زبالهدانی خفهکنندهای که فیدل کاسترو به جا گذاشت
کوبای پیش از کاسترو مرفه ترین کشور آمریکای مرکزی و سرآمد صنعت توریسم در آمریکای لاتین بود. کاسترو و رفقایش از توریسم شکوفا و پررونق کوبا نفرت داشتند، چرا که آن را ترویجگر فساد اخلاقی و تبعیض و موجب تحقیر کوبا توسط آمریکاییها میدانستند. اولین اقدام آنان پس از کسب قدرت برچیدن بساط صنعت توریسم بود. آنها همچنین نمیخواستند که کوبا صرفا صادرکننده نیشکر باشد. میخواستند کوبا را به یک کشور صنعتی تمام عیار تبدیل کنند. کاسترو و چهگوارا میخواستند این سودای غریب را با دولتی کردن سراسری اقتصاد و بدون هیچ توجهی به ظرفیتهای کوبا و بازار جهانی محصولات صنعتی عملی نمایند. نتیجه فاجعهبار و یک ورشکستگی کامل بود. تولید ناخالص ملی به کمتر از نصف دوران قبل از انقلاب کاهش یافته بود. تقریبا تمام تحصیلکردهها، متخصصین و افراد طبقه متوسط به دنبال راهی بودند که بتوانند از کوبا مهاجرت کنند. در مدت زمانی کمتر از یک دهه پس از انقلاب کاسترو، یک پنجم جمعیت کوبا این کشور را ترک کردند!
پس از ناامیدی از صنعتی شدن، حالا کاسترو میخواست تولید نیشکر را به میزان چشمگیری افزایش دهد. آنها تلاش کردند با تبلیغات و رژههای پر سر و صدا درباره تولد انسان جدید در کوبا که از بیگانگی با جامعه خود رهیده و فراتر از انگیزههای حقیر مادی میاندیشد، جنبشی بزرگ تحت عنوان "کار داوطلبانه" به راه بیندازند که در عمل مشخص شد که علیرغم پیچیده شدن در زرورق شعارها و عبارات سوپر اومانیستی مارکس و سارتر تفاوتی با بردگی و بیگاری ندارد و افراد تمایلی به آن ندارند. پروژه افزایش انفجاری تولید نیشکر هم به شکل مفتضحانهای شکست خورد و نیشکر کوبا توان حضور در بازار جهانی را هم از دست داده بود.
کوبای پیش از کاسترو مرفه ترین کشور آمریکای مرکزی و سرآمد صنعت توریسم در آمریکای لاتین بود. کاسترو و رفقایش از توریسم شکوفا و پررونق کوبا نفرت داشتند، چرا که آن را ترویجگر فساد اخلاقی و تبعیض و موجب تحقیر کوبا توسط آمریکاییها میدانستند. اولین اقدام آنان پس از کسب قدرت برچیدن بساط صنعت توریسم بود. آنها همچنین نمیخواستند که کوبا صرفا صادرکننده نیشکر باشد. میخواستند کوبا را به یک کشور صنعتی تمام عیار تبدیل کنند. کاسترو و چهگوارا میخواستند این سودای غریب را با دولتی کردن سراسری اقتصاد و بدون هیچ توجهی به ظرفیتهای کوبا و بازار جهانی محصولات صنعتی عملی نمایند. نتیجه فاجعهبار و یک ورشکستگی کامل بود. تولید ناخالص ملی به کمتر از نصف دوران قبل از انقلاب کاهش یافته بود. تقریبا تمام تحصیلکردهها، متخصصین و افراد طبقه متوسط به دنبال راهی بودند که بتوانند از کوبا مهاجرت کنند. در مدت زمانی کمتر از یک دهه پس از انقلاب کاسترو، یک پنجم جمعیت کوبا این کشور را ترک کردند!
پس از ناامیدی از صنعتی شدن، حالا کاسترو میخواست تولید نیشکر را به میزان چشمگیری افزایش دهد. آنها تلاش کردند با تبلیغات و رژههای پر سر و صدا درباره تولد انسان جدید در کوبا که از بیگانگی با جامعه خود رهیده و فراتر از انگیزههای حقیر مادی میاندیشد، جنبشی بزرگ تحت عنوان "کار داوطلبانه" به راه بیندازند که در عمل مشخص شد که علیرغم پیچیده شدن در زرورق شعارها و عبارات سوپر اومانیستی مارکس و سارتر تفاوتی با بردگی و بیگاری ندارد و افراد تمایلی به آن ندارند. پروژه افزایش انفجاری تولید نیشکر هم به شکل مفتضحانهای شکست خورد و نیشکر کوبا توان حضور در بازار جهانی را هم از دست داده بود.
تنها کمک بزرگ شوروی کوباییها را از مرگ و گرسنگی نجات داد. شوروی نیشکر کوبا را به قیمتی بالاتر از بازار جهانی میخرید و سالانه شش میلیارد دلار به کوبا کمک میکرد. این کمکها تنها میتوانست کوباییها را در یک شرایط معیشتی بسیار محدود و بخور و نمیر حفظ کند. کوباییها دیگر نمیتوانستند حتی خواب رونق اقتصادی پیش از کاسترو را ببینند. پس از فروپاشی شوروی و قطع کمک این کشور، کوبا به وضعیت وحشتناکی دچار شد. دیگر بنزینی برای خودروها وجود نداشت و کشور به عصر ترابری اسبی بازگشت. سوءتغذیه بیداد میکرد و مردم به خوردن پوست جو و بادمجان و ریشه گیاهان روی آورده بودند. تولید ناخالص ملی یکبار دیگر نصف شد و زندگی مردم وابسته به کوپنهای ارزاقی شد که روزانه تنها ۸۰ گرم نان ارائه میدادند.
آنطور که آندره فونتن مورخ مشهور جنگ سرد روایت میکند در سال ۱۹۹۴ چند نفر از استادان دانشگاه زن کوبایی به خبرنگار تلویزیون فرانسه گفته بودند که ناچارند برای تامین خرجی آخر ماه به فحشا تن دهند. اما کاسترو حاضر به هیچ عقبنشینی و تغییری نبود. او پروستریکا و گلاسنوست گورباچف را به شدت محکوم کرده و ضد انقلابی میخواند. او حتی جلوی ورود نشریات شوروی به کوبا را گرفته بود و می گفت آنها ترویج لیبرالیسم و سبک زندگی آمریکایی می کنند. کاسترو پس از سقوط دیوار برلین در یک سخنرانی پر آب و تاب اعلام کرد: "من حاضرم در دنیایی که امپریالیسم آمریکا میخواهد در آن رویای هیتلر را مبنی بر سلطه بر تمام سیاره عملی کند، آخرین مدافع سوسیالیسم باشم."
کاسترو مدتی بعد در سخنرانی دیگری گفت: "ما شکستناپذیر هستیم. اگر لازم باشد همه اعضای دفتر سیاسی حزب برای نجات کشور، انقلاب و سوسیالسم، جان خود را فدا خواهند کرد...برای از بین بردن این انقلاب باید تمام ملت را بکشند."
