روزی
جایی
دقیقهای
خودت را باز خواهی یافت
و آن وقت
یا لبخند خواهی زد
یا اشک خواهی ریخت!
پابلو نرودا
@towardinside
جایی
دقیقهای
خودت را باز خواهی یافت
و آن وقت
یا لبخند خواهی زد
یا اشک خواهی ریخت!
پابلو نرودا
@towardinside
Forwarded from جامعه شناسی عمومی
کتابخوانیِ بدون سود
در حالی که اکثریت اعضای جامعه از فقدان مطالعه و دوری از کتاب رنج می برند طیف وسیعی از افراد به ویژه زنان خانه دار و دختران جوان به مطالعه رمان های عامه پسند جذب شده اند.
رمان های عامه پسند ویژگی های مشخصی دارند که آنها را از رمان های جدی متمایز می کنند. این رمان ها اغلب در حول موضوعی عاشقانه دور می زنند، قهرمان های اصلی آنها معمولا زنان هستند، خواننده غالبا می تواند به راحتی طرح و سرنوشت داستان را حدس بزند، این داستان ها همواره از پایان خوشی برخوردارند، پرش های زمانی بدون رعایت مقتضیات هنری در اغلب آنها به چشم می خورند و حتی طرح جلد و طراحی آنها نیز با هم مشابه هستند.
چنین رمان هایی معمولا تنها موجب سرگرمی مخاطبان می شوند و دقیقا با نفس یا self جدید شکل گرفته در بین افراد جامعه که از ویژگی هایی چون لذت گرایی، منفعت گرایی و بی تفاوتی برخوردار است تطبیق می کنند.
رمان های عامه پسند غالبا موجب انفعال خوانندگان می شوند و هیچ گاه آنها را نسبت به شرایط اجتماعی محیط اطراف حساس نمی کنند و دیدگاهی انتقادی را در آنها بر نمی انگیزند بلکه بر عکس با درگیر کردن مخاطبان خود در داستان های عاشقانه سطحی و کم مایه موجب سرگرمی و دوری آنها از مسائل اجتماعی می شوند.
برخی معتقدند مطالعه رمان های عامه پسند می تواند مقدمه ای برای مطالعه رمان های جدی باشد اما تجربه و منطق چنین امری را به هیچ وجه تایید نمی کنند.
اکنون پرسش اینجاست که با توجه به غلبه مضرات این رمان ها بر منافع شان آیا صرف تشویق افراد به مطالعه و کتابخوانی فارغ از جهت دهی و راهنمایی مخاطبان می تواند برای فرهنگ و جامعه سودمند باشد یا برعکس چنین توصیه های کلی و غیر جهت داری موجب گرفتار شدن افراد در دام رمان های عامه پسند می شود و آنها را بیش از پیش از اندیشه، تفکر و رویکرد انتقادی دور سازد؟
رضا تسلیمی طهرانی
@taslimi_tehrani
در حالی که اکثریت اعضای جامعه از فقدان مطالعه و دوری از کتاب رنج می برند طیف وسیعی از افراد به ویژه زنان خانه دار و دختران جوان به مطالعه رمان های عامه پسند جذب شده اند.
رمان های عامه پسند ویژگی های مشخصی دارند که آنها را از رمان های جدی متمایز می کنند. این رمان ها اغلب در حول موضوعی عاشقانه دور می زنند، قهرمان های اصلی آنها معمولا زنان هستند، خواننده غالبا می تواند به راحتی طرح و سرنوشت داستان را حدس بزند، این داستان ها همواره از پایان خوشی برخوردارند، پرش های زمانی بدون رعایت مقتضیات هنری در اغلب آنها به چشم می خورند و حتی طرح جلد و طراحی آنها نیز با هم مشابه هستند.
چنین رمان هایی معمولا تنها موجب سرگرمی مخاطبان می شوند و دقیقا با نفس یا self جدید شکل گرفته در بین افراد جامعه که از ویژگی هایی چون لذت گرایی، منفعت گرایی و بی تفاوتی برخوردار است تطبیق می کنند.
رمان های عامه پسند غالبا موجب انفعال خوانندگان می شوند و هیچ گاه آنها را نسبت به شرایط اجتماعی محیط اطراف حساس نمی کنند و دیدگاهی انتقادی را در آنها بر نمی انگیزند بلکه بر عکس با درگیر کردن مخاطبان خود در داستان های عاشقانه سطحی و کم مایه موجب سرگرمی و دوری آنها از مسائل اجتماعی می شوند.
برخی معتقدند مطالعه رمان های عامه پسند می تواند مقدمه ای برای مطالعه رمان های جدی باشد اما تجربه و منطق چنین امری را به هیچ وجه تایید نمی کنند.
اکنون پرسش اینجاست که با توجه به غلبه مضرات این رمان ها بر منافع شان آیا صرف تشویق افراد به مطالعه و کتابخوانی فارغ از جهت دهی و راهنمایی مخاطبان می تواند برای فرهنگ و جامعه سودمند باشد یا برعکس چنین توصیه های کلی و غیر جهت داری موجب گرفتار شدن افراد در دام رمان های عامه پسند می شود و آنها را بیش از پیش از اندیشه، تفکر و رویکرد انتقادی دور سازد؟
رضا تسلیمی طهرانی
@taslimi_tehrani
https://www.instagram.com/p/Buor8aXHe8H/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=myi0isorz414
@towardinside
لیونلِ گربه، جشن تولد هفتاد و پنج سالگی اش را چهل و پنج ساله بود که برگزار کرد. از آن پس با یک تصمیم قاطع، خلوت پیشه کرد و رسما به "جمعیت منزوی" پیوست.
