https://pecritique.com/2026/08/18/%d9%87%db%8c%d8%b1%d9%88%da%af%d9%84%db%8c%d9%81-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%82%d8%af-%d8%a7%d9%82%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d8%af-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d9%85/
هیروگلیف اجتماعی: از نقد اقتصاد سیاسی مارکس تا هرمنوتیک جهان اجتماعی / علی آشوری
@towardinside
هیروگلیف اجتماعی: از نقد اقتصاد سیاسی مارکس تا هرمنوتیک جهان اجتماعی / علی آشوری
@towardinside
نقد اقتصاد سیاسی
هیروگلیف اجتماعی: از نقد اقتصاد سیاسی مارکس تا هرمنوتیک جهان اجتماعی / علی آشوری - نقد اقتصاد سیاسی
در میان مفاهیم بنیادین اندیشهی کارل مارکس، برخی اصطلاحات بیش از آنکه بهصورت مفهومی مستقل خوانده شوند، در سایهی مفاهیم مشهورتر قرار گرفتهاند. «بتوارگی کالا» یکی از شناختهشدهترین مفاهیم سرمایه است، اما استعارهای که مارکس برای توضیح آن به کار میبرد،…
در بابِ جنونی که پس از گشودهشدنِ چشم پدید میآید
علی اشکان نژاد
هر روز میلیونها انسان در خیابان راه میرود، رانندگی میکند، به محل کار میرود، خرید میکند، غذا میخورد و شب به خانه بازمیگردد؛ بیآنکه لحظهای بایستد و از خود بپرسد دقیقاً چه میکند. عادیبودنِ زندگی، شاید فقط نتیجهٔ این باشد که انسان دیگری نیز همین کار را میکند. کافی است این زنجیره برای یک لحظه قطع شود؛ کافی است انسان با یک آشناییزدایی و عادتزدایی ناگهانی به خیابان، بدن، کار، پول، خانه، ازدواج و تمام آنچه «زندگی» نامیده میشود نگاه کند. آنگاه ممکن است بفهمد تقریباً هیچچیز را خودش آغاز نکرده است. نسلهای پیشین کاری کردهاند، انسان دیگری نیز همان کار را انجام داده، و او کورکورانه ادامه داده است. آنچه «طبیعی» به نظر میرسد، اغلب فقط چیزی است که بیش از حد تکرار شده است.
اما اگر انسان بدون این سابقه، بدون دیدنِ انسانهای پیشین و بدون هیچ الگوی بیرونی، یکباره بر روی زمین ظاهر میشد، آیا حتی چند ثانیه میتوانست ادامه دهد؟ شاید خیابان او را وحشتزده میکرد، بدن برایش موجودی ناشناخته میشد، حرکتکردن بیدلیل به نظر میرسید و خودِ بودن، بهجای آنکه بدیهی باشد، به صورت یک حادثهٔ هولناک ظاهر میشد. مشکل اینجاست که انسان هرگز نمیفهمد چه اندازه از «عقلانیت» او حاصلِ عادت است. برای ادامهدادن، لازم نیست جهان معنا داشته باشد؛ کافی است انسانهای دیگری را ببیند که همچنان دارند ادامه میدهند. شاید تمدن دقیقاً همین باشد: انسان به انسان نگاه میکند و از زندهبودنِ دیگری نتیجه میگیرد که زندگیکردن هنوز ممکن است. کافی است این نگاه برای لحظهای از کار بیفتد تا عادیترین روز جهان، به چیزی بدل شود که شاید انسان دیگر جرات نزدیکشدن به آن را نداشته باشد.
@towardinside
علی اشکان نژاد
هر روز میلیونها انسان در خیابان راه میرود، رانندگی میکند، به محل کار میرود، خرید میکند، غذا میخورد و شب به خانه بازمیگردد؛ بیآنکه لحظهای بایستد و از خود بپرسد دقیقاً چه میکند. عادیبودنِ زندگی، شاید فقط نتیجهٔ این باشد که انسان دیگری نیز همین کار را میکند. کافی است این زنجیره برای یک لحظه قطع شود؛ کافی است انسان با یک آشناییزدایی و عادتزدایی ناگهانی به خیابان، بدن، کار، پول، خانه، ازدواج و تمام آنچه «زندگی» نامیده میشود نگاه کند. آنگاه ممکن است بفهمد تقریباً هیچچیز را خودش آغاز نکرده است. نسلهای پیشین کاری کردهاند، انسان دیگری نیز همان کار را انجام داده، و او کورکورانه ادامه داده است. آنچه «طبیعی» به نظر میرسد، اغلب فقط چیزی است که بیش از حد تکرار شده است.