من و شما که این سالها در ایران زندگی کردهایم، معنای واقعی این سخنان را خیلی خوب میفهمیم. کاسترو میخواست به زور اسلحه، دستگاه امنیتی بزرگ و فراگیر و نیز متشکل کردن هوادارانش در جامعه کوبا که البته به تدریج آب میرفتند، کوباییها را مجبور به زندگی در زبالهدان خفقانآوری کند که در سالهای حکومتش ساخته بود. کاسترو به هر اقدامی دست زد تا اصلاحات گورباچفی به کوبا رسوخ نکند. او آرنولدو اوچوا پرافتخارترین ژنرال ارتش کوبا را به همراه سه افسر بلند پایه دیگر به این سبب که گمان میکرد با گورباچف سر و سری دارند و به دنبال تغییر سیاسی در کوبا هستند، اعدام کرد. برای آنها پرونده جعلی قاچاق مواد مخدر درست کرده بودند.
آنطور که آندره فونتن مورخ مشهور جنگ سرد روایت میکند در سال ۱۹۹۴ چند نفر از استادان دانشگاه زن کوبایی به خبرنگار تلویزیون فرانسه گفته بودند که ناچارند برای تامین خرجی آخر ماه به فحشا تن دهند. اما کاسترو حاضر به هیچ عقبنشینی و تغییری نبود. او پروستریکا و گلاسنوست گورباچف را به شدت محکوم کرده و ضد انقلابی میخواند. او حتی جلوی ورود نشریات شوروی به کوبا را گرفته بود و می گفت آنها ترویج لیبرالیسم و سبک زندگی آمریکایی می کنند. کاسترو پس از سقوط دیوار برلین در یک سخنرانی پر آب و تاب اعلام کرد: "من حاضرم در دنیایی که امپریالیسم آمریکا میخواهد در آن رویای هیتلر را مبنی بر سلطه بر تمام سیاره عملی کند، آخرین مدافع سوسیالیسم باشم."
کاسترو مدتی بعد در سخنرانی دیگری گفت: "ما شکستناپذیر هستیم. اگر لازم باشد همه اعضای دفتر سیاسی حزب برای نجات کشور، انقلاب و سوسیالسم، جان خود را فدا خواهند کرد...برای از بین بردن این انقلاب باید تمام ملت را بکشند."
من و شما که این سالها در ایران زندگی کردهایم، معنای واقعی این سخنان را خیلی خوب میفهمیم. کاسترو میخواست به زور اسلحه، دستگاه امنیتی بزرگ و فراگیر و نیز متشکل کردن هوادارانش در جامعه کوبا که البته به تدریج آب میرفتند، کوباییها را مجبور به زندگی در زبالهدان خفقانآوری کند که در سالهای حکومتش ساخته بود. کاسترو به هر اقدامی دست زد تا اصلاحات گورباچفی به کوبا رسوخ نکند. او آرنولدو اوچوا پرافتخارترین ژنرال ارتش کوبا را به همراه سه افسر بلند پایه دیگر به این سبب که گمان میکرد با گورباچف سر و سری دارند و به دنبال تغییر سیاسی در کوبا هستند، اعدام کرد. برای آنها پرونده جعلی قاچاق مواد مخدر درست کرده بودند.
اما تا سال ۱۹۹۴ کاسترو فهمید که اگر دست به تغییری در اقتصاد نزند، کشور بر اثر فقر و قحطی نابود خواهد شد. او نمیخواست کلیت اقتصاد را تغییر دهد. تنها چارهای که برایش مانده بود از دید انقلابیون کمونیست کوبایی بسیار دردناک و ناگوار بود: برپایی دوباره صنعت توریسم با همه مظاهرش از جمله کابارهها و کازینوها که بیش از هر چیز مورد نفرت کمونیستهای کوبایی بود. آنها تصورش را نمیکردند که روزی مجبور شوند منفورترین نماد دوران پیش از انقلاب را دوباره احیا کنند.
کاسترو این اقدام را با یک تبصره متفاوت انجام داد که از خوی توتالیتر و جبار حکومتش ریشه میگرفت. منطقه بزرگ توریستی جدید محصور بوده و کوباییهای معمولی اجازه ورود به آن را نداشتند. در واقع کاسترو یک اقتصاد دو بخشی ایجاد می کرد که یک بخش آن همچون جزیرهای محصور درون بخش دیگر قرار داشت. در این بخش مبادلات با دلار انجام میشد و در بعضی قسمتها منطقه توریستی با سیم خاردار و نگهبانان مسلح به روی کوباییها بسته شده بود و در جاهای دیگر برسردر کافهها و رستورانهای شیکی که برای توریستها ایجاد شده و نظیرش قبلا در کوبای کاسترو دیده نشده بود، تابلویی نصب کرده بودند که ورود کوباییها را ممنوع اعلام میکرد.
تنها عدهای محدود از کوباییها که معمولا با پارتیبازی انتخاب میشدند برای انجام امور خدماتی، مجوز ورود و کار در منطقه توریستی را داشتند. یک کوبایی که این اقبال بلند را پیدا میکند که در منطقه توریستی راننده یا خدمتکار باشد، ۱۵ تا ۲۰ برابر یک پزشک متخصص یا استاد دانشگاه کوبایی درآمد دارد! در دوران پیش از انقلاب یعنی در دوران حکومت باتیستا کوباییها میتوانستند آزادانه با توریستها ارتباط داشته و با آنها معامله یا خرید و فروش انجام دهند. در آن دوران بسیاری از کوباییهای فقیر از طریق فروش اجناس کوچک یا انجام برخی خدمات برای توریستها وضع معیشتی خود را بهبود میبخشیدند اما حالا در دوران کاسترو، کوباییها با سیم خاردار و نگهبانان مسلسل به دست روبرو بودند. آنها باید از پشت سیمهای خاردار و با حسرت خوشگذرانی توریستها را تجسم کنند، چون در بیشر موارد موانع بیش از آن است که چیزی دیده شود.
کاسترو این اقدام را با یک تبصره متفاوت انجام داد که از خوی توتالیتر و جبار حکومتش ریشه میگرفت. منطقه بزرگ توریستی جدید محصور بوده و کوباییهای معمولی اجازه ورود به آن را نداشتند. در واقع کاسترو یک اقتصاد دو بخشی ایجاد می کرد که یک بخش آن همچون جزیرهای محصور درون بخش دیگر قرار داشت. در این بخش مبادلات با دلار انجام میشد و در بعضی قسمتها منطقه توریستی با سیم خاردار و نگهبانان مسلح به روی کوباییها بسته شده بود و در جاهای دیگر برسردر کافهها و رستورانهای شیکی که برای توریستها ایجاد شده و نظیرش قبلا در کوبای کاسترو دیده نشده بود، تابلویی نصب کرده بودند که ورود کوباییها را ممنوع اعلام میکرد.
تنها عدهای محدود از کوباییها که معمولا با پارتیبازی انتخاب میشدند برای انجام امور خدماتی، مجوز ورود و کار در منطقه توریستی را داشتند. یک کوبایی که این اقبال بلند را پیدا میکند که در منطقه توریستی راننده یا خدمتکار باشد، ۱۵ تا ۲۰ برابر یک پزشک متخصص یا استاد دانشگاه کوبایی درآمد دارد! در دوران پیش از انقلاب یعنی در دوران حکومت باتیستا کوباییها میتوانستند آزادانه با توریستها ارتباط داشته و با آنها معامله یا خرید و فروش انجام دهند. در آن دوران بسیاری از کوباییهای فقیر از طریق فروش اجناس کوچک یا انجام برخی خدمات برای توریستها وضع معیشتی خود را بهبود میبخشیدند اما حالا در دوران کاسترو، کوباییها با سیم خاردار و نگهبانان مسلسل به دست روبرو بودند. آنها باید از پشت سیمهای خاردار و با حسرت خوشگذرانی توریستها را تجسم کنند، چون در بیشر موارد موانع بیش از آن است که چیزی دیده شود.
