طرد شدگان
حالا میگویید این یارو دیوانهای چیزی شده ولی من واقعاً تابستان را دوست میدارم، از ته قلب. این فصل عرق ریزان و کبودیهای هیجانانگیز و دیدار دوبارهی رفقا و کافه و نقاشی و میوههای خوشمزه. لذت میبریم.
من هم اینها رو
و آب و دریا و آدم های به دنیا آمده در تابستان .
و آب و دریا و آدم های به دنیا آمده در تابستان .
هنرپیشه بالاخره فریاد: “حرفت را باور میکنم،” و نگاهش را خاموش کرد. “حرفت را باور میکنم. این چشمها دروغ نمیگوید. چند بار بهتان گفتم که اشتباه اساسی شما کم بها دادن به اهمیت چشم است. زبان آدمی شاید بتواند حقیقت را کتمان کند ولی چشمها، هرگز. اگر کسی دفعتا سوالی مطرح کند، ممکن است حتی یکه هم نخورید و بعد از یک لحظه بر خودتان مسلط شوید و دقیقا بفهمید که برای کتمان حقیقت چه باید بگویید. شاید هم رفتارتان متقاعد کننده باشد و خمی به ابرو نیاورید. ولی افسوس که حقیقت چون برقی از اعماق وجودتان بر خواهد خاست و در چشمهایتان رخ خواهد نمود و آنوقت قال قضیه کنده است و دستتان رو میشود.”
#کتاب
مرشد و مارگریتا | میخائیل بولگاکف
#کتاب
مرشد و مارگریتا | میخائیل بولگاکف
Forwarded from گلابی آبستن
غم ها می دانند کی بیدار شوند،مثل خون آشام ها در تابوتشان
ریگ روان،استیو تولتز
ریگ روان،استیو تولتز
Forwarded from That's all folks! (Nima)
این هاینریش بل است که پشت میز کارش نشسته و دارد مینویسد. هاینریش بل نویسندهی عقاید یک دلقک و سیمای زنی در میان جمع(یا یک همچین اسمی) است. او به من آموخت که حرفم را در جای درست بزنم. اینطوری هیچکس، هیچوقت یادش نمیرود که چی گفتم.
دیشب خواب دیدم جنگ شده بود و من سوار یه نوع اژدهای فلزی کوچیک بودم
آخرای خواب در حالی که تو آسمون بودیم و اژدها پرواز میکرد
به پسر بسیار زیبایی که در جنگ کنارم بود گفتم خوشحالم که ماگل نیستی و رفتم !
آخرای خواب در حالی که تو آسمون بودیم و اژدها پرواز میکرد
به پسر بسیار زیبایی که در جنگ کنارم بود گفتم خوشحالم که ماگل نیستی و رفتم !
آگوا
@my_story_channel – Million Alyh Roz_Alla Pugacheva
این آهنگ روسیه بر اساس این داستانه؛
نیکو پیروسمانی نقاش گرجی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، عاشق دختری به نام مارگاریتا می شود. مارگاریتا بازیگر یک گروه تئاتر دوره گرد از فرانسه بوده است. ابراز عشق بی حد و حصر از سوی نیکو و بی توچهی مارگاریتا، نقاش را به جنون می کشاند. مردمان تفلیس می گویند این عشق بدانجا رسید که نقاش گونه های خود را بر جای پاهای بازیگر می سایید. در نهایت نیکو تصمیم خود را می گیرد و خانه، تابلو ها و کل دارایی خود را فروخته و چندین ارابه پر از گل های رز تهیه می کند و ارابه ها را مقابل اقامتگاه مارگاریتا می برد. بازیگر از پنجره ارابه های پر از گل را می بیند و خود را به نقاش رسانده و برای اولین و آخرین بار او را می بوسد. چند روز بعد مارگاریتا به همراه گروه تئاتر برای همیشه تفلیس را ترک می کند.
نیکو پیروسمانی نقاش گرجی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، عاشق دختری به نام مارگاریتا می شود. مارگاریتا بازیگر یک گروه تئاتر دوره گرد از فرانسه بوده است. ابراز عشق بی حد و حصر از سوی نیکو و بی توچهی مارگاریتا، نقاش را به جنون می کشاند. مردمان تفلیس می گویند این عشق بدانجا رسید که نقاش گونه های خود را بر جای پاهای بازیگر می سایید. در نهایت نیکو تصمیم خود را می گیرد و خانه، تابلو ها و کل دارایی خود را فروخته و چندین ارابه پر از گل های رز تهیه می کند و ارابه ها را مقابل اقامتگاه مارگاریتا می برد. بازیگر از پنجره ارابه های پر از گل را می بیند و خود را به نقاش رسانده و برای اولین و آخرین بار او را می بوسد. چند روز بعد مارگاریتا به همراه گروه تئاتر برای همیشه تفلیس را ترک می کند.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
این نقاشی را ادوارد مونک کشیده. اسمش را هم گذاشته شب در سنت کلود. من نسخههای مختلفی از این نقاشی را سیو کردم که یکی را انتخاب کنم و بگذارم اینجا. اما حالا با کمال تعجب میبینم فقط همین یکی سیو شده. این نقاشی جادویی چیزی در خود دارد. به اسمش فکر کنید که تویش شب، سنت و کلود دارد. Night و Saint و Cloud. عجب!