دیدین یه وقتی دلتون میخواد با یکی، با یه شخص خاصی، حرف بزنین... دلتون میخواد حتا شده یه کلمه بهش بگید! حتا شده یه کلمه... ولی نمیگید.
واسه چی و چه جوریش اصلن مهم نیس. فقط اینکه خیلی بده... خیلی...
بعد اونجور وقتا، اگ برید توی آینه رو نگاه کنید، یه لحظه مث این میشه که یکی در گوشتون داره زمزمه میکنه
غم میون دوتا چشمووون قشنگت
لونه کرده...
بعد چشاتونو میبندین و فشار میدین و میگین منننن که چشام قشنگ نیس...
ولی فایده نداره. بازم پشت همون پلکای بسته، تصویر اون کسی که قرار بوده اون یه کلمه شما رو بشنوه نشسته و نگاهش درست یه لحظه بعد از اینکه صداش کردین و برگشته که بگه جان... همون لحظه.
مم بله. بعد متوجه میشین اصلن همون بهتر که باز کنین چشماتونو و به خودتون نگاه کنین و زیر لب زمزمه کنین
غم میون دوتا چشموووون...
واسه چی و چه جوریش اصلن مهم نیس. فقط اینکه خیلی بده... خیلی...
بعد اونجور وقتا، اگ برید توی آینه رو نگاه کنید، یه لحظه مث این میشه که یکی در گوشتون داره زمزمه میکنه
غم میون دوتا چشمووون قشنگت
لونه کرده...
بعد چشاتونو میبندین و فشار میدین و میگین منننن که چشام قشنگ نیس...
ولی فایده نداره. بازم پشت همون پلکای بسته، تصویر اون کسی که قرار بوده اون یه کلمه شما رو بشنوه نشسته و نگاهش درست یه لحظه بعد از اینکه صداش کردین و برگشته که بگه جان... همون لحظه.
مم بله. بعد متوجه میشین اصلن همون بهتر که باز کنین چشماتونو و به خودتون نگاه کنین و زیر لب زمزمه کنین
غم میون دوتا چشموووون...
یه مکالمه جالبی با یکی از دوستام داشتم از کاریم ایراد گرفت و گفت این کارت غلطه و بعد من مثل همه جوابای تکراری راحت بهش گفتم تا حالا امتحان کردی بعدش خیلی راحت بدون لحظه ای ترید ازم پرسید تو زندگیت دروغ گفتی؟
گفتم چه ربطی داره
- بگو
با فکر گفتم اره
- خب به نظرت دروغ خوبه یا بد
- بد ،که چی میخای بگی چرا کاری که میدونم غلطه رو انجام میدم؟
- نه میخام بگم اولین دفه که دروغ گفتی هم میدونستی دروغ بده . برای دونستن بدی و خوبی همه چیز لازم نیست اونا رو امتحان کنی.
یه تایمایی اگه ادمای بزرگتر حرفی میزنن سریع میگی تجربه میگی بازم هرچی باشه فقط شرایطو درک نمیکنن ولی وقتی یک نفر باشه بدون اینکه تجربه مشابه داشته باشه به سرعت میخایم جبهه بگیریم ولی خب این دست و پا زدنا فقط نشونه همونه که حرفی که دارن میزنن درسته واقعا لازم نیست برای دونستن خیلی کارا چه درست چه غلط اونا رو تجربه کرد. مثل اینکه واقعا ادم میتونه از کوچیکترا هم یاد بگیره.
گفتم چه ربطی داره
- بگو
با فکر گفتم اره
- خب به نظرت دروغ خوبه یا بد
- بد ،که چی میخای بگی چرا کاری که میدونم غلطه رو انجام میدم؟
- نه میخام بگم اولین دفه که دروغ گفتی هم میدونستی دروغ بده . برای دونستن بدی و خوبی همه چیز لازم نیست اونا رو امتحان کنی.
یه تایمایی اگه ادمای بزرگتر حرفی میزنن سریع میگی تجربه میگی بازم هرچی باشه فقط شرایطو درک نمیکنن ولی وقتی یک نفر باشه بدون اینکه تجربه مشابه داشته باشه به سرعت میخایم جبهه بگیریم ولی خب این دست و پا زدنا فقط نشونه همونه که حرفی که دارن میزنن درسته واقعا لازم نیست برای دونستن خیلی کارا چه درست چه غلط اونا رو تجربه کرد. مثل اینکه واقعا ادم میتونه از کوچیکترا هم یاد بگیره.
