازار آزاد، حدود وظایف دولت، اولویت آزادی بر برابری، و سنت می‌شود.




@towardinside
آنچه برای یک نویسنده شایستگی به شمار می‌آید برای یک سیاستمدار ممکن است نکوهیده باشد. همان عناصری که آثار بزرگ ادبی را می‌آفرینند می‌توانند انقلاب‌های فاجعه‌آمیزی را رقم بزنند.

آلکسی دوتوکویل
انقلاب فرانسه و رژیم پیش از آن





@towardinside
«ببین چگونه دست تکان می‌دهم
گویی، مرا برای وداع آفریده‌اند»

نصرت رحمانی





@towardinside
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
من بُرده‌ام به باده‌فروشان پناه از او

حافظ





@towardinside
https://pecritique.com/2026/09/05/%da%af%d9%84%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%85%d8%9b-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c-%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3/


گلوریا استاینم؛ مادرخوانده‌ی فمینیسم نولیبرال / جنی براون

گلوریا استاینم، فمینیست رادیکال محبوب ساختار حاکم، در دوم سپتامبر درگذشت.

رسانه‌های جریان اصلی برای ستایش او سنگ تمام گذاشته‌اند؛ به‌طوری‌که وال‌استریت ژورنال و نیویورک تایمز در تحسین او کاملاً هم‌صدا شده‌اند. تایمز او را «تجسم جنبش زنان» نامید و نقش او را در آغاز «تحولاتی فرهنگی و فراگیر در تقریباً تمامی جنبه‌های زندگی آمریکایی، از هیئت‌مدیره‌ی شرکت‌ها گرفته تا دادگاه‌ها و اتاق‌خواب‌ها» ستود. آن‌ها همچنین با تأیید و تحسین، تعریفی را که خود او از خودش ارائه کرده بود نقل کردند: «کارآفرین تغییر اجتماعی».


@towardinside
مخالفانِ هر حکومتی، غالباً در حکومت‌های پیشین معترض بوده‌اند و در حکومت‌های پسین نیز مخالف خواهند ماند.

علی اشکان نژاد



از نگاه روانکاوانه، مخالفت با حاکم، لزوماً کنشِ سیاسی نیست؛ بلکه اغلب صرفاً نوعی مشغله است: میلِ مداوم به اعتراض، بی‌آنکه تصوری از فردای پس از آن وجود داشته باشد. بسیارند کسانی که در هر نظمی، ناراضی و معترض باقی می‌مانند؛ زیرا مسئله‌ی آنان بیش از آنکه خودِ حاکم باشد، نسبتِ روانیِ تثبیت‌شده‌شان با قدرت است. فردِ نوروتیک (روان‌نژند)، همواره ناراضی است؛ ابژه‌ی نارضایتی عوض می‌شود، اما سازوکارِ آن ثابت می‌ماند. در برابرِ او، سوژه‌ی سیاسیِ واقعی کسی است که نفیِ نظمِ موجود را با امکانِ تأسیسِ نظمی دیگر پیوند می‌زند؛ وگرنه نفیِ کور و غُرولندِ مدام، تقریباً در هیچ حکومتی پایان نمی‌پذیرد.



@towardinside
هیچ نوشتاری بدون مبارزه‌ی جسمانی معبری را باز نمی‌کند و هر شعر می‌گوید این بدن من است.

ژاک دریدا




@towardinside
بیمار ممکن است زندانی همان دفاع‌هایی شود که زمانی از او محافظت می‌کردند. زرهی که در جنگ نجاتت می‌دهد در صلح فلجت می‌کند.

جان استاینر




@towardinside
سوگوارانِ اختگی: عریانیِ حقارت و انفعال در روزِ غیبتِ ارباب


در تاریخ اندیشه سیاسی، «غیابِ خودخواسته‌ی مرجع قدرت» یا استتار موقتِ حاکم در پسِ پرده، تاکتیکی نام‌آشنا و گذراست که لاجرم روزی به پایان می‌رسد.

اما خوانشِ روانکاوانه‌ی این غیاب، پرده از بحرانی عمیق‌تر در روانِ جمعی برمی‌دارد:
با محو شدنِ تصویرِ حاکم، بحرانِ اصلی نه در ساختار قدرت، که در روانِ سوژه‌های تحتِ انقیاد رخ می‌نماید. بخش عظیمی از مردانِ جامعه که نقابی از غرور و قلدریِ کاذب بر چهره دارند، در ساحتِ ناخودآگاهِ خود به حضورِ یک «دیگریِ بزرگ» (Big Other) یا همان اهریمنِ اقتدارگر، نیازی حیاتی دارند. این فیگورِ تاریک، در واقع ابژه‌ای ایده‌آل برای فرافکنی است؛ سپر بلایی تا سوژه بتواند در نهایتِ استیصال و با گردنی کج در برابر خانواده، تمامِ ناتوانی‌ها، اختگی و بی‌کفایتیِ فردی‌اش را به گردنِ او بیندازد.

زمانی که مرجعِ قدرت از چشم‌ها پنهان می‌شود، این مکانیسمِ دفاعیِ حقیرانه فرو می‌پاشد. فاجعه برای این مردان اینجاست که با بسته شدنِ راهِ این فرافکنیِ تاریخی، دیگر مقصری بیرونی برای پنهان کردنِ فقدان‌ها وجود ندارد. سوژه از توهمِ قربانی‌بودن بیرون کشیده می‌شود و در مواجهه با چهره‌ی واقعیِ انفعال و بی‌عرضگیِ خویش، عمیقاً سرگردان، بی‌پناه و دچار فروپاشیِ هویتی می‌گردد.



@towardinside