در سرزمین گربه ها، جمعیت منزوی به کسانی گفته می شود که از حضور در میان عامه احساس تنفر و حتی ترس شدید می کنند. همواره دیگر گربه ها را فریبکار لقب می دهند و از مواجهه با آن ها گریزانند.
از خانه بیرون نمی آیند و دیگرانی باید مایحتاج آن ها را تهیه کنند و برای شان بیاورند. البته نباید اشتباه کرد. آن ها هرگز اهل قناعت نیستند. یعنی به مقداری ماست برای میز ناهار راضی نخواهند شد و انتظار گوشت های لذیذ ماهی و موش دارند.
جمعیت منزوی، بسیار نسبت به اتفاقاتی که قرار است در آینده بیفتد زودتر از دیگران آگاهی پیدا می کنند. شاخک های حساسی دارند که سیل، زلزله، صاعقه، و قحطی را روزها و ماه ها قبل به راحتی پیش بینی می کنند.
برای لیونل گربه هم درست فردای روزِ پیوستن به جمعیت منزوی اتفاق مشابهی رخ داد. به وضوح، ظهور یک قحطی را پیش بینی کرد و هراسان شد. انقدر دلهره پیدا شد که از ترس تصمیم گرفت حتی با سه دوستی که برایش باقی مانده بود هم قطع رابطه کند. از هول این که نکند در ایام سختی از او چیزی بخواهند. پیش خودش گفت برود روی تخت دراز بکشد، خودش را جمع کند و پتو را بکشد تا روی سرش. حتی از نگرانیِ بیاختیاریِ ادرار، بارانیاش را هم به تن کرد.
علی اشکان نژاد
@towardinside
لیونلِ گربه، جشن تولد هفتاد و پنج سالگی اش را چهل و پنج ساله بود که برگزار کرد. از آن پس با یک تصمیم قاطع، خلوت پیشه کرد و رسما به "جمعیت منزوی" پیوست.
در سرزمین گربه ها، جمعیت منزوی به کسانی گفته می شود که از حضور در میان عامه احساس تنفر و حتی ترس شدید می کنند. همواره دیگر گربه ها را فریبکار لقب می دهند و از مواجهه با آن ها گریزانند.
از خانه بیرون نمی آیند و دیگرانی باید مایحتاج آن ها را تهیه کنند و برای شان بیاورند. البته نباید اشتباه کرد. آن ها هرگز اهل قناعت نیستند. یعنی به مقداری ماست برای میز ناهار راضی نخواهند شد و انتظار گوشت های لذیذ ماهی و موش دارند.
جمعیت منزوی، بسیار نسبت به اتفاقاتی که قرار است در آینده بیفتد زودتر از دیگران آگاهی پیدا می کنند. شاخک های حساسی دارند که سیل، زلزله، صاعقه، و قحطی را روزها و ماه ها قبل به راحتی پیش بینی می کنند.
برای لیونل گربه هم درست فردای روزِ پیوستن به جمعیت منزوی اتفاق مشابهی رخ داد. به وضوح، ظهور یک قحطی را پیش بینی کرد و هراسان شد. انقدر دلهره پیدا شد که از ترس تصمیم گرفت حتی با سه دوستی که برایش باقی مانده بود هم قطع رابطه کند. از هول این که نکند در ایام سختی از او چیزی بخواهند. پیش خودش گفت برود روی تخت دراز بکشد، خودش را جمع کند و پتو را بکشد تا روی سرش. حتی از نگرانیِ بیاختیاریِ ادرار، بارانیاش را هم به تن کرد.
علی اشکان نژاد
Instagram
@ali_ashkannejad
. . لیونلِ گربه، جشن تولد هفتاد و پنج سالگی اش را چهل و پنج ساله بود که برگزار کرد. از آن پس با یک تصمیم قاطع، خلوت پیشه کرد و رسما به "جمعیت منزوی" پیوست. در سرزمین گربه ها، جمعیت منزوی به کسانی گفته می شود که از حضور در میان عامه احساس تنفر و حتی ترس شدید…
بنفشه ها را دور از ما کاشته اند
اما نمیدانند که ما
آرام آرام به بهار نزدیک میشویم...
احمد رضا احمدی
@towardinside
اما نمیدانند که ما
آرام آرام به بهار نزدیک میشویم...
احمد رضا احمدی
@towardinside
tarjomaan.com/neveshtar/9329/
همبرگر افسردگي
قرن ها كوشيده ايم تا خون را از گوشت پاك كنيم و حالا مي كوشيم تا آن را دوباره برگردانيم.
نوشته : مگان اوگبلين
ترجمۀ:محمد معماریان
مرجع:Paris Review
رولان بارت در سالهای ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۶ مجموعهای از یادداشتهای کوتاه دربارۀ ابعاد گوناگون زندگی روزمره مینوشت که بعدها با نام «اسطورهشناسیها» به شهرت رسید. در این نوشتهها او از پودر ماشین لباسشویی تا برج ایفل یا اسباببازیهای رایج آن روز را به شیوهای بسیار استادانه تجزیه و تحلیل میکرد. مگان اوگبلین در ستون ماهانۀ جدیدش با الهام از اسطورهشناسیهای بارتی سراغ موضوعات زندگی امروز ما رفته است. اولین نوشتۀ او دربارۀ «گوشت قلابی» است.
@towardinside
همبرگر افسردگي
قرن ها كوشيده ايم تا خون را از گوشت پاك كنيم و حالا مي كوشيم تا آن را دوباره برگردانيم.