این چند سال زیاد دیدم تبلیغ کتاب «ملت عشق» رو. اگرچه خیلیا دوستش دارند، زیاد باهاش موافق نیستم.
چون روایتش از ماجرای شمس و مولانا، ناقصه و جملاتی به شمس نسبت داده که استناد دقیقی نداره.
ما خودمون مولاناشناس کم نداریم. نباید بریم سراغ کسی که فاصله زبانی شدید داره با محتوا.
شما فکر کنید:
یه متن ادبی مثل دیوان شمس یا مقالات شمس، به زبان دیگری ترجمه شده و این وسط یه سری از مفاهیم قطعا از دست رفتن.
بعد الیف شافاک متن ترجمه شده رو خونده، با ذهنیتی که داشته، برداشتهایی کرده، بعد به انگلیسی داستانی نوشته.
حالا یه مترجم اومده اونو ترجمه کرده و باز این وسط مفاهیمی از دست رفتند.
پس با خوندن همچین کتابی،
سه تا حجاب به حقیقت ماجرا اضافه شده:
۱. حجاب ترجمهٔ آثار مولوی
۲. حجاب ذهنیت الیف شافاک
۳. حجاب ترجمهٔ اثر الیف شافاک
بنظرم بهتره خودمون مواجههٔ مستقیم با آثار مولانا داشته باشیم؛ یا حداقل از یک مولاناشناس ایرانی کتاب بخونیم 😊
#مصطفی_ناصحی
@tmlat
چون روایتش از ماجرای شمس و مولانا، ناقصه و جملاتی به شمس نسبت داده که استناد دقیقی نداره.
ما خودمون مولاناشناس کم نداریم. نباید بریم سراغ کسی که فاصله زبانی شدید داره با محتوا.
شما فکر کنید:
یه متن ادبی مثل دیوان شمس یا مقالات شمس، به زبان دیگری ترجمه شده و این وسط یه سری از مفاهیم قطعا از دست رفتن.
بعد الیف شافاک متن ترجمه شده رو خونده، با ذهنیتی که داشته، برداشتهایی کرده، بعد به انگلیسی داستانی نوشته.
حالا یه مترجم اومده اونو ترجمه کرده و باز این وسط مفاهیمی از دست رفتند.
پس با خوندن همچین کتابی،
سه تا حجاب به حقیقت ماجرا اضافه شده:
۱. حجاب ترجمهٔ آثار مولوی
۲. حجاب ذهنیت الیف شافاک
۳. حجاب ترجمهٔ اثر الیف شافاک
بنظرم بهتره خودمون مواجههٔ مستقیم با آثار مولانا داشته باشیم؛ یا حداقل از یک مولاناشناس ایرانی کتاب بخونیم 😊
#مصطفی_ناصحی
@tmlat
Forwarded from ‘M
حدودا دوم دبیرستان بودم که شروع کردم به کار استارتاپی
نتیجه شد حدودا 12 تا شکست. یکیشون تا مرحله سود دهی رفت و توی سال اول تا روزی 2 میلیون سوددهی هم رسید. اما بعدش به خاطر بعضی اتفاقا اونم بستم...
از اول پیگیر بودم تا ساکن نمونم،از اول دنبال این بودم که توی حوزه های مهم کاری، من جمله قرارداد نویسی یه چیزی بدونم تا سرم کلاه نره!
چند روزه افتادم دنبال کار های یکی از دوستام که به یه مشکل حقوقی قراردادی خورده و ازش شکایت شده.
قرارداد رو گرفتم و خوندم، دلم گرفت از نامردی ها! قراردادی نوشته شده بود که طبق اون حتی انتخاب داور برای حکمیت بر عهده طرف اول(کارفرما) بود و کارمند هیچ حقی توش نداشت...
کی وقت کردیم اینقدر بیشرف بشیم؟ 500 میلیون غرامت نقض قرارداد داشت و حتی توی قرارداد ذکر شده بود این 500 میلیون نافی و منکر خسارات وارده نیست و حتی خسارات باید جدای از این مبلغ پرداخت بشه! با کمی تحقیق دیدم این آدم کارش اینه! قرارداد مینویسه و بعد دنبال شکایت میوفته برای گرفتن اون غرامت!
