رو به درون
1.93K subscribers
8.86K photos
931 videos
46 files
6.97K links
Download Telegram
جهان از جنسِ روياست..






@towardinside
زندگی حتّی وقتی اِنکارش می‌کنی،
حتّی وقتی نادیده‌اش می‌گیری،
حتّی وقتی نمی‌خواهی‌اش از تو قوی‌تر است. از هر چیز ِ دیگری قوی‌تر است.

آنا گاوالدا





@towardinside
ونسان ون گوگ
برای نوشتن یک کتاب، برای به سرانجام رساندن یک کار، یا برای کشیدن یک نقاشی که در آن زندگی جریان دارد اول خود انسان باید، زنده باشد... - بخشی از نامه ی ونسان ون گوگ به خواهرش ویل در سال ۱۸۸۷

ونسان ون گوگ در نامه ای که در سال ۱۸۸۴ برای برادرش تئو فرستاد، جملاتی را نوشت که شاید خواندن آن، امروز هم برای ما و شما خالی از لطف نباشد:

کسی که میخواهد فعالیت کند، نباید از اینکه گاهی اشتباه کند، بترسد. نباید از اینکه گاهی لغزش داشته باشد بترسد.
خیلی از انسانها فکر میکنند، برای اینکه انسان خوبی باشند، باید دقت کنند که به هیچ کس هیچ آسیبی نرسانند.
این یک دروغ است. هیچ کاری نکردن و هیچ اشتباهی نکردن، توقف است. ایستادن است. متوسط ماندن است. میانمایگی است.

هر وقت یک بوم خالی می بینی که به شکل احمقانه ای به تو خیره شده و نگاهت میکند، با قلم و رنگ بر گوشش بکوب تا از خواب برخیزد.

نمی دانی که نگاه خیره ی بوم خالی به هنرمند، چقدر فلج کننده است. انگار به تو میگوید: تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی!

تاثیرگذاری نگاه خیره ی بوم خالی، گاهی چنان است که نقاشان را به احمق هایی ترسو تبدیل میکند.
نقاشان زیادی را می شناسم که از بوم خالی میترسند و نمیدانند که این بوم خالی است که از یک نقاش پرشور، بر خود می لرزد.

زندگی هم برای اکثر ما چنین چیزی است. یک بوم خالی. بی معنی. چیزی که نگاه خیره اش، انگیزه و روحیه را از تو میگیرد.
اما مهم نیست که زندگی چگونه به نظر می آید، از نگاه سرد و بی روح آن نباید ترسید.

از کتاب Ever yours (همیشه برای تو) ونسان ون گوگ




@towardinside
تصویری، شاید کمک کننده


بیایید از خودمان یک داستان بسازیم. فرض کنیم طیفی از گروه ها در سراسر جهان، که حالا افراطی، ستیزه جو و یا جنگجو خوانده می شوند، با افکاری نشات گرفته از اندیشه های گوناگون مخالف نظم حاکم جهانی تغذیه شوند. در عین حال رسانه هایی که از قدرت کافی و تاثیرگذاری زیادی برخوردارند، به نحوی تمامی این گروه ها را معرفی کنند که همگان از آن ها وحشت زده شوند و به دلهره بیفتند.

حالا باید چکار کرد؟
به نظر می رسد نظام های سلطه مبتنی بر بازار اینک چنان مردم را به سختی و رنج و بردگی کشیده اند که یک فرد در این جوامع خود را میان یک دو راهی می پندارد؛ یا مرگ یا ادامه زندگی در ساختاری که آن چنان هم دیگر ارزش زیستن ندارد.

در چنین وضعیت پیچیده ای، از یک سوی، ما علاقه ای به حضور و تداوم تمامی چنین تشکل های مخالفی نداریم (زیرا برخی از آنها فارغ از تبلیغات رسانه ها در حقیقت، از لحاظ اصول اعتقادی و شیوه عمل بسیار غیر انسانی و انحرافی هستند) و از سوی دیگر غالبا وجه سلبی مدعای مبارزات گروه های مخالف نظم حاکم هم چنان قابل تامل و درک است، که کمتر می توانیم به راحتی از تعداد پیوستگان به آن ها بکاهیم.

این داستان، احتمالا واقعیت امروز درباره مواجهه با این گونه پدیدارهاست.