نوشته : مگان اوگبلين
ترجمۀ:محمد معماریان
مرجع:Paris Review
رولان بارت در سالهای ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۶ مجموعهای از یادداشتهای کوتاه دربارۀ ابعاد گوناگون زندگی روزمره مینوشت که بعدها با نام «اسطورهشناسیها» به شهرت رسید. در این نوشتهها او از پودر ماشین لباسشویی تا برج ایفل یا اسباببازیهای رایج آن روز را به شیوهای بسیار استادانه تجزیه و تحلیل میکرد. مگان اوگبلین در ستون ماهانۀ جدیدش با الهام از اسطورهشناسیهای بارتی سراغ موضوعات زندگی امروز ما رفته است. اولین نوشتۀ او دربارۀ «گوشت قلابی» است.
@towardinside
منطقی بودن همیشه ساده است. اما تقریبا محال است تا پایان کار منطقی باقی بمانیم . پس کسانی که به زندگی خود پایان میدهند تا آخرین نقطه احساس خود رفته اند. تفکر در مورد خوشبختی فرصتی است که تنها مسئله مورد علاقه خورا مطرح کنم: آیا منطقی تا سرحد مرگ هست؟
نمیتوانم پاسخ این مساله را بدانم مگر آنکه بی سودای غیر منظم و تنها با چراغ حقیقت وضوح این استدلال را پی گیرم من این کار را استدلال پوچی مینامم...و کسان زیادی اینکار را آغاز کرده اند .
هنوز نمیدانم آیا این افراد به مساله وفادار مانده اند یا آنرا رها کرده اند.
آلبر کامو
@towardinside
نمیتوانم پاسخ این مساله را بدانم مگر آنکه بی سودای غیر منظم و تنها با چراغ حقیقت وضوح این استدلال را پی گیرم من این کار را استدلال پوچی مینامم...و کسان زیادی اینکار را آغاز کرده اند .
هنوز نمیدانم آیا این افراد به مساله وفادار مانده اند یا آنرا رها کرده اند.
آلبر کامو
@towardinside
https://www.instagram.com/p/BuqMS8OHfUW/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=4ghqwjpowuui
@towardinside
یکی از نیرومندترین و فريبندهترينِ خودآزاریها میتواند افتادن در این چرخه باشد که هر روز زنی جدید را جستجو کند برای پناه بردن یا به همسری گرفتن،
و بلافاصله برود سراغ این ادعا که نه! این آن کسی نبود که میباید.
از رفتار این مردان، گمان نبرید که کمبودی در شما هست. حال آن که ایشان، از این چرخهی بینوایی، لذتى عمیق میبرند.
علی اشکان نژاد
@towardinside
یکی از نیرومندترین و فريبندهترينِ خودآزاریها میتواند افتادن در این چرخه باشد که هر روز زنی جدید را جستجو کند برای پناه بردن یا به همسری گرفتن،
و بلافاصله برود سراغ این ادعا که نه! این آن کسی نبود که میباید.
از رفتار این مردان، گمان نبرید که کمبودی در شما هست. حال آن که ایشان، از این چرخهی بینوایی، لذتى عمیق میبرند.
علی اشکان نژاد
Instagram
علی اشکان نژاد
. . یکی از نیرومندترین و فريبندهترينِ خودآزاریها میتواند افتادن در این چرخه باشد که هر روز زنی جدید را جستجو کند برای پناه بردن یا به همسری گرفتن، و بلافاصله برود سراغ این ادعا که نه! این آن کسی نبود که میباید. از رفتار این مردان، گمان نبرید که کمبودی…
محبت برخی به شکل بی رحمانهای خوشبینانه است. آنها به ما میگویند که چقدر ظاهرمان خوب است چقدر شغلمان به نظر جذاب میآید... آنها میخواهند حالمان را خوب کنند،اما به شکل خطرناکی دارند هزینههای آشکار سازی جنبههای غریبتر، تاریکتر و اندوهبارترِ شخصیتمان را افزایش میدهند.
آلن دوباتن
@towardinside
آلن دوباتن
@towardinside
زندگی حتّی وقتی اِنکارش میکنی،
حتّی وقتی نادیدهاش میگیری،
حتّی وقتی نمیخواهیاش از تو قویتر است. از هر چیز ِ دیگری قویتر است.
آنا گاوالدا
@towardinside
حتّی وقتی نادیدهاش میگیری،
حتّی وقتی نمیخواهیاش از تو قویتر است. از هر چیز ِ دیگری قویتر است.
آنا گاوالدا
@towardinside
ونسان ون گوگ
برای نوشتن یک کتاب، برای به سرانجام رساندن یک کار، یا برای کشیدن یک نقاشی که در آن زندگی جریان دارد اول خود انسان باید، زنده باشد... - بخشی از نامه ی ونسان ون گوگ به خواهرش ویل در سال ۱۸۸۷
ونسان ون گوگ در نامه ای که در سال ۱۸۸۴ برای برادرش تئو فرستاد، جملاتی را نوشت که شاید خواندن آن، امروز هم برای ما و شما خالی از لطف نباشد:
کسی که میخواهد فعالیت کند، نباید از اینکه گاهی اشتباه کند، بترسد. نباید از اینکه گاهی لغزش داشته باشد بترسد.
خیلی از انسانها فکر میکنند، برای اینکه انسان خوبی باشند، باید دقت کنند که به هیچ کس هیچ آسیبی نرسانند.
این یک دروغ است. هیچ کاری نکردن و هیچ اشتباهی نکردن، توقف است. ایستادن است. متوسط ماندن است. میانمایگی است.
هر وقت یک بوم خالی می بینی که به شکل احمقانه ای به تو خیره شده و نگاهت میکند، با قلم و رنگ بر گوشش بکوب تا از خواب برخیزد.
نمی دانی که نگاه خیره ی بوم خالی به هنرمند، چقدر فلج کننده است. انگار به تو میگوید: تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی!
