راز درونِ پرده چه داند فلک، خموش
ای مدعی نزاعِ تو با پردهدار چیست؟
سهو و خطایِ بنده گَرَش اعتبار نیست
معنیِ عفو و رحمتِ آمُرزگار چیست؟
حافظ
@towardinside
ای مدعی نزاعِ تو با پردهدار چیست؟
سهو و خطایِ بنده گَرَش اعتبار نیست
معنیِ عفو و رحمتِ آمُرزگار چیست؟
حافظ
@towardinside
چرا نوستالژیها فضای فرهنگی قرن بیستویکم را تسخیر کردهاند؟
🔴 دنیای هنر را اشباحِ گذشته به تسخیر خودشان درآوردهاند. جیسون فاراگو، نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی، دو سال پیش، در مقالۀ بلندی در نیویورک تایمز مگزین، نوشت: «اکنون تقریباً یکچهارم از قرنی را پشت سر گذاشتهایم که به احتمال زیاد در تاریخ بهعنوان قرنی شناخته خواهد شد که کمترین نوآوری، کمترین تحول و کمترین ابتکار را از زمان اختراع ماشین چاپ تا امروز داشته است». فاراگو به مُد جدیدی در عرصههای مختلف هنری، از موسیقی تا سینما اشاره میکرد که چیزی نبود، جز بستهبندیِ دوبارۀ موسیقیها و فیلمهای قدیمی.
🔴 فاراگو نمونهای از منتقدان فرهنگی روزافزونی است که دربارۀ برهوتِ فرهنگی قرن بیستویکم مینویسند. در میان آنها، مارک فیشر، نویسنده و منتقد هنری تأثیرگذار بریتانیایی، یکی از شاخصترین چهرههاست. فیشر در کتاب مشهور خود، اشباح زندگی من، آنچه «رکود فرهنگی و اجتماعی معاصر» میدانست را با مفهوم هانتولوژی توضیح داد. هانتولوژی در اصل، واژهای بود که دریدا، فیلسوف فرانسوی، در دهۀ ۹۰میلادی ساخت تا بگوید شبحِ مارکس و مارکسیسم دائماً در سالهای پس از فروپاشی شوروی بازخواهد گشت.
🔴 مارک فیشر هانتولوژی را از اساس بازتفسیر کرد. نسخهٔ فیشر از هانتولوژی حول ایدۀ «آیندههای ازدسترفته» میگردد؛ این احساس که «آینده» قربانیِ محققنشدنِ پیشرفتهایی شده است که روشنگری و سرمایهداری در قرن بیستم وعده داده بودند. بدینترتیب، انسداد آینده به چشماندازی فرهنگی انجامیده که در آن نوستالژی و احیای گذشته دست بالا را دارند: چهرههای فکریِ برجستۀ روز، نویسندگانیاند که دهها سال است از دنیا رفتهاند؛ موسیقیهای محبوبِ زمانه، دهها سال پیش ساخته شدهاند و وضع سینما و نقاشی و رمان هم همین است.
🔴 فیشر میگوید فرهنگِ همهگیرِ «بازیافت زبالهها»، بیش از همهجا، در خودِ عرصۀ فرهنگ محقق شده؛ امری که به نوعی انتزاع کسالتآور دامن زده است. آثار فرهنگی بهشکلی ناگوار، بیارتباط به شرایط امروز به نظر میرسند.
🔴 الی مولد، استاد جغرافیای انسانی در دانشگاه لندن، مینویسد: چرخۀ بازیافت فرهنگی باعث میشود «امر نو» چیزی جز بازآرایی «امر کهنه» نباشد. این فرایند اثری «شبحگون» پدید میآورد که در آن پژواک گذشته جای امید به آینده را میگیرد. سیل بیپایان بازسازیهای هالیوودی، صنعتِ نوستالژی در سریالها و رمانها، یا گروههای موسیقی بزرگی که دائماً تورهای جدیدی با اجرای آهنگهای قدیمیشان ترتیب میدهند، نمونههای آشکاری از هانتولوژی هستند. اما هانتولوژیِ فیشر پیامدهای عمیق سیاسی و اجتماعی نیز دارد.