همین چیز ها باعث شده فضای it کشور مسموم باشه! تا به کسی میگیم قرارداد میگه نه! تا به کسی میگیم استارتاپ میگه نه!
شرف داشته باشیم! انسان باشیم!
به هر دین و آیینی که هستیم، به هر اعقتادی که پایبندیم، آدم باشیم!
نتیجه شد حدودا 12 تا شکست. یکیشون تا مرحله سود دهی رفت و توی سال اول تا روزی 2 میلیون سوددهی هم رسید. اما بعدش به خاطر بعضی اتفاقا اونم بستم...
از اول پیگیر بودم تا ساکن نمونم،از اول دنبال این بودم که توی حوزه های مهم کاری، من جمله قرارداد نویسی یه چیزی بدونم تا سرم کلاه نره!
چند روزه افتادم دنبال کار های یکی از دوستام که به یه مشکل حقوقی قراردادی خورده و ازش شکایت شده.
قرارداد رو گرفتم و خوندم، دلم گرفت از نامردی ها! قراردادی نوشته شده بود که طبق اون حتی انتخاب داور برای حکمیت بر عهده طرف اول(کارفرما) بود و کارمند هیچ حقی توش نداشت...
کی وقت کردیم اینقدر بیشرف بشیم؟ 500 میلیون غرامت نقض قرارداد داشت و حتی توی قرارداد ذکر شده بود این 500 میلیون نافی و منکر خسارات وارده نیست و حتی خسارات باید جدای از این مبلغ پرداخت بشه! با کمی تحقیق دیدم این آدم کارش اینه! قرارداد مینویسه و بعد دنبال شکایت میوفته برای گرفتن اون غرامت!
همین چیز ها باعث شده فضای it کشور مسموم باشه! تا به کسی میگیم قرارداد میگه نه! تا به کسی میگیم استارتاپ میگه نه!
شرف داشته باشیم! انسان باشیم!
به هر دین و آیینی که هستیم، به هر اعقتادی که پایبندیم، آدم باشیم!
Forwarded from ‘M
چند ساله موضع سیاسی مستقیم در هیچ رابطه ای نگرفتم. شاید خیلی زودتر از هم سن و سالانم فهمیدم درگیری سیاسی یعنی جنگ اعصاب و آرامش خاطرم رو بیشتر دوست دارم.
ولی امروز، بذارید اینجوری بگم، قاسم سلیمانی، سردار سابق و سپهبد فعلی، جدای از گرایش سیاسی، یک ایرانی بود. خونش قرمز بود، همانند تمام کشته شدگان و شهدای امروز و دیروز در تمامی درگیری ها
کسی که امروز بانگ شادی سر بدهد، باید به انسانیتش شک کرد! یک انسان کشته شده. یک ایرانی کشته شده... یک ایرانی توسط نیروی خارجی کشته شده... مهم نیست که چه کار هایی کرده بود، مهم نیست که مخالفانش او را در حد شیطان مجسم میدانستند و موافقانش در حد فرشته...
او یک ایرانی بود!
استرس امروز و روز های آینده رو نسل قبل درک کردند و برای ما تجربه ای جدید است..
تجربه ای که امید را میکشد... امید به زندگی را میکشد...
ولی امروز، بذارید اینجوری بگم، قاسم سلیمانی، سردار سابق و سپهبد فعلی، جدای از گرایش سیاسی، یک ایرانی بود. خونش قرمز بود، همانند تمام کشته شدگان و شهدای امروز و دیروز در تمامی درگیری ها
کسی که امروز بانگ شادی سر بدهد، باید به انسانیتش شک کرد! یک انسان کشته شده. یک ایرانی کشته شده... یک ایرانی توسط نیروی خارجی کشته شده... مهم نیست که چه کار هایی کرده بود، مهم نیست که مخالفانش او را در حد شیطان مجسم میدانستند و موافقانش در حد فرشته...
او یک ایرانی بود!
استرس امروز و روز های آینده رو نسل قبل درک کردند و برای ما تجربه ای جدید است..
تجربه ای که امید را میکشد... امید به زندگی را میکشد...
بعضی آهنگها روح را از جا میکنند و به لا زمان و لا مکان میبرند. خصوصاً اگر نیمهشب گوش داده شوند.
موسیقی، روح، شب...