اما اگر انسان بدون این سابقه، بدون دیدنِ انسانهای پیشین و بدون هیچ الگوی بیرونی، یکباره بر روی زمین ظاهر میشد، آیا حتی چند ثانیه میتوانست ادامه دهد؟ شاید خیابان او را وحشتزده میکرد، بدن برایش موجودی ناشناخته میشد، حرکتکردن بیدلیل به نظر میرسید و خودِ بودن، بهجای آنکه بدیهی باشد، به صورت یک حادثهٔ هولناک ظاهر میشد. مشکل اینجاست که انسان هرگز نمیفهمد چه اندازه از «عقلانیت» او حاصلِ عادت است. برای ادامهدادن، لازم نیست جهان معنا داشته باشد؛ کافی است انسانهای دیگری را ببیند که همچنان دارند ادامه میدهند. شاید تمدن دقیقاً همین باشد: انسان به انسان نگاه میکند و از زندهبودنِ دیگری نتیجه میگیرد که زندگیکردن هنوز ممکن است. کافی است این نگاه برای لحظهای از کار بیفتد تا عادیترین روز جهان، به چیزی بدل شود که شاید انسان دیگر جرات نزدیکشدن به آن را نداشته باشد.
@towardinside
خشونتِ نمادین در لباسِ قدیسانِ یکروزه!
خب دوباره صبح شد! منتظریم امروز هم یک «شخصیت نمایشی» پیدا شود که ناگهان رسالتِ کمک به ناتوانان به او الهام شود؛ قدم پیش بگذارد، با اندوهی دروغین از ما یاری بخواهد تا خودی نشان دهد و فردا که شعلهٔ این هیجانِ بیریشه خاموش شد، برود سراغ نمایش بعدی!
@towardinside
خب دوباره صبح شد! منتظریم امروز هم یک «شخصیت نمایشی» پیدا شود که ناگهان رسالتِ کمک به ناتوانان به او الهام شود؛ قدم پیش بگذارد، با اندوهی دروغین از ما یاری بخواهد تا خودی نشان دهد و فردا که شعلهٔ این هیجانِ بیریشه خاموش شد، برود سراغ نمایش بعدی!
@towardinside
تولید دانش لزوماً به نارضایتی پایان نمیدهد؛ چرا که سوژهی هیستریک بیقرار، پیوسته میپرسد: «چرا؟». گفتمان هیستریک، پیشران و موتور محرک تولید دانش بشری است.
لکان
@towardinside
لکان
@towardinside
هر کسی را بهر کاری ساختند
مردِ اخمو و درونگرا ممکن است نقاش خوبی باشد، طلاکـارِ ماهری باشد یا صنعتگر برجستهای؛ اما هرگز املتیِ خوبی نمیشود! صبحانهسرا را باید کسی اداره کند که با خوشرویی و حوصله از مشتری استقبال کند. هر کاری، خُلق و خویِ متناسب با خودش را میطلبد.
@towardinside
مردِ اخمو و درونگرا ممکن است نقاش خوبی باشد، طلاکـارِ ماهری باشد یا صنعتگر برجستهای؛ اما هرگز املتیِ خوبی نمیشود! صبحانهسرا را باید کسی اداره کند که با خوشرویی و حوصله از مشتری استقبال کند. هر کاری، خُلق و خویِ متناسب با خودش را میطلبد.