تاثیرگذاری نگاه خیره ی بوم خالی، گاهی چنان است که نقاشان را به احمق هایی ترسو تبدیل میکند.
نقاشان زیادی را می شناسم که از بوم خالی میترسند و نمیدانند که این بوم خالی است که از یک نقاش پرشور، بر خود می لرزد.
زندگی هم برای اکثر ما چنین چیزی است. یک بوم خالی. بی معنی. چیزی که نگاه خیره اش، انگیزه و روحیه را از تو میگیرد.
اما مهم نیست که زندگی چگونه به نظر می آید، از نگاه سرد و بی روح آن نباید ترسید.
از کتاب Ever yours (همیشه برای تو) ونسان ون گوگ
@towardinside
برای نوشتن یک کتاب، برای به سرانجام رساندن یک کار، یا برای کشیدن یک نقاشی که در آن زندگی جریان دارد اول خود انسان باید، زنده باشد... - بخشی از نامه ی ونسان ون گوگ به خواهرش ویل در سال ۱۸۸۷
ونسان ون گوگ در نامه ای که در سال ۱۸۸۴ برای برادرش تئو فرستاد، جملاتی را نوشت که شاید خواندن آن، امروز هم برای ما و شما خالی از لطف نباشد:
کسی که میخواهد فعالیت کند، نباید از اینکه گاهی اشتباه کند، بترسد. نباید از اینکه گاهی لغزش داشته باشد بترسد.
خیلی از انسانها فکر میکنند، برای اینکه انسان خوبی باشند، باید دقت کنند که به هیچ کس هیچ آسیبی نرسانند.
این یک دروغ است. هیچ کاری نکردن و هیچ اشتباهی نکردن، توقف است. ایستادن است. متوسط ماندن است. میانمایگی است.
هر وقت یک بوم خالی می بینی که به شکل احمقانه ای به تو خیره شده و نگاهت میکند، با قلم و رنگ بر گوشش بکوب تا از خواب برخیزد.
نمی دانی که نگاه خیره ی بوم خالی به هنرمند، چقدر فلج کننده است. انگار به تو میگوید: تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی!
تاثیرگذاری نگاه خیره ی بوم خالی، گاهی چنان است که نقاشان را به احمق هایی ترسو تبدیل میکند.
نقاشان زیادی را می شناسم که از بوم خالی میترسند و نمیدانند که این بوم خالی است که از یک نقاش پرشور، بر خود می لرزد.
زندگی هم برای اکثر ما چنین چیزی است. یک بوم خالی. بی معنی. چیزی که نگاه خیره اش، انگیزه و روحیه را از تو میگیرد.
اما مهم نیست که زندگی چگونه به نظر می آید، از نگاه سرد و بی روح آن نباید ترسید.
از کتاب Ever yours (همیشه برای تو) ونسان ون گوگ
@towardinside
Forwarded from جامعه شناسی عمومی
تصویری، شاید کمک کننده
بیایید از خودمان یک داستان بسازیم. فرض کنیم طیفی از گروه ها در سراسر جهان، که حالا افراطی، ستیزه جو و یا جنگجو خوانده می شوند، با افکاری نشات گرفته از اندیشه های گوناگون مخالف نظم حاکم جهانی تغذیه شوند. در عین حال رسانه هایی که از قدرت کافی و تاثیرگذاری زیادی برخوردارند، به نحوی تمامی این گروه ها را معرفی کنند که همگان از آن ها وحشت زده شوند و به دلهره بیفتند.
حالا باید چکار کرد؟
به نظر می رسد نظام های سلطه مبتنی بر بازار اینک چنان مردم را به سختی و رنج و بردگی کشیده اند که یک فرد در این جوامع خود را میان یک دو راهی می پندارد؛ یا مرگ یا ادامه زندگی در ساختاری که آن چنان هم دیگر ارزش زیستن ندارد.
در چنین وضعیت پیچیده ای، از یک سوی، ما علاقه ای به حضور و تداوم تمامی چنین تشکل های مخالفی نداریم (زیرا برخی از آنها فارغ از تبلیغات رسانه ها در حقیقت، از لحاظ اصول اعتقادی و شیوه عمل بسیار غیر انسانی و انحرافی هستند) و از سوی دیگر غالبا وجه سلبی مدعای مبارزات گروه های مخالف نظم حاکم هم چنان قابل تامل و درک است، که کمتر می توانیم به راحتی از تعداد پیوستگان به آن ها بکاهیم.
این داستان، احتمالا واقعیت امروز درباره مواجهه با این گونه پدیدارهاست.
رضا تسلیمی طهرانی
@taslimi_tehrani
بیایید از خودمان یک داستان بسازیم. فرض کنیم طیفی از گروه ها در سراسر جهان، که حالا افراطی، ستیزه جو و یا جنگجو خوانده می شوند، با افکاری نشات گرفته از اندیشه های گوناگون مخالف نظم حاکم جهانی تغذیه شوند. در عین حال رسانه هایی که از قدرت کافی و تاثیرگذاری زیادی برخوردارند، به نحوی تمامی این گروه ها را معرفی کنند که همگان از آن ها وحشت زده شوند و به دلهره بیفتند.
حالا باید چکار کرد؟
به نظر می رسد نظام های سلطه مبتنی بر بازار اینک چنان مردم را به سختی و رنج و بردگی کشیده اند که یک فرد در این جوامع خود را میان یک دو راهی می پندارد؛ یا مرگ یا ادامه زندگی در ساختاری که آن چنان هم دیگر ارزش زیستن ندارد.