🔴 فیشر استدلال میکرد که اجماع نولیبرالی جامعه را در نوعی «حالِ ابدی» گرفتار کرده است؛ حالی که در آن امکان تصور آیندهای متفاوت از میان رفته است. در نتیجه، چشمانداز سیاسی نیز از ایدههای دوراندیشانه و تحولآفرین تهی شده و ایدئولوژیها و شکستهای گذشته همچنان زمان حال را به تسخیر خودشان درآوردهاند. جنایتهای پیدرپی اسرائیل و حمایتهای مداوم آمریکا و اروپا از این جنایتها، از نظر فیشر، یکی از آشکارترین نمونههای این گیرافتادن در «چرخۀ شبحگون شکستهای گذشته» است.
🔴 الی مولد مینویسد: اگرچه مفهوم هانتولوژی در مجموع نگاهی بدبینانه به فضای فرهنگی امروز دارد، اما ظرفیت سیاسیِ آن در این است که ما را به شناسایی اشباح گذشته و آیندههای ازدسترفتهای فرامیخواند که زمان حال ما را تسخیر کردهاند. این مسئله امروز بیش از همیشه ضروری است، زیرا در مواجهه با بحرانهای عمیقی که ترکیب سرمایهداری، پوپولیسم و تکنولوژی آفریدهاند، توسل به نوستالژی به جای اندیشیدن به نوآوریهای حقیقی، بزرگترین خطایی است که میتوانیم بکنیم.
@towardinside
🔴 دنیای هنر را اشباحِ گذشته به تسخیر خودشان درآوردهاند. جیسون فاراگو، نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی، دو سال پیش، در مقالۀ بلندی در نیویورک تایمز مگزین، نوشت: «اکنون تقریباً یکچهارم از قرنی را پشت سر گذاشتهایم که به احتمال زیاد در تاریخ بهعنوان قرنی شناخته خواهد شد که کمترین نوآوری، کمترین تحول و کمترین ابتکار را از زمان اختراع ماشین چاپ تا امروز داشته است». فاراگو به مُد جدیدی در عرصههای مختلف هنری، از موسیقی تا سینما اشاره میکرد که چیزی نبود، جز بستهبندیِ دوبارۀ موسیقیها و فیلمهای قدیمی.
🔴 فاراگو نمونهای از منتقدان فرهنگی روزافزونی است که دربارۀ برهوتِ فرهنگی قرن بیستویکم مینویسند. در میان آنها، مارک فیشر، نویسنده و منتقد هنری تأثیرگذار بریتانیایی، یکی از شاخصترین چهرههاست. فیشر در کتاب مشهور خود، اشباح زندگی من، آنچه «رکود فرهنگی و اجتماعی معاصر» میدانست را با مفهوم هانتولوژی توضیح داد. هانتولوژی در اصل، واژهای بود که دریدا، فیلسوف فرانسوی، در دهۀ ۹۰میلادی ساخت تا بگوید شبحِ مارکس و مارکسیسم دائماً در سالهای پس از فروپاشی شوروی بازخواهد گشت.
🔴 مارک فیشر هانتولوژی را از اساس بازتفسیر کرد. نسخهٔ فیشر از هانتولوژی حول ایدۀ «آیندههای ازدسترفته» میگردد؛ این احساس که «آینده» قربانیِ محققنشدنِ پیشرفتهایی شده است که روشنگری و سرمایهداری در قرن بیستم وعده داده بودند. بدینترتیب، انسداد آینده به چشماندازی فرهنگی انجامیده که در آن نوستالژی و احیای گذشته دست بالا را دارند: چهرههای فکریِ برجستۀ روز، نویسندگانیاند که دهها سال است از دنیا رفتهاند؛ موسیقیهای محبوبِ زمانه، دهها سال پیش ساخته شدهاند و وضع سینما و نقاشی و رمان هم همین است.
🔴 فیشر میگوید فرهنگِ همهگیرِ «بازیافت زبالهها»، بیش از همهجا، در خودِ عرصۀ فرهنگ محقق شده؛ امری که به نوعی انتزاع کسالتآور دامن زده است. آثار فرهنگی بهشکلی ناگوار، بیارتباط به شرایط امروز به نظر میرسند.