رضا تسلیمی طهرانی






@taslimi_tehrani
https://www.instagram.com/p/Buq-eo4HR5T/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=dt0zt0x9oukn
@towardinside



راپتیس از گربه‌اش، میسکو، عکس گرفت. در آتلیه. عکس هایی با کیفیت و زیبا.
ميسكو دو سال بعد بچه‌دار شد. بچه گربه‌ی نَر هم بزرگ شد و به بلوغ که رسید از پرچین خانه فرار کرد. اما پس از مدتى با زن و بچه‌اش برگشت.

راپتیس از خوشحالی گریه‌اش گرفت. به سرعت رفت آلبوم عکس را آورد که به بچه گربه ی جدید، مادربزرگش، میسکو، را نشان بدهد. بچه گربه بدون توجه، رویش را برگرداند و رفت. راپتیس انتظار چنین واکنشی نداشت. دلگیر شد. رفت نشست کنار باغچه روی صندلی.

مار آبی که در حياط خانه‌ى راپتیس بزرگ شده بود، از حوض بیرون آمد و خودش را پیچاند دور دست او. در چشمانش نگاه کرد و گفت: ما جانوران آلبوم عکس نداریم. چون نمی‌خواهیم هر چند وقت یک بار، یاد خاطره‌ها بیفتیم و اشک بریزیم. اين طور زندگی كردن، راحت‌تر است.

علی اشکان نژاد
از حيايِ لب شيرين تو اي چشمه نوش
غرق آب و عرق اكنون شكري نيست كه نيست

حافظ






@towardinside
http://tarjomaan.com/neveshtar/9325/

چه اتفاقی می‌افتاد اگر سلینجر پنهان نشده بود؟
سلینجر هیچگاه زندگی معمول یک نویسندۀ موفق را طی نکرد، چون از وسط راه، ناگهان غیب شد


آدام کیرش
ترجمۀ: عرفانه محبی مرجع: Tablet

هولدن کالفید طبق نظرسنجی‌های متعدد، محبوب‌ترین شخصیت داستانی تاریخ ادبیات است و «ناتور دشت» بعد از نزدیک به هفتاد سال از انتشار اولیه‌اش، سالیانه ۲۵۰هزار نسخه به فروش می‌رسد. اما خالق این رمان، جی. دی. سلینجر، در اوج شهرت و موفقیت، ناگهان دود شد و به هوا رفت. از نیویورک فرار کرد و در خانه‌ای بزرگ در شهری کوچک پنهان شد. نه یک داستان جدید، نه مصاحبه، نه حتی عکسی تازه. آیا این ناپدیدشدن بزرگ‌ترین اثر ادبی او نبود؟

- فراموشی بهترین نوع به‌خاطر‌سپردن است. چون خاطرات معمولی همین‌ که مرورشان می‌کنیم، کم‌رنگ و محو می‌شوند؛ اما چیزهایی که نمی‌دانیم به خاطر سپرده‌ایم، ناگهانی و پیش‌بینی‌نشده به خودآگاهمان بازمی‌گردند.



@towardinside
https://www.youtube.com/watch?v=btc5ryG2TJQ



‍ «زنان آواربردار، چونان پرهای ققنوس»


بارها دربارۀ «زنان آواربردار» خوانده بودم و عکس‌هایی هم از آن‌ها دیده بودم تا این‌که ویدئوی باکیفیتی از آن‌ها یافتم. انگار صحنه‌ای از یکی از فیلم‌های تئو آنجلوپولوس را تماشا می‌کنید، اما جذابیت فیلم به این است که آنچه می‌بینید واقعیت است. زنانی که زنجیرۀ انسانی درازی را درست کرده‌اند و سطل‌های نخاله‌های ساختمان را دست‌به‌دست می‌کنند، هر یک تیشه‌ای در دست دارد و آجری را تمیز می‌کند، چند نفری تیرآهنی را به دوش می‌کشند... این‌جا شهرها ویران شده و ساعت صفر شده است.

