رو به درون
1.93K subscribers
8.86K photos
931 videos
45 files
6.96K links
Download Telegram
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ.

ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ ...

ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ، ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ ...

ناظم حکمت





@towardinside
به وقار مبتلا شده‌ام…

قصر به قصر
لویی فردینان سلین






@towardinside
پایان هر داستانی باید از دل داستان بجوشد. نباید پایان را با چسب به داستان بچسبانیم. امیدواری و شادی در پایان داستان چیز خوبی است. اما اگر داستان جور غمگینی هم تمام شود، اشکال ندارد. مهم این است که پایان داستان ذهن خواننده را درگیر کند.

پلو خورش
هوشنگ مرادی کرمانی




@towardinside
https://www.instagram.com/p/B1JeInghqvR/?igshid=7n09eaze9w8y
@towardinside




بووِن داشت لباس می‌پوشید. به پرستارش گفت: واقعاً سرخورده‌ام. یک عمر است دارم طوری لباس می‌پوشم و در عین حال جوری حرکاتم را تنظیم می‌کنم که بچه‌ها و قشرِ فرودست، حساب کار دستشان بیاید.
بچه‌ها از من آویزان نشوند، و طبقه‌ى فرودست، آداب لازم را رعایت کنند.

پرستار همین‌طور که داشت به بووِن در پوشیدن اورکت‌اش کمک می‌کرد، پُرزهای پارچه ضخیمِ لباس را با انگشت‌های ظریفش دانه‌دانه برداشت و گفت: خیلی‌ها آرزو دارند جای شما باشند قربان.

بووِن گفت: اما تو به واسطه حضور دائم کنار من، همه‌چیز را می دانی. یک روز باید تو را بُکُشم. مثلاً همین امروز صبح داشتم سبیل‌هایم را با تیغ، اصلاح می‌کردم و تو دیدی که لبِ بالایی‌ام را جمع کرده بودم که بتوانم به دقت موهای رسیده تا بینی‌ام را هم تمیز کنم؛ ديدى كه قیافه‌ام شبیه به یک جغد شده بود.

پرستار خندید و گفت: جنابِ بووِن! همه مردها موقع اصلاح صورت، به هر حال مجبورند ماهیچه‌های صورت‌شان را کشیده و جمع کنند. در نهایت این مهم است که چه کسی در خیابان ظاهر بهتری خواهد دارد.

بووِن گفت: گربه‌ی ماده! هیچ‌کس نمی‌تواند مثل تو مرا هر روز بفریبد و راهی دفتر وکالتم کند. صبحانه حاضر است؟

پرستار گفت: پنیر محلی. تخم‌مرغ محلی. کره‌ی محلی. مربای محلی. نان محلی.

بووِن گفت: عالی است. همیشه بگذار مواد صنعتی را مردم عادی بخورند.
و راهش را کشید و رفت به سمت اتاق غذاخوری.

علی اشکان نژاد
قفل مانع دزد نیست!


هنگامی که به درب های خانه ها و مغازه ها نگاه می کنیم آنچه بیش از پیش جلب توجه می کند قفل های ریز و درشت و دزدگیرهایی است که بر بالا و پایین درب جای گرفته اند. به نحوی که همه می دانند کارکرد این قفل ها و دزدگیرها در امان نگاه داشتن منزل یا مغازه از دست برد دزدان است. اما هنگامی که قفل و دزدگیر اختراع شدند دزدان نیز از کارکرد آنها مطلع بودند و طبیعتا به فکر ایجاد راهکارهایی برای دور زدن و باز کردن آنها افتادند.
در نتیجه، درست در همان زمان که قفل و دزدگیر اختراع شدند، راهکار مقابله با آنها نیز اختراع گشتند. اکنون حتی پیچیده ترین قفل ها و پیشرفته ترین دزدگیرها نیز با تدابیر و راهکارهای دزدان باز می شوند و جریان سریالی دزدی ها ادامه دارد.

