رو به درون
1.93K subscribers
8.86K photos
931 videos
45 files
6.96K links
Download Telegram
https://www.instagram.com/p/B0vSXreBvrN/?igshid=8tci7aa6t0y9
@towardinside




مادلین در راه دانشکده، بچه‌گربه‌ای را پیدا کرد که نیمه‌جان افتاده بود کنار پیاده‌رو.

اول خواست بچه‌گربه را بردارد و با خودش ببرد، که سر و سامانی به او بدهد.

اما پیش خودش گفت: کمک به اين بچه گربه، ممکن است در نهایت باعث آن شود که جانورِ تنبلى بار بيايد، اين تن‌آسايى در نسل او رسوخ کند، و روزی اگر به آن‌ها رسیدگی نشوند، دسته‌جمعی منقرض شوند.
پس بچه‌گربه را به حال خودش رها کرد و رفت.

همان شب، خواب دید که بچه‌گربه در فشار قرار گرفته، راه زنده ماندن را پیدا کرده، و بسیار قوی و بزرگ شده است‌. درست، اندازه‌ی یک فیل.
بچه گربه می‌خواست در خواب مادلین را بخورد‌ و او را حسابی ترساند.

از فردا، مادلین تصمیم گرفت به هر گربه‌ای که دید، غذا بدهد، تا نسلِ گربه همین‌طور لوس و ناتوان باقی بماند. این طوری خیالش راحت‌تر بود.

علی اشکان نژاد
با من از روايت گريه‌ها
سخن مگوی !
صبح‌های مرمرين در پی است،
سواران ستاره‌پوش در پی است.
گُل‌گُل شبنم و
لغزش لاله
در نسيمه‌های نور.
ديگر
نه نامی از دريا،
نه نقشی
که در چشم آدمی.
من راز‌جویِ آن روايتم
که هنوزش کسی
بازنسروده است !
با من از روايت رازها
سخن بگوی ...

سید علی صالحی




@towardinside
در زندگی، امکان زیاد است. ولی در هر امکانی، تنها یک چیز می‌بینی و از آن گریزی هم نداری:
عدمِ امکانِ وجودِ خودت را.

فرانتس کافکا




@towardinside
http://tarjomaan.com/neveshtar/9483/

حتی در دوران پیروزی، خوابِ شکست‌هایمان را می‌بینیم
رؤیاها ما را به گذشته می‌برند تا دوباره حسرت کارهایی را بخوریم که انجام نداده‌ایم
 
 ریچارد روسو
ترجمۀ: آرش رضاپور مرجع:LiteraryHub

ریچارد روسو، نویسنده‌ای بسیار موفق است. کتاب‌هایش جایزه‌های فراوان برده‌اند و ثروت و منزلت زیادی برایش به ارمغان آورده‌اند. به تعبیر خودش، آدمی است که دارد همان کاری را انجام می‌دهد که برایش ساخته شده. پس ظاهراً نباید در زندگی‌اش احساس شکست کند. اما رؤیاهای تکرارشونده‌ای که شب‌ها او را در خود غرق می‌کنند، گویا چیز دیگری برای گفتن دارند. تکه‌هایی از گذشته، که هر بار به او یادآوری می‌کنند در زندگی غم‌هایی است که تمام نمی‌شود.
 
@towardinside
اگر قرار است چیزی به دست بیاوریم که در پایان زندگی کوتاه خود احساس خسران نکینم، باید به جنگ تمام عیار نیروهای کمبود و نقصان برویم که مانع از تحقق آرزوهای ما میشوند.

مارتین هایدگر




@towardinside
«زمان در فیلمنامه از یک بعد از ظهر که مدرسه تعطیل می‌شود تا شب و صبح فردایش بود. از تعطیل مدرسه تا شب، زمانی داشتیم ابری که بعد از باران بود. شرایط کار برای ما حدود دو ماه در نظر گرفته شده بود. بالطبع در دوماه شرایط جغرافیایی متفاوتی داشتیم و می‌بایست کاری می‌کردیم تا زیاد معطل ابری شدن آسمان نمانیم. چندتا چادر در اندازه‌های مختلف از کرباس سفید در نظر گرفتیم تا غیر از نماهای باز، نماهایی را هم که به اندازه گرفتن یک خانه و حیاط باشد بتوانیم چادر بکشیم تا در شرایط آفتابی حتی باران کم هم کار را انجام بدهیم. وقتی که شروع کردیم تا کلاس را کار کنیم، بیرون آفتاب بود. چادر را پشت چند درختی که از پنجره کلاس می‌دیدیم، کشیدم. ما پشت درخت آسمان را می‌بینیم که سفید و ابری است. در صورتی که آن چادر بود.»