کوباییها نمیتوانند با خارجیها معاشرت یا خرید و فروش کنند. آنها در صورت انجام این کار زندانی میشوند. کوباییها تا چهار سال پیش مطلقا به اینترنت و یا تلفن همراه دسترسی نداشتند. اکنون هم دسترسی آنها بسیار دشوار و محدود است. قیمت یک تیشرت با جنس نسبتا مرغوب در سال ۱۹۹۷ برابر با دو ماه حقوق یک کارگر کوبایی بود.
در کشوری چنین فقیر و تهیدست فیدل کاسترو در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی مداخلات نظامی بزرگ و پرحجمی را در چند کشور جهان سوم آغاز کرد. بزرگترین موارد آنگولا و اتیوپی بودند. دهها هزار سرباز کوبایی برای مدتی نزدیک به دو دهه در این کشورها درگیر دفاع از حکومتهای پوشالی کمونیست بودند که تنها به زور اسلحه آنها و رفقای روسیشان قدرت را به دست گرفته بودند. هزاران هزار کوبایی جانشان را در این جنگها از دست دادند. مطابق یادداشتهایی که از برخی سربازان کوبایی به جا مانده، آنها به غذا و خدمات پزشکی کافی دسترسی نداشتند و از درنده خویی برخی از متحدانشان نظیر سربازان هایلهماریام در اتیوپی در عذاب بودند. نیروهای نظامی کوبا به شکل محدود در کشورهای یمن جنوبی، مصر (پیش از ۱۹۷۴ ) سوریه و موزامبیک هم حضور داشتند. خلبانان و خدمه نظامی کوبایی در جنگهای اعراب علیه اسرائیل در سالهای ۱۹۷۳ و ۱۹۸۲ شرکت کردند. کاسترو این دخالتهای نظامی را ماموریت انترناسیونالیستی نام داده و آن را موجب افتخار و پرستیژی بیرقیب برای کوباییها میدانست.
هیچ شکی وجود ندارد که اگر انقلاب کاسترو پیروز نشده بود، کوبا امروز اقتصاد بسیار نیرومندتر و آزادیهای اجتماعی و سیاسی بسیار بیشتری داشت و قطعا کوباییها خوشبختتر، مرفهتر و آزادتر از امروز زندگی میکردند.
در کشوری چنین فقیر و تهیدست فیدل کاسترو در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی مداخلات نظامی بزرگ و پرحجمی را در چند کشور جهان سوم آغاز کرد. بزرگترین موارد آنگولا و اتیوپی بودند. دهها هزار سرباز کوبایی برای مدتی نزدیک به دو دهه در این کشورها درگیر دفاع از حکومتهای پوشالی کمونیست بودند که تنها به زور اسلحه آنها و رفقای روسیشان قدرت را به دست گرفته بودند. هزاران هزار کوبایی جانشان را در این جنگها از دست دادند. مطابق یادداشتهایی که از برخی سربازان کوبایی به جا مانده، آنها به غذا و خدمات پزشکی کافی دسترسی نداشتند و از درنده خویی برخی از متحدانشان نظیر سربازان هایلهماریام در اتیوپی در عذاب بودند. نیروهای نظامی کوبا به شکل محدود در کشورهای یمن جنوبی، مصر (پیش از ۱۹۷۴ ) سوریه و موزامبیک هم حضور داشتند. خلبانان و خدمه نظامی کوبایی در جنگهای اعراب علیه اسرائیل در سالهای ۱۹۷۳ و ۱۹۸۲ شرکت کردند. کاسترو این دخالتهای نظامی را ماموریت انترناسیونالیستی نام داده و آن را موجب افتخار و پرستیژی بیرقیب برای کوباییها میدانست.
هیچ شکی وجود ندارد که اگر انقلاب کاسترو پیروز نشده بود، کوبا امروز اقتصاد بسیار نیرومندتر و آزادیهای اجتماعی و سیاسی بسیار بیشتری داشت و قطعا کوباییها خوشبختتر، مرفهتر و آزادتر از امروز زندگی میکردند.
سلام دوستان!
به مدت دو سال در فضای مجازی حضور نداشتم. در این دوران شرایط دشوار و غیر منتظرهای پیش آمد. بیماری سخت، مرگ نزدیکان و یک پرونده قضایی با اتهام تبلیغ علیه نظام و تشویش اذهان عمومی که به صدور حکم دو سال و چهار ماه حبس تعلیقی انجامید.
حالا پس از دو سال وقفه تصمیم گرفتهام فعالیت نوشتاری خود در فضای مجازی را به شکلی محدودتر و کم رنگتر از گذشته از سر بگیرم. نمیدانم همین مقدار هم تحمل میشود یا نه اما به هر حال تصمیم دارم تا زمانی که امکانش باشد به نوشتن ادامه دهم.
از تمام دوستان و خوانندگان ارجمندی که در این مدت جویای احوالم بودهاند، صمیمانه قدردانی میکنم.
به مدت دو سال در فضای مجازی حضور نداشتم. در این دوران شرایط دشوار و غیر منتظرهای پیش آمد. بیماری سخت، مرگ نزدیکان و یک پرونده قضایی با اتهام تبلیغ علیه نظام و تشویش اذهان عمومی که به صدور حکم دو سال و چهار ماه حبس تعلیقی انجامید.
حالا پس از دو سال وقفه تصمیم گرفتهام فعالیت نوشتاری خود در فضای مجازی را به شکلی محدودتر و کم رنگتر از گذشته از سر بگیرم. نمیدانم همین مقدار هم تحمل میشود یا نه اما به هر حال تصمیم دارم تا زمانی که امکانش باشد به نوشتن ادامه دهم.
از تمام دوستان و خوانندگان ارجمندی که در این مدت جویای احوالم بودهاند، صمیمانه قدردانی میکنم.
تصویر انبوه تانکها و نفربرهای منهدم شده روسی در دروازههای کیف از بزرگترین آوردگاه خیر و شر در چهار دهه اخیر حکایت میکند: بزرگترین پیروزی اردوگاه جهانی روشنایی و آزادی بر بلوک جهانی تاریکی و استبداد از هنگام فروریزی دیوار برلین.
مافیای خونریز حاکم بر کرملین گمان میبرد که ظرف چهار روز کیف را فتح کرده و با دستگیری زلینسکی حکومت دست نشانده خود را بر اجساد بدنها و آرزوهای یک ملت بی دفاع بنا خواهد کرد. غافل از آنکه با چنان شکست خرد کننده و ننگینی مواجه خواهد شد که جراحات درمان ناپذیرش تا چند سال دیگر نابودی امپراتوری جور و شرارتش را رقم خواهد زد.
جنگ آسان سوریه که بمبافکن های روسی با بمباران کور و وحشیانه غیرنظامیان و شبه نظامیان فاقد سلاح موثر غالب شدند به حاکمان کرملین توهم قدرت داد و فاجعه خروج آمریکا از افغانستان و پیروزی تروریستهای خونآشام طالب این گمان را برایشان پدید آورد که جاده تجاوز برای سد کردن روند حرکت ملتهای کوچک پیرامونی به سوی دنیای آزاد هموار است.
