این چند روز داشتم در مورد خودم مینوشتم، هر بار به یه نتیجه ی مشترک رسیدم که انگار توی دلمُ چنگ میزنن.
نمیدونم چرا بعضی آدم ها دلشون میخواد تنها، منزوی یا درونگرا به نظر بیان!
حجم زیادی از مشکلاتم همیشه برگشته به اینکه من نمیتونم تو جمع خودم رو اونطوری که هستم نشون بدم.
واسم عذاب آوره که بار ها اطرافیانِ حتی نزدیک بهم گفتن آدم بی احساس و سردی ام.
چونکه من نمیتونم وقتی تعداد آدم ها زیاد باشه و راحت نباشم چیزایی بگم که خوب به نظر بیام.
چون وقتی تصادف میکنم
وقتی دانشگاه مشکل پیش میاد
وقتی یکی از نزدیک ترینام گفت سرطان داره،
نمیتونم برم و پیش خانواده غر بزنم
عوضش زود میخوابم حرف نمی زنم و کمرنگ میشم و آدم ها ازم میرنجن که حضورم کمه.
مهم نیست که چقدر دوستم دارن من دلم میخواد منو بفهمن،
من همیشه آسیب دیدم از اینکه نتونستم آدمی که هستم به نظر بیام
از اینکه فقط در صورتی رابطه ام با آدم ها موفقیت آمیزه که بتونم تنهایی باهاشون حرف بزنم.
بعضی وقتا دلم خواسته منم مثل خواهر برادرم مشکلاتم رو تو خونه مطرح کنم و بزرگ نشونشون بدم و غر بزنم و بقیه رو مقصر نشون بدم
ولی من فقط زیر پتو گریه کردم و حلش کردم.
من دلم نمیخواد حس کنم آدم ها فکر میکنن بی احساسم یا سرد یا عجیب.
دلم نمیخواد آدم هایی که دوستشون دارم این رو ندونن.
فقط به این فکر میکنم که خونه رو و آدم هایی که اینطوری قضاوتم کردن رو ترک کنم.
من واقعا خسته شدم.
نمیدونم چرا بعضی آدم ها دلشون میخواد تنها، منزوی یا درونگرا به نظر بیان!
حجم زیادی از مشکلاتم همیشه برگشته به اینکه من نمیتونم تو جمع خودم رو اونطوری که هستم نشون بدم.
واسم عذاب آوره که بار ها اطرافیانِ حتی نزدیک بهم گفتن آدم بی احساس و سردی ام.
چونکه من نمیتونم وقتی تعداد آدم ها زیاد باشه و راحت نباشم چیزایی بگم که خوب به نظر بیام.
چون وقتی تصادف میکنم
وقتی دانشگاه مشکل پیش میاد
وقتی یکی از نزدیک ترینام گفت سرطان داره،
نمیتونم برم و پیش خانواده غر بزنم
عوضش زود میخوابم حرف نمی زنم و کمرنگ میشم و آدم ها ازم میرنجن که حضورم کمه.
مهم نیست که چقدر دوستم دارن من دلم میخواد منو بفهمن،
من همیشه آسیب دیدم از اینکه نتونستم آدمی که هستم به نظر بیام
از اینکه فقط در صورتی رابطه ام با آدم ها موفقیت آمیزه که بتونم تنهایی باهاشون حرف بزنم.
بعضی وقتا دلم خواسته منم مثل خواهر برادرم مشکلاتم رو تو خونه مطرح کنم و بزرگ نشونشون بدم و غر بزنم و بقیه رو مقصر نشون بدم
ولی من فقط زیر پتو گریه کردم و حلش کردم.
من دلم نمیخواد حس کنم آدم ها فکر میکنن بی احساسم یا سرد یا عجیب.
دلم نمیخواد آدم هایی که دوستشون دارم این رو ندونن.
فقط به این فکر میکنم که خونه رو و آدم هایی که اینطوری قضاوتم کردن رو ترک کنم.