برای به زانو درآوردن آلمان در جنگ جهانی دوم شهرهای این کشور به شدت بمباران شد. بدترین سرنوشت را در میان شهرهای آلمان، شهر دِرِسدِن داشت. مهیب‌ترین بمباران روزهای سیزدهم تا پانزدهم فوریۀ ۱۹۴۵ بر این شهر رخ داد که در جریان آن ۲۵ هزار نفر در عرض دو شب کشته شدند. شهر به کل ویران شد. از ۲۲۲.۰۰۰ خانۀ شهر، ۹۰.۰۰۰ خانه به طور کامل ویران شد و تنها ۲۰ درصد از ساختمان‌های شهر سالم ماند. بسیاری از شهرهای آلمان همین سرنوشت را داشتند و شمار کشته‌ها از این بالاتر بود و ویرانی‌ها به همین شدت وسیع. آلمان شکست خورد، شهرها ویران شد و تل خاک و خاکستر دو سوی خیابان‌ها را گرفته بود. پدیدۀ «زنان آواربردار» در چنین لحظه‌ای ظهور کرد...

وقتی جنگ تمام شد، بسیاری از مردان کشته شده و بسیاری به اسارت گرفته شده بودند. جمعیت زنان آلمان هفت میلیون بیش‌تر از مردان بود. مردانی هم که بودند باید لقمه‌نانی برای خانواده به دست می‌آوردند. در این‌جا زنان می‌ماندند و خانه‌های ویران. این زنان بی‌کار ننشستند و شروع کردند به آواربرداری، با دست خالی. تا چند سال نیروی اصلی آواربرداری در بسیاری از شهرهای آلمان زنان بودند. آجرها و مصالحِ قابل بازیافت را از زیر آوار درمی‌آوردند، تمیز می‌کردند، روی هم می‌چیدند و بقیۀ آوار را با وسایل ساده از محل دور می‌کردند. همین زنان بودند که در تاریخ به «زنان آواربردار» (Trümmerfrauen) معروف شدند.

برای ملتی که زمین خورده بود، مغلوب و تحقیر شده بود، تماشای زن‌ها و دختران جوانی که با نشاط آواربرداری می‌کردند بسیار روحیه‌بخش بود. به همین دلیل در سال‌های بعد به لحاظ تبلیغاتی نیز بسیار از مسئلۀ زنان آواربردار استفاده شد. گویی این زنان پرهای ققنوسی بودند که باید از این خاکستر برمی‌خاست. در سال‌های بعد، مجسمه‌های یادبود زنان آواربردار در شهرهای زیادی ساخته شد.

مهدی تدیني
منبع تاريخ انديشه



@towardinside
کلمات چیزی را در وجود من دارند می‌سوزانند. وقتی در بیت‌های حافظ هستند فرق دارند با وقتی که در یک اعلامیهٔ تند دولت نظامی چپانده شده‌اند وحشت آورند. وقتی دارم با آدم‌های معمولی حرف می‌زنم می‌آیند توی دهانم. کلمات گنده و پرطنطنه... بعضی‌هایشان کودنند، زود خودشان را لو می‌دهند، بعضی‌ها موذی‌اند.

شهریارمندنی‌پور





@towardinside
https://www.instagram.com/p/ButAAjwHUUb/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=2a2kw7f04u18
@towardinside



افسانه‌هایى سینه به سینه نقل شده، که از جهاتی آموزنده‌اند؛ در مقابل و ناخودآگاه، معناهایی را هم در کنار تعالیم‌شان به مخاطب القاء کرده‌اند که اسباب دردسر می‌شوند. گویی هیچ تمثیلی نیست جز آن که می‌شود دست کم دو برداشت متفاوت از آن به دست آورد.

مثلاً در اسطوره‌ها و حکایت‌ها صحبت از اکسیرهایی شده که مایه نجات‌اند و آسان به كف نمى آيند. پررنگ‌ترين معناى نجات هم برای بشر، همانا زنده ماندن است و البته در اختیار داشتن اکسیرِ جوانی.

همین شد که در ناخودآگاه جمعی ما، کمیاب‌ها ممکن است همان اکسیرِ موعود باشند. برای ذهنِ ماجراجوی ما، احتمال این که صدف‌های کمیاب، حاوی عصاره‌ی شفابخشِ برگرفته از غنی‌ترین عناصر اقیانوس ها باشند، کم نیست.

به دندان کشیدن جگر و دل پستاندارانِ نایاب نيز از سر چشیدن مزه نیست؛
و تخم و گوشت پرندگان نادر و افشره‌ى گياهانى كه به ندرت يافت مى گردند، به این اميد خورده مى شوند که ممکن است ناگهان آثار پیری را از صورت ما بزدایند.

