رو به درون
1.93K subscribers
8.86K photos
931 videos
45 files
6.96K links
Download Telegram
پیشرفت‌های بی‌هدفِ دوره‌ی مدرن


باید هشیار بود. نگران زندگی بود. و نگرانِ فرهنگ و هنری که دارد تنها و تنها در گالری ها زیست می شود.

در شهرهای مهم جهان هم اینک، خانه های نوساز، ارزان تر از خانه هایی است که سیصد سال پیش ساخته شده اند! در لندن، همه دلشان زندگی در ساختمان هایی را می خواهد که در عصر ویکتوریا ساخته شده اند. معماری زیباتر، و استحکام بیشتر.
(و البته این امر کاملا برخلاف جامعه ما است که عامه مردم دوستدار زندگی در خانه های نوساز هستند و به خانه های قدیمی وقعی نمی نهند و خانه های نوساز ده ها برابر خانه های قدیمی قیمت دارند!).

اکنون حتی هتل های زنجیره ای بسیار مشهور هم، در ساختمان های جدیدی که احداث می کنند، بسیار بسیار به هنر بی اهمیت شده اند.
هنر و فرهنگ دارند هر روز از عامه مردم و عرصه عمومی به سمت قشر هایی محدود و فصاهایی پنهان عقب نشینی می کنند.

حالا دیگر همه چیز بر پایه ی پول است و زندگی دارد بی معنا می شود.
انگار هر چه به پیش می رویم فرهنگ و هنر به مقولاتی بی مصرف تر تبدیل می شوند.
حالا هر کاری که منفعت اقتصادی در پی نداشته باشد و به سرعت به پول و سرمایه تبدیل نشود بیهوده در نظر گرفته می شود. به همین دلیل است که هنرمندان و اهل فرهنگ واقعی از تامین معاش روزمره خود عاجزند و سایر هنرمندان و نویسندگان نیز به قشری تجاری تبدیل شده اند که تنها از دائقه عامه تبعیت می کنند و تنها به دنبال فروش کالاهای به اصطلاح فرهنگی شان هستند.

عصر امروز را باید عصر تسلط عقلانیت ابزاری دانست. دورانی که در برابر هر کاری که قرار است انجام شود به سرعت پرسیده می شود: این کار چه فایده سریع و عملی ای دارد؟ و چقدر می تواند سودآوری مادی داشته باشد؟
در چنین شرایطی مسلم است که هنر و فرهنگ که در پی گسترش روح زندگی اند و تلاش می کنند تا معنایی برای زندگی دست و پا کنند پر رونق نخواهند بود و روز به روز محدود تر خواهند شد.

با این اوصاف نمی توان به جهان آینده امیدوار بود. جهان آینده را باید دنیایی پول پرست و منفعت گرا دانست که در آن نشانی از روح و معنا نمی توان یافت.


رضا تسلیمی طهرانی





@taslimi_tehrani
اگر ملول نگردی یکان یکان شمرم
مسافران جهان را دو تا دو تا و سه تا

مولانا






@towardinside
چرا، وای، آخر چرا آدم باید بزرگ شود، چرا باید این بار مسئولیت سنگین و سِرکنندهٔ داشتنِ یک زندگی کشف‌نشده را به دوش بکشد؟ از هیچ و از توده‌ای نامتمایز خودش را بسازد! آخر چرا؟ چرا باید در دل ابهام و بی‌راهگی راهی را انتخاب کند و برود! آخر به کجا؟ چطوری حتی یک قدم بردارد؟ و با این‌وجود، چطور بی‌حرکت بایستد؟ به عهده گرفتن مسئولیت زندگی، واقعاً شکنجه‌آور است.

رنگین‌کمان
دیوید هربرت لارنس





@towardinside
http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9492
 

لطفاً منطقی نباش، مسئله خیلی جدی است
نه استدلال‌های خشک، بلکه عواطف هستند که باورها و گرایش‌های ما را شکل می‌دهند.
 