🔴 الی مولد، استاد جغرافیای انسانی در دانشگاه لندن، مینویسد: چرخۀ بازیافت فرهنگی باعث میشود «امر نو» چیزی جز بازآرایی «امر کهنه» نباشد. این فرایند اثری «شبحگون» پدید میآورد که در آن پژواک گذشته جای امید به آینده را میگیرد. سیل بیپایان بازسازیهای هالیوودی، صنعتِ نوستالژی در سریالها و رمانها، یا گروههای موسیقی بزرگی که دائماً تورهای جدیدی با اجرای آهنگهای قدیمیشان ترتیب میدهند، نمونههای آشکاری از هانتولوژی هستند. اما هانتولوژیِ فیشر پیامدهای عمیق سیاسی و اجتماعی نیز دارد.
🔴 فیشر استدلال میکرد که اجماع نولیبرالی جامعه را در نوعی «حالِ ابدی» گرفتار کرده است؛ حالی که در آن امکان تصور آیندهای متفاوت از میان رفته است. در نتیجه، چشمانداز سیاسی نیز از ایدههای دوراندیشانه و تحولآفرین تهی شده و ایدئولوژیها و شکستهای گذشته همچنان زمان حال را به تسخیر خودشان درآوردهاند. جنایتهای پیدرپی اسرائیل و حمایتهای مداوم آمریکا و اروپا از این جنایتها، از نظر فیشر، یکی از آشکارترین نمونههای این گیرافتادن در «چرخۀ شبحگون شکستهای گذشته» است.
🔴 الی مولد مینویسد: اگرچه مفهوم هانتولوژی در مجموع نگاهی بدبینانه به فضای فرهنگی امروز دارد، اما ظرفیت سیاسیِ آن در این است که ما را به شناسایی اشباح گذشته و آیندههای ازدسترفتهای فرامیخواند که زمان حال ما را تسخیر کردهاند. این مسئله امروز بیش از همیشه ضروری است، زیرا در مواجهه با بحرانهای عمیقی که ترکیب سرمایهداری، پوپولیسم و تکنولوژی آفریدهاند، توسل به نوستالژی به جای اندیشیدن به نوآوریهای حقیقی، بزرگترین خطایی است که میتوانیم بکنیم.
@towardinside
هیولاهای ایزوله؛ خطراتِ زندگی در دنیای درونی
علی اشکان نژاد
بعضی آدمها در دنیایی کاملاً ایزوله زندگی میکنند و تمام معیارهایشان برای ارزیابی اتفاقات، صرفاً درونی و ساختهی ذهن خودشان است. آنها هیچ ارتباطی با عالم واقع ندارند و حاضر نیستند تصوراتشان را با واقعیت بیرون تنظیم کنند. در نتیجه، هر تصمیم عجیبی را بر اساس همان منطق درونی میگیرند و توجیه میکنند. مثلاً بهسادگی به خود حق میدهند پول کسی را بردارند، فقط به این دلیل که در ذهنِ منزویِ خودشان به این نتیجه رسیدهاند؛ بدون اینکه اصلاً ببینند در دنیای واقعی چه میگذرد.
ترسناک بودن این آدمها دقیقاً در همین قطع ارتباط با واقعیت است. وقتی کسی در پیلهی معیارهای شخصیاش حبس شده باشد، میتواند دست به هر کار خطرناکی بزند و کاملاً هم باورش داشته باشد. دست بردن به پول دیگران فقط یک مثال ساده است؛ انسانی که با جهان واقعی بیگانه شده و تنها بر اساس خیالاتش عمل میکند، هیچ مرزی نمیشناسد و مستعد گرفتن عجیبترین و ترسناکترین تصمیمات است.
@towardinside
علی اشکان نژاد
بعضی آدمها در دنیایی کاملاً ایزوله زندگی میکنند و تمام معیارهایشان برای ارزیابی اتفاقات، صرفاً درونی و ساختهی ذهن خودشان است. آنها هیچ ارتباطی با عالم واقع ندارند و حاضر نیستند تصوراتشان را با واقعیت بیرون تنظیم کنند. در نتیجه، هر تصمیم عجیبی را بر اساس همان منطق درونی میگیرند و توجیه میکنند. مثلاً بهسادگی به خود حق میدهند پول کسی را بردارند، فقط به این دلیل که در ذهنِ منزویِ خودشان به این نتیجه رسیدهاند؛ بدون اینکه اصلاً ببینند در دنیای واقعی چه میگذرد.