در نتیجه ما به منظور مقابله با دزدی به عنوان یک کجروی اجتماعی به راهکارهای پیشگیرانه ای احتیاج داریم که فراتر از نصب قفل و دزدگیر باشند.
آنچه می تواند از وقوع سرقت جلوگیری کند نه قفل ها و دزدگیرهای آخرین مدل بلکه از بین بردن زمینه های اجتماعی چون فقر، بیکاری و نابرابری و ترویج اخلاق و سرمایه اجتماعی است.

هر قفلی یک روز باز خواهد شد و هر دزدگیری یک روز از کار خواهد افتاد اما اگر با زمینه های اجتماعی دزدی مبارزه شود و سرقت به لحاظ فرهنگی عملی قبیح، ضد انسانی و ضد اجتماعی معرفی گردد می توان به تقلیل آن امیدوار بود.

هنوز هم روستاها و شهرهایی در گوشه و کنار پیدا می شوند که قفل و دزدگیر در آنها کمتر کاربرد دارد. این مکان ها باید به عنوان الگویی اجتماعی مورد توجه قرار گیرند. آنچه آنها را از سایر نقاط متمایز می کند پایین بودن نرخ فقر و نابرابری، و بالا بودن نرخ انسجام، همبستگی، اعتماد و سرمایه اجتماعی است که در بین افراد عمق و نفوذ دارد.
ما در این مورد به گسترش و تعمیق شبکه روابط اجتماعی و افزایش انسجام و سرمایه اجتماعی در بین افراد نیازمندیم.

مبارزه با دزدی به عنوان یک انحراف اجتماعی به برنامه ریزی و سیاستگذاری اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی احتیاج دارد که در سطوح ساختاری و عاملی به اجرا در آید.

قفل ها و دزدگیرها نمی توانند ما را از خطر دستبرد به خانه یا مغازه در امان نگاه دارند اما تقلیل نابرابری اجتماعی و افزایش اخلاق و انسجام اجتماعی می تواند ما را به کاهش آن امیدوار کند.


رضا تسلیمی طهرانی/ جامعه شناس
علی اشکان نژاد/ پژوهشگر فلسفه و روانکاوی






@taslimi_tehrani
یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف ده
آن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی

مولانا






@towardinside
Forwarded from رو به درون
مراسم وداعِ طولانیِ دخترِ خانواده‌ی تامور با پدرش

کاری از نسیم تیمورپور

عمارت روبرو
۲۳ و ۲۴ مرداد ۹۸
از ۱۲ ظهر تا ۱۹
ورود برای عموم آزاد و رایگان است.




@towardinside
https://www.instagram.com/p/B1LONaah8oY/?igshid=mrydu89ddh7l
@towardinside




در قدیم، اشخاص در صنوف مختلف، می‌توانستند معتمدِ مردم به حساب بیایند.

- چاقو تیزکنی؟
دالانِ دوم، آقای شایسته‌مند.

دنیای مدرن اما، انگار سندیتِ اشخاص را محو کرد.
و حالا معتمدی باقی نمانده.
حتی از بین این برندها!

علی اشکان نژاد
کسی که گوش وایسه
اغلب حقیقت رو معکوس میشنوه ...


📽 Chinese Roulette | 1976






@towardinside
من از زمانی که او دوستم دارد، در چشم خودم ارجمند می‌آیم.

رنج‌های_ورتر_جوان ⁩
گوته





@towardinside
https://www.instagram.com/p/B1Mg0eyhRQa/?igshid=j9rca8ykqr42
@towardinside




در دهکده‌ی پِمبروکه، عادت عجیبی در جریان بود.
هر روز صبح، تمام اهالی، بی برو برگرد وقتی از خواب بیدار می‌شدند، بلافاصله شروع می‌کردند به کنکاش.

باید به سرعت، موضوعی گیر می‌آوردند که در مواجهه با آن روزشان خراب شود. هر کسی هم که به خواسته‌اش می‌رسید، با شعف فریاد می‌زد: روزم خراب شد!