جانی ولف
ترجمۀ: علی کوچکی مرجع: Guardian

سخت‌ترین دوراهی‌هایی که در زندگی با آن‌ها رو‌به‌رو می‌شویم، تصمیم‌هایی هستند که علاوه بر سود و ضررهای مادی، عواطف و احساسات ما را نیز در خود درگیر می‌کنند. مثلاً آیا کاری را قبول کنیم که درآمد بیشتری دارد، اما ما را از شهری که دوستش داریم جدا می‌کند؟ در این مواقع است که احساس می‌کنیم محاسباتمان درست از آب درنمی‌آیند. یک فیلسوف استرالیایی در کتاب جدیدش، برای فهمِ سازوکارِ عقلانیت، سراغ آدم‌هایی رفته است که مجبور شده‌اند در زندگی‌شان دست به انتخاب‌هایی دشوار بزنند.
 

@towardinside
Forwarded from رو به درون
مراسم وداعِ طولانیِ دخترِ خانواده‌ی تامور با پدرش

کاری از نسیم تیمورپور

عمارت روبرو
۲۳ و ۲۴ مرداد ۹۸
از ۱۲ ظهر تا ۱۹
ورود برای عموم آزاد و رایگان است.




@towardinside
https://www.instagram.com/p/B1Izb7yhKzy/?igshid=1hkslkq5i0ck1
@towardinside




آلترناتیوها، (یا جایگزین‌ها) عموماً شتاب‌زده‌ اند. انگار فقط خواسته‌اند با آن چه اکنون وجود دارد، به مخالفت برخاسته باشند.

و معمولاً هیجانِ‌شان خیلی زود به سردی می‌گراید وقتی آنچه به میدان آورده‌اند، ایرادهايش را نشان می‌دهد.

هر چه آلترناتیو با شدت بیشتری به مخالفت برخیزد، راه‌ حل های سوم و چهارم و پنجم، بیشتر به بستر رودخانه، بازگشت خواهند داشت. زيرا متوجه شده‌اند که راه حل دوم، يعنى همان آلترناتيوِ شتابزده، چه کلاهی بر سرشان گذاشته است.

خیلی از پروژه‌های روشنفکری، یا اساساً همین عقلانیتِ مدرن هم ممکن است نوعی آلترناتیو باشد. پس به زودی این رشته‌ی جدا افتاده از رودخانه، برمی‌گردد به مسیری که چند صد هزار سال در آن حركت کرده است.

نقاب‌ها سنگین شده‌اند. نفس کشیدن، سخت.
این وضع باقی نخواهد ماند.

علی اشکان نژاد
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ.

ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ ...

ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ، ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ ...

ناظم حکمت





@towardinside
به وقار مبتلا شده‌ام…

قصر به قصر
لویی فردینان سلین






@towardinside
پایان هر داستانی باید از دل داستان بجوشد. نباید پایان را با چسب به داستان بچسبانیم. امیدواری و شادی در پایان داستان چیز خوبی است. اما اگر داستان جور غمگینی هم تمام شود، اشکال ندارد. مهم این است که پایان داستان ذهن خواننده را درگیر کند.

پلو خورش
هوشنگ مرادی کرمانی




@towardinside
https://www.instagram.com/p/B1JeInghqvR/?igshid=7n09eaze9w8y
@towardinside




بووِن داشت لباس می‌پوشید. به پرستارش گفت: واقعاً سرخورده‌ام. یک عمر است دارم طوری لباس می‌پوشم و در عین حال جوری حرکاتم را تنظیم می‌کنم که بچه‌ها و قشرِ فرودست، حساب کار دستشان بیاید.
بچه‌ها از من آویزان نشوند، و طبقه‌ى فرودست، آداب لازم را رعایت کنند.

پرستار همین‌طور که داشت به بووِن در پوشیدن اورکت‌اش کمک می‌کرد، پُرزهای پارچه ضخیمِ لباس را با انگشت‌های ظریفش دانه‌دانه برداشت و گفت: خیلی‌ها آرزو دارند جای شما باشند قربان.

بووِن گفت: اما تو به واسطه حضور دائم کنار من، همه‌چیز را می دانی. یک روز باید تو را بُکُشم. مثلاً همین امروز صبح داشتم سبیل‌هایم را با تیغ، اصلاح می‌کردم و تو دیدی که لبِ بالایی‌ام را جمع کرده بودم که بتوانم به دقت موهای رسیده تا بینی‌ام را هم تمیز کنم؛ ديدى كه قیافه‌ام شبیه به یک جغد شده بود.