چه پیوند غریبی بین این سه است؟
چرا انقدر ندانستههامان از دانستههامان بیشتر است؟
چرا سرعت رشد اولی هزار برابر دومی است؟
بزرگترین مشکل من با دنیا همین بوده از وقتی چشم باز کردم و خودم را شناختم.
اینکه فرصت کم است و دانستنیها فراوان و عطش بسیار و سردرگمی، بسیارتر...
بارها تلاش کردم و نظم دادم به ذهن خودم و وقت تعیین کردم برای یادگرفتنیها: این بماند برای ۴۰ سالگی، این یکی ۴۱ سالگی، آن یکی ۳۷ سالگی،...
ولی امشب، این موسیقی مرا به لا زمان و لا مکان برد؛ آنجا که دانستن، تلاش نمیخواهد... آنجا که پیوند تو با روح هستی، سیرابت میکند...
چقدر غریب است ماجرای شب و موسیقی و روح! 🙃🙃🙃
#مصطفی_ناصحی
@tmlat
.
پ.ن: ممنونم از دوست مهربانی که پیشنهاد داد گوش دادنش را🙃
موسیقی، روح، شب...
چه پیوند غریبی بین این سه است؟
چرا انقدر ندانستههامان از دانستههامان بیشتر است؟
چرا سرعت رشد اولی هزار برابر دومی است؟
بزرگترین مشکل من با دنیا همین بوده از وقتی چشم باز کردم و خودم را شناختم.
اینکه فرصت کم است و دانستنیها فراوان و عطش بسیار و سردرگمی، بسیارتر...
بارها تلاش کردم و نظم دادم به ذهن خودم و وقت تعیین کردم برای یادگرفتنیها: این بماند برای ۴۰ سالگی، این یکی ۴۱ سالگی، آن یکی ۳۷ سالگی،...
ولی امشب، این موسیقی مرا به لا زمان و لا مکان برد؛ آنجا که دانستن، تلاش نمیخواهد... آنجا که پیوند تو با روح هستی، سیرابت میکند...
چقدر غریب است ماجرای شب و موسیقی و روح! 🙃🙃🙃
#مصطفی_ناصحی
@tmlat
.
پ.ن: ممنونم از دوست مهربانی که پیشنهاد داد گوش دادنش را🙃
Forwarded from ‘M
کمی دیره برای نوشتن این موضوع ولی مینویسم...
بچه بودم، حدودا 5-6 ساله، آمریکا به عراق حمله کرده بود و شرایطی که توصیف میشد بد بود... جنگ بود، مردن بود، کشتن بود...هر لحظه میترسیدم... در عالم کودکی وحشت داشتم از صدای بلند که نکنه بمب باشه... یادمه یک شب، خانه دایی ام بودم، دایی در آن زمان استاد دانشگاه ارتش بود و خانه سازمانی اش چسبیده به فرودگاه شکاری شهید ستاری... صدای وحشتناک بلند شدن جت های ایرانی در هر لحظه برای منِ 5-6 ساله صدای بمبی بود که قرار است هر لحظه وسط خانه بخورد و خانواده ام را از من بگیرد... گذشت...
رسید به معرکه گیری های ریگی در سیستان... اتوبوسی که جلویش را گرفتند و همه را کشتند... از کودک تا پیر، از زن و مرد... حوالی ساعت 12 شب راه افتادیم به قصد سفر، مشهد و سپس مازندران...
تاریک بود... هر لحظه منتظر بودم عده ای با تفنگ بریزند وسط خیابان و همه اعضای خانواده ام را بکشند... سفر در شب کابوسی عجیب بود برای من...سفر کوفتم شد... چون خانواده سفر در شب را به خاطر خلوتی جاده ترجیح میدادند... یک ثانیه خوابم نبرد... با کوچک ترین تکان ماشین از جا میپریدم و اشکم سرازیر میشد... همه خواب بودند و من...
سالها گذشت تا بر ترسم غلبه کردم... از ترس مسافرت در شب... از اتوبوسی که کنار جاده متوقف شده... از جاده بسته شده... از همه چیز... شاید 15 سال طول کشید و من هر شب کابوس جنگ و اتوبوس کنار خیابان را دیدم...
تمام اینها را گفتم تا به خودم قول دهم... روزی اگر پدر شدم، جلوی فرزندم اخبار جنگ را نگاه نکنم... بازگو نکنم... اخبار حوادث تروریستی را جلوی کودکم به زبان نیاورم تا خواب راحتی که من نداشتم را او داشته باشد...