ترسناک بودن این آدمها دقیقاً در همین قطع ارتباط با واقعیت است. وقتی کسی در پیلهی معیارهای شخصیاش حبس شده باشد، میتواند دست به هر کار خطرناکی بزند و کاملاً هم باورش داشته باشد. دست بردن به پول دیگران فقط یک مثال ساده است؛ انسانی که با جهان واقعی بیگانه شده و تنها بر اساس خیالاتش عمل میکند، هیچ مرزی نمیشناسد و مستعد گرفتن عجیبترین و ترسناکترین تصمیمات است.
@towardinside
«نخستین درس علم اقتصاد، کمیاب بودن است: هیچگاه منابع به میزان کافی برای برآوردن تمام خواستههای متقاضیان وجود ندارد. نخستین درس علم سیاست، نادیدهگرفتن نخستین درس علم اقتصاد است.»
— توماس سوول
@towardinside
— توماس سوول
@towardinside
سبیلی که بیعرضگی را پنهان میکند
سبیل همیشه نشانه مردانگی نیست؛ گاهی پناهگاه مردی است که از مردانگی تهی است. در یک گروه، سبیل نشانه اقتدار، اعتمادبهنفس و حضور مردانه است؛ اما در گروهی دیگر، درست برعکس، به پوششی برای پنهان کردن ناتوانی تبدیل میشود. از منظر روانکاوی، انسان گاهی دقیقاً به همان نشانهای پناه میبرد که فقدانش را انکار میکند: سبیل پرپشت، صدای کلفت یا ژست خشن، میتواند بیش از آنکه چیزی را اثبات کند، چیزی را بپوشاند. در اینجا سبیل دیگر علامت مردانگی نیست؛ نقابی است بر اضطرابِ نداشتن آن.
@towardinside
سبیل همیشه نشانه مردانگی نیست؛ گاهی پناهگاه مردی است که از مردانگی تهی است. در یک گروه، سبیل نشانه اقتدار، اعتمادبهنفس و حضور مردانه است؛ اما در گروهی دیگر، درست برعکس، به پوششی برای پنهان کردن ناتوانی تبدیل میشود. از منظر روانکاوی، انسان گاهی دقیقاً به همان نشانهای پناه میبرد که فقدانش را انکار میکند: سبیل پرپشت، صدای کلفت یا ژست خشن، میتواند بیش از آنکه چیزی را اثبات کند، چیزی را بپوشاند. در اینجا سبیل دیگر علامت مردانگی نیست؛ نقابی است بر اضطرابِ نداشتن آن.