فرهاد صبا
مدیر فیلمبرداری «خانه دوست کجاست؟»






@towardinside
گویی انسجام شخصیت و ادغام در تاریخ، در خود، به فراموشی سپردن جهانی از اشباح را دارد که به ساحت نمادین قابل انتقال نیست. اگر این حضور نمادین موفقیت آمیز باشد و سوژه را بی کم و کاست در بر گیرد، سنگینی و بار [این جهان اشباح] به حداقل می رسد. در اینجا اشاره به یکی از مفاهیم هایدگری مفیده فایده است. در سکنا گزیدن هر موجودی در زبان، فراموشی وجود دارد که تکمیل کننده ی حقیقت است.

لکان





@towardinside
در کوران زمستان دریافتم که در من، تابستانی شکست ناپذیر وجود دارد.

آلبر کامو




@towardinside
بعضی اوقات انقدر یه آهنگو پشت هم گوش میدم حس می‌کنم حال خوانندش ازم بهم می‌خوره.





@towardinside
https://www.instagram.com/p/B0y1JAABcyN/?igshid=153qetl6y0wrn
@towardinside




وارد هتل قدیمی شد. از بخش پذیرش درخواست اتاق کرد. کلیدی به او دادند که رویش عدد سی درج شده بود. اما گفته شد که مال اتاقِ دو تخته‌ی شماره سی و هشت است.

پاوو با همان کلید، درِ اتاقِ شماره سی و هشت را باز کرد. داخل شد. دید یک مرد غریبه روی تخت دوم خوابیده است.

خواست برگردد و به خاطر حضور یک نفر دیگر در اتاقش شکایت کند. اما منصرف شد.

لباس خواب پوشید و دراز کشید. صبح که بیدار شد، کسی روی تخت دوم نبود.

پاوو رفت به رستوران هتل برای صرف صبحانه. همان مرد دیشبی را دید كه پشت میز نشسته و صبحانه می‌خورَد. نشست روبروی او. صبحانه‌اش را خورد.

بدون این که حرفی با هم بزنند، هر دو چای نوشیدند و رفتند سراغ کارهایشان.

علی اشکان نژاد
و می‌بخشم به پرندگان
رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
غار و قندیل‌های آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصل‌هایی که می‌آیند
بعد از من

بیژن نجدی




@towardinside
http://tarjomaan.com/sound/9484/
 
 
لطفاً کمی غیر بهداشتی باشید
بهداشت ما را در برابر بیماری‌های کشنده محافظت کرده است، اما خود نیز می‌تواند موجب بیماری شود
 
مت ریکتل
ترجمۀ: محمد معماریان مرجع:NYTime


زندگی روزمرۀ ما دارد در صابون‌ غرق می‌شود. آداب و رسوم بهداشتی از ما می‌خواهند مدام خودمان را بشوییم و از هر چیزی که شاید آلوده باشد بگریزیم.مت ریکتل، گزارشگر برندۀ جایزۀ پولیتزر، در کتاب جدید خود، می‌پرسد آیا این حد از تمیزی بیش از آنکه نتیجۀ علم باشد، حاصل تبلیغات کمپانی‌های شوینده نیست؟ این سؤال وقتی جدی‌تر می‌شود که بدانیم در دهه‌های اخیر آلرژی‌ها و بیماری‌های خودایمنی که احتمالاً به تمیزیِ افراطی ربط دارند، سر به فلک کشیده‌اند.
 

@towardinside
https://www.instagram.com/p/B0z5U4-BbnI/?igshid=1pksxh9j24dz6
@towardinside




چند سالی است که الگو برداری از سیستم‌های آموزشی جدیدِ کشورهای دیگر،
عامل فخر و سرافرازی مدارس و مؤسسات آموزشی شده است.

