رو به درون
1.93K subscribers
8.86K photos
931 videos
46 files
6.98K links
Download Telegram
سرد میگردد تنور آسمان
در تنور گرم، باید پخت نان

پروین اعتصامی





@towardinside
سالادسازی که استفاده نشد!


در بحبوحه خانه تکانی ها و جا به جایی وسایل انسان بر می خورد به وسایلی که کاربرد آنها چندان مشخص نیست و احتمالا در گوشه انبار یا در درون کمد یا کابینت برای مدت ها بلا استفاده مانده اند مانند بخار شوی، غذاساز چند منظوره، آب میوه گیری چند کاره و ...
البته می توان از این وسایل استفاده کرد و مثلا خانه را بیشتر و باز هم بیشتر تمیز کرد یا غذاهای جور و واجور تهیه دید و ...
اما چرا به جای آنها از وسایل ساده تر و متداول تر استفاده نکنیم و هزینه خرید و زحمت نگهداری از این وسایل را بر خود تحمیل کنیم؟
این وسایل بخشی از استراتژی بازار و جامعه مصرفی در جهت تشویق افراد به خرید و مصرف بیشتر هستند.
ابتدا بازار «نیازهای کاذب» را از طریق تبلیغات و رسانه ها در افراد ایجاد می کند که مثلا با خرید این کالا زندگی تان دگرگون خواهد شد و کارهایتان بسیار راحت تر پیش خواهد رفت و بعد کالاها را در ویترین مغازه ها قرار می دهد تا افراد آنها را خریداری کنند، اما بعد که کالا خریداری شد مصرف کننده درست نمی داند باید با آن چه کار کند و در مواردی حتی کارهای او دشوارتر می گردد!

در نتیجه باید هشیار بود و فریب بازار را نخورد و به سرعت در جهت خرید کالاهای جدید احساس نیاز نکرد! در غیر اینصورت چاره ای جز تحمیل هزینه مادی و روانی بر خویش و نگهداری از وسایل دست و پا گیر نخواهیم داشت!


رضا تسلیمی طهرانی





@taslimi_tehrani
https://www.instagram.com/p/BvPMASmn3jF/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=apx7eiqv9kda
@towardinside




مادر، یکسره دور سرِ مادربزرگ می‌گردد. مادربزرگ حالا دیگر نه توانی برایش باقی مانده، چنان که در جوانی داشت، و نه ذهن و حواسی جمع و بهنجار. مُدام مادر را نفرین می‌کند و چپ و راست به او لعنت می‌فرستد.

مادر می‌داند که باید به مصلحتِ مادربزرگ عمل کند، و نه خوشایندِ زودگذرِ او. اما آدم است دیگر. از نفرینِ مادرش می‌ترسد. سراسیمه این تصور در فکرش جاری می‌شود که نکند یکی از این دعاهای بد دامن او را بگیرد.

مادربزرگ، یکی از همین روزها خواهد رفت. اما حالا که مادر به زور او را باید به حمام ببرد، و دشنام بشنود، پریشان‌حواسی‌هایش را چگونه به چشم ببینم و دَم نزنم؟

باید سرش فریاد بزنم، باز هم به مصلحت، که آسوده باش. برای این لعن و نفرین، تاوان و خسارت و کفّاره ای نیست.

که در این صورت خودِ من، از واکنش رنجورِ او به این فکر می‌افتم که نکند ناراحتی مادر، فردایی بانی اثراتی سوء در زندگی‌ام شود.

علی اشکان نژاد
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

حافظ







@towardinside
به غیر از عشق، دوستی و زیبایی‌های هنر، چیز قابل توجه دیگری نمی‌بینم که بتواند به زندگی معنا بدهد...

موریل باربری





@towardinside
تاجی‌جان!
اگر نصیحت خشک و خالی اثر داشت، نصایح سعدی تا حالا باید دنیا را بوستان و گلستان کرده باشه!

احمد محمود
درخت انجیر معابد




@towardinside
انسان چگونه حسی ست!
من چگونه حسی هستم.
وقتی خودم را ،بارانی ام را ، شال گردنم را و چمدانم را با خود حمل می کنم
از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال هست برایِ آسودن؟
من چگونه حسی هستم ووقتی ذهنم شاخه ،شاخه،شاخه است
که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجویِ نیافتن و نبودِ آنچه در جستجویش هستم...

سلوک
محمود دولت آبادی




@towardinside
تا پل تجریش را با تاکسی رفتند. کنارش نشسته بود، چشم بسته، و حالا در فضای بستهٔ تاکسی عطر ملایم اما تلخش را می‌شنید. به بازار تجریش هم سری زدند. مینا آینه‌ای دردار خرید، گفت: آدم وقتی هر دو لنگه‌اش را می‌بندد، دلش خوش است که تصویرش در پشت این درها ثابت می‌ماند.

آینه‌های دردار
هوشنگ گلشیری






@towardinside
کسانی که انتظارشان را می‌کشی
در اعماق وجودت گم گشته‌اند؛
تو این را خوب می‌دانی
آن‌ها در ژرفنای تاریک جانت سردرگم‌اند.
آتشی روشن کن تا ببینند...
تا راهشان را بازیابند.
مسیری را که از جهنم به روز روشن
می‌رسد به خودِ امروز.
ایزابل! جانت را بیفروز... بنویس!