@towardinside
هر اختلال شخصیت چطور تو را جذب میکند؟
خودشیفته: با کاریزما و اعتمادبهنفسش
شخصیت نمایشی: با رمانتیکبازیهای شدید
شخصیت وابسته: با مطیع بودن
وسواسی ـ اجباری: با مسئولیتپذیری زیاد
شخصیت اجتنابی: با آرام و کمحاشیه بودن
پارانوئید: با بیش از حد محتاط بودن
اسکیزوتایپال: با مرموز بودن
اسکیزوئید: با سرد و دستنیافتنی بودن
مرزی: با شدت عاطفی و رابطههای بسیار پرشور
ضداجتماعی: با جسارت، بیپروایی و نترس بودن
@towardinside
خودشیفته: با کاریزما و اعتمادبهنفسش
شخصیت نمایشی: با رمانتیکبازیهای شدید
شخصیت وابسته: با مطیع بودن
وسواسی ـ اجباری: با مسئولیتپذیری زیاد
شخصیت اجتنابی: با آرام و کمحاشیه بودن
پارانوئید: با بیش از حد محتاط بودن
اسکیزوتایپال: با مرموز بودن
اسکیزوئید: با سرد و دستنیافتنی بودن
مرزی: با شدت عاطفی و رابطههای بسیار پرشور
ضداجتماعی: با جسارت، بیپروایی و نترس بودن
@towardinside
آن قصر که با چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای
بنشسته همی گفت که کوکو کوکو
خیام
@towardinside
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای
بنشسته همی گفت که کوکو کوکو
خیام
@towardinside
https://pecritique.com/2026/08/18/%d9%87%db%8c%d8%b1%d9%88%da%af%d9%84%db%8c%d9%81-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%82%d8%af-%d8%a7%d9%82%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d8%af-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d9%85/
هیروگلیف اجتماعی: از نقد اقتصاد سیاسی مارکس تا هرمنوتیک جهان اجتماعی / علی آشوری
@towardinside
هیروگلیف اجتماعی: از نقد اقتصاد سیاسی مارکس تا هرمنوتیک جهان اجتماعی / علی آشوری
@towardinside
نقد اقتصاد سیاسی
هیروگلیف اجتماعی: از نقد اقتصاد سیاسی مارکس تا هرمنوتیک جهان اجتماعی / علی آشوری - نقد اقتصاد سیاسی
در میان مفاهیم بنیادین اندیشهی کارل مارکس، برخی اصطلاحات بیش از آنکه بهصورت مفهومی مستقل خوانده شوند، در سایهی مفاهیم مشهورتر قرار گرفتهاند. «بتوارگی کالا» یکی از شناختهشدهترین مفاهیم سرمایه است، اما استعارهای که مارکس برای توضیح آن به کار میبرد،…
در بابِ جنونی که پس از گشودهشدنِ چشم پدید میآید
علی اشکان نژاد
هر روز میلیونها انسان در خیابان راه میرود، رانندگی میکند، به محل کار میرود، خرید میکند، غذا میخورد و شب به خانه بازمیگردد؛ بیآنکه لحظهای بایستد و از خود بپرسد دقیقاً چه میکند. عادیبودنِ زندگی، شاید فقط نتیجهٔ این باشد که انسان دیگری نیز همین کار را میکند. کافی است این زنجیره برای یک لحظه قطع شود؛ کافی است انسان با یک آشناییزدایی و عادتزدایی ناگهانی به خیابان، بدن، کار، پول، خانه، ازدواج و تمام آنچه «زندگی» نامیده میشود نگاه کند. آنگاه ممکن است بفهمد تقریباً هیچچیز را خودش آغاز نکرده است. نسلهای پیشین کاری کردهاند، انسان دیگری نیز همان کار را انجام داده، و او کورکورانه ادامه داده است. آنچه «طبیعی» به نظر میرسد، اغلب فقط چیزی است که بیش از حد تکرار شده است.
اما اگر انسان بدون این سابقه، بدون دیدنِ انسانهای پیشین و بدون هیچ الگوی بیرونی، یکباره بر روی زمین ظاهر میشد، آیا حتی چند ثانیه میتوانست ادامه دهد؟ شاید خیابان او را وحشتزده میکرد، بدن برایش موجودی ناشناخته میشد، حرکتکردن بیدلیل به نظر میرسید و خودِ بودن، بهجای آنکه بدیهی باشد، به صورت یک حادثهٔ هولناک ظاهر میشد. مشکل اینجاست که انسان هرگز نمیفهمد چه اندازه از «عقلانیت» او حاصلِ عادت است. برای ادامهدادن، لازم نیست جهان معنا داشته باشد؛ کافی است انسانهای دیگری را ببیند که همچنان دارند ادامه میدهند. شاید تمدن دقیقاً همین باشد: انسان به انسان نگاه میکند و از زندهبودنِ دیگری نتیجه میگیرد که زندگیکردن هنوز ممکن است. کافی است این نگاه برای لحظهای از کار بیفتد تا عادیترین روز جهان، به چیزی بدل شود که شاید انسان دیگر جرات نزدیکشدن به آن را نداشته باشد.