بچه بودم، حدودا 5-6 ساله، آمریکا به عراق حمله کرده بود و شرایطی که توصیف میشد بد بود... جنگ بود، مردن بود، کشتن بود...هر لحظه میترسیدم... در عالم کودکی وحشت داشتم از صدای بلند که نکنه بمب باشه... یادمه یک شب، خانه دایی ام بودم، دایی در آن زمان استاد دانشگاه ارتش بود و خانه سازمانی اش چسبیده به فرودگاه شکاری شهید ستاری... صدای وحشتناک بلند شدن جت های ایرانی در هر لحظه برای منِ 5-6 ساله صدای بمبی بود که قرار است هر لحظه وسط خانه بخورد و خانواده ام را از من بگیرد... گذشت...
رسید به معرکه گیری های ریگی در سیستان... اتوبوسی که جلویش را گرفتند و همه را کشتند... از کودک تا پیر، از زن و مرد... حوالی ساعت 12 شب راه افتادیم به قصد سفر، مشهد و سپس مازندران...
تاریک بود... هر لحظه منتظر بودم عده ای با تفنگ بریزند وسط خیابان و همه اعضای خانواده ام را بکشند... سفر در شب کابوسی عجیب بود برای من...سفر کوفتم شد... چون خانواده سفر در شب را به خاطر خلوتی جاده ترجیح میدادند... یک ثانیه خوابم نبرد... با کوچک ترین تکان ماشین از جا میپریدم و اشکم سرازیر میشد... همه خواب بودند و من...
سالها گذشت تا بر ترسم غلبه کردم... از ترس مسافرت در شب... از اتوبوسی که کنار جاده متوقف شده... از جاده بسته شده... از همه چیز... شاید 15 سال طول کشید و من هر شب کابوس جنگ و اتوبوس کنار خیابان را دیدم...
تمام اینها را گفتم تا به خودم قول دهم... روزی اگر پدر شدم، جلوی فرزندم اخبار جنگ را نگاه نکنم... بازگو نکنم... اخبار حوادث تروریستی را جلوی کودکم به زبان نیاورم تا خواب راحتی که من نداشتم را او داشته باشد...
لایهی نازک غبار تمام میزم را پوشانده
یقهٔ پیراهنم چرک گرفته
چند روز است به آینه نگاه نکردهایم؟!
یقهٔ پیراهنم چرک گرفته
چند روز است به آینه نگاه نکردهایم؟!
Forwarded from ‘M
آخرین باری که گریه کردم خوب به خاطر دارم. پنجم دبستان بودم، یه جایی حق منو خورده بودن و منی که اون موقع خیلی خجالتی و گوشه گیر بودم صاف وایساده بودم تا حقم رو بگیرم :)
با اشکهایی که نمیذاشت جایی رو ببینم ولی در عین حال سینه ای که از شدت غرور و استواری سپر شده بود :)
بعد از اون خیلی شبا بغض کردم... خیلی وقتا اشک توی چشمم جمع شد ولی سرازیر نشد... نذاشتم سرازیر بشه!
ولی امروز به اندازه تمام اون سالها اشکم در اومد!
صبح داشتم حساب و کتاب میکردم که چهقدر برای این ماه هزینه دارم تا مدیریتش کنم. حدودا شد 2 میلیون برای یک نفر...
رفتم سر کوچه تا سوار ماشین بشم و برم به سمت مقصدم. بعد از حدود 20 دقیقا ای معطلی، یک پیکان سفید زهوار در رفته که احتمالا برای اواخر سال 79 بود سوارم کرد... راننده یک مرد میانسالِ خسته بود...
تا نشستم مثل کسی که منتظر یک همصحبت بود شروع کرد به درد دل کردن...
از این گفت که یکی از اقوامشون توی بیمارستان بستریه و همه بهش میگن برو عیادت ولی...
