مادر یکی از بچه های بااستعداد پنج ساله ی کلاس نقاشی فوت شده ( دو سال پیش اما من امروز فهمیدم )
همش گریه م میگرفت ، یه بارم از کلاس رفتم بیرون .
دلم می خواست خیلی زیاد مراقبش باشم .
همش گریه م میگرفت ، یه بارم از کلاس رفتم بیرون .
دلم می خواست خیلی زیاد مراقبش باشم .
یه پیرهن دارم خیلی احمقانه ست از اینا که فقط از کیتی پری بر میاد بپوشدش ، داشتم فکر میکردم دلم میخواد احمقانه باشم و بپوشمش !
و این استایل پایینی هم رفت توی مورد علاقه هام . تا موهام آبیه کاش یکی عروسی کنه مثلا .
و این استایل پایینی هم رفت توی مورد علاقه هام . تا موهام آبیه کاش یکی عروسی کنه مثلا .
اون قسمتی از لوح که سجاد واسش نوشته " تو از اون آدم هایی هستی که هنوز کنارشون میشه به گی بودن فکر کرد "
عالیه
عالیه
Forwarded from I sing myself
بعضی وقتا میگن کسی که قرار نیست بمونه تو زندگیت رو نباید به زور سعی کنی بمونه. ولی اونموقع آدم نمیفهمه، همه ش با خودش میگه بابا ازین آدم فقط یکی هست چطور میتونم بذارم بره؟ دیگه هیچوقت شبیهش رو پیدا نمیکنم که. بعد دوباره اطرافیان بهت میگن هیچکس رو نمیشه به زور نگه داشت و باز تو پاتو میکوبی زمین و میگی چرا نمیفهمین اینکه وسیله نیست من بگم باشه هر وقت وقتش بود میرم از یه مغازه ی دیگه عینش رو میخرم.
یعنی آره، تو هم قبول داریا، که آدما خیلی پیچیده ن، برای اینکه از کنارشون بودن لذت ببری باید دو طرف بخوان، یکی از طرفین نخواد اون انرژی رو نمیتونی دریافت کنی. میفهمیا، خیلی هم خوب میفهمی ولی خب چیکار کنی؟ از اون آدم فقط یه دونه هست. میفهمی؟
یعنی آره، تو هم قبول داریا، که آدما خیلی پیچیده ن، برای اینکه از کنارشون بودن لذت ببری باید دو طرف بخوان، یکی از طرفین نخواد اون انرژی رو نمیتونی دریافت کنی. میفهمیا، خیلی هم خوب میفهمی ولی خب چیکار کنی؟ از اون آدم فقط یه دونه هست. میفهمی؟
آگوا
گنجایش خوشحالی من رو میتونی تو یه قوطی کبریت جا بدی . حتی بدون اینکه قبلش کبریت ها رو از توش در بیاری . #کتاب زندگی، جهان و همه چیز
تو مهمونی یا هر جایی ممکنه به قدر لحظه ی خوشحال باشم و فراموش کنم
بعد یکی از درونم میزنه رو شونم میگه اون موضوعا رو یادته ؟
بعد مچاله میشم !
بعد یکی از درونم میزنه رو شونم میگه اون موضوعا رو یادته ؟
بعد مچاله میشم !
Forwarded from فی
دو بار تو این ده روز رفتم دکتر ؛ امروز باید میرفتم آزمایش خون میدادم اما نرفتم .
مامان داره وسایلش رو میذاره تو ساک که چند روزی بره پیش خاله و دایی اینا و خونمون رو هم که وقتی اومدیم تهران نفروختیم بفروشه شایدم فروختن بره سند بزنن گفت دلت تنگ میشه واسه اون خونه ؟ هیچی نگفتم .
گوزن امروزم لحظه ی که به دنیا اومد وسط کابوسای نیمه شب،سحر مرد یا سقط شد .
مامان داره وسایلش رو میذاره تو ساک که چند روزی بره پیش خاله و دایی اینا و خونمون رو هم که وقتی اومدیم تهران نفروختیم بفروشه شایدم فروختن بره سند بزنن گفت دلت تنگ میشه واسه اون خونه ؟ هیچی نگفتم .
گوزن امروزم لحظه ی که به دنیا اومد وسط کابوسای نیمه شب،سحر مرد یا سقط شد .