توجیه کرملین نشینان برای این تجاوز از یک انگاره منسوخ و بدوی ژئوپلتیک ریشه میگیرد: روسیه برای حفظ امنیتش باید نواری حائل از دولتهای دست نشانده داشته باشد. قول شفاهی واشنگتن به گورباچف برای نپدیرفتن جمهوریهای سابق به درون ناتو را نیز به بهانههایشان سنجاق میکنند.
اما حقیقت چیست؟ این اصرار پیگیرانه ملتهای پیرامونی روسیه برای پیوستن به اتحادیه اروپا و ناتو است که قدرتهای غربی را وادار به پذیرفتن آنها کرده است. کافی است که یک هفته را در بلوروس و هفته بعد را در لهستان بگذرانید تا بدانید چرا اکثریت مردم این کشورها با شور و ولع میخواهند به اتحادیه اروپا و ناتو بپیوندند. کیست که نخواهد از شر حکومت نالایق و ورشکسته گماشتگان مافیایی کرملین خلاص شده و از استانداردهای اجتماعی و سیاسی اتحادیه اروپا برخوردار شود؟ کیست که نخواهد از شر حکومتهایی خلاص شود که مخالف سیاسی و روزنامهنگار را همانند آب خوردن و بدون دادگاه و مراحل رسمی به قتل میرسانند؟
من مصرانه معتقدم که اهمیت جنگ اوکراین آنگونه که باید در میان افکار عمومی ایرانیان درک نشده است. نتایج بزرگ و تاریخساز این جنگ دو تا چهار سال دیگر به بار مینشیند. دفاع قهرمانانه اوکراینیها و حامیانشان جنگی برای آینده آزادی و کرامت انسان است. جنگی برای شکست دادن بردگی و بدویت سیاسی است. هر گلولهای که سرباز اوکراینی شلیک میکند، آجر کوچکی است که بنای بزرگ و باشکوه دنیای آزادتر و انسانیتر دهههای آینده را میسازد. نبرد اوکراینیها آرزوهای تمام ملل تحت ستم را در خون گرم خود پناه میدهد. جنگ اوکراین جنگ همه ما است.
مافیای خونریز حاکم بر کرملین گمان میبرد که ظرف چهار روز کیف را فتح کرده و با دستگیری زلینسکی حکومت دست نشانده خود را بر اجساد بدنها و آرزوهای یک ملت بی دفاع بنا خواهد کرد. غافل از آنکه با چنان شکست خرد کننده و ننگینی مواجه خواهد شد که جراحات درمان ناپذیرش تا چند سال دیگر نابودی امپراتوری جور و شرارتش را رقم خواهد زد.
جنگ آسان سوریه که بمبافکن های روسی با بمباران کور و وحشیانه غیرنظامیان و شبه نظامیان فاقد سلاح موثر غالب شدند به حاکمان کرملین توهم قدرت داد و فاجعه خروج آمریکا از افغانستان و پیروزی تروریستهای خونآشام طالب این گمان را برایشان پدید آورد که جاده تجاوز برای سد کردن روند حرکت ملتهای کوچک پیرامونی به سوی دنیای آزاد هموار است.
توجیه کرملین نشینان برای این تجاوز از یک انگاره منسوخ و بدوی ژئوپلتیک ریشه میگیرد: روسیه برای حفظ امنیتش باید نواری حائل از دولتهای دست نشانده داشته باشد. قول شفاهی واشنگتن به گورباچف برای نپدیرفتن جمهوریهای سابق به درون ناتو را نیز به بهانههایشان سنجاق میکنند.
اما حقیقت چیست؟ این اصرار پیگیرانه ملتهای پیرامونی روسیه برای پیوستن به اتحادیه اروپا و ناتو است که قدرتهای غربی را وادار به پذیرفتن آنها کرده است. کافی است که یک هفته را در بلوروس و هفته بعد را در لهستان بگذرانید تا بدانید چرا اکثریت مردم این کشورها با شور و ولع میخواهند به اتحادیه اروپا و ناتو بپیوندند. کیست که نخواهد از شر حکومت نالایق و ورشکسته گماشتگان مافیایی کرملین خلاص شده و از استانداردهای اجتماعی و سیاسی اتحادیه اروپا برخوردار شود؟ کیست که نخواهد از شر حکومتهایی خلاص شود که مخالف سیاسی و روزنامهنگار را همانند آب خوردن و بدون دادگاه و مراحل رسمی به قتل میرسانند؟
من مصرانه معتقدم که اهمیت جنگ اوکراین آنگونه که باید در میان افکار عمومی ایرانیان درک نشده است. نتایج بزرگ و تاریخساز این جنگ دو تا چهار سال دیگر به بار مینشیند. دفاع قهرمانانه اوکراینیها و حامیانشان جنگی برای آینده آزادی و کرامت انسان است. جنگی برای شکست دادن بردگی و بدویت سیاسی است. هر گلولهای که سرباز اوکراینی شلیک میکند، آجر کوچکی است که بنای بزرگ و باشکوه دنیای آزادتر و انسانیتر دهههای آینده را میسازد. نبرد اوکراینیها آرزوهای تمام ملل تحت ستم را در خون گرم خود پناه میدهد. جنگ اوکراین جنگ همه ما است.
من فکر میکنم که این مهمترین تصویری است که بشر تا به امروز ثبت کردهاست. عکسی ماهوارهای که شبهجزیره کره را به هنگام شب نشان داده و تفاوت وضعیت در کرهشمالی و کرهجنوبی را به عینیترین و غیر قابل خدشهترین شیوه ممکن به تصویر میکشد.
پیشتر نیز این تصویر را انتشار دادهام اما امروز و در شرایط فعلی احساس میکنم که باید خیلی بیشتر درباره این تصویر شگفتانگیز و بیهمتا سخن گفت. این تصویر همچون یک داور نهایی و معتبر به کارنامه متفاوت دو کشور و دو حکومت در طول هفت دهه نمره داده و رای نهایی را در مورد دو مسیر سیاسی متضاد که در بسیاری نقاط دیگر جهان نیز طی شده صادر میکند.
جامعه بشری در طول قرنها بحثهای فلسفی بسیاری در باب اینکه کدام شیوه حکومت و سیاستورزی در عرصه ملی و جهانی درست یا نادرست است انجام داده و بسیاری اوقات به نظر رسیده که دستیابی به پاسخ بسیار دشوار است و حقیقت در این امر نسبی است. این تصویر شگفتانگیز اما همچون برهانی خلل ناپدیر و حقیقتی آسمانی به بسیاری از این بحثهای چند قرنه پایان میدهد. شاید بتوان به طعنه آن را لحظه با شکوه "رخداد حقیقت" نامید.
چگونه میشود که دو پاره از یک ملت با تاریخ و فرهنگ مشترک، سرنوشتی اینچنین متفاوت مییابند؟
جالب است بدانید که در آغاز تقسیم شبه جزیره کره به دو کشور متخاصم، بخش اعظم منابع زیر زمینی، صنایع و نیروگاههای برق در بخش شمالی قرار داشت و کار کرهجنوبی برای آغاز روند توسعه اقتصادی بسی دشوارتر بود!
چند دهه بعد اما کرهشمالی در تاریکی و فقری مخوف فرو رفته، صدها هزار نفر از مردمش از گرسنگی جان داده و مجبور به قبول کمکهای غذایی بشردوستانه از سوی دشمنانش شده بود اما کرهجنوبی در فاصله میان سالهای هزار و نهصد و شصت و چهار تا هزار و نهصد و نود و شش میلادی تولید ناخالص ملی سرانه خود را از صد و سه دلار به هشتهزار و دویست و شصت دلار رسانده و به یک قدرت اقتصادی و صنعتی تاثیرگذار در سطح جهانی تبدیل شده بود.