علی اشکان نژاد
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو






@towardinside
خاطره ای در درونم است
چون سنگي سپيد درون چاهي
سر ستيز با آن ندارم ، توانش را نيز
برايم شادي است و اندوه
در چشمانم خيره شود اگر کسي
آن را خواهد ديد
غمگين تر از آني خواهد شد
که داستاني اندوه زا شنيده است
مي دانم خدايان ، انسان را
بدل به شيئي مي کنند ، بي آن که روح را از او بر گيرند
تو نيز بدل به سنگي شده اي در درون من
تا اندوه را جاودانه سازي

آنا آخماتووا




@towardinside
https://www.instagram.com/p/But4eRUHHGI/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=5w41t4cl5h20
@towardinside



مادینی یک آدم‌آهنی ساخت. بسیار شبیه به یک آدم واقعی. از دوستان مخترع‌اش در شهرهای دور هم تقاضا کرد تا یکی‌شان برای این آدم‌آهنی پوستی شبیه پوست آدم بسازند. خوواریش این کار را کرد و برای او فرستاد.

آدم‌آهنی همیشه لبخندی روی لب داشت. مردم هم خیلی زود توانستند او را در کنار خودشان بپذیرند.
آدم‌آهنی سعی می‌کرد به مردم کمک کند. اما وقتی خودش کاری داشت، کسی به او کمک نمی کرد. یک روز مادربزرگ‌جینی، دلش سوخت. کنار آدم‌آهنی نشست و به او گفت که اگر به کسی کمک می کنی، او هم باید در شرایط سخت به تو کمک کند. وگرنه دیگر نباید این کار را برای او انجام بدهی.

آدم‌آهنی یاد گرفت. فردای آن روز، پی‌یتسو آدم‌آهنی را وادار کرد که آسیاب بادی اش را کاملا تمیز کند. آدم آهنی به دقت تمام کیسه های آرد را بیرون آورد و پس از تمیزکاری دوباره برد گذاشت توی سالن. موقع رفتن کنار جوی آب، پایش پیچ خورد و افتاد زمین. فریاد زد: پی‌یتسو! لطفا به من کمک کنید تا بلند شوم.

پی‌یتسو زد زیر خنده: تو دیگر عمرت تمام شده است. آدم‌آهنی یاد حرف مادربزرگ‌جینی افتاد. هر طور بود، بلند شد و رفت سمت خانه.

فردا صبح، پی‌یتسو آدم‌آهنی را پیدا کرد و به او دستور داد که طویله اش را هم تمیز کند. آدم‌آهنی تبری برداشت و پی‌یتسو را کُشت.

مردم که از این اتفاق مطلع شدند، همه درباره بی‌اخلاقی آدم‌آهنی در گوشی پچ‌پچ کردند.

علی اشکان نژاد
مرسوله


در نظام اجتماعی که ساز و کارهای آن بر دست های پنهان بازار مبتنی باشد هر روز باید منتظر بازی های تجاری جدید بود.

پیشتر هنگامی که به منظور ارسال یک بسته به اداره پست مراجعه می کردیم با بیش از دو یا سه طبقه بندی ساده به منظور ارسال محموله پستی مواجه نبودیم. پست عادی، پست اکسپرس و پست سفارشی انواع خدمات پستی ارائه شده بودند که هر یک از کارکرد خاصی برخوردار بودند و از نظر قیمت نیز تفاوت چندانی با هم نداشتند.
اما هر چه به جلو آمدیم بر انواع طبقه بندی ها و شیوه های ارسال بسته افزوده گشت و تفاوت قیمت در بین این طبقه بندی ها افزایش یافت به نحوی که پس از مدتی از پست «پیشتاز» سخن به میان آمد و اکنون صحبت از پست «ویژه» است بی آنکه مشخص باشد این انواع دقیقا چه تفاوتی با هم دارند.
اکنون پست ویژه همان کاری را انجام می دهد که پست پیشتاز انجام می داد و دلیل افزوده شدن آن مشخص نیست.
امروز پست ویژه به گونه ای تبلیغ می شود که مشتری احساس کند تنها راه وصول بسته پستی اش به مقصد استفاده از این نوع پست است. حتی در برخی موارد کارمندان اداره پست از تبلیغ این شیوه فروگذار نمی کنند و وانمود می کنند که دیگر انواع خدمات پستی از کارآیی مناسب برخوردار نیستند و مشتری باید به منظور حصول اطمینان از ارسال بسته اش و دریافت آن در مقصد پست ویژه را انتخاب کند. در حالی که مشخص نیست پست عادی چرا نباید کارآمد باشد و استفاده از آن با اما و اگر مواجه شود؟