این نکته که هر نظام آموزشی‌ می‌تواند حائز نکات مثبتی هم باشد، نبايد ما را از طرح این پرسش غافل كند که:
چطور باور کنیم "بازار" بر ایده‌های آموزشی آنان که نسخه‌هایشان به دست ما می‌رسد، تاثیر عُمده نگذاشته است؟

و بعد اين كه:
چطور ممكن است اقتصادِ مصرف‌گرا، یکسان‌ساز، و متکی بر بازار، اجازه ‌دهد کودکانی تربیت شوند که اصولش را گرامی نشمرند و از پى‌اش نروند؟

در رونوشت‌های شتاب‌زده‌مان، تجدید نظر کنیم.

علی اشکان نژاد
در خودم فرو رفتم. بین خودم و دنیا فاصله ایجاد کردم. دنیا زیبا بود، دلم می‌خواست درونم هم زیبا باشد. فکر می‌کردم اگر بتوانم طوری رفتار کنم که گویی درونم حس گناه یا حتی بدی وجود ندارد، کم‌کم بدی را فراموش می‌کنم، بنابراین سعی کردم جوری رفتار کنم که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده. اگر طوری رفتار کنید که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و واقعاً هیچ اتفاقی هم نیفتد، درنهایت هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.

اورهان پاموک
از کتاب زنی با موهای قرمز






@towardinside
در دلت هیچ جا نمی‌گیریم
گرچه ما هسته‌ایم و خرما تو





@towardinside
در فیلم های اولم آزادی نداشتم و با بازیگران حرفه ای کار می کردم، در صورتی که به کسانی احتیاج داشتم که برون فکنی نکنند. به آنها می گفتم طوری حرف بزنید که انگار با خودتان حرف می زنید نه با دیگران. اما آنها کار خودشان را می کردند طوری که انگار هنوز روی صحنه اند. حالا تمام بازیگرانم را از طریق دوستانم پیدا می کنم. هرچه بازیگرها کمتر راجع به فیلم بدانند من بیشتر از نتیجه راضی می شوم. اجازه نمی دهم بازیگرانم راشها را نگاه کنند و هیچ کدامشان را دوبار برای حضور در فیلم ها انتخاب نمی کنم چون بار دوم تلاش خواهد کرد آن چه را که فکر می کند من می خواهم به من بدهد. به بازیگرم می گویم «اینجا بنشین و به در نگاه کن» و این صحنه را ده بار تمرین می کنیم. بعد به او می گویم حالا این جمله را بگو، هرچه آرام تر و مکانیکی تر. در عمل می بینم که درون این بازیگر بدون اینکه خودش واقف باشد آشکار می شود.»

روبرت برسون




@towardinside
غم، کلکسیونِ خنده‌ام را به سرقت برد!

پرویز شاپور




@towardinside
مرلوپونتی از بدن ِواجد تجربه‌ی زیستی-که او تن می‌خواند و عبارت است از نظامی از تاثراتِ وجوه مختلف کنش و حوزه‌های حسیِ مختلف که کلیت ادراک انسانی را شکل می‌دهد-و جهان، به عنوان گوشت خام تن و گوشت خام جهان یاد می‌کند و معتقد است که "تن و جهان با یکدیگر رابطه‌ی فراروی یا همپوشانی دارند. نسبت تن با جهانی که خود را در آن می‌یابد، نباید به حسب فواصل عینی لحاظ گردد، بلکه باید بر حسب نحوهای همزیستی یا همبودی اصیل تن با آنچه که به سمت آن فراروی می‌کند، فهمیده شود". با الهام از پونتی، سابچک ایده‌ی رابطه بدن تماشاگر و بدن فیلم را مطرح می‌کند. بنا به نگره‌ی سابچک نه فیلم یک ابژه‌ی دریافتی بالفعل است و نه تماشاگر سوژه‌ای ساخته شده توسط آپاراتوس فیلم. از این منظر، رابطه‌ی تماشاگر با فیلم دیگر رابطه‌ی تماشاکننده (سوژه) با تماشاشونده (ابژه) نیست، بلکه رابطه‌ای تعاملی و دیالکتیکی میان دو سوژه‌ی تماشاکننده است که هر دو در حین حال تماشاشونده نیز محسوب می‌شوند. در این تبادل دوجانبه، نوعی رابطه‌ی بیناسوژه‌ای به وجود می‌آید و تماس بدن بیننده با بدن فیلم موجب شکل‌گیری نوعی رابطه بساوایی مابین آن دو می‌گردد.