این تضاد شگرف از کجا ریشه میگیرد؟ دراین باره باز هم در این صفحه سخن خواهم گفت اما همین قدر بگویم که با این عکس، بله فقط با همین عکس ما به یک مکتب، یک اساسنامه فکری سیاسی و یک منشور زیربنایی برای حل و فصل اصلیترین مسائلمان دست مییابیم. مهم است بدانیم که همین تضاد شگرف میان دو کره و باهمان منطق و مکانیسم اما با مقداری درجات متفاوت میان آلمان غربی و شرقی، کوبای قبل و بعد از انقلاب کاسترو، کاستاریکا و ونزوئلا، اردن و سوریه، تونس و لیبی و لهستان و بلوروس و بسیاری جفتهای متضاد دیگر وجود دارد.
فعلا همین قدر بگویم که اولین نتیجهای که از این بحث بدست میآید آن است که راه پیشرفت و خوشبختی در جهان یکی است و بس. تمام آنان که به آزادی و رفاه دست پیدا کردهاند، بدون استثنا همان یک راه را رفتهاند. راه آنان هم که به فلاکت، فضاحت و تیرهروزی گرفتار شدهاند، کم و بیش مشابه بوده است.
پیشتر نیز این تصویر را انتشار دادهام اما امروز و در شرایط فعلی احساس میکنم که باید خیلی بیشتر درباره این تصویر شگفتانگیز و بیهمتا سخن گفت. این تصویر همچون یک داور نهایی و معتبر به کارنامه متفاوت دو کشور و دو حکومت در طول هفت دهه نمره داده و رای نهایی را در مورد دو مسیر سیاسی متضاد که در بسیاری نقاط دیگر جهان نیز طی شده صادر میکند.
جامعه بشری در طول قرنها بحثهای فلسفی بسیاری در باب اینکه کدام شیوه حکومت و سیاستورزی در عرصه ملی و جهانی درست یا نادرست است انجام داده و بسیاری اوقات به نظر رسیده که دستیابی به پاسخ بسیار دشوار است و حقیقت در این امر نسبی است. این تصویر شگفتانگیز اما همچون برهانی خلل ناپدیر و حقیقتی آسمانی به بسیاری از این بحثهای چند قرنه پایان میدهد. شاید بتوان به طعنه آن را لحظه با شکوه "رخداد حقیقت" نامید.
چگونه میشود که دو پاره از یک ملت با تاریخ و فرهنگ مشترک، سرنوشتی اینچنین متفاوت مییابند؟
جالب است بدانید که در آغاز تقسیم شبه جزیره کره به دو کشور متخاصم، بخش اعظم منابع زیر زمینی، صنایع و نیروگاههای برق در بخش شمالی قرار داشت و کار کرهجنوبی برای آغاز روند توسعه اقتصادی بسی دشوارتر بود!
چند دهه بعد اما کرهشمالی در تاریکی و فقری مخوف فرو رفته، صدها هزار نفر از مردمش از گرسنگی جان داده و مجبور به قبول کمکهای غذایی بشردوستانه از سوی دشمنانش شده بود اما کرهجنوبی در فاصله میان سالهای هزار و نهصد و شصت و چهار تا هزار و نهصد و نود و شش میلادی تولید ناخالص ملی سرانه خود را از صد و سه دلار به هشتهزار و دویست و شصت دلار رسانده و به یک قدرت اقتصادی و صنعتی تاثیرگذار در سطح جهانی تبدیل شده بود.
این تضاد شگرف از کجا ریشه میگیرد؟ دراین باره باز هم در این صفحه سخن خواهم گفت اما همین قدر بگویم که با این عکس، بله فقط با همین عکس ما به یک مکتب، یک اساسنامه فکری سیاسی و یک منشور زیربنایی برای حل و فصل اصلیترین مسائلمان دست مییابیم. مهم است بدانیم که همین تضاد شگرف میان دو کره و باهمان منطق و مکانیسم اما با مقداری درجات متفاوت میان آلمان غربی و شرقی، کوبای قبل و بعد از انقلاب کاسترو، کاستاریکا و ونزوئلا، اردن و سوریه، تونس و لیبی و لهستان و بلوروس و بسیاری جفتهای متضاد دیگر وجود دارد.
فعلا همین قدر بگویم که اولین نتیجهای که از این بحث بدست میآید آن است که راه پیشرفت و خوشبختی در جهان یکی است و بس. تمام آنان که به آزادی و رفاه دست پیدا کردهاند، بدون استثنا همان یک راه را رفتهاند. راه آنان هم که به فلاکت، فضاحت و تیرهروزی گرفتار شدهاند، کم و بیش مشابه بوده است.
به باور من اکثریت مردم ایران امروز تغییر بزرگی را میخواهند که حاصلش علاوه بر رفاه و آزادی، امنیت و ثباتی بزرگ باشد. آنها در دهههای اخیر به قدری هر ماه و هر هفته زیر پایشان خالی شده، که تنها در مسیری قدم خواهند گذاشت که زمیناش سفت و محکم باشد. آنقدر در دهههای اخیر تشت رسوایی آرمانها و ایدئولوژیهای هپروتی بر سرشان آوار شده که تنها به مسیرهای از پیش کوبیده شده و امتحان شده اعتماد میکنند.
اکثریت مردم ایران امروز میخواهند دوباره به بخش پیشتاز و خوشبخت جهان بپیوندند. آنها از وضعیت اضطراری، استثنا شدگی، تحریم و شطرنجی بودن به جان آمدهاند. آنها جایگاه واقعی خود را در همراهی با جهان آزاد و پیشرفته میدانند و از همگروه بودن با بازندهها و واماندهها خسته شدهاند.
مردم ایران از بازنده بودن و هزینه شدن برای واماندهها به جان آمدهاند. آنها اصلا دیگر حالشان از کلمات "اقلیت" و "تحت ستم" و ... به هم میخورد. آنها میخواهند با برندهها باشند، با جریان اصلی باشند و با تنها مسیر و چشمه جوشان پیشرفت و آزادی در جهان یکی شوند.
مردم ایران فهمیدهاند که مهمترین سرمایه و شانس آنها برای رسیدن به خوشبختی در جهان امروز کشورشان است. آنها میدانند که به سبب واقعیتها و محدودیتهای روشنتر از آفتاب، تنها زمانی که یک ملت و یک کشور متحد باشند در جغرافیای امروز منطقه و جهان شانس خوشبختی دارند.
هر نیروی سیاسی که این واقعیتها را نادیده بگیرد، راه به جایی نخواهد برد. آنها که میخواهند، با اندک توش و رمق باقیمانده از این ملت زخمی و درد کشیده، جهان دیگری بسازند، فقرای جهان را نجات دهند و یا دوباره شیره جان این ملت را هزینه فلان آرمان سیاسی هپروتی یا فلان "اقلیت تحت ستم" دست ساز نمایند، دشمنان این مردماند.
اکثریت مردم ایران امروز میخواهند دوباره به بخش پیشتاز و خوشبخت جهان بپیوندند. آنها از وضعیت اضطراری، استثنا شدگی، تحریم و شطرنجی بودن به جان آمدهاند. آنها جایگاه واقعی خود را در همراهی با جهان آزاد و پیشرفته میدانند و از همگروه بودن با بازندهها و واماندهها خسته شدهاند.