@towardinside
لاشهای که فکر میکند
انسان مدرن، در نتیجهٔ گسست از صورتِ خانوادگیِ وجود خود، به موجودی تنها و تکزی بدل شده است؛ چیزی شبیه حیوانی که از گله جدا افتاده و دیگر نه جای خود را میشناسد و نه نسبتی با جهان دارد؛ جانوری بینام که فقط حرکت میکند، یا به تعبیری هولناکتر، لاشهای متحرک. در چنین وضعی، ذهن برای پنهانکردن این بیریشگی، پیوسته خیال میسازد: امید، ترس، آرزو، شکست، آینده، موفقیت و تمام روایتهایی که در طول روز از خود و زندگیمان میسازیم. اما شاید هیچیک از اینها آنقدر که میپنداریم واقعی نباشند؛ بسیاری از آنها فقط هذیانهای ذهنِ موجودی سرگرداناند که دیگر نمیداند به کجا تعلق دارد. بنابراین هر فکری که از ذهن انسان مدرن میگذرد، شایستهٔ جدیگرفتن نیست؛ گاهی باید به یاد آورد که این صداها از درون یک «لاشهٔ متحرک» برمیخیزند.
@towardinside
انسان مدرن، در نتیجهٔ گسست از صورتِ خانوادگیِ وجود خود، به موجودی تنها و تکزی بدل شده است؛ چیزی شبیه حیوانی که از گله جدا افتاده و دیگر نه جای خود را میشناسد و نه نسبتی با جهان دارد؛ جانوری بینام که فقط حرکت میکند، یا به تعبیری هولناکتر، لاشهای متحرک. در چنین وضعی، ذهن برای پنهانکردن این بیریشگی، پیوسته خیال میسازد: امید، ترس، آرزو، شکست، آینده، موفقیت و تمام روایتهایی که در طول روز از خود و زندگیمان میسازیم. اما شاید هیچیک از اینها آنقدر که میپنداریم واقعی نباشند؛ بسیاری از آنها فقط هذیانهای ذهنِ موجودی سرگرداناند که دیگر نمیداند به کجا تعلق دارد. بنابراین هر فکری که از ذهن انسان مدرن میگذرد، شایستهٔ جدیگرفتن نیست؛ گاهی باید به یاد آورد که این صداها از درون یک «لاشهٔ متحرک» برمیخیزند.
@towardinside
ما نه رندانِ ریاییم و حریفانِ نفاق
آنکه او عالِم سِرّ است، بدین حال گواست
فرضِ ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست، نگوییم رواست
حافظ
@towardinside
آنکه او عالِم سِرّ است، بدین حال گواست
فرضِ ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست، نگوییم رواست
حافظ
@towardinside
https://pecritique.com/2026/07/15/%da%a9%d9%88%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7%db%8c%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%b1%db%8c/
کوبا: بهسوی سرمایهداری / کامران نیری
@towardinside
کوبا: بهسوی سرمایهداری / کامران نیری
@towardinside
نقد اقتصاد سیاسی
کوبا: بهسوی سرمایهداری / کامران نیری - نقد اقتصاد سیاسی
ارزیابی اصلاحات گستردهی بازار آزاد مصوب حزب کمونیست و دولت کوبا
پسرکانی با ریشهای سفید: وقتی اختگی، نهایتِ لذت است
علی اشکان نژاد
مردی که پیشرفتِ صِرفِ تکنولوژی را با ارتقای هستیشناختی و بلوغ بشر یکسان میپندارد، در ساحت روان، سوژهای «مخنث» است. او درگیر یک واپسروی (Regression) عمیق به دوران کودکی است؛ پسرکی خردسال که هنوز در احاطه فانتزیهای مهدکودکی و اسباببازیهای پر زرقوبرقش به سر میبرد و توهمِ قدرت دارد. برای چنین فردی، ابزارهای تکنولوژیک، در غیابِ یک عاملیتِ بالغانه، به ابژههایی تبدیل شدهاند تا ضعف درونی و فقدانِ معنای زندگیاش را زیر نقابِ توسعه و سرعت پنهان کنند.
اما در پسِ این شیفتگی، حقیقتی هولناکتر نهفته است: در ناخودآگاه بعضی، این اختگی (Castration) در برابر تکنیک، یک لذت عظیم و مازوخیستی به همراه دارد. سوژه با تسلیم کردنِ اراده و خردِ خود به ماشین، در واقع از بارِ سنگینِ مسئولیت و «اضطرابِ آزادی» رها میشود. این لذتِ تاریک، ناشی از تن دادن به یک «دیگریِ بزرگ» مکانیکی است؛ جایی که فرد خرسندانه عاملیت و تفکرِ انتقادی خود را قربانی میکند تا در آغوشِ امن اما بیروحِ تکنولوژی، به همان وابستگیِ مطلق و منفعلانه دوران نوزادی بازگردد.