در نتیجه اداره پست که باید مرکزی خدماتی باشد و به ارسال محموله های پستی با کمترین قیمت و در سریع ترین زمان یاری رساند به سوپر مارکتی با محصولات متنوع تبدیل شده است.
این اداره نمونه ای از سازمان های عمومی در نظام مبتنی بر بازار است که عامه مردم چاره ای جز مراجعه به آنها و مشارکت در مسابقه ای تجاری به مظور انجام کارهایشان ندارند.

پیشنهاد می شود در آینده نزدیک انواع دیگری از طبقه بندی های بی معنی چون پست «مخصوص» یا پست «کاملا ویژه» ایجاد شوند و در قفسه های سوپر مارکت اداره پست قرار گیرند در حالی که ادعا می شود، آنها از پست «ویژه» هم بهترند و از امکانت بیشتری برخوردارند!


رضا تسلیمی طهرانی






@taslimi_tehrani
به پايِ خويشتن آيند عاشقان به كمندت
كه هر كه را تو بگيري ز خويشتن برهاني

سعدي





@towardinside
http://problematicaa.com/hegel-and-mathematics/

تفاوت حقایق ریاضی و فلسفی نزد هگل
نویسنده: محمدرضا میرشاه علی


هگل از بند ۳۸ پیشگفتار پدیدار‌شناسی روح[۱] خود، بحث ارزشمندی را می‌‌‌آغازد که به نتایج قابل توجهی در چند پاراگراف جلوتر ختم می‌‌شود. بحثی مربوط به تفاوت حقایق فلسفی و ریاضی و بعضاً تاریخی. می‌‌توان گفت هگل سعی دارد تا مغلطه دیگری را از نحوه اندیشیدن و تاریخ آن (به معنای تمامیت تحقق یافتن تاریخ نزد هگل) بزداید، یا دست کم درخواستی نا به جا از فلسفه را که می‌‌خواهد تا پاسخ‌هایی به سان حقایق تاریخی و ریاضی نسبت به مسائل فلسفی خویش دهد به کناری نهد و ضرورت بهره‌مندی از روش ریاضیاتی و هندسه مانند را برای رسیدن به بداهت و قطعی بودن پاسخ‌های فلسفی یکبار برای همیشه از مرکز توجه، تمرکز و اشتیاق فلسفه‌ورزان و فلسفه دوستان خارج کند. از دیرباز این علاقه در بین پرسش‌های فلسفی به چشم می‌‌خورد که جوابی یکه برای مسائل خود پیدا کنند و به قولی به دنبال علت‌العلل باشند.



@towardinside
https://www.instagram.com/p/BuvR_NEH8Is/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1e0gslx0fgiv5
@towardinside




اخلاقِ هنجاری، روی کاغذ، ساختارِ روی هم رفته کارآمدی دارد. اما وقتی در عمل، به واقعیتِ "انسان" می‌رسد، در ناحیه‌ی پیش فرض‌های خود بسیار بسیار نیازمند بازبینی است.
یکی از دشواری‌ها آن‌جاست که گویا هر سنخِ رفتار، یک "بسته" است. خصوصیاتی که اخلاق هنجاری ما را به رعایت آن ملزم می کند، با این بسته سازگار نیست. و انگار پیش‌بینیِ درستی از ما انجام نشده است.

مثلاً، تعصب و خشونت فیزیکی با اين كه نهی شده‌اند، امّا ویژگیِ "برادری‌" در کنارشان هست. اخوتی که فداکاری و ایثار و ازخودگذشتگیِ آن، در هیچ جای دیگر پیدا نمی‌شود.

یا گوشت‌تلخی و بدعنقی و بدمعاشرتی، غالباً در کنار خلاقیت و تولید آثار هنریِ جاودانه است.