@towardinside
علی اشکان نژاد
هر روز میلیونها انسان در خیابان راه میرود، رانندگی میکند، به محل کار میرود، خرید میکند، غذا میخورد و شب به خانه بازمیگردد؛ بیآنکه لحظهای بایستد و از خود بپرسد دقیقاً چه میکند. عادیبودنِ زندگی، شاید فقط نتیجهٔ این باشد که انسان دیگری نیز همین کار را میکند. کافی است این زنجیره برای یک لحظه قطع شود؛ کافی است انسان با یک آشناییزدایی و عادتزدایی ناگهانی به خیابان، بدن، کار، پول، خانه، ازدواج و تمام آنچه «زندگی» نامیده میشود نگاه کند. آنگاه ممکن است بفهمد تقریباً هیچچیز را خودش آغاز نکرده است. نسلهای پیشین کاری کردهاند، انسان دیگری نیز همان کار را انجام داده، و او کورکورانه ادامه داده است. آنچه «طبیعی» به نظر میرسد، اغلب فقط چیزی است که بیش از حد تکرار شده است.
اما اگر انسان بدون این سابقه، بدون دیدنِ انسانهای پیشین و بدون هیچ الگوی بیرونی، یکباره بر روی زمین ظاهر میشد، آیا حتی چند ثانیه میتوانست ادامه دهد؟ شاید خیابان او را وحشتزده میکرد، بدن برایش موجودی ناشناخته میشد، حرکتکردن بیدلیل به نظر میرسید و خودِ بودن، بهجای آنکه بدیهی باشد، به صورت یک حادثهٔ هولناک ظاهر میشد. مشکل اینجاست که انسان هرگز نمیفهمد چه اندازه از «عقلانیت» او حاصلِ عادت است. برای ادامهدادن، لازم نیست جهان معنا داشته باشد؛ کافی است انسانهای دیگری را ببیند که همچنان دارند ادامه میدهند. شاید تمدن دقیقاً همین باشد: انسان به انسان نگاه میکند و از زندهبودنِ دیگری نتیجه میگیرد که زندگیکردن هنوز ممکن است. کافی است این نگاه برای لحظهای از کار بیفتد تا عادیترین روز جهان، به چیزی بدل شود که شاید انسان دیگر جرات نزدیکشدن به آن را نداشته باشد.
@towardinside
خشونتِ نمادین در لباسِ قدیسانِ یکروزه!
خب دوباره صبح شد! منتظریم امروز هم یک «شخصیت نمایشی» پیدا شود که ناگهان رسالتِ کمک به ناتوانان به او الهام شود؛ قدم پیش بگذارد، با اندوهی دروغین از ما یاری بخواهد تا خودی نشان دهد و فردا که شعلهٔ این هیجانِ بیریشه خاموش شد، برود سراغ نمایش بعدی!
@towardinside
خب دوباره صبح شد! منتظریم امروز هم یک «شخصیت نمایشی» پیدا شود که ناگهان رسالتِ کمک به ناتوانان به او الهام شود؛ قدم پیش بگذارد، با اندوهی دروغین از ما یاری بخواهد تا خودی نشان دهد و فردا که شعلهٔ این هیجانِ بیریشه خاموش شد، برود سراغ نمایش بعدی!
@towardinside
تولید دانش لزوماً به نارضایتی پایان نمیدهد؛ چرا که سوژهی هیستریک بیقرار، پیوسته میپرسد: «چرا؟». گفتمان هیستریک، پیشران و موتور محرک تولید دانش بشری است.
لکان
@towardinside
لکان
@towardinside
هر کسی را بهر کاری ساختند
مردِ اخمو و درونگرا ممکن است نقاش خوبی باشد، طلاکـارِ ماهری باشد یا صنعتگر برجستهای؛ اما هرگز املتیِ خوبی نمیشود! صبحانهسرا را باید کسی اداره کند که با خوشرویی و حوصله از مشتری استقبال کند. هر کاری، خُلق و خویِ متناسب با خودش را میطلبد.
@towardinside
مردِ اخمو و درونگرا ممکن است نقاش خوبی باشد، طلاکـارِ ماهری باشد یا صنعتگر برجستهای؛ اما هرگز املتیِ خوبی نمیشود! صبحانهسرا را باید کسی اداره کند که با خوشرویی و حوصله از مشتری استقبال کند. هر کاری، خُلق و خویِ متناسب با خودش را میطلبد.