@towardinside
پروژه‌هایی برای شهرهای مدرن


ایده مسکن اجتماعی یکی از مهمترین موضوعات در دولت های مختلف جهان معاصر است. در این طرح خانه هایی قالبی و یک شکل ساخته می شوند تا افراد فقیر و بی خانمان بتوانند در آنها ساکن شوند.
چنین طرح هایی از مخالفان و منتقدان بسیاری برخوردارند زیرا معمولا در فضاهایی ساخته می شوند که از بافت محلی برخوردار نیستند و به همین دلیل موجب رشد و گسترش انحرافات اجتماعی می شوند.

اما جدا از چنین انتقادهایی به نظر می رسد مسکن اجتماعی راه حلی است برای دولت های مدرن تا بخش عظیمی از مصرف کنندگان خود را از دست ندهند. به بیان دیگر چنین خانه هایی ساخته می شوند تا افرادی که از توانایی خرید یا اجاره خانه برخوردار نیستند به بی خانمان ها و بی سرپناهان جامعه اضافه نشوند و از چرخه مصرف کنندگان خارج نگردند.
جامعه مدرن بر مبنای مصرف می چرخد و دوست دارد به هر طریق ممکن مصرف کنندگان خود را حفظ کند. در نتیجه مسکن اجتماعی در حقیقت راهی است برای حفظ مصرف کنندگان و زمینه سازی برای مصرف کالاهای بیشتر از سوی آنها.

"مسکن اجتماعی" ظاهرا ایده خوب و جذابی است. حال آن‌که معنایش این است:
شما باید هر طور شده زنده بمانید و تکثیر شوید، تا "مصرف‌کننده" کماکان وجود داشته باشد.

این همان ایده ای است که در پس بسیاری از فرآیندها و فعالیت های مدرن مانند گسترش و ترویج بهداشت، آموزش و پزشکی نیز دیده می شود. فعالیت هایی که از ظاهری خیرخواهانه و انسان دوستانه برخوردارند اما در حقیقت در راستای سیاست های جامعه مصرف گرا قرار دارند.
این فرآیندها جملگی بر طول عمر انسان می افزایند و او را به نحوی تربیت می کنند که خیال جامعه مصرفی از بابت حضور سیل مصرف کنندگان و مصرف کالاهای گوناگون آسوده باشد.



رضا تسلیمی طهرانی






@taslimi_tehrani
https://www.instagram.com/p/B00z8yPBKfG/?igshid=mnwbf1whjxat
@towardinside




کاپیتانِ با تجربه، میکروفن را باز کرد، و پس از خوش‌آمدگویی به مسافران، اعلام نمود که به دلیل تفاوت‌های دمایی، در زمان کاهش ارتفاع نيز، تکانه‌های کوچکی را چنان‌که در موقع بلندشدن هم حس کرده‌اند، پیش رو خواهند داشت.

کاپیتان، در عین حال اطمینان داد که هیچ مشکلی پیش روی پرواز نخواهد بود.

یک ساعت بعد، اعلام شد که: در حال فرود در فرودگاه مقصدیم. چراغ‌های بستن کمربندها روشن شدند. و هواپیما شروع کرد به تکان خوردن.
آرامش اما هنوز برقرار بود.

تکان‌ها بیشتر شدند. کمی صدای پچ‌پچ بلند شد.
تکان‌ها باز هم افزايش يافت؛ تا حدی که کیف پیرزن نشسته روی صندلیِ پانزدهِ جی، از روی پایش افتاد.

و نهایتاً کار به جایی رسید که جوانِ شکاک فریاد زد:
او به ما اطمینان داد. نکند اشتباه کرده باشد. باید از او تضمین می‌خواستیم.

مهماندارها که در حال خدمت‌رسانی به وضع آشفته داخل کابین بودند، نگاهشان چرخید به سمت جوان.
چند لحظه سكوت بر فضا حاكم شد.

علی اشکان نژاد