ولی گفت با چی برم؟ دست خالی برم؟ از صبح داشتم حساب میکردم که اگر دو کیلو موز بخوام بگیرم و ببرم میشه 30 هزار تومن... از کجا بیارم؟ زنم بهم میگه پاشو بریم، چی بهش بگم؟ پسرم میگه چرا نمیری؟ چی بهش بگم؟ بعد از عمری زندگی بگم محتاج 40 هزارتومن پولم برای عیادت رفتن؟ داشت میگفت و من نفهمیدم چه طور ولی با سرازیر شدن اشک هایی که باز اجازه نمیداد جایی رو ببینم به خودم اومدم... چه به روز ما اومده که اینجوری هممون محتاج شدیم؟ اینا ظلم نیست؟ ظلم نیست که مدیرای ما توی بهترین خونه بهترین غذا رو میخورن و مردممون محتاج نون شب شدن؟
خدا مگه نگفتی و لا یبغی مع الظلم؟ پس کو؟ چی شد اون وعده راستین؟خدایا این همه ظلم رو میبینی؟ میبینی که مردممون دارن ارتحال میکنن و مسئولامون عشق و حال؟ خدا این ظلم مال امروز و دیروز نیستا... چندین و چند ساله هر کی بیشتر زورش رسیده زور گفته... بس نیست؟ خدا میبینی ملت به کفر افتادن به خاطر همین چیزا؟ بس نیست؟ خدا جوونی ما رفت... تموم شد... تلف شد... پس کو؟ ریسمان محکم الهی کجاست که ما بهش چنگ بزنیم؟ خدا اینا جبره یا اختیار؟ اگر جبره... ما چیمون از جوون های بقیه دنیا کمتره؟ میخوای بگی اختیاره؟خدایا اختیار من بود که توی ایران به دنیا بیام؟ اختیار من بود که توی این سن جسمم 22 سالش باشه ولی فکرم 40 سالش؟
چون جمله ها به فعل فنا رفته ایم... ما زندگی نکرده به فنا رفته ایم...
با اشکهایی که نمیذاشت جایی رو ببینم ولی در عین حال سینه ای که از شدت غرور و استواری سپر شده بود :)
بعد از اون خیلی شبا بغض کردم... خیلی وقتا اشک توی چشمم جمع شد ولی سرازیر نشد... نذاشتم سرازیر بشه!
ولی امروز به اندازه تمام اون سالها اشکم در اومد!
صبح داشتم حساب و کتاب میکردم که چهقدر برای این ماه هزینه دارم تا مدیریتش کنم. حدودا شد 2 میلیون برای یک نفر...
رفتم سر کوچه تا سوار ماشین بشم و برم به سمت مقصدم. بعد از حدود 20 دقیقا ای معطلی، یک پیکان سفید زهوار در رفته که احتمالا برای اواخر سال 79 بود سوارم کرد... راننده یک مرد میانسالِ خسته بود...
تا نشستم مثل کسی که منتظر یک همصحبت بود شروع کرد به درد دل کردن...
از این گفت که یکی از اقوامشون توی بیمارستان بستریه و همه بهش میگن برو عیادت ولی...
ولی گفت با چی برم؟ دست خالی برم؟ از صبح داشتم حساب میکردم که اگر دو کیلو موز بخوام بگیرم و ببرم میشه 30 هزار تومن... از کجا بیارم؟ زنم بهم میگه پاشو بریم، چی بهش بگم؟ پسرم میگه چرا نمیری؟ چی بهش بگم؟ بعد از عمری زندگی بگم محتاج 40 هزارتومن پولم برای عیادت رفتن؟ داشت میگفت و من نفهمیدم چه طور ولی با سرازیر شدن اشک هایی که باز اجازه نمیداد جایی رو ببینم به خودم اومدم... چه به روز ما اومده که اینجوری هممون محتاج شدیم؟ اینا ظلم نیست؟ ظلم نیست که مدیرای ما توی بهترین خونه بهترین غذا رو میخورن و مردممون محتاج نون شب شدن؟
خدا مگه نگفتی و لا یبغی مع الظلم؟ پس کو؟ چی شد اون وعده راستین؟خدایا این همه ظلم رو میبینی؟ میبینی که مردممون دارن ارتحال میکنن و مسئولامون عشق و حال؟ خدا این ظلم مال امروز و دیروز نیستا... چندین و چند ساله هر کی بیشتر زورش رسیده زور گفته... بس نیست؟ خدا میبینی ملت به کفر افتادن به خاطر همین چیزا؟ بس نیست؟ خدا جوونی ما رفت... تموم شد... تلف شد... پس کو؟ ریسمان محکم الهی کجاست که ما بهش چنگ بزنیم؟ خدا اینا جبره یا اختیار؟ اگر جبره... ما چیمون از جوون های بقیه دنیا کمتره؟ میخوای بگی اختیاره؟خدایا اختیار من بود که توی ایران به دنیا بیام؟ اختیار من بود که توی این سن جسمم 22 سالش باشه ولی فکرم 40 سالش؟
چون جمله ها به فعل فنا رفته ایم... ما زندگی نکرده به فنا رفته ایم...