محبت و خشونت نیز، در انسان دو روی يك سکّه هستند. هر کس محبت بیشتری دارد، خشونت هم اغلب، روی دیگر آن است.
بنابراين، اخلاق هنجاری، انگار توجه کافی به این موضوع نکرده که اگر یکی را محو كند، روی دیگر هم ناگهان رنگ می‌بازد.

و حالا به همین سبب، در این جهانِ کنترل شده، رفتارهای بسیاری دیگر توانایی ظهورشان را از دست داده‌اند.

علی اشکان نژاد
+داستان اينکه چارلي پارکر
چطور چارلي پارکر شد رو بهت گفته بودم؟

-جو جونز يه سنج رو بطرف سرش پرت کرد

+دقيقاً همينطوره
پارکر جوون بود، خيلي خوب ساکسيفون ميزد
ميره توي يه جلسه بداهه‌نوازي اجرا کنه و خراب ميکنه
و جونز نزديک بود بابتش اون اجرای بد سرشو از تنش جدا کنه
و اون با خنده حضار از صحنه خارج شد
اون شب با گريه خوابش ميبره
ولي صبح بعد، چيکار ميکنه ؟
تمرين ميکنه، مدام با يک هدف تمرين ميکنه
که ديگه هرگز کسي بهش نخنده
و يک سال بعد به "رينو" برميگرده و روي صحنه ميره
و بهترين تک‌نوازي که دنيا تابحال شنيده رو اجرا ميکنه
پس تصور کن اگه جونز اون روز فقط بهش ميگفت:
خب، عيبي نداره چارلي " خوب بود. آفرين "
چارلي هم پيش خودش فکر ميکرد: "خب جهنم، کارم خوب بود"
داستان تموم ميشد
اين واسه من يک فاجعه تمام‌عياره
ولي حالا ديگه دنيا همين رو ميخواد
دارم بهت ميگم، رفيق
هيچ کلمه‌ای توی زبان زيان‌بارتر از "آفرين" نيست ...



🎥 Whiplash - 2014



@towardinside
خود ِ رقابت است علفزار
استحاله‌ای ست در حال و در ماده‌ای تازه - اصل حیات- . استحاله‌ی دو اصل ساکن دیگر؛ آب و کانی، آمیخته و نآمیخته با هم به حد افراط
به حد افراط

فرانسیس پونژ




@towardinside
سینما یعنی انفجار عشقی که به واقعیت داریم.

پیر پائولو پازولینی





@towardinside
خیریه ها


خیریه ها به عنوان نهادهایی اجتماعی و مدنی می توانند از نقش مهمی در جامعه برخوردار شوند.
متاسفانه وضعیت امروز اغلب خیریه ها قابل دفاع نیست و نیاز است تا در ساختار و شرح وظایف آنها تغییراتی اساسی صورت گیرد.

فعالیت خیریه های امروز غالبا در جذب کمک های مردمی و برگزاری چند بازارچه در طول سال خلاصه می شود این در حالی است که خیریه ها باید به مجموعه هایی خدماتی و آموزشی تبدیل شوند که با ارائه خدمات گوناگون مورد نیاز افراد جامعه و توانمند سازی نیازمندان به کسب سود و استفاده از آن در جهت یاری اقشار مورد حمایت گام بردارند. آنها می توانند خدمات گوناگون چون نجاری، برق کاری، تعمیرات و ... را به مردم عرضه دارند و در کنار آن با آموزش نیازمندان در زمینه های مختلفی چون بافندگی، کارهای تزئینی و ... آنها را توانمند سازند.
همچنین خیریه ها می توانند در قالب یک تعاونی به فعالیت بپردازند و در این مسیر هم به نیازهای اقشار گوناگون مردم پاسخ دهند و هم به شکلی اصولی حمایت های خود را سازمان دهی کنند.

خیریه های امروز از کارکرد اجتماعی قدرتمند و برون داد چشمگیری برخوردار نیستند و همین امر می تواند منافذ فساد آلودی را بر روی آنها بگشاید. این در حالی است که آنها می توانند به عنوان یک گره اجتماعی قدرتمند از نقش بسزایی در شبکه اجتماعی برخوردار باشند. خیریه ها باید ارائه خدمات، محصولات، آموزش و توانمند سازی را در دستور کار قرار داده و از این طریق هم از نیازمندان حمایت کنند و هم ساختار خمیده جامعه را به حرکت وا دارند.


رضا تسلیمی طهرانی






@taslimi_tehrani