مردم ایران از بازنده بودن و هزینه شدن برای واماندهها به جان آمدهاند. آنها اصلا دیگر حالشان از کلمات "اقلیت" و "تحت ستم" و ... به هم میخورد. آنها میخواهند با برندهها باشند، با جریان اصلی باشند و با تنها مسیر و چشمه جوشان پیشرفت و آزادی در جهان یکی شوند.
مردم ایران فهمیدهاند که مهمترین سرمایه و شانس آنها برای رسیدن به خوشبختی در جهان امروز کشورشان است. آنها میدانند که به سبب واقعیتها و محدودیتهای روشنتر از آفتاب، تنها زمانی که یک ملت و یک کشور متحد باشند در جغرافیای امروز منطقه و جهان شانس خوشبختی دارند.
هر نیروی سیاسی که این واقعیتها را نادیده بگیرد، راه به جایی نخواهد برد. آنها که میخواهند، با اندک توش و رمق باقیمانده از این ملت زخمی و درد کشیده، جهان دیگری بسازند، فقرای جهان را نجات دهند و یا دوباره شیره جان این ملت را هزینه فلان آرمان سیاسی هپروتی یا فلان "اقلیت تحت ستم" دست ساز نمایند، دشمنان این مردماند.
چرا کرهجنوبی میدرخشد؟
گفته بودم که باز هم درباره این تصویر صحبت میکنیم. تصویری که به تنهایی و بی نیاز به هیچ شرح و توضیح هزار مارکس و فوکو و هایدگر را دود میکند و به هوا میفرستد و چند صد انقلاب و جنبش مردمی "استقلال طلب" و ضد استعمار از قماش مائو و کاسترو و آلنده را در چشم بر هم زدنی خاکستر میکند.
روند تبدیل کرهجنوبی به یک قدرت بزرگ اقتصادی/صنعتی در دوران یک دیکتاتوری نظامی وابسته به آمریکا به ریاست ژنرال پارک جونگ هی آغاز و تحکیم گردید. در آن سالها بسیاری از کشورهای جهان سوم برای دستیابی به توسعه از راهبرد مرزبندی با قدرتهای غربی، راه رشد غیر سرمایهداری و سیاست مشهور به جایگزینی واردات پیروی میکردند.
این آموزهها بر این اساس قرار داشت که روابط نزدیک با واشنگتن و بلوک غرب منجر به قرار گرفتن در یک سیستم تقسیم کار جهانی یک طرفه و نابرابر خواهد شد که نتیجه آن بهره کشی از کشورهای جهان سوم و از دست رفتن استقلال اقتصادی آنها خواهد شد. این تفکر که نظریاتی از سنخ مکتب وابستگی آن را تئوریزه میکردند، تجربیات ناگوار خام فروشی کشورهای جهان سوم به هنگام بحرانهای اقتصادی بزرگی نظیر آغاز دهه سی میلادی را مبنا قرار میدادند.
در نسخه حداکثری این تفکر کشورها بدنبال سیاست اتکا به خود در کنار کمک گرفتن از شوروی و بلوک شرق برای استقرار صنایع سنگین میرفتند. در این روش تولید و صنعت در ارتباط با مرغوبیت، تقاضا و سودآوری در نظر گرفته نمیشد و به گونهای فی نفسه و مجرد ارزش به حساب میآمد. تلاش میشد تا همه چیز را هر چند با کیفیت بنجل در داخل کشور تولید کنند و حتما تعدادی کارخانه و صنایع سنگین داشته باشند، بدون آنکه بدانند که آنها قرار است چه کارکرد، مزیت یا سودآوری داشته باشند.
مشکل مهم دیگر آن بود که این تفکرات هیچ درکی از این واقعیت نداشتند که در اقتصاد پیشرفته قرن بیستم، بازار داخلی هیچ کشور جهان سومی نمیتوانست، آنقدر ارزش افزوده تولید کند که راه توسعه و صنعتی شدن را بگشاید. این کشورها خود را از بازار جهانی سرمایهداری تحت رهبری ایالات متحده جدا کرده بودند و شوروی و بلوک شرق هم بازار داخلی زنده و پررونقی نداشتند که این کشورهای استقلال طلب بتوانند برای توسعه به آن اتکا کنند. یعنی شوروی فاقد بازاری بود که کشورهای اقمارش بتوانند از طریق ارزش افزوده حاصل از صادرات به آن، ثروتمند و صنعتی شوند. این یکی از مهمترین حقایقی بود که سرنوشت جنگ سرد و جریان جهانی آمریکا ستیز را تعیین کرد.
در مقابل کشورهایی نظیر کره جنوبی، سنگاپور و هنگ کنگ با همفکری تئوریسینهای آمریکایی توسعه، راهبرد طلایی تولید برای صادرات را تدوین نمودند. در این راهبرد با باز شدن بازار غول آسای آمریکا به روی کشورهای متحد، آنها فرصت مییافتند از تولید محصولات کوچک آغاز کرده و با تجمیع ارزش افزوده آن و نیز پذیرش سرمایه گذاری خارجی، مرحله به مرحله به سمت تولید محصولات بزرگتر و پیچیدهتر بروند. در این مرحله کلید طلایی تحول، صنعت مونتاژ تحت امتیاز کمپانیهای بزرگ آمریکایی و همکاری نزدیک و پیوسته با آنها بود تا شکلگیری پایههای صنعتی درست و مستحکم و تولید محصولات با کیفیت و قابل رقابت تضمین شود. به این ترتیب مشخص میشد که قرار است چه محصولی، با چه کیفیت و قیمتی و برای کدام بازار و با چه میزان ارزش افزوده تولید شود.
ارزش افزوده صادرات به بازارهای بیکران آمریکا و متحدان ثروتمندش آنقدر زیاد بود که امکان ایجاد صنایع بزرگتر و پیشرفتهتر را فراهم میکرد و همچنین به سبب کیفیت و استانداردهای آمریکایی پروژههای تولیدی عقیم یا بی مصرف نمیماندند و زنجیره متصل تولید از ساده به پیچیده حفظ میگردید. به موازات آن تحقیقات مربوط به فنآوری و توسعه تولید هم پراکنده، انتزاعی و مجزا از یکدیگر نمیماندند و روند پیوستگی، انباشت و گسترش حفظ میشد. باز هم درباره تنها شیوه موفق توسعه در جهان امروز سخن خواهیم گفت.
گفته بودم که باز هم درباره این تصویر صحبت میکنیم. تصویری که به تنهایی و بی نیاز به هیچ شرح و توضیح هزار مارکس و فوکو و هایدگر را دود میکند و به هوا میفرستد و چند صد انقلاب و جنبش مردمی "استقلال طلب" و ضد استعمار از قماش مائو و کاسترو و آلنده را در چشم بر هم زدنی خاکستر میکند.
روند تبدیل کرهجنوبی به یک قدرت بزرگ اقتصادی/صنعتی در دوران یک دیکتاتوری نظامی وابسته به آمریکا به ریاست ژنرال پارک جونگ هی آغاز و تحکیم گردید. در آن سالها بسیاری از کشورهای جهان سوم برای دستیابی به توسعه از راهبرد مرزبندی با قدرتهای غربی، راه رشد غیر سرمایهداری و سیاست مشهور به جایگزینی واردات پیروی میکردند.