Forwarded from ‘M
هر موقع جایی بحث صندلی داغ میشه ،همیشه سوال ثابته، یه سوال رو هزار بار پرسیدم...
شده در عین جوانی
با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و
قسمت نشود...؟
نمیدونم ،شاید واقعا برای خیلی ها نشده! شاید هم مثل خودم وقتی کسی ازشون این سوال رو میپرسه کلی خاطره براشون زنده میشه...شاید به طرز احمقانه ای، کلی دلتنگ کسی میشن که هیچ خیابانی رو با او قدم نزدن...اما، بغض رو قورت میدن و با لجبازی خاصی میگن نه...
این نه خیلی حرف ها توشه! این نه یعنی اره، ولی من از اون برگه دفتر خاطراتم گذشتم و الان یک صفحه سفید جلوی رومه و میخوام از اول بنویسم...
دفتر همون دفتره...همیشه همون بوده و همیشه هم همون هست اما، نویسنده خاطرات جوانیه که کالبدی 22 ساله داره ولی روحی 50 ساله...
آره من در عین جوانی با همین ظاهر شاد، تا گلو پیر کسی بودم و قسمت نشد...
شده در عین جوانی
با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و
قسمت نشود...؟
نمیدونم ،شاید واقعا برای خیلی ها نشده! شاید هم مثل خودم وقتی کسی ازشون این سوال رو میپرسه کلی خاطره براشون زنده میشه...شاید به طرز احمقانه ای، کلی دلتنگ کسی میشن که هیچ خیابانی رو با او قدم نزدن...اما، بغض رو قورت میدن و با لجبازی خاصی میگن نه...
این نه خیلی حرف ها توشه! این نه یعنی اره، ولی من از اون برگه دفتر خاطراتم گذشتم و الان یک صفحه سفید جلوی رومه و میخوام از اول بنویسم...
دفتر همون دفتره...همیشه همون بوده و همیشه هم همون هست اما، نویسنده خاطرات جوانیه که کالبدی 22 ساله داره ولی روحی 50 ساله...
آره من در عین جوانی با همین ظاهر شاد، تا گلو پیر کسی بودم و قسمت نشد...
تازه یاد گرفتم متنفر باشم.
تازه که میگم منظورم امروز و دیروز نیست. ینی اصلن نمیدونم کی! اما یادمه هنوز اون روزایی رو که بلد نبودم نفرت ورزیدن رو...
یادمه وختی به یکی که به نظرم بدترینهارو در حقم کرده بود فکر میکردم، با خودم میگفتم خب ازش متنفری؟ بهش بگو هرچی از دهنت در میادو نثارش کن و بعد توی دلم بهش میگفتم خیلی بدی.
حالا 😄
حالا نه فقط یاد گرفتم به کسی که قراره ازش متنفر باشی دقیقن چه حسی داری، بلکه حتا از خودم هم، خودِ اون روزام ینی، متنفر میشم که بلد نبودم بزنم زیر میز و بگم برید گمشید ازتون متنفرم.
دیر شده دیگه! از من هرچند گذشته ولی فک میکنم لازمه وسط یه دنیا تجربه و حس قشنگ، نفرت رو هم به پسرم یاد بدم قبل از اینکه بخاطر یه رودربایستی احمقانه جایی که باید متنفر باشه، بشینه کنار و با نمایش بزرگواری درآوردن ببخشه و تیشه به ریشه خودش و روزگارش بزنه...
آهای مهربونای بزرگواری که همیشه حقو به طرفتون میدین از شما هم از این اخلاق مزخرفتون هم متنفرم. کاش این رذائل اخلاقی رو جای فضائل اخلاقی تو حلقمون نکرده بودین.