کریستین بوبن




@towardinside
https://www.instagram.com/p/BvRqmDTnNzs/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=ovxifr7f116v
@towardinside



برای اولین‌بار، یک وانت‌ از اداره پُست مرکزی وارد دهکده‌ی هیداک شد و یک بسته‌ی پُستی را به منزل تریخسکیِ آهنگر تحویل داد.

هر کس در خیابان شاهد این ماجرا بود، این خبر را بلافاصله به هر کس که می‌شناخت، اطلاع داد. کسی حاضر نشد درباره مرسوله از تریخسکیِ آهنگر سوالی بکند. و او هم چیزی به کسی نگفت.

چهار روز بعد، پسرِ دو ساله‌ی خانمِ والاک از بالکن افتاد توی حیاط و به کُما رفت. خانم والاکِ بیچاره دیگر دل و دماغی برای کار کردن با چرخ‌خیاطی نداشت. می‌نشست زل می زد به دیوار. حتی حاضر نشد به جلسه‌ی هفتگی با دوستانش برود. در عوض، آن‌ها اما تصمیم گرفتند بیایند خانه‌ی خانم.

دور هم که نشسته بودند، خانم مادِل بنا کرد به صحبت از قبول نشدن دخترش در آزمون سختِ دانشکده‌. خانمِ اِونی هم گفت که شوهرش در همین هفته بیکار شده است. خانم پیافو با شرح انفجار زودپز در آشپزخانه‌اش، نتیجه گرفت که دهکده در هفته‌ی نحسی قرار گرفته است.

خانم مادِل ناگهان اشاره‌ای کرد به بسته‌ی پستیِ تریخسکیِ آهنگر. گفت: که حالا قلبا باور دارد که آن بسته با خودش یک نیروی شوم و ناخجسته به دهکده وارد کرده است. بقیه سرشان را به تایید تکان دادند.

علی اشکان نژاد
مِنّی رسالَهُ حُبّ
و مِنكِ رِسالَهُ حُبّ
و یَتَشَکَّلُ الرَّبیعُ

از نامه‌‌های عاشقانه‌ی من
از نامه‌‌های عاشقانه‌ی تو
بهار شکل می‌‌گیرد

نزار قبانی




@towardinside
بعضى از آدم ها عين يك گٌل ناياب هستند.
ديگران به جلوه شان حسد مى برند، خيال مى كنند
اين گٌل ناياب تمام نيروى زمين را مى گيرد!
تمام درخشش آفتاب و ترى هوا را مى بلعد
و جا را براى آنها تنگ كرده.
براى آنها آفتاب و اكسيژن باقى نگذاشته.
به او حسد مى برند و دل شان
مى خواهد وجود نداشته باشد.
يا عينِ ما باش
يا اصلا نباش..

سووشون
سيمين دانشور




@towardinside
آرامش لابه لای انتظار شماست.

عكس: عباس كيارستمي





@towardinside
هلیا!
احساس رقابت، احساس حقارت است.
بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.
من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت برمی‌دارم.
رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.
بگذار آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود.
تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

نادر ابراهیمی




@towardinside
بیگانه‌ای سیماشناس که گذار-اش به آتن افتاده بود، رو در رویِ سقراط گفت که او دیوی‌ست که __ همه‌ی شهوت‌ها و آز ها را در خود دارد.
و سقراط جز این پاسخی نداد که : «چه خوب مرا می‌شناسی، سرور-ام!»

نیچه، غروب بت‌ها قطعه 3 مسئله سقراط





@towardinside
اگر برای گذران زندگی کار میکنی، چرا خودت رو با کار کردن به کشتن میدی؟!


📽 The Good, the Bad and the Ugly





@towardinside
https://www.instagram.com/p/BvUEgeaHxsw/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1td4g54r0ntp3
@towardinside



شهر کَنِه‌ها قانونی داشت به نام:
"مدارا درباره‌ی هوس"

به این معنی که اگر معلوم می‌شد کَنه‌ای از سر هوس مرتکب خطایی شده، در مورد او تسامح و تساهل کافی رعایت می‌شد.
استدلال‌شان هم این بود که هوس، یک پیش‌فرضِ اجتناب ناپذير برای کَنه است.

کنه‌ی خاکستری یک‌بار ده کنه‌ی جوان را کُشت و خون‌شان را مکید. به سرعت دستگیر شد و او را دست‌بسته نزد ارشدشان بردند.

کنه‌ی خاکستری سرش را پایین انداخت و گفت:
ناگهان هوس کردم مخلوطی از خون ده کنه‌ی جوان را مزه کنم.

ارشد، به فکر فرو رفت و سپس دستور داد او را آزاد کنند؛ چرا که معلوم شد از سرِ هوس بوده نه از سر قساوت و بی‌رحمی.

علی اشکان نژاد
طبیب عشق مسیحا دم است و
مشفق ليك
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟!

ز مُلك تا ملكوتش حجاب بر گيرند

هر آنكه خدمت ِ جام جهان نما بكند

حافظ



@towardinside
با تو بهار
دیوانه‌ای‌ست
که از درخت بالا می‌رود
و می‌رود تا باد
با باد..

یدالله رؤیایی




@towardinside