آگوا
#کتاب
روزایی که از جونام کم میشه شبش پناه میارم به کتاب پریا، چند صفحه میخونم نور میره تو جونم.
تو کلاس نقاشی در خراب شده بود بسته میشد نمیتونستم بازش کنم،
یکی از هنرجوهام میگفت خانوم کاش در قفل شه تا همیشه، ما با شما نقاشی بکشیم.
حقیقتا ذوق کردم.*-*
یکی از هنرجوهام میگفت خانوم کاش در قفل شه تا همیشه، ما با شما نقاشی بکشیم.
حقیقتا ذوق کردم.*-*
Forwarded from Jigsaw Fallin
برای عارمینایان و فائزگان و همه ی علاقه مندان به روابط عاطفی مریض.
Forwarded from نامههای کیان (Armina Salemi)
ما میترسیم
خاموشیم
نگاهت میکنیم،
و دیگر کسی از میان ما
به سنگچین روشن رویا نمیاندیشد،
به کبوتر و کبریت
به ارغوان و آینه نمیاندیشد.
برمیخیزیم، میرویم، برمیگردیم
و باز بعد از هزار سال تمام
ترا و دریا را میشناسیم.
برایت بوسه و باران آوردهایم
نترس عزیزم، نترس
سید علی صالحی
خاموشیم
نگاهت میکنیم،
و دیگر کسی از میان ما
به سنگچین روشن رویا نمیاندیشد،
به کبوتر و کبریت
به ارغوان و آینه نمیاندیشد.
برمیخیزیم، میرویم، برمیگردیم
و باز بعد از هزار سال تمام
ترا و دریا را میشناسیم.
برایت بوسه و باران آوردهایم
نترس عزیزم، نترس
سید علی صالحی
آگوا
دیشب خواب دیدم the ways در خونمون که یه جای دیگه بود کنسرت گذاشته بود ولی من فقط چند دقیقهاش رو تونستم باشم به کاوه آفاق گفتم الان میرم بعد میام!! بعد اونا سوار یه ماشین گنده که روش عکس بستنی بود شدنو رفتن! بعدشم من رفتم تو یه ساختمون بسیار عجیب که پله ها…
خواب دیدم در زمان سفر کرده بودم و رفتم آینده داشتم یه جایی راه میرفتم که یه ماشینی رو تو کوچه دیدم،
ماشین واستاد و یه خانوم پیاده شد،
و میان سالی خودم بود!!!
رفتیم خونهش (خونم) بزرگ و عجیب بود.
و سه تا بچه داشت دو تا دخترش رو دیدم هم سن خودم بودن!
شوهرش اومد اما نشد ببینمش من طبقه بالا بودم از بین نرده های چوبی دیدم که با همدیگه حرف زدن(خیلی با احترام صحبت میکردن)
بعد با میان سالی خودم حرف زدم گفت من ازدواج کردم اگه تو ازدواج نکنی و فلان کار رو بکنی(نمیتونم بگم چه کاری)
آینده ت یه طور دیگه میشه!
اینجا من انگار تصمیم گرفتم اون کار رو بکنم و آینده ی که دیدم تغییر کنه.
بقیه ی خواب رو یادم نمیاد
ماشین واستاد و یه خانوم پیاده شد،
و میان سالی خودم بود!!!
رفتیم خونهش (خونم) بزرگ و عجیب بود.
و سه تا بچه داشت دو تا دخترش رو دیدم هم سن خودم بودن!
شوهرش اومد اما نشد ببینمش من طبقه بالا بودم از بین نرده های چوبی دیدم که با همدیگه حرف زدن(خیلی با احترام صحبت میکردن)
بعد با میان سالی خودم حرف زدم گفت من ازدواج کردم اگه تو ازدواج نکنی و فلان کار رو بکنی(نمیتونم بگم چه کاری)
آینده ت یه طور دیگه میشه!
اینجا من انگار تصمیم گرفتم اون کار رو بکنم و آینده ی که دیدم تغییر کنه.
بقیه ی خواب رو یادم نمیاد
آگوا
خواب دیدم در زمان سفر کرده بودم و رفتم آینده داشتم یه جایی راه میرفتم که یه ماشینی رو تو کوچه دیدم، ماشین واستاد و یه خانوم پیاده شد، و میان سالی خودم بود!!! رفتیم خونهش (خونم) بزرگ و عجیب بود. و سه تا بچه داشت دو تا دخترش رو دیدم هم سن خودم بودن! شوهرش اومد…
و خواب دیدم تو جنگل یه عده گرگ و آدم میخواستن بگیرنم من خونآشام وار میدویدم ولی گرفتن!
تفنگ رو گذاشت رو پیشونیم بعد برش داشت
تفنگ رو گذاشت رو شقیقه ی خودش و خودشو کشت
و من در ابهام حرکتش بیدار شدم!
تفنگ رو گذاشت رو پیشونیم بعد برش داشت
تفنگ رو گذاشت رو شقیقه ی خودش و خودشو کشت
و من در ابهام حرکتش بیدار شدم!