در چنین وضعیت پیچیده ای، از یک سوی، ما علاقه ای به حضور و تداوم تمامی چنین تشکل های مخالفی نداریم (زیرا برخی از آنها فارغ از تبلیغات رسانه ها در حقیقت، از لحاظ اصول اعتقادی و شیوه عمل بسیار غیر انسانی و انحرافی هستند) و از سوی دیگر غالبا وجه سلبی مدعای مبارزات گروه های مخالف نظم حاکم هم چنان قابل تامل و درک است، که کمتر می توانیم به راحتی از تعداد پیوستگان به آن ها بکاهیم.
این داستان، احتمالا واقعیت امروز درباره مواجهه با این گونه پدیدارهاست.
رضا تسلیمی طهرانی
@taslimi_tehrani
https://www.instagram.com/p/Buq-eo4HR5T/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=dt0zt0x9oukn
@towardinside
راپتیس از گربهاش، میسکو، عکس گرفت. در آتلیه. عکس هایی با کیفیت و زیبا.
ميسكو دو سال بعد بچهدار شد. بچه گربهی نَر هم بزرگ شد و به بلوغ که رسید از پرچین خانه فرار کرد. اما پس از مدتى با زن و بچهاش برگشت.
راپتیس از خوشحالی گریهاش گرفت. به سرعت رفت آلبوم عکس را آورد که به بچه گربه ی جدید، مادربزرگش، میسکو، را نشان بدهد. بچه گربه بدون توجه، رویش را برگرداند و رفت. راپتیس انتظار چنین واکنشی نداشت. دلگیر شد. رفت نشست کنار باغچه روی صندلی.
مار آبی که در حياط خانهى راپتیس بزرگ شده بود، از حوض بیرون آمد و خودش را پیچاند دور دست او. در چشمانش نگاه کرد و گفت: ما جانوران آلبوم عکس نداریم. چون نمیخواهیم هر چند وقت یک بار، یاد خاطرهها بیفتیم و اشک بریزیم. اين طور زندگی كردن، راحتتر است.
علی اشکان نژاد
@towardinside
راپتیس از گربهاش، میسکو، عکس گرفت. در آتلیه. عکس هایی با کیفیت و زیبا.
ميسكو دو سال بعد بچهدار شد. بچه گربهی نَر هم بزرگ شد و به بلوغ که رسید از پرچین خانه فرار کرد. اما پس از مدتى با زن و بچهاش برگشت.
راپتیس از خوشحالی گریهاش گرفت. به سرعت رفت آلبوم عکس را آورد که به بچه گربه ی جدید، مادربزرگش، میسکو، را نشان بدهد. بچه گربه بدون توجه، رویش را برگرداند و رفت. راپتیس انتظار چنین واکنشی نداشت. دلگیر شد. رفت نشست کنار باغچه روی صندلی.
مار آبی که در حياط خانهى راپتیس بزرگ شده بود، از حوض بیرون آمد و خودش را پیچاند دور دست او. در چشمانش نگاه کرد و گفت: ما جانوران آلبوم عکس نداریم. چون نمیخواهیم هر چند وقت یک بار، یاد خاطرهها بیفتیم و اشک بریزیم. اين طور زندگی كردن، راحتتر است.
علی اشکان نژاد
Instagram
@ali_ashkannejad
. . راپتیس از گربهاش، میسکو، عکس گرفت. در آتلیه. عکس هایی با کیفیت و زیبا. ميسكو دو سال بعد بچهدار شد. بچه گربهی نَر هم بزرگ شد و به بلوغ که رسید از پرچین خانه فرار کرد. اما پس از مدتى با زن و بچهاش برگشت. راپتیس از خوشحالی گریهاش گرفت. به سرعت رفت آلبوم…
http://tarjomaan.com/neveshtar/9325/
چه اتفاقی میافتاد اگر سلینجر پنهان نشده بود؟
سلینجر هیچگاه زندگی معمول یک نویسندۀ موفق را طی نکرد، چون از وسط راه، ناگهان غیب شد
آدام کیرش
ترجمۀ: عرفانه محبی مرجع: Tablet
هولدن کالفید طبق نظرسنجیهای متعدد، محبوبترین شخصیت داستانی تاریخ ادبیات است و «ناتور دشت» بعد از نزدیک به هفتاد سال از انتشار اولیهاش، سالیانه ۲۵۰هزار نسخه به فروش میرسد. اما خالق این رمان، جی. دی. سلینجر، در اوج شهرت و موفقیت، ناگهان دود شد و به هوا رفت. از نیویورک فرار کرد و در خانهای بزرگ در شهری کوچک پنهان شد. نه یک داستان جدید، نه مصاحبه، نه حتی عکسی تازه. آیا این ناپدیدشدن بزرگترین اثر ادبی او نبود؟
- فراموشی بهترین نوع بهخاطرسپردن است. چون خاطرات معمولی همین که مرورشان میکنیم، کمرنگ و محو میشوند؛ اما چیزهایی که نمیدانیم به خاطر سپردهایم، ناگهانی و پیشبینینشده به خودآگاهمان بازمیگردند.
@towardinside
چه اتفاقی میافتاد اگر سلینجر پنهان نشده بود؟
سلینجر هیچگاه زندگی معمول یک نویسندۀ موفق را طی نکرد، چون از وسط راه، ناگهان غیب شد
آدام کیرش
ترجمۀ: عرفانه محبی مرجع: Tablet
هولدن کالفید طبق نظرسنجیهای متعدد، محبوبترین شخصیت داستانی تاریخ ادبیات است و «ناتور دشت» بعد از نزدیک به هفتاد سال از انتشار اولیهاش، سالیانه ۲۵۰هزار نسخه به فروش میرسد. اما خالق این رمان، جی. دی. سلینجر، در اوج شهرت و موفقیت، ناگهان دود شد و به هوا رفت. از نیویورک فرار کرد و در خانهای بزرگ در شهری کوچک پنهان شد. نه یک داستان جدید، نه مصاحبه، نه حتی عکسی تازه. آیا این ناپدیدشدن بزرگترین اثر ادبی او نبود؟
- فراموشی بهترین نوع بهخاطرسپردن است. چون خاطرات معمولی همین که مرورشان میکنیم، کمرنگ و محو میشوند؛ اما چیزهایی که نمیدانیم به خاطر سپردهایم، ناگهانی و پیشبینینشده به خودآگاهمان بازمیگردند.