این آموزهها بر این اساس قرار داشت که روابط نزدیک با واشنگتن و بلوک غرب منجر به قرار گرفتن در یک سیستم تقسیم کار جهانی یک طرفه و نابرابر خواهد شد که نتیجه آن بهره کشی از کشورهای جهان سوم و از دست رفتن استقلال اقتصادی آنها خواهد شد. این تفکر که نظریاتی از سنخ مکتب وابستگی آن را تئوریزه میکردند، تجربیات ناگوار خام فروشی کشورهای جهان سوم به هنگام بحرانهای اقتصادی بزرگی نظیر آغاز دهه سی میلادی را مبنا قرار میدادند.
در نسخه حداکثری این تفکر کشورها بدنبال سیاست اتکا به خود در کنار کمک گرفتن از شوروی و بلوک شرق برای استقرار صنایع سنگین میرفتند. در این روش تولید و صنعت در ارتباط با مرغوبیت، تقاضا و سودآوری در نظر گرفته نمیشد و به گونهای فی نفسه و مجرد ارزش به حساب میآمد. تلاش میشد تا همه چیز را هر چند با کیفیت بنجل در داخل کشور تولید کنند و حتما تعدادی کارخانه و صنایع سنگین داشته باشند، بدون آنکه بدانند که آنها قرار است چه کارکرد، مزیت یا سودآوری داشته باشند.
مشکل مهم دیگر آن بود که این تفکرات هیچ درکی از این واقعیت نداشتند که در اقتصاد پیشرفته قرن بیستم، بازار داخلی هیچ کشور جهان سومی نمیتوانست، آنقدر ارزش افزوده تولید کند که راه توسعه و صنعتی شدن را بگشاید. این کشورها خود را از بازار جهانی سرمایهداری تحت رهبری ایالات متحده جدا کرده بودند و شوروی و بلوک شرق هم بازار داخلی زنده و پررونقی نداشتند که این کشورهای استقلال طلب بتوانند برای توسعه به آن اتکا کنند. یعنی شوروی فاقد بازاری بود که کشورهای اقمارش بتوانند از طریق ارزش افزوده حاصل از صادرات به آن، ثروتمند و صنعتی شوند. این یکی از مهمترین حقایقی بود که سرنوشت جنگ سرد و جریان جهانی آمریکا ستیز را تعیین کرد.
در مقابل کشورهایی نظیر کره جنوبی، سنگاپور و هنگ کنگ با همفکری تئوریسینهای آمریکایی توسعه، راهبرد طلایی تولید برای صادرات را تدوین نمودند. در این راهبرد با باز شدن بازار غول آسای آمریکا به روی کشورهای متحد، آنها فرصت مییافتند از تولید محصولات کوچک آغاز کرده و با تجمیع ارزش افزوده آن و نیز پذیرش سرمایه گذاری خارجی، مرحله به مرحله به سمت تولید محصولات بزرگتر و پیچیدهتر بروند. در این مرحله کلید طلایی تحول، صنعت مونتاژ تحت امتیاز کمپانیهای بزرگ آمریکایی و همکاری نزدیک و پیوسته با آنها بود تا شکلگیری پایههای صنعتی درست و مستحکم و تولید محصولات با کیفیت و قابل رقابت تضمین شود. به این ترتیب مشخص میشد که قرار است چه محصولی، با چه کیفیت و قیمتی و برای کدام بازار و با چه میزان ارزش افزوده تولید شود.
ارزش افزوده صادرات به بازارهای بیکران آمریکا و متحدان ثروتمندش آنقدر زیاد بود که امکان ایجاد صنایع بزرگتر و پیشرفتهتر را فراهم میکرد و همچنین به سبب کیفیت و استانداردهای آمریکایی پروژههای تولیدی عقیم یا بی مصرف نمیماندند و زنجیره متصل تولید از ساده به پیچیده حفظ میگردید. به موازات آن تحقیقات مربوط به فنآوری و توسعه تولید هم پراکنده، انتزاعی و مجزا از یکدیگر نمیماندند و روند پیوستگی، انباشت و گسترش حفظ میشد. باز هم درباره تنها شیوه موفق توسعه در جهان امروز سخن خواهیم گفت.
اکثر وقتها که در گردنههای سخت و تندبادهای عرصه سیاست، نیاز به یک فانوس دریایی یا قطبنمای سیاسی برجسته میشود من یاد تقیزاده و آن تحول بزرگ مد نظرش میافتم که باید از فرق سر تا نوک پا تحقق مییافت. در تندبادهای سیاسی خیلی باید مراقب بود که در واکنش به یک انحراف، از سوی دیگر کشتی به آب نیفتیم. بنابراین حتما باید قطبنمایی داشته باشیم که به یادمان بیاورد هدف اصلی چیست و مسیر کدام است.
من باور دارم که امروز اجماع بزرگی میان اکثریت قاطع مردم ایران پدید آمده که بیسابقه است. جمع بسیار بزرگی از عامی و نخبه یا پیر و جوان از خاستگاههای اجتماعی و فرهنگی بسیار متفاوت یک حرف را میزنند. به اعتقاد من روند یک انقلاب بزرگ تمدنی و فکری آغاز شده و خیزشی بلند برای در آغوش کشیدن عقلانیت و رهایی از اوهام قابل رویت است.
اکثریت جامعه امروز ایران هم به دنبال یک خیز بلند است و هم به دنبال سکو و بالهایی محکم و مطمئن برای این پرواز. بالهایی که آفتاب تند واقعیت، بندهایش را نسوزاند و در دریای بازندگان خوش خیال تاریخ مغروقش نسازد.
آنچه که روح زمانه ما است و اکثریت میخواهند در محتوا و جانمایه، آزادی و تجدد است و در روش محافظهکار و حسابگر. باید به دقت به خاطر سپرد که این محافظهکاری ایدئولوژیک یا رمانتیک نیست، با یقین و تهور لازم برای انقلاب یا شکستن سد بزرگ هم منافات ندارد، بلکه از جنس تامل و درنگ عقل است برای اطمینان از نتیجه، از جنس خردی است که میداند چه چیز را باید نگهدارد و چه چیز را ویران کند، از جنس تعهدی تاریخی و اخلاقی به آینده و آیندگان است و نیز از جنس دغدغهای است برای بیخانمان نشدن. آزادی و تجدد در بستر وجود خانه معنا مییابد. خانه را باید آزاد و نو کرد، پس باید مراقب بود که ویران و تکه تکه نشود.
تحول بزرگ تمدنی ایران آینده، خیزش و خروش عقل حسابگر است بر علیه اوهام. انقلابی است برای به کرسی نشاندن خرد عام و امر طبیعی به جای امر غیرعادی. خیزشی است برای زمین گذاشتن بار جانفرسا و بیحاصلی که دههها است به دوش میکشیم تا بدنها و ذهنها آزاد و آرام شوند و روزگار اضطرار به سر رسد.
من باور دارم که امروز اجماع بزرگی میان اکثریت قاطع مردم ایران پدید آمده که بیسابقه است. جمع بسیار بزرگی از عامی و نخبه یا پیر و جوان از خاستگاههای اجتماعی و فرهنگی بسیار متفاوت یک حرف را میزنند. به اعتقاد من روند یک انقلاب بزرگ تمدنی و فکری آغاز شده و خیزشی بلند برای در آغوش کشیدن عقلانیت و رهایی از اوهام قابل رویت است.