@towardinside
لاشهای که فکر میکند
انسان مدرن، در نتیجهٔ گسست از صورتِ خانوادگیِ وجود خود، به موجودی تنها و تکزی بدل شده است؛ چیزی شبیه حیوانی که از گله جدا افتاده و دیگر نه جای خود را میشناسد و نه نسبتی با جهان دارد؛ جانوری بینام که فقط حرکت میکند، یا به تعبیری هولناکتر، لاشهای متحرک. در چنین وضعی، ذهن برای پنهانکردن این بیریشگی، پیوسته خیال میسازد: امید، ترس، آرزو، شکست، آینده، موفقیت و تمام روایتهایی که در طول روز از خود و زندگیمان میسازیم. اما شاید هیچیک از اینها آنقدر که میپنداریم واقعی نباشند؛ بسیاری از آنها فقط هذیانهای ذهنِ موجودی سرگرداناند که دیگر نمیداند به کجا تعلق دارد. بنابراین هر فکری که از ذهن انسان مدرن میگذرد، شایستهٔ جدیگرفتن نیست؛ گاهی باید به یاد آورد که این صداها از درون یک «لاشهٔ متحرک» برمیخیزند.
@towardinside
انسان مدرن، در نتیجهٔ گسست از صورتِ خانوادگیِ وجود خود، به موجودی تنها و تکزی بدل شده است؛ چیزی شبیه حیوانی که از گله جدا افتاده و دیگر نه جای خود را میشناسد و نه نسبتی با جهان دارد؛ جانوری بینام که فقط حرکت میکند، یا به تعبیری هولناکتر، لاشهای متحرک. در چنین وضعی، ذهن برای پنهانکردن این بیریشگی، پیوسته خیال میسازد: امید، ترس، آرزو، شکست، آینده، موفقیت و تمام روایتهایی که در طول روز از خود و زندگیمان میسازیم. اما شاید هیچیک از اینها آنقدر که میپنداریم واقعی نباشند؛ بسیاری از آنها فقط هذیانهای ذهنِ موجودی سرگرداناند که دیگر نمیداند به کجا تعلق دارد. بنابراین هر فکری که از ذهن انسان مدرن میگذرد، شایستهٔ جدیگرفتن نیست؛ گاهی باید به یاد آورد که این صداها از درون یک «لاشهٔ متحرک» برمیخیزند.
@towardinside
ما نه رندانِ ریاییم و حریفانِ نفاق
آنکه او عالِم سِرّ است، بدین حال گواست
فرضِ ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست، نگوییم رواست
حافظ
@towardinside
آنکه او عالِم سِرّ است، بدین حال گواست
فرضِ ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست، نگوییم رواست
حافظ
@towardinside
https://pecritique.com/2026/07/15/%da%a9%d9%88%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7%db%8c%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%b1%db%8c/
کوبا: بهسوی سرمایهداری / کامران نیری
@towardinside
کوبا: بهسوی سرمایهداری / کامران نیری
@towardinside
نقد اقتصاد سیاسی
کوبا: بهسوی سرمایهداری / کامران نیری - نقد اقتصاد سیاسی
ارزیابی اصلاحات گستردهی بازار آزاد مصوب حزب کمونیست و دولت کوبا
پسرکانی با ریشهای سفید: وقتی اختگی، نهایتِ لذت است
علی اشکان نژاد
مردی که پیشرفتِ صِرفِ تکنولوژی را با ارتقای هستیشناختی و بلوغ بشر یکسان میپندارد، در ساحت روان، سوژهای «مخنث» است. او درگیر یک واپسروی (Regression) عمیق به دوران کودکی است؛ پسرکی خردسال که هنوز در احاطه فانتزیهای مهدکودکی و اسباببازیهای پر زرقوبرقش به سر میبرد و توهمِ قدرت دارد. برای چنین فردی، ابزارهای تکنولوژیک، در غیابِ یک عاملیتِ بالغانه، به ابژههایی تبدیل شدهاند تا ضعف درونی و فقدانِ معنای زندگیاش را زیر نقابِ توسعه و سرعت پنهان کنند.