@towardinside
علی اشکان نژاد
مردی که پیشرفتِ صِرفِ تکنولوژی را با ارتقای هستیشناختی و بلوغ بشر یکسان میپندارد، در ساحت روان، سوژهای «مخنث» است. او درگیر یک واپسروی (Regression) عمیق به دوران کودکی است؛ پسرکی خردسال که هنوز در احاطه فانتزیهای مهدکودکی و اسباببازیهای پر زرقوبرقش به سر میبرد و توهمِ قدرت دارد. برای چنین فردی، ابزارهای تکنولوژیک، در غیابِ یک عاملیتِ بالغانه، به ابژههایی تبدیل شدهاند تا ضعف درونی و فقدانِ معنای زندگیاش را زیر نقابِ توسعه و سرعت پنهان کنند.
اما در پسِ این شیفتگی، حقیقتی هولناکتر نهفته است: در ناخودآگاه بعضی، این اختگی (Castration) در برابر تکنیک، یک لذت عظیم و مازوخیستی به همراه دارد. سوژه با تسلیم کردنِ اراده و خردِ خود به ماشین، در واقع از بارِ سنگینِ مسئولیت و «اضطرابِ آزادی» رها میشود. این لذتِ تاریک، ناشی از تن دادن به یک «دیگریِ بزرگ» مکانیکی است؛ جایی که فرد خرسندانه عاملیت و تفکرِ انتقادی خود را قربانی میکند تا در آغوشِ امن اما بیروحِ تکنولوژی، به همان وابستگیِ مطلق و منفعلانه دوران نوزادی بازگردد.
@towardinside
از آنجا که نادیدهگرفتهشدن دردناکترین زخم خودشیفتگی است، سوژه ترجیح میدهد منفور شود اما نادیده نماند؛ چرا که نگاه دیگری (حتی خشمگینانه) دستکم به او حس بودن میبخشد.
لکان
@towardinside
لکان
@towardinside
تقدمِ نفی (یعنی فضا و زمان) بر ایجاب (یعنی واقعیت) … چیزی جز تقدمِ صورتِ محسوس بر مادهی محسوس نیست.
—بئاتریس لونگونس
—کانت و ظرفیت داوری
@towardinside
—بئاتریس لونگونس
—کانت و ظرفیت داوری
@towardinside
پاساژگردی تفریح نیست؛
نمایشِ میلِ بیموضوع است: سوژه میان ویترینها پرسه میزند، بیآنکه بداند چه میخواهد، و با مصرفِ تصویر، خلأِ میلِ خود را موقتاً میپوشاند. از نگاه روانکاوانه، این دیگر تفریح نیست؛ نوعی اسارتِ کودکانه در برابر ابژههای درخشان است، چنان سادهلوحانه که گویی ابتداییترین جنبندگان نیز برای این سطح از بیفکری، اندکی غرور میطلبند.
@towardinside
نمایشِ میلِ بیموضوع است: سوژه میان ویترینها پرسه میزند، بیآنکه بداند چه میخواهد، و با مصرفِ تصویر، خلأِ میلِ خود را موقتاً میپوشاند. از نگاه روانکاوانه، این دیگر تفریح نیست؛ نوعی اسارتِ کودکانه در برابر ابژههای درخشان است، چنان سادهلوحانه که گویی ابتداییترین جنبندگان نیز برای این سطح از بیفکری، اندکی غرور میطلبند.