من واقعا خسته شدم.
امروز یکسال شد که آگوا رو دارم.
نوشتن نجات دهنده ست.
ممنون به خاطر همه ی لحظه هایی که بودید و اینجایید، شما خیلی قشنگ و مهربونین. 🍰🍕🍪🍼🎈
حرفی سخنی سوال یا هر چیزی که هست میشنوم.🐚
نوشتن نجات دهنده ست.
ممنون به خاطر همه ی لحظه هایی که بودید و اینجایید، شما خیلی قشنگ و مهربونین. 🍰🍕🍪🍼🎈
حرفی سخنی سوال یا هر چیزی که هست میشنوم.🐚
واحهای در لحظه
تو خودت خیلی قشنگ تر و مهربون تری 😍😍 یک سالگیت مبارک❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پیام_ناشناس
📩 پیغام جدید از *:
زنان شاليكار وقتى خسته ميشن،كمر راست ميكنن،دستار رو از سر باز ميكنن،كه يه نسيم خنك بخوره به سروصورتشون،جون بگيرن باز..تو اون نسيم خنكه اى
@dar2delkon
--------------------
📩 پیغام جدید از *:
زنان شاليكار وقتى خسته ميشن،كمر راست ميكنن،دستار رو از سر باز ميكنن،كه يه نسيم خنك بخوره به سروصورتشون،جون بگيرن باز..تو اون نسيم خنكه اى
@dar2delkon
--------------------
la liste de mes envies - gergore dolako
Galingor team: Z.Mastoor, ُ S.Oshaghi, M.Yeganeh
#Season1
#Episode3
📚 فهرست چیزهایی که دلم میخواهد نوشته گرگوار دولاکور
🎧 رمانی درباره زنی 47 ساله که سعی میکنه زندگیش رو از منجلاب روزمرگی نجات بده و انگیزه و هیجان رو به زندگی کسالتبارش تزریق کنه، اما بدون تغییر شرایط! رمانی که در عین سادگی و جذابیت، پر از درس و فلسفه هست!
#Contemporary
#Cultural
#Philosophical
🎙گویندگان: زهرا مستور - شیوا عشاقی 🖌نویسنده: ماهان یگانه 📻کارگردان: محمد سعادت 🎨گرافیست: احمدرضا عباسپور 🎛 تدوینگر: مهدی حیدری
📡در تلگرام، اینستاگرام، شنوتو، anchor ,Castbox, soundcloud و ... با این شناسه ما رو دنبال کنید:
🎵 @GalingorCast
#Episode3
📚 فهرست چیزهایی که دلم میخواهد نوشته گرگوار دولاکور
🎧 رمانی درباره زنی 47 ساله که سعی میکنه زندگیش رو از منجلاب روزمرگی نجات بده و انگیزه و هیجان رو به زندگی کسالتبارش تزریق کنه، اما بدون تغییر شرایط! رمانی که در عین سادگی و جذابیت، پر از درس و فلسفه هست!
#Contemporary
#Cultural
#Philosophical
🎙گویندگان: زهرا مستور - شیوا عشاقی 🖌نویسنده: ماهان یگانه 📻کارگردان: محمد سعادت 🎨گرافیست: احمدرضا عباسپور 🎛 تدوینگر: مهدی حیدری
📡در تلگرام، اینستاگرام، شنوتو، anchor ,Castbox, soundcloud و ... با این شناسه ما رو دنبال کنید:
🎵 @GalingorCast
توی قرآن پدربزرگم نوشته که فردا تولدم هست!
اما نیست.
من هر سال برای سال بعد نامه مینویسم
امشب شروع کردم به خوندن تولد نامهی سال ۹۶ و اون فائزه رو نشناختم انقدر که لطیف بود
احساس کردم کاملا مرده،
ترسیدم.
الان هم احساس میکنم آدم های زیادی توی دلم رو چنگ میزنن.
اما نیست.
