امروز صبح رو دیرتر شروع کردم ،
بعد به همه ی بیست و نه تا گلدون مامان آب دادم سی اُمی برای خودمه قرار بود بدم به دوستم، اما دوستم مریض شده بود و گل خشک، دیگه نشد بدمش.
چند وقت پیشا جاش یه کاکتوس گذاشتم که خشک نشه،
اونقدر انرژی نداشتم که با گل ها حرف بزنم اما نگاه کردم به قشنگیشون.
الان هم تحقیق باکتری هایی که تا فردا باید بنویسم رو بی خیال شدم و میخوام به آفتاب توی خونه نگاه کنم.
بعد به همه ی بیست و نه تا گلدون مامان آب دادم سی اُمی برای خودمه قرار بود بدم به دوستم، اما دوستم مریض شده بود و گل خشک، دیگه نشد بدمش.
چند وقت پیشا جاش یه کاکتوس گذاشتم که خشک نشه،
اونقدر انرژی نداشتم که با گل ها حرف بزنم اما نگاه کردم به قشنگیشون.
الان هم تحقیق باکتری هایی که تا فردا باید بنویسم رو بی خیال شدم و میخوام به آفتاب توی خونه نگاه کنم.
Forwarded from وَرطه (151)
خیلی جالبه که بعضیا رو میبینیم، ولی حسشون نمیکنیم؛ ولی بعضیا رو نمیبینیم و حسشون میکنیم.
امروز روز آرومی بود
مریم معمولا فقط سالی چند بار به آدم ابراز علاقه میکنه و امشب از اون چند بار بود و انرژی های خوبی گرفتم .
مکالمات خیلی محشری با پریا داشتیم از صابونای قشنگ و بهزیستی بودن من :)) تا بررسی آناتومی و حرف های مفید !
لاکم رو پاک کردم که اگه شد روزه بگیرم .*-*
الان کلی کاغذ آوردم که بشینم چیزای خوب بنویسم .
همه ی شما رو و دوستام رو و آدم های اطراف رو دوست دارم و دلم میخواد بدونین *-*
(غم رو گذاشتم گوشه ی ذهنم و بهش میگم حواسم بهت هست سعی میکنم مراقبت باشم که خوب بشی )
فکر کنم بیشتر امروز روز خوب قشنگی بود .
مریم معمولا فقط سالی چند بار به آدم ابراز علاقه میکنه و امشب از اون چند بار بود و انرژی های خوبی گرفتم .
مکالمات خیلی محشری با پریا داشتیم از صابونای قشنگ و بهزیستی بودن من :)) تا بررسی آناتومی و حرف های مفید !
لاکم رو پاک کردم که اگه شد روزه بگیرم .*-*
الان کلی کاغذ آوردم که بشینم چیزای خوب بنویسم .
همه ی شما رو و دوستام رو و آدم های اطراف رو دوست دارم و دلم میخواد بدونین *-*
(غم رو گذاشتم گوشه ی ذهنم و بهش میگم حواسم بهت هست سعی میکنم مراقبت باشم که خوب بشی )
فکر کنم بیشتر امروز روز خوب قشنگی بود .
تو دفترچه اش یاداشت کرد کلکسیون سنجاق سینه داشته باشم.
(هر چند با فلسفه ی کلکسیون داشتن مشکل داشت)
(هر چند با فلسفه ی کلکسیون داشتن مشکل داشت)
اینکه مامانم یک هفته ست اینجا نیست و من دلم تنگ شده و هر روز آشپزی میکنم و تا ده شب تنهام موضوع منصفانه ای نیست .
یکی از ترس های من ویدیو کال کردنه،
که معمولا با اینکه ماهیتش رو دوست دارم نمیتونم انجامش بدم ،
حالا امشب نیم ساعت بعد از اینکه با مامانم حرف زدم و همه ی فامیل خونه ی داییم اینا بودن، دخترپسرداییم تو واتس آپ زنگ زد چند بااار :'((
حالا من چه شکلی بودم ؟ داشتم فوتبال میدیدم هپلی !
جواب ندادم خیلی حرکت زشتی بود ولی خب نمیتونستم :(
الان همزمان عذاب وجدان دارم و خودمو سرزنش میکنم که همه چی واسم سخته !
(تیر اندازی به خودش)
که معمولا با اینکه ماهیتش رو دوست دارم نمیتونم انجامش بدم ،
حالا امشب نیم ساعت بعد از اینکه با مامانم حرف زدم و همه ی فامیل خونه ی داییم اینا بودن، دخترپسرداییم تو واتس آپ زنگ زد چند بااار :'((
حالا من چه شکلی بودم ؟ داشتم فوتبال میدیدم هپلی !
جواب ندادم خیلی حرکت زشتی بود ولی خب نمیتونستم :(
الان همزمان عذاب وجدان دارم و خودمو سرزنش میکنم که همه چی واسم سخته !
(تیر اندازی به خودش)
وقتی که گنجایش معاشرتم پر بشه خیلی اذیت میشم ، و حس کردم پر شده بود برای همین یک ساعت پیش گوشیم رو خاموش کردم و چند تا حرکتی که تو ذهنم بود رو انجام دادم و به همه ی وقتایی که قراره تنها باشم فکر کردم و انگار خیالم راحت شد گوشیم رو روشن کردم .
Forwarded from Regina phalange (Faezeh)
روژان بالاخره نوبت ما شد دیگِ جادو رو هم بزنیم🔮، وقتشه بری لباس خوشگل رو واسه جادوییترین اتفاق قرن بپوشی که اینور یه اژدها و خونآشام و گوزن آبششدار آمادهان چوب جادو رو واست بچرخونن و کنارت باشن و کارا رو بسپری بهشون *-*
با بهترین آرزوها
از طرف فرزندخوندهها (اهل بیت حقیقی)
با بهترین آرزوها
از طرف فرزندخوندهها (اهل بیت حقیقی)
آگوا
" بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم"
" بیا بی خبر به خواب هفت سالگی برگردیم "