مثلاً یک روز صبح خانم لاینِته از روی تخت بلند شد. رفت به سمت آشپزخانه. دور و اطراف را که نگاه کرد، همه چیز رو به راه بود. نگران شد. رفت از پنجره به کوچه نگاهى انداخت. آن جا هم همه چیز در آرامش بود. نگرانی‌اش افزایش یافت. رفت توی اتاق پسرش و دید که پتو از روی او به کناری افتاده.

خانم، ناگهان به گمشده‌اش رسید. فریاد زد: خدای من! روزم خراب شد. پسر با صدای مادرش از خواب پرید. وقتی متوجه ماجرا شد، بدجور به خشم آمد. تصمیم گرفت کاری کند که ریشه ی این عادت که خودش هم به آن دچار بود، از مردم شهر کنده شود.

چندماه برای آگاهی اطرافیانش تلاش کرد. موفق نشد. بعد رفت یک تأتر کمدی برپا کرد و از همه اهالی خواست به تماشای نمایش او بروند. مردم حسابی به این کمدی خندیدند. اما پس از مسخره شدنِ این عادت در تأتر پسر، باز هم هیچ تغییری نکردند.

پسر، خودش هم آرام‌آرام، دوباره به این عادت بازگشت. محال است آدم به تجربه‌ی لذت بخشی که داشته بازنگردد.

علی اشکان نژاد
چو از بنفشه بوی صبح برخیزد
هزار وسوسه در جان من برانگیزد

کبوتر دلم از شوق می‌گشاید بال
که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد

فریدون مشیری





@towardinside
عجیب است ولی حقیقت دارد که زندگی یک روند بنا کردنِ خاطرات آینده است. در این لحظه‌ی خاص که من روبروی دریا نشسته‌ام، دارم خاطراتی را می‌آفرینم که روزی برای من اندوه و نومیدی به بار خواهند آورد.

ارنستو ساباتو







@towardinside
از راه‌های به ظاهر محترمانه در بستن دهان طرف/های مقابل در گفت‌وگو (بحث‌بند) این‌ها است: «مطلب، واضح است»، «اگر توجه داشتید در می‌یافتید که...»، «این کتاب را بخوان می‌فهمی که...» و موارد مشابه. شما هم با بحث‌بندهای به ظاهر محترمانه مواجه شده‌اید؟

یاسر میردامادی




@towardinside
و رگ این‌گونه می‌تپد
لحظه‌یی به خون/ دمی به شک

پرویز اسلام‌پور





@towardinside
https://www.instagram.com/p/B1NwshDBLro/?igshid=8k502gvv6zlm



عالمانِ علوم انسانی، نظراتی دارند که می‌توانند برای عامه منتشر کنند. اما در بین پژوهش‌هایشان، از مرزهایی عبور می‌کنند و باورهايى به دست مى‌آورند که بسيار شخصی است. از این رو که نمی‌توانند به عنوان یک محقق، در سطح همگانی، آن‌ها را مطرح كنند.

مثلاً ممکن است یک جامعه‌شناس، نظراتی داشته باشد برای بهبود وضع جامعه و از تریبون آن‌ها را بیان کند. اما نظراتی هم در حوزه مرگ داشته باشد که نتواند آن را به سهولت به استحضار عُموم برساند؛ چون بسيار احتمال مى‌رود كه باعث تشویش و اضطراب مخاطبان شود.

این‌جاست که غبطه می‌خورد که کاش هنرمند بود. که هنرمند با به کار بردنِ لطایفی، به راحتی راجع به همه چیز حرف می‌زند. و کسی هم نمی‌تواند به او متعرض شود.

و بسیار دانایان علوم انسانی، که پیشه خود را رها کرده، "هنرمند" از دنیا می‌روند!