من هر سال برای سال بعد نامه مینویسم
امشب شروع کردم به خوندن تولد نامهی سال ۹۶ و اون فائزه رو نشناختم انقدر که لطیف بود
احساس کردم کاملا مرده،
ترسیدم.
الان هم احساس میکنم آدم های زیادی توی دلم رو چنگ میزنن.
Forwarded from Regina phalange (T.m)
دو سه روز پیش تولد یه سالگی کانالتو گرفتی، من دلم نخواست عین بقیه برای کانالت چیزی بگم.هیچ احساسی بهش ندارم واقعا.یه چیزایی توش مینویسی که خوشاینده.یه چیزایی مینویسی ناخوشایند.برام مهم نیست.خودت مهمی.از کانالت متنفرم اصلا.به اضافه ی همه ی دوستات :))
الان احتمالا یه ملتو با خودم دشمن کردم که مهم نیست بازم.خودت مهمی.تویی که حواست به من و حال خرابم، نبودنام، عصبی بودنام و به هم ریخته بودنام هست.حتی حواست به وقتایی که خوشحالمم هست.
تو که وقتی حالم خوبه از در و دیوار باهات حرف میزنم و تهش همیشه به زیر پتو میرسه صحبتامون :))
باهات شوخی میکنم.سر به سرت میذارم.کلاه تو سرت میذارم.میخندی و هیچی نمیگی.به منی که حتی خودمم از خودم حالم بهم میخوره ولی تو رو دوست دارم.چون برام مهمی.
ازت بدم میاد یه وقتایی.نمیدونم چرا.باید بشینیم ریشه یابیش کنیم.قاعدتا اینا حرفایی نیست که باید توی روز تولد کسی به زبون اورد.راستش بلد نیستم چی باید گفت.بلد نیستم برات تولد باشکوه و آبرومندانه برگزار کنم.من همینم.همین هرتکی و هپلی و مدام در حال فرار از هر چیزی.
تولدت، چیز عجیبیه برام.اینکه هنوزم زنده ای با این حجم از مهربون بودنت عجیب تر! باید مادری چیزی باشی لابد.
منو ببخش ولی اگر دیوانه و خالی ام.
تولدت مبارکم باشه.پنجه ی فائزیه هم مبارک.من به حرف پدربزرگت رفتم به هر حال.به نظر مرد موثق تری میاد.با اون دوربین دریانوردیش.فِف.
الان احتمالا یه ملتو با خودم دشمن کردم که مهم نیست بازم.خودت مهمی.تویی که حواست به من و حال خرابم، نبودنام، عصبی بودنام و به هم ریخته بودنام هست.حتی حواست به وقتایی که خوشحالمم هست.
تو که وقتی حالم خوبه از در و دیوار باهات حرف میزنم و تهش همیشه به زیر پتو میرسه صحبتامون :))
باهات شوخی میکنم.سر به سرت میذارم.کلاه تو سرت میذارم.میخندی و هیچی نمیگی.به منی که حتی خودمم از خودم حالم بهم میخوره ولی تو رو دوست دارم.چون برام مهمی.
ازت بدم میاد یه وقتایی.نمیدونم چرا.باید بشینیم ریشه یابیش کنیم.قاعدتا اینا حرفایی نیست که باید توی روز تولد کسی به زبون اورد.راستش بلد نیستم چی باید گفت.بلد نیستم برات تولد باشکوه و آبرومندانه برگزار کنم.من همینم.همین هرتکی و هپلی و مدام در حال فرار از هر چیزی.
تولدت، چیز عجیبیه برام.اینکه هنوزم زنده ای با این حجم از مهربون بودنت عجیب تر! باید مادری چیزی باشی لابد.
منو ببخش ولی اگر دیوانه و خالی ام.
تولدت مبارکم باشه.پنجه ی فائزیه هم مبارک.من به حرف پدربزرگت رفتم به هر حال.به نظر مرد موثق تری میاد.با اون دوربین دریانوردیش.فِف.