پرستار خندید و گفت: جنابِ بووِن! همه مردها موقع اصلاح صورت، به هر حال مجبورند ماهیچه‌های صورت‌شان را کشیده و جمع کنند. در نهایت این مهم است که چه کسی در خیابان ظاهر بهتری خواهد دارد.

بووِن گفت: گربه‌ی ماده! هیچ‌کس نمی‌تواند مثل تو مرا هر روز بفریبد و راهی دفتر وکالتم کند. صبحانه حاضر است؟

پرستار گفت: پنیر محلی. تخم‌مرغ محلی. کره‌ی محلی. مربای محلی. نان محلی.

بووِن گفت: عالی است. همیشه بگذار مواد صنعتی را مردم عادی بخورند.
و راهش را کشید و رفت به سمت اتاق غذاخوری.

علی اشکان نژاد
قفل مانع دزد نیست!


هنگامی که به درب های خانه ها و مغازه ها نگاه می کنیم آنچه بیش از پیش جلب توجه می کند قفل های ریز و درشت و دزدگیرهایی است که بر بالا و پایین درب جای گرفته اند. به نحوی که همه می دانند کارکرد این قفل ها و دزدگیرها در امان نگاه داشتن منزل یا مغازه از دست برد دزدان است. اما هنگامی که قفل و دزدگیر اختراع شدند دزدان نیز از کارکرد آنها مطلع بودند و طبیعتا به فکر ایجاد راهکارهایی برای دور زدن و باز کردن آنها افتادند.
در نتیجه، درست در همان زمان که قفل و دزدگیر اختراع شدند، راهکار مقابله با آنها نیز اختراع گشتند. اکنون حتی پیچیده ترین قفل ها و پیشرفته ترین دزدگیرها نیز با تدابیر و راهکارهای دزدان باز می شوند و جریان سریالی دزدی ها ادامه دارد.

در نتیجه ما به منظور مقابله با دزدی به عنوان یک کجروی اجتماعی به راهکارهای پیشگیرانه ای احتیاج داریم که فراتر از نصب قفل و دزدگیر باشند.
آنچه می تواند از وقوع سرقت جلوگیری کند نه قفل ها و دزدگیرهای آخرین مدل بلکه از بین بردن زمینه های اجتماعی چون فقر، بیکاری و نابرابری و ترویج اخلاق و سرمایه اجتماعی است.

هر قفلی یک روز باز خواهد شد و هر دزدگیری یک روز از کار خواهد افتاد اما اگر با زمینه های اجتماعی دزدی مبارزه شود و سرقت به لحاظ فرهنگی عملی قبیح، ضد انسانی و ضد اجتماعی معرفی گردد می توان به تقلیل آن امیدوار بود.

هنوز هم روستاها و شهرهایی در گوشه و کنار پیدا می شوند که قفل و دزدگیر در آنها کمتر کاربرد دارد. این مکان ها باید به عنوان الگویی اجتماعی مورد توجه قرار گیرند. آنچه آنها را از سایر نقاط متمایز می کند پایین بودن نرخ فقر و نابرابری، و بالا بودن نرخ انسجام، همبستگی، اعتماد و سرمایه اجتماعی است که در بین افراد عمق و نفوذ دارد.
ما در این مورد به گسترش و تعمیق شبکه روابط اجتماعی و افزایش انسجام و سرمایه اجتماعی در بین افراد نیازمندیم.

مبارزه با دزدی به عنوان یک انحراف اجتماعی به برنامه ریزی و سیاستگذاری اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی احتیاج دارد که در سطوح ساختاری و عاملی به اجرا در آید.

قفل ها و دزدگیرها نمی توانند ما را از خطر دستبرد به خانه یا مغازه در امان نگاه دارند اما تقلیل نابرابری اجتماعی و افزایش اخلاق و انسجام اجتماعی می تواند ما را به کاهش آن امیدوار کند.