@towardinside
https://naghd.com/2026/08/19/%d8%ac%d9%86%da%af%d8%8c-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%aa%d9%88%d9%84%db%8c%d8%af/
جنگ، جهانیسازی و بازتولید
@towardinside
جنگ، جهانیسازی و بازتولید
@towardinside
نقد: نقد اقتصاد سیاسی - نقد بتوارگی - نقد ایدئولوژی
جنگ، جهانیسازی و بازتولید
نوشتهی: سیلویا فدریچی ترجمهی: فرزانه راجی سرانجام، باید دریابیم که نمیتوانیم تنها علیه بمبارانها بسیج شویم، و یا خواستار توقف بمباران شویم و آن را «صلح» بنامیم. ما از سناریوی پس از جنگ در عراق …
کالبدشکافیِ یک فریب باستانی: چرا کمالگرایی اخلاقی تنها فانتزیِ ذهنهای نابالغ است؟
علی اشکان نژاد
قرنها تصورِ مسلط بر اندیشه این بود که فنتزیِ تسکیندهندهی «وحدت فضایل» ریشه در حقیقت دارد؛ این رویای شیرینِ باستانی که میگفت تمام نیکیهای جهان میتوانند در کالبد یک «انسان کامل» همزیستی مسالمتآمیز داشته باشند. در آن آرمانشهرِ مفهومی، فرض بر این بود که سوژه میتواند همزمان زاهدی متواضع، انساندوستی بخشنده و مبارزی بیباک باشد. این لالاییِ فلاسفهی کلاسیک برای خواب کردنِ ذهنهایی بود که از پذیرشِ اضطرابِ واقعیتِ خشن و آشفتهی جهان وحشت داشتند؛ نمایشی سادهلوحانه از کمال که در آن، کرامتِ انسانی و جسارتِ میدانی، دست در دست هم در علفزارهای اخلاق قدم میزنند.
اما دوران این خوشخیالیهای کودکانه به سر آمد و متفکرانی چون ماکیاولی و بعدتر آیزایا برلین، زیرآبِ این رمانتیسیسمِ اخلاقی را زدند. آنها با عریان کردنِ ذاتِ تراژیکِ انتخاب، نشان دادند که ارزشهای غاییِ انسانی، نه یک گروهِ کُرِ هماهنگ، که جوخههایی در حالِ جنگ با یکدیگرند و تو نمیتوانی در میدانِ عمل شجاع باشی و همزمان بدون هیچ اصطکاکی، دستکشهای سفیدِ کرامت و پاکدامنیات لکهدار نشود. امروز، اصرار بر جمع کردنِ تمام خوبیها در یک تن، دیگر خطایی معصومانه نیست؛ بلکه توهمی خطرناک است که با نادیده گرفتنِ اصلِ «تعارض فضایل»، به نامِ خلقِ فرشته، تنها به تولیدِ هیولاها و سرکوبِ واقعیت میانجامد.
@towardinside
علی اشکان نژاد
قرنها تصورِ مسلط بر اندیشه این بود که فنتزیِ تسکیندهندهی «وحدت فضایل» ریشه در حقیقت دارد؛ این رویای شیرینِ باستانی که میگفت تمام نیکیهای جهان میتوانند در کالبد یک «انسان کامل» همزیستی مسالمتآمیز داشته باشند. در آن آرمانشهرِ مفهومی، فرض بر این بود که سوژه میتواند همزمان زاهدی متواضع، انساندوستی بخشنده و مبارزی بیباک باشد. این لالاییِ فلاسفهی کلاسیک برای خواب کردنِ ذهنهایی بود که از پذیرشِ اضطرابِ واقعیتِ خشن و آشفتهی جهان وحشت داشتند؛ نمایشی سادهلوحانه از کمال که در آن، کرامتِ انسانی و جسارتِ میدانی، دست در دست هم در علفزارهای اخلاق قدم میزنند.
اما دوران این خوشخیالیهای کودکانه به سر آمد و متفکرانی چون ماکیاولی و بعدتر آیزایا برلین، زیرآبِ این رمانتیسیسمِ اخلاقی را زدند. آنها با عریان کردنِ ذاتِ تراژیکِ انتخاب، نشان دادند که ارزشهای غاییِ انسانی، نه یک گروهِ کُرِ هماهنگ، که جوخههایی در حالِ جنگ با یکدیگرند و تو نمیتوانی در میدانِ عمل شجاع باشی و همزمان بدون هیچ اصطکاکی، دستکشهای سفیدِ کرامت و پاکدامنیات لکهدار نشود. امروز، اصرار بر جمع کردنِ تمام خوبیها در یک تن، دیگر خطایی معصومانه نیست؛ بلکه توهمی خطرناک است که با نادیده گرفتنِ اصلِ «تعارض فضایل»، به نامِ خلقِ فرشته، تنها به تولیدِ هیولاها و سرکوبِ واقعیت میانجامد.
@towardinside