@towardinside
ترجمان | علوم انسانی و ترجمه
چه اتفاقی میافتاد اگر سلینجر پنهان نشده بود؟
هولدن کالفید طبق نظرسنجیهای متعدد، محبوبترین شخصیت داستانی تاریخ ادبیات است و «ناتور دشت» بعد از نزدیک به هفتاد سال از انتشار اولیهاش، سالیانه ۲۵۰هزار نسخه به فروش میرسد. اما خالق این رمان، جی. دی. سلینجر، در اوج شهرت و موفقیت، ناگهان دود شد و به هوا…
https://www.youtube.com/watch?v=btc5ryG2TJQ
«زنان آواربردار، چونان پرهای ققنوس»
بارها دربارۀ «زنان آواربردار» خوانده بودم و عکسهایی هم از آنها دیده بودم تا اینکه ویدئوی باکیفیتی از آنها یافتم. انگار صحنهای از یکی از فیلمهای تئو آنجلوپولوس را تماشا میکنید، اما جذابیت فیلم به این است که آنچه میبینید واقعیت است. زنانی که زنجیرۀ انسانی درازی را درست کردهاند و سطلهای نخالههای ساختمان را دستبهدست میکنند، هر یک تیشهای در دست دارد و آجری را تمیز میکند، چند نفری تیرآهنی را به دوش میکشند... اینجا شهرها ویران شده و ساعت صفر شده است.
برای به زانو درآوردن آلمان در جنگ جهانی دوم شهرهای این کشور به شدت بمباران شد. بدترین سرنوشت را در میان شهرهای آلمان، شهر دِرِسدِن داشت. مهیبترین بمباران روزهای سیزدهم تا پانزدهم فوریۀ ۱۹۴۵ بر این شهر رخ داد که در جریان آن ۲۵ هزار نفر در عرض دو شب کشته شدند. شهر به کل ویران شد. از ۲۲۲.۰۰۰ خانۀ شهر، ۹۰.۰۰۰ خانه به طور کامل ویران شد و تنها ۲۰ درصد از ساختمانهای شهر سالم ماند. بسیاری از شهرهای آلمان همین سرنوشت را داشتند و شمار کشتهها از این بالاتر بود و ویرانیها به همین شدت وسیع. آلمان شکست خورد، شهرها ویران شد و تل خاک و خاکستر دو سوی خیابانها را گرفته بود. پدیدۀ «زنان آواربردار» در چنین لحظهای ظهور کرد...
وقتی جنگ تمام شد، بسیاری از مردان کشته شده و بسیاری به اسارت گرفته شده بودند. جمعیت زنان آلمان هفت میلیون بیشتر از مردان بود. مردانی هم که بودند باید لقمهنانی برای خانواده به دست میآوردند. در اینجا زنان میماندند و خانههای ویران. این زنان بیکار ننشستند و شروع کردند به آواربرداری، با دست خالی. تا چند سال نیروی اصلی آواربرداری در بسیاری از شهرهای آلمان زنان بودند. آجرها و مصالحِ قابل بازیافت را از زیر آوار درمیآوردند، تمیز میکردند، روی هم میچیدند و بقیۀ آوار را با وسایل ساده از محل دور میکردند. همین زنان بودند که در تاریخ به «زنان آواربردار» (Trümmerfrauen) معروف شدند.
برای ملتی که زمین خورده بود، مغلوب و تحقیر شده بود، تماشای زنها و دختران جوانی که با نشاط آواربرداری میکردند بسیار روحیهبخش بود. به همین دلیل در سالهای بعد به لحاظ تبلیغاتی نیز بسیار از مسئلۀ زنان آواربردار استفاده شد. گویی این زنان پرهای ققنوسی بودند که باید از این خاکستر برمیخاست. در سالهای بعد، مجسمههای یادبود زنان آواربردار در شهرهای زیادی ساخته شد.
مهدی تدیني
منبع تاريخ انديشه
@towardinside
«زنان آواربردار، چونان پرهای ققنوس»
بارها دربارۀ «زنان آواربردار» خوانده بودم و عکسهایی هم از آنها دیده بودم تا اینکه ویدئوی باکیفیتی از آنها یافتم. انگار صحنهای از یکی از فیلمهای تئو آنجلوپولوس را تماشا میکنید، اما جذابیت فیلم به این است که آنچه میبینید واقعیت است. زنانی که زنجیرۀ انسانی درازی را درست کردهاند و سطلهای نخالههای ساختمان را دستبهدست میکنند، هر یک تیشهای در دست دارد و آجری را تمیز میکند، چند نفری تیرآهنی را به دوش میکشند... اینجا شهرها ویران شده و ساعت صفر شده است.
برای به زانو درآوردن آلمان در جنگ جهانی دوم شهرهای این کشور به شدت بمباران شد. بدترین سرنوشت را در میان شهرهای آلمان، شهر دِرِسدِن داشت. مهیبترین بمباران روزهای سیزدهم تا پانزدهم فوریۀ ۱۹۴۵ بر این شهر رخ داد که در جریان آن ۲۵ هزار نفر در عرض دو شب کشته شدند. شهر به کل ویران شد. از ۲۲۲.۰۰۰ خانۀ شهر، ۹۰.۰۰۰ خانه به طور کامل ویران شد و تنها ۲۰ درصد از ساختمانهای شهر سالم ماند. بسیاری از شهرهای آلمان همین سرنوشت را داشتند و شمار کشتهها از این بالاتر بود و ویرانیها به همین شدت وسیع. آلمان شکست خورد، شهرها ویران شد و تل خاک و خاکستر دو سوی خیابانها را گرفته بود. پدیدۀ «زنان آواربردار» در چنین لحظهای ظهور کرد...