رضا تسلیمی طهرانی/ جامعه شناس
علی اشکان نژاد/ پژوهشگر فلسفه و روانکاوی






@taslimi_tehrani
یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف ده
آن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی

مولانا






@towardinside
Forwarded from رو به درون
مراسم وداعِ طولانیِ دخترِ خانواده‌ی تامور با پدرش

کاری از نسیم تیمورپور

عمارت روبرو
۲۳ و ۲۴ مرداد ۹۸
از ۱۲ ظهر تا ۱۹
ورود برای عموم آزاد و رایگان است.




@towardinside
https://www.instagram.com/p/B1LONaah8oY/?igshid=mrydu89ddh7l
@towardinside




در قدیم، اشخاص در صنوف مختلف، می‌توانستند معتمدِ مردم به حساب بیایند.

- چاقو تیزکنی؟
دالانِ دوم، آقای شایسته‌مند.

دنیای مدرن اما، انگار سندیتِ اشخاص را محو کرد.
و حالا معتمدی باقی نمانده.
حتی از بین این برندها!

علی اشکان نژاد
کسی که گوش وایسه
اغلب حقیقت رو معکوس میشنوه ...


📽 Chinese Roulette | 1976






@towardinside
من از زمانی که او دوستم دارد، در چشم خودم ارجمند می‌آیم.

رنج‌های_ورتر_جوان ⁩
گوته





@towardinside
https://www.instagram.com/p/B1Mg0eyhRQa/?igshid=j9rca8ykqr42
@towardinside




در دهکده‌ی پِمبروکه، عادت عجیبی در جریان بود.
هر روز صبح، تمام اهالی، بی برو برگرد وقتی از خواب بیدار می‌شدند، بلافاصله شروع می‌کردند به کنکاش.

باید به سرعت، موضوعی گیر می‌آوردند که در مواجهه با آن روزشان خراب شود. هر کسی هم که به خواسته‌اش می‌رسید، با شعف فریاد می‌زد: روزم خراب شد!

مثلاً یک روز صبح خانم لاینِته از روی تخت بلند شد. رفت به سمت آشپزخانه. دور و اطراف را که نگاه کرد، همه چیز رو به راه بود. نگران شد. رفت از پنجره به کوچه نگاهى انداخت. آن جا هم همه چیز در آرامش بود. نگرانی‌اش افزایش یافت. رفت توی اتاق پسرش و دید که پتو از روی او به کناری افتاده.

خانم، ناگهان به گمشده‌اش رسید. فریاد زد: خدای من! روزم خراب شد. پسر با صدای مادرش از خواب پرید. وقتی متوجه ماجرا شد، بدجور به خشم آمد. تصمیم گرفت کاری کند که ریشه ی این عادت که خودش هم به آن دچار بود، از مردم شهر کنده شود.

چندماه برای آگاهی اطرافیانش تلاش کرد. موفق نشد. بعد رفت یک تأتر کمدی برپا کرد و از همه اهالی خواست به تماشای نمایش او بروند. مردم حسابی به این کمدی خندیدند. اما پس از مسخره شدنِ این عادت در تأتر پسر، باز هم هیچ تغییری نکردند.

پسر، خودش هم آرام‌آرام، دوباره به این عادت بازگشت. محال است آدم به تجربه‌ی لذت بخشی که داشته بازنگردد.

علی اشکان نژاد
چو از بنفشه بوی صبح برخیزد
هزار وسوسه در جان من برانگیزد

کبوتر دلم از شوق می‌گشاید بال
که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد

فریدون مشیری





@towardinside
عجیب است ولی حقیقت دارد که زندگی یک روند بنا کردنِ خاطرات آینده است. در این لحظه‌ی خاص که من روبروی دریا نشسته‌ام، دارم خاطراتی را می‌آفرینم که روزی برای من اندوه و نومیدی به بار خواهند آورد.

ارنستو ساباتو







@towardinside
از راه‌های به ظاهر محترمانه در بستن دهان طرف/های مقابل در گفت‌وگو (بحث‌بند) این‌ها است: «مطلب، واضح است»، «اگر توجه داشتید در می‌یافتید که...»، «این کتاب را بخوان می‌فهمی که...» و موارد مشابه. شما هم با بحث‌بندهای به ظاهر محترمانه مواجه شده‌اید؟

یاسر میردامادی




@towardinside