اما در پسِ این شیفتگی، حقیقتی هولناکتر نهفته است: در ناخودآگاه بعضی، این اختگی (Castration) در برابر تکنیک، یک لذت عظیم و مازوخیستی به همراه دارد. سوژه با تسلیم کردنِ اراده و خردِ خود به ماشین، در واقع از بارِ سنگینِ مسئولیت و «اضطرابِ آزادی» رها میشود. این لذتِ تاریک، ناشی از تن دادن به یک «دیگریِ بزرگ» مکانیکی است؛ جایی که فرد خرسندانه عاملیت و تفکرِ انتقادی خود را قربانی میکند تا در آغوشِ امن اما بیروحِ تکنولوژی، به همان وابستگیِ مطلق و منفعلانه دوران نوزادی بازگردد.
@towardinside
علی اشکان نژاد
مردی که پیشرفتِ صِرفِ تکنولوژی را با ارتقای هستیشناختی و بلوغ بشر یکسان میپندارد، در ساحت روان، سوژهای «مخنث» است. او درگیر یک واپسروی (Regression) عمیق به دوران کودکی است؛ پسرکی خردسال که هنوز در احاطه فانتزیهای مهدکودکی و اسباببازیهای پر زرقوبرقش به سر میبرد و توهمِ قدرت دارد. برای چنین فردی، ابزارهای تکنولوژیک، در غیابِ یک عاملیتِ بالغانه، به ابژههایی تبدیل شدهاند تا ضعف درونی و فقدانِ معنای زندگیاش را زیر نقابِ توسعه و سرعت پنهان کنند.
اما در پسِ این شیفتگی، حقیقتی هولناکتر نهفته است: در ناخودآگاه بعضی، این اختگی (Castration) در برابر تکنیک، یک لذت عظیم و مازوخیستی به همراه دارد. سوژه با تسلیم کردنِ اراده و خردِ خود به ماشین، در واقع از بارِ سنگینِ مسئولیت و «اضطرابِ آزادی» رها میشود. این لذتِ تاریک، ناشی از تن دادن به یک «دیگریِ بزرگ» مکانیکی است؛ جایی که فرد خرسندانه عاملیت و تفکرِ انتقادی خود را قربانی میکند تا در آغوشِ امن اما بیروحِ تکنولوژی، به همان وابستگیِ مطلق و منفعلانه دوران نوزادی بازگردد.
@towardinside
از آنجا که نادیدهگرفتهشدن دردناکترین زخم خودشیفتگی است، سوژه ترجیح میدهد منفور شود اما نادیده نماند؛ چرا که نگاه دیگری (حتی خشمگینانه) دستکم به او حس بودن میبخشد.
لکان
@towardinside
لکان
@towardinside
تقدمِ نفی (یعنی فضا و زمان) بر ایجاب (یعنی واقعیت) … چیزی جز تقدمِ صورتِ محسوس بر مادهی محسوس نیست.
—بئاتریس لونگونس
—کانت و ظرفیت داوری
@towardinside
—بئاتریس لونگونس
—کانت و ظرفیت داوری
@towardinside
پاساژگردی تفریح نیست؛
نمایشِ میلِ بیموضوع است: سوژه میان ویترینها پرسه میزند، بیآنکه بداند چه میخواهد، و با مصرفِ تصویر، خلأِ میلِ خود را موقتاً میپوشاند. از نگاه روانکاوانه، این دیگر تفریح نیست؛ نوعی اسارتِ کودکانه در برابر ابژههای درخشان است، چنان سادهلوحانه که گویی ابتداییترین جنبندگان نیز برای این سطح از بیفکری، اندکی غرور میطلبند.
@towardinside
نمایشِ میلِ بیموضوع است: سوژه میان ویترینها پرسه میزند، بیآنکه بداند چه میخواهد، و با مصرفِ تصویر، خلأِ میلِ خود را موقتاً میپوشاند. از نگاه روانکاوانه، این دیگر تفریح نیست؛ نوعی اسارتِ کودکانه در برابر ابژههای درخشان است، چنان سادهلوحانه که گویی ابتداییترین جنبندگان نیز برای این سطح از بیفکری، اندکی غرور میطلبند.
@towardinside