علی اشکان نژاد
ما نفرین‌شدگان

۱. در پس هر گنج، نفرینی نهفته است. جویندگان گنج می‌دانند که مهمتر از یافتن خود گنج، چگونگی خلاص شدن از شرّ طلسمِ آن است. چه وردها و طلسم‌شکن‌ها که باید به کار بسته شود.
۲. انسان مدرن گنجی را یافت (ساخت) که زرق‌وبرق آن چشمان خودش را نیز خیره کرد. در ابتدا او فقط سرمستانه آغاز دوره‌ای تازه در تاریخ را استشمام می‌کرد. بیکن می‌گفت، روزگار هنوز جوان است، چند قرن دیگر به ما فرصت بدهید. ما بر همه چیز غلبه خواهیم کرد و همه چیز را از نو خواهیم ساخت. البته این نه بیکن، بلکه دکارت بود که برای نخستین بار ایده‌ی مدرن را در ژرف‌ترین سطحش، یعنی فلسفه، تئوریزه کرد. او گنجی را که انسان مدرن به تازگی یافته بود "من" نامید که اسم رمزی بود برای "سوژه‌ی خودبنیاد".
۳. از نیمه‌ی دوم قرن هجدهم، انسان مدرن رفته‌رفته با مازادهای ناخوانده‌ی این گنج مواجه شد. ژرف‌تر از همه، این نیچه بود که در نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم توانست با چشمانی نافذ نه تنها به خود این گنج، بلکه به بستر و ریشه‌هایش نقب بزند و به حقیقت دهشتناک نهفته در پس آن بنگرد. خود او اما چنان نفرین‌زده شد که زبانش بند آمد و دهه‌ی آخر عمرش را همچون جن‌زدگان زیست.
۴. امروز اما از آن گنج دیگر چیزی نمانده جز همان نفرینش. انسان پست‌مدرن دیگر نه ایمان و تکیه‌گاه دوران پیشامدرن را دارد و نه حتی توهم خودبنیادی و آزادی سوژه‌ را. تنها چیزی که برایش مانده، نه خدا و نه سوژه، بلکه هیولایی برآمده از نفرینِ همان گنجی است که ارواح مردگان کل تاریخ را طلسم کرده. او، اگر بتواند، باید به سازوکارهای عملکرد این نفرین و یافتن راه‌ها و وردهای موثر برای "رفعِ" آن بیندیشد، حتی به کمک احضار مردگان لعنت‌شده.
×توضیح عکس: خود دکارت گویی اولین قربانی نفرینِ گنجی بود که یافت. او که بر اثر یک بیماری ساده‌ به طرزی غیرمنتظره درگذشت، پس از مرگش نیز آرام نگرفت. کشتی کتابها و نوشته‌هایش در دریا غرق شد. آثارش را ممنوعه اعلام کردند. جنازه‌اش مخفیانه در سوئد نبش قبر و به فرانسه منتقل شد و بارها جابجا شد تا نهایتاً در کلیسای سن‌ژرمن در خاک آرمید، اما بدون مهمترین و نمادین‌ترین عضوش: جمجمه. تصویر فوق جمجمه‌ی دکارت است که پس از سال‌ها دست‌به‌دست شدنِ مخفیانه، در موزه‌ی بشر پاریس به نمایش عموم درآمده است. این جمجمه که "منِ"دکارت را با سوبژکتیویته‌ی کل بشر پیوند می‌زد با زخم‌ها و اشعاری که بر آن حک شده، نمادی است برای پیوند روح و استخوان، پیشرفت و نفرین مدرن.
البته این نفرین هنوز در انتظار قربانی‌های بسیاری است. شاید حتی کل بشر نیز سیرابش نکند.

محمد‌مهدی اردبیلی




@towardinside
‍ من خود زخم ام و خود دشنه
خود سیلی و خود گونه
خود مرتد و خود هیمه
خود دژخیم و خود طعمه!

من خون آشام خون خویشم ؛
- یکی زان هرزه گردان مست
که محکوم است
به خنده ی محض ،
لیک ز آوردن لبخندی بر لب حتی
نومیدانه محروم است !

بودلر





@towardinside
تو به عنوان يك هنرمند
رازهاى بى پايانِ جهان را آشكار مى كنى،
و جواب هايت را با دنيا شريك مى شوى..

( يوكو اونو- چند نامه به هنرمندى جوان)






@towardinside
اسم‌ها سبب ترس میشوند، چیزهایی که اسمی ندارند، هیچ نیستند، حتی چیزی هم نیستند.

دیوانه‌وار کریستین بوبن






@towardinside