اکثریت جامعه امروز ایران هم به دنبال یک خیز بلند است و هم به دنبال سکو و بالهایی محکم و مطمئن برای این پرواز. بالهایی که آفتاب تند واقعیت، بندهایش را نسوزاند و در دریای بازندگان خوش خیال تاریخ مغروقش نسازد.
آنچه که روح زمانه ما است و اکثریت میخواهند در محتوا و جانمایه، آزادی و تجدد است و در روش محافظهکار و حسابگر. باید به دقت به خاطر سپرد که این محافظهکاری ایدئولوژیک یا رمانتیک نیست، با یقین و تهور لازم برای انقلاب یا شکستن سد بزرگ هم منافات ندارد، بلکه از جنس تامل و درنگ عقل است برای اطمینان از نتیجه، از جنس خردی است که میداند چه چیز را باید نگهدارد و چه چیز را ویران کند، از جنس تعهدی تاریخی و اخلاقی به آینده و آیندگان است و نیز از جنس دغدغهای است برای بیخانمان نشدن. آزادی و تجدد در بستر وجود خانه معنا مییابد. خانه را باید آزاد و نو کرد، پس باید مراقب بود که ویران و تکه تکه نشود.
تحول بزرگ تمدنی ایران آینده، خیزش و خروش عقل حسابگر است بر علیه اوهام. انقلابی است برای به کرسی نشاندن خرد عام و امر طبیعی به جای امر غیرعادی. خیزشی است برای زمین گذاشتن بار جانفرسا و بیحاصلی که دههها است به دوش میکشیم تا بدنها و ذهنها آزاد و آرام شوند و روزگار اضطرار به سر رسد.
مشروطه شبحی است که این روزها در آسمان ایران پرواز میکند. مشروطه بزرگترین باز اندیشی و پرسشی بود که ملت ایران در سراسر تاریخ طولانیاش صورت داد. مشروطه پیش از هر چیز تبدیل بداهت به مسئله بود. مشروطه نقطهای بود که بخش پیشرو ملت ایران دریافت که زندگی به سبک و سیاق سدههای گذشته نه ممکن است و نه مطلوب و ارادهاش را محقق نمود.
عظمت مشروطه در خلق پرسش صحیح و آفرینش پاسخ درست بود. شکوه و عظمت مشروطه آنجا بود که گروهی از ایرانیان از خود سوال کردند: "چرا وضع ما اینچنین است؟" و بعد اضافه کردند که" وضع ما نباید اینطور باشد." یعنی برای نخستین بار در کلیت روال موجود تامل کردند و آن را به مسئله تبدیل نمودند.
برخی مشروطه را به شورش رعیت علیه حاکم و یا خواست دمکراسی فرو میکاهند اما این اشتباه بزرگی است. مشروطه در درجه اول خواست تجدد یا مدرنیته و فراهم کردن مسیر برای پیوستن به بخش پیشرفته و پیشتاز جهان بود. مشروطه صرفا برای تغییر و محدود کردن حاکم نبود. مشروطه تلاش برای خلق یک زیست جهان جدید ایرانی در جامعه، اقتصاد، فرهنگ و سیاست بود.
مشروطه تنها برههای در تاریخ معاصر ما بود که روشنفکران در جای درست ایستاده بودند، مسئله را درست دیدند و پاسخ درست دادند. به همین سبب معنای حقیقی و عمیقترین وجوه مشروطه را باید در آثار این روشنفکران جستجو کرد. متاسفانه مسیر روشنفکری جامعه ایران یعنی همان قوه تامل و طرح مسئلهی بنیادین از دهه بیست به انحراف و از دهه چهل به انحطاط و تباهی دچار شد.
اما اکنون در سایه نیرو و انرژی عظیمی که عقوبت سخت تاریخ فراهم کرده، چند سالی است که نخبه و عامی جامعه از آن پیچ طولانی انحراف و تباهی به در آمده و حقیقت را یافتهاند و در سایه این نوزایی است که مشروطه دوباره و چنین نیرومند به میدان ذهن و اندیشه ایرانیان وارد شده و آنها مسئله و پاسخ امروز خود را چیزی از سنخ مشروطه میدانند.
مشروطه به ایرانیان آموخته بود که دخالت و سیطره قدرت خارجی معلول عقب ماندگی است نه علت آن. آموخته بود که سیاست نادرست فلان دولت غربی نباید ما را از فرهنگ و تمدن غرب که یگانه راه پیشرفت و آزادی است، منزجر نماید. مشروطه آموخته بود که حکمرانی خوب و دمکراسی صرفا با قیام و شور تودهای بدست نمیآید و پایههای اقتصادی و اجتماعی میخواهد.
ایرانیان امروز به روشنی دریافتهاند که فراموشی درسهای مشروطه چه بر سرشان آورده است. به همین سبب است که مشروطه دوباره به نقطه کانونی اندیشه و تاملشان بدل شده است.
عظمت مشروطه در خلق پرسش صحیح و آفرینش پاسخ درست بود. شکوه و عظمت مشروطه آنجا بود که گروهی از ایرانیان از خود سوال کردند: "چرا وضع ما اینچنین است؟" و بعد اضافه کردند که" وضع ما نباید اینطور باشد." یعنی برای نخستین بار در کلیت روال موجود تامل کردند و آن را به مسئله تبدیل نمودند.
برخی مشروطه را به شورش رعیت علیه حاکم و یا خواست دمکراسی فرو میکاهند اما این اشتباه بزرگی است. مشروطه در درجه اول خواست تجدد یا مدرنیته و فراهم کردن مسیر برای پیوستن به بخش پیشرفته و پیشتاز جهان بود. مشروطه صرفا برای تغییر و محدود کردن حاکم نبود. مشروطه تلاش برای خلق یک زیست جهان جدید ایرانی در جامعه، اقتصاد، فرهنگ و سیاست بود.
مشروطه تنها برههای در تاریخ معاصر ما بود که روشنفکران در جای درست ایستاده بودند، مسئله را درست دیدند و پاسخ درست دادند. به همین سبب معنای حقیقی و عمیقترین وجوه مشروطه را باید در آثار این روشنفکران جستجو کرد. متاسفانه مسیر روشنفکری جامعه ایران یعنی همان قوه تامل و طرح مسئلهی بنیادین از دهه بیست به انحراف و از دهه چهل به انحطاط و تباهی دچار شد.
اما اکنون در سایه نیرو و انرژی عظیمی که عقوبت سخت تاریخ فراهم کرده، چند سالی است که نخبه و عامی جامعه از آن پیچ طولانی انحراف و تباهی به در آمده و حقیقت را یافتهاند و در سایه این نوزایی است که مشروطه دوباره و چنین نیرومند به میدان ذهن و اندیشه ایرانیان وارد شده و آنها مسئله و پاسخ امروز خود را چیزی از سنخ مشروطه میدانند.
مشروطه به ایرانیان آموخته بود که دخالت و سیطره قدرت خارجی معلول عقب ماندگی است نه علت آن. آموخته بود که سیاست نادرست فلان دولت غربی نباید ما را از فرهنگ و تمدن غرب که یگانه راه پیشرفت و آزادی است، منزجر نماید. مشروطه آموخته بود که حکمرانی خوب و دمکراسی صرفا با قیام و شور تودهای بدست نمیآید و پایههای اقتصادی و اجتماعی میخواهد.
ایرانیان امروز به روشنی دریافتهاند که فراموشی درسهای مشروطه چه بر سرشان آورده است. به همین سبب است که مشروطه دوباره به نقطه کانونی اندیشه و تاملشان بدل شده است.