وقتی جنگ تمام شد، بسیاری از مردان کشته شده و بسیاری به اسارت گرفته شده بودند. جمعیت زنان آلمان هفت میلیون بیشتر از مردان بود. مردانی هم که بودند باید لقمهنانی برای خانواده به دست میآوردند. در اینجا زنان میماندند و خانههای ویران. این زنان بیکار ننشستند و شروع کردند به آواربرداری، با دست خالی. تا چند سال نیروی اصلی آواربرداری در بسیاری از شهرهای آلمان زنان بودند. آجرها و مصالحِ قابل بازیافت را از زیر آوار درمیآوردند، تمیز میکردند، روی هم میچیدند و بقیۀ آوار را با وسایل ساده از محل دور میکردند. همین زنان بودند که در تاریخ به «زنان آواربردار» (Trümmerfrauen) معروف شدند.
برای ملتی که زمین خورده بود، مغلوب و تحقیر شده بود، تماشای زنها و دختران جوانی که با نشاط آواربرداری میکردند بسیار روحیهبخش بود. به همین دلیل در سالهای بعد به لحاظ تبلیغاتی نیز بسیار از مسئلۀ زنان آواربردار استفاده شد. گویی این زنان پرهای ققنوسی بودند که باید از این خاکستر برمیخاست. در سالهای بعد، مجسمههای یادبود زنان آواربردار در شهرهای زیادی ساخته شد.
مهدی تدیني
منبع تاريخ انديشه
@towardinside
YouTube
Trümmerfrauen - German Women Clearing the Ruins of Berlin in 1945
Trümmerfrauen (literally translated as ruins women or rubble women) is the German-language name for women who, in the aftermath of World War II helped clear ...
کلمات چیزی را در وجود من دارند میسوزانند. وقتی در بیتهای حافظ هستند فرق دارند با وقتی که در یک اعلامیهٔ تند دولت نظامی چپانده شدهاند وحشت آورند. وقتی دارم با آدمهای معمولی حرف میزنم میآیند توی دهانم. کلمات گنده و پرطنطنه... بعضیهایشان کودنند، زود خودشان را لو میدهند، بعضیها موذیاند.
شهریارمندنیپور
@towardinside
شهریارمندنیپور
@towardinside
https://www.instagram.com/p/ButAAjwHUUb/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=2a2kw7f04u18
@towardinside
افسانههایى سینه به سینه نقل شده، که از جهاتی آموزندهاند؛ در مقابل و ناخودآگاه، معناهایی را هم در کنار تعالیمشان به مخاطب القاء کردهاند که اسباب دردسر میشوند. گویی هیچ تمثیلی نیست جز آن که میشود دست کم دو برداشت متفاوت از آن به دست آورد.
مثلاً در اسطورهها و حکایتها صحبت از اکسیرهایی شده که مایه نجاتاند و آسان به كف نمى آيند. پررنگترين معناى نجات هم برای بشر، همانا زنده ماندن است و البته در اختیار داشتن اکسیرِ جوانی.
همین شد که در ناخودآگاه جمعی ما، کمیابها ممکن است همان اکسیرِ موعود باشند. برای ذهنِ ماجراجوی ما، احتمال این که صدفهای کمیاب، حاوی عصارهی شفابخشِ برگرفته از غنیترین عناصر اقیانوس ها باشند، کم نیست.
به دندان کشیدن جگر و دل پستاندارانِ نایاب نيز از سر چشیدن مزه نیست؛
و تخم و گوشت پرندگان نادر و افشرهى گياهانى كه به ندرت يافت مى گردند، به این اميد خورده مى شوند که ممکن است ناگهان آثار پیری را از صورت ما بزدایند.
علی اشکان نژاد
@towardinside
افسانههایى سینه به سینه نقل شده، که از جهاتی آموزندهاند؛ در مقابل و ناخودآگاه، معناهایی را هم در کنار تعالیمشان به مخاطب القاء کردهاند که اسباب دردسر میشوند. گویی هیچ تمثیلی نیست جز آن که میشود دست کم دو برداشت متفاوت از آن به دست آورد.
مثلاً در اسطورهها و حکایتها صحبت از اکسیرهایی شده که مایه نجاتاند و آسان به كف نمى آيند. پررنگترين معناى نجات هم برای بشر، همانا زنده ماندن است و البته در اختیار داشتن اکسیرِ جوانی.
همین شد که در ناخودآگاه جمعی ما، کمیابها ممکن است همان اکسیرِ موعود باشند. برای ذهنِ ماجراجوی ما، احتمال این که صدفهای کمیاب، حاوی عصارهی شفابخشِ برگرفته از غنیترین عناصر اقیانوس ها باشند، کم نیست.
به دندان کشیدن جگر و دل پستاندارانِ نایاب نيز از سر چشیدن مزه نیست؛
و تخم و گوشت پرندگان نادر و افشرهى گياهانى كه به ندرت يافت مى گردند، به این اميد خورده مى شوند که ممکن است ناگهان آثار پیری را از صورت ما بزدایند.
