آدم غمگین که میشه حواسش پرت تر میشه،
امروز دیدم گلم خشک شده بود، زرد بی روح.
چند روز بود بهش آب ندادم، اصلا ندیده بودمش.
احساس میکنم روز به روز توانم کمتر میشه
انرژیم گاهی وسط روز تموم میشه نقاشی رو رها میکنم
کتاب رو ،نوشتن رو ،حرف زدن رو.
یه نقطه ی خالی هست
میشینم به انتظار اتفاق خوب
از اینکه فقط کمی دوستم داشته باشن کلافه میشم
از اینکه از همه چیز فقط کمی داشته باشم.
حس میکنم انرژی این روزهام رو قبل ترا استفاده کردم،
میدونم این روزام عبور میکنن مثل باقی روز ها و حس ها و من از این فکر که (شایدم خوب باشه به گلت، به خودت چند روز آب ندی تا اگه لازمه بمیره بذار خشک بشه) میام بیرون.
میدونم که بعدا شاید دست خودم رو بگیرم باز، بتونم به نور برگردم.
ولی حالا سخته
شبیه شخصیت رها شدهی داستانیام که نویسنده تصمیم گرفته دیگه ننویسه.
امروز دیدم گلم خشک شده بود، زرد بی روح.
چند روز بود بهش آب ندادم، اصلا ندیده بودمش.
احساس میکنم روز به روز توانم کمتر میشه
انرژیم گاهی وسط روز تموم میشه نقاشی رو رها میکنم
کتاب رو ،نوشتن رو ،حرف زدن رو.
یه نقطه ی خالی هست
میشینم به انتظار اتفاق خوب
از اینکه فقط کمی دوستم داشته باشن کلافه میشم
از اینکه از همه چیز فقط کمی داشته باشم.
حس میکنم انرژی این روزهام رو قبل ترا استفاده کردم،
میدونم این روزام عبور میکنن مثل باقی روز ها و حس ها و من از این فکر که (شایدم خوب باشه به گلت، به خودت چند روز آب ندی تا اگه لازمه بمیره بذار خشک بشه) میام بیرون.
میدونم که بعدا شاید دست خودم رو بگیرم باز، بتونم به نور برگردم.
ولی حالا سخته
شبیه شخصیت رها شدهی داستانیام که نویسنده تصمیم گرفته دیگه ننویسه.
Forwarded from نامحلول
تنها تا فردا صبح، کافی بود تنها یکبار تا فردا صبح دوام بیاوری تا ببینی نور، زهر ماجرا را میشورد. و مصیبت را کودکانه جلوه میدهد.
Forwarded from Jigsaw Fallin
در ادامه ی مبحث #کتهگردی، امروو من و این فائزمون رفتیم دنبال مکان و پس از ساعات طولانی و مدید دهیدراتگی و پیاده روی تو عافتاب سگ کُش و جستجوی بی امان و سرخوردگی بی وقفه، بین کتابفروشیای راسته ی انقلاب تا ولیعصر، درست قبلِ خیابون دانشگاا یه جای درندشتی پیدا کردیم با دو تا صندلی راحتی و پنکه سقفی، چل دیقه ی تمام درش بنشسته، کتاب خوندیم و عاسودیم.
منتها بهتون معرفی نمی کنم، چون اون چل دیقه اینجوری به سر رسید که عمویی اومد بهمون گف خانوما کتابتونو انتخاب کردید؟ و بعد این که شنید ما اومدیم بشینیم بخونیم فقط، با لگد و با دیالوگِ «اینجا که کتابخونه نیس، کتابفروشیه!» انداختمون بیرون.
منتها بهتون معرفی نمی کنم، چون اون چل دیقه اینجوری به سر رسید که عمویی اومد بهمون گف خانوما کتابتونو انتخاب کردید؟ و بعد این که شنید ما اومدیم بشینیم بخونیم فقط، با لگد و با دیالوگِ «اینجا که کتابخونه نیس، کتابفروشیه!» انداختمون بیرون.
Jigsaw Fallin
در ادامه ی مبحث #کتهگردی، امروو من و این فائزمون رفتیم دنبال مکان و پس از ساعات طولانی و مدید دهیدراتگی و پیاده روی تو عافتاب سگ کُش و جستجوی بی امان و سرخوردگی بی وقفه، بین کتابفروشیای راسته ی انقلاب تا ولیعصر، درست قبلِ خیابون دانشگاا یه جای درندشتی پیدا…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آن دو در ابتدا
اومدم قم خونه ی دایی.
همه چیز واسم غریب و قشنگه.
داریم میریم حرم و چادر پوشیدم و خب یه حسایی هر چقدرم دور، تو دل آدمو یه طوری میکنن.
همه چیز واسم غریب و قشنگه.
داریم میریم حرم و چادر پوشیدم و خب یه حسایی هر چقدرم دور، تو دل آدمو یه طوری میکنن.
Forwarded from صدغیها (شعر و ادبیات عربی)