صبح با این صدا بیدار شدم، که خواهرم داشت به مامان میگفت آره اگه اینطوری بشه من فلان ماه میرم کانادا.
_ما بچه های کوچیک خانواده و مشکلات عجیب. :(
_ما بچه های کوچیک خانواده و مشکلات عجیب. :(
گفت چه حسی داری؟
گفتم همزمان آخر شب مهمونی و عروسی و هر آخر شبی که خسته ای و تو راه برگشت ذهنت پر از فکره!
#شمایل
#لنگدرازباشیم
گفتم همزمان آخر شب مهمونی و عروسی و هر آخر شبی که خسته ای و تو راه برگشت ذهنت پر از فکره!
#شمایل
#لنگدرازباشیم
این چند روز داشتم در مورد خودم مینوشتم، هر بار به یه نتیجه ی مشترک رسیدم که انگار توی دلمُ چنگ میزنن.
نمیدونم چرا بعضی آدم ها دلشون میخواد تنها، منزوی یا درونگرا به نظر بیان!
حجم زیادی از مشکلاتم همیشه برگشته به اینکه من نمیتونم تو جمع خودم رو اونطوری که هستم نشون بدم.
واسم عذاب آوره که بار ها اطرافیانِ حتی نزدیک بهم گفتن آدم بی احساس و سردی ام.
چونکه من نمیتونم وقتی تعداد آدم ها زیاد باشه و راحت نباشم چیزایی بگم که خوب به نظر بیام.
چون وقتی تصادف میکنم
وقتی دانشگاه مشکل پیش میاد
وقتی یکی از نزدیک ترینام گفت سرطان داره،
نمیتونم برم و پیش خانواده غر بزنم
عوضش زود میخوابم حرف نمی زنم و کمرنگ میشم و آدم ها ازم میرنجن که حضورم کمه.
مهم نیست که چقدر دوستم دارن من دلم میخواد منو بفهمن،
من همیشه آسیب دیدم از اینکه نتونستم آدمی که هستم به نظر بیام
از اینکه فقط در صورتی رابطه ام با آدم ها موفقیت آمیزه که بتونم تنهایی باهاشون حرف بزنم.
بعضی وقتا دلم خواسته منم مثل خواهر برادرم مشکلاتم رو تو خونه مطرح کنم و بزرگ نشونشون بدم و غر بزنم و بقیه رو مقصر نشون بدم
ولی من فقط زیر پتو گریه کردم و حلش کردم.
من دلم نمیخواد حس کنم آدم ها فکر میکنن بی احساسم یا سرد یا عجیب.
دلم نمیخواد آدم هایی که دوستشون دارم این رو ندونن.
فقط به این فکر میکنم که خونه رو و آدم هایی که اینطوری قضاوتم کردن رو ترک کنم.
من واقعا خسته شدم.
نمیدونم چرا بعضی آدم ها دلشون میخواد تنها، منزوی یا درونگرا به نظر بیان!
حجم زیادی از مشکلاتم همیشه برگشته به اینکه من نمیتونم تو جمع خودم رو اونطوری که هستم نشون بدم.
واسم عذاب آوره که بار ها اطرافیانِ حتی نزدیک بهم گفتن آدم بی احساس و سردی ام.
چونکه من نمیتونم وقتی تعداد آدم ها زیاد باشه و راحت نباشم چیزایی بگم که خوب به نظر بیام.
چون وقتی تصادف میکنم
وقتی دانشگاه مشکل پیش میاد
وقتی یکی از نزدیک ترینام گفت سرطان داره،
نمیتونم برم و پیش خانواده غر بزنم
عوضش زود میخوابم حرف نمی زنم و کمرنگ میشم و آدم ها ازم میرنجن که حضورم کمه.
مهم نیست که چقدر دوستم دارن من دلم میخواد منو بفهمن،
من همیشه آسیب دیدم از اینکه نتونستم آدمی که هستم به نظر بیام
از اینکه فقط در صورتی رابطه ام با آدم ها موفقیت آمیزه که بتونم تنهایی باهاشون حرف بزنم.
بعضی وقتا دلم خواسته منم مثل خواهر برادرم مشکلاتم رو تو خونه مطرح کنم و بزرگ نشونشون بدم و غر بزنم و بقیه رو مقصر نشون بدم
ولی من فقط زیر پتو گریه کردم و حلش کردم.
من دلم نمیخواد حس کنم آدم ها فکر میکنن بی احساسم یا سرد یا عجیب.
دلم نمیخواد آدم هایی که دوستشون دارم این رو ندونن.
فقط به این فکر میکنم که خونه رو و آدم هایی که اینطوری قضاوتم کردن رو ترک کنم.
من واقعا خسته شدم.