علی اشکان نژاد
Instagram
علی اشکان نژاد
. . افسانههایى سینه به سینه نقل شده، که از جهاتی آموزندهاند؛ در مقابل و ناخودآگاه، معناهایی را هم در کنار تعالیمشان به مخاطب القاء کردهاند که اسباب دردسر میشوند. گویی هیچ تمثیلی نیست جز آن که میشود دست کم دو برداشت متفاوت از آن به دست آورد. مثلاً در…
خاطره ای در درونم است
چون سنگي سپيد درون چاهي
سر ستيز با آن ندارم ، توانش را نيز
برايم شادي است و اندوه
در چشمانم خيره شود اگر کسي
آن را خواهد ديد
غمگين تر از آني خواهد شد
که داستاني اندوه زا شنيده است
مي دانم خدايان ، انسان را
بدل به شيئي مي کنند ، بي آن که روح را از او بر گيرند
تو نيز بدل به سنگي شده اي در درون من
تا اندوه را جاودانه سازي
آنا آخماتووا
@towardinside
چون سنگي سپيد درون چاهي
سر ستيز با آن ندارم ، توانش را نيز
برايم شادي است و اندوه
در چشمانم خيره شود اگر کسي
آن را خواهد ديد
غمگين تر از آني خواهد شد
که داستاني اندوه زا شنيده است
مي دانم خدايان ، انسان را
بدل به شيئي مي کنند ، بي آن که روح را از او بر گيرند
تو نيز بدل به سنگي شده اي در درون من
تا اندوه را جاودانه سازي
آنا آخماتووا
@towardinside
https://www.instagram.com/p/But4eRUHHGI/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=5w41t4cl5h20
@towardinside
مادینی یک آدمآهنی ساخت. بسیار شبیه به یک آدم واقعی. از دوستان مخترعاش در شهرهای دور هم تقاضا کرد تا یکیشان برای این آدمآهنی پوستی شبیه پوست آدم بسازند. خوواریش این کار را کرد و برای او فرستاد.
آدمآهنی همیشه لبخندی روی لب داشت. مردم هم خیلی زود توانستند او را در کنار خودشان بپذیرند.
آدمآهنی سعی میکرد به مردم کمک کند. اما وقتی خودش کاری داشت، کسی به او کمک نمی کرد. یک روز مادربزرگجینی، دلش سوخت. کنار آدمآهنی نشست و به او گفت که اگر به کسی کمک می کنی، او هم باید در شرایط سخت به تو کمک کند. وگرنه دیگر نباید این کار را برای او انجام بدهی.
آدمآهنی یاد گرفت. فردای آن روز، پییتسو آدمآهنی را وادار کرد که آسیاب بادی اش را کاملا تمیز کند. آدم آهنی به دقت تمام کیسه های آرد را بیرون آورد و پس از تمیزکاری دوباره برد گذاشت توی سالن. موقع رفتن کنار جوی آب، پایش پیچ خورد و افتاد زمین. فریاد زد: پییتسو! لطفا به من کمک کنید تا بلند شوم.
پییتسو زد زیر خنده: تو دیگر عمرت تمام شده است. آدمآهنی یاد حرف مادربزرگجینی افتاد. هر طور بود، بلند شد و رفت سمت خانه.
فردا صبح، پییتسو آدمآهنی را پیدا کرد و به او دستور داد که طویله اش را هم تمیز کند. آدمآهنی تبری برداشت و پییتسو را کُشت.
مردم که از این اتفاق مطلع شدند، همه درباره بیاخلاقی آدمآهنی در گوشی پچپچ کردند.
علی اشکان نژاد
@towardinside
مادینی یک آدمآهنی ساخت. بسیار شبیه به یک آدم واقعی. از دوستان مخترعاش در شهرهای دور هم تقاضا کرد تا یکیشان برای این آدمآهنی پوستی شبیه پوست آدم بسازند. خوواریش این کار را کرد و برای او فرستاد.
آدمآهنی همیشه لبخندی روی لب داشت. مردم هم خیلی زود توانستند او را در کنار خودشان بپذیرند.
آدمآهنی سعی میکرد به مردم کمک کند. اما وقتی خودش کاری داشت، کسی به او کمک نمی کرد. یک روز مادربزرگجینی، دلش سوخت. کنار آدمآهنی نشست و به او گفت که اگر به کسی کمک می کنی، او هم باید در شرایط سخت به تو کمک کند. وگرنه دیگر نباید این کار را برای او انجام بدهی.
آدمآهنی یاد گرفت. فردای آن روز، پییتسو آدمآهنی را وادار کرد که آسیاب بادی اش را کاملا تمیز کند. آدم آهنی به دقت تمام کیسه های آرد را بیرون آورد و پس از تمیزکاری دوباره برد گذاشت توی سالن. موقع رفتن کنار جوی آب، پایش پیچ خورد و افتاد زمین. فریاد زد: پییتسو! لطفا به من کمک کنید تا بلند شوم.
پییتسو زد زیر خنده: تو دیگر عمرت تمام شده است. آدمآهنی یاد حرف مادربزرگجینی افتاد. هر طور بود، بلند شد و رفت سمت خانه.
فردا صبح، پییتسو آدمآهنی را پیدا کرد و به او دستور داد که طویله اش را هم تمیز کند. آدمآهنی تبری برداشت و پییتسو را کُشت.
مردم که از این اتفاق مطلع شدند، همه درباره بیاخلاقی آدمآهنی در گوشی پچپچ کردند.
علی اشکان نژاد
Instagram
@ali_ashkannejad
. . مادینی یک آدمآهنی ساخت. بسیار شبیه به یک آدم واقعی. از دوستان مخترعاش در شهرهای دور هم تقاضا کرد تا یکیشان برای این آدمآهنی پوستی شبیه پوست آدم بسازند. خوواریش این کار را کرد و برای او فرستاد. آدمآهنی همیشه لبخندی روی لب داشت. مردم هم خیلی زود توانستند…