کاش فرهنگی چنین بیمار نداشتیم... فرهنگی که دروغ و دورویی و ریا و تزویر و تفاخر و هزار تا کوفت و زهرمار و درد بیدرمون دیگه توش ارزش تعریف شده باشن که مبادا فولانی بفهمه من حالم خوب نیس مبادا فولانی فک کنه من خوشبختترین آدم دنیا نیسم مبادا فولانی فک کنه من پول تو جیبم ازش کمتره مبادا فولانی فک کنه من ویترین کتابخونهم ازش کوچیکتره مبادا فولانی فک کنه من جلوش کم میارم... مبادا فولان مبادا فولااان مبادا فولااااااااان 😖
تازه که میگم منظورم امروز و دیروز نیست. ینی اصلن نمیدونم کی! اما یادمه هنوز اون روزایی رو که بلد نبودم نفرت ورزیدن رو...
یادمه وختی به یکی که به نظرم بدترینهارو در حقم کرده بود فکر میکردم، با خودم میگفتم خب ازش متنفری؟ بهش بگو هرچی از دهنت در میادو نثارش کن و بعد توی دلم بهش میگفتم خیلی بدی.
حالا 😄
حالا نه فقط یاد گرفتم به کسی که قراره ازش متنفر باشی دقیقن چه حسی داری، بلکه حتا از خودم هم، خودِ اون روزام ینی، متنفر میشم که بلد نبودم بزنم زیر میز و بگم برید گمشید ازتون متنفرم.
دیر شده دیگه! از من هرچند گذشته ولی فک میکنم لازمه وسط یه دنیا تجربه و حس قشنگ، نفرت رو هم به پسرم یاد بدم قبل از اینکه بخاطر یه رودربایستی احمقانه جایی که باید متنفر باشه، بشینه کنار و با نمایش بزرگواری درآوردن ببخشه و تیشه به ریشه خودش و روزگارش بزنه...
آهای مهربونای بزرگواری که همیشه حقو به طرفتون میدین از شما هم از این اخلاق مزخرفتون هم متنفرم. کاش این رذائل اخلاقی رو جای فضائل اخلاقی تو حلقمون نکرده بودین.
کاش فرهنگی چنین بیمار نداشتیم... فرهنگی که دروغ و دورویی و ریا و تزویر و تفاخر و هزار تا کوفت و زهرمار و درد بیدرمون دیگه توش ارزش تعریف شده باشن که مبادا فولانی بفهمه من حالم خوب نیس مبادا فولانی فک کنه من خوشبختترین آدم دنیا نیسم مبادا فولانی فک کنه من پول تو جیبم ازش کمتره مبادا فولانی فک کنه من ویترین کتابخونهم ازش کوچیکتره مبادا فولانی فک کنه من جلوش کم میارم... مبادا فولان مبادا فولااان مبادا فولااااااااان 😖
از وقتی «جهان با من برقص» را دیدهام عصبانیام. اولش فکر میکردم از فیلم و فرهنگ و فضایش بدم آمده اما حالا بعد از ۴ روز فهمیدهام وقتی سپیده بدون هیچ قیدی به رضا گفت «منو میگیری؟» آن چیزی که ذره ذره درونم بالا آمد، از گلویم گذشت و صورتم را منقبض کرد، خشم نبود. انگار حسرت تمام سالهای اخیر زندگیام
اه! ولش کن!
این چند وقت انقدر مقاله و جستار در مورد احساسات شخصی و روانشناسی و ریشه های مشکلات روحی و اجتماعی و کوفت و زهرمار خوندم که دیگه حالم از حرف زدن و نوشتن بهم میخوره!!🤮🤮
فراموشش کنید
ببخشید
اه! ولش کن!
این چند وقت انقدر مقاله و جستار در مورد احساسات شخصی و روانشناسی و ریشه های مشکلات روحی و اجتماعی و کوفت و زهرمار خوندم که دیگه حالم از حرف زدن و نوشتن بهم میخوره!!🤮🤮
فراموشش کنید
ببخشید
یک سری درد ها هستند که تا اونهارو نکشی نمیتونی درکشون کنی وقتی بهت هجوم میارن هیچکاری برای درمانشون نمیتونی بکنی حتی مسبب دردم نمیتونه درمانش کنه فقط باید امیدوار باشی زودتر برن شایدم هیچ وقت نرن
کلافه ای هی اینور و اونور میری تو سر و کله ی خودت میزنی سعی میکنی به هر صورتی خودتو مشغول کنی قرص میخوری ولی نمیره که نمیره هیچکاریش نمیشه کرد فقط امیدواری شاید گذر زمان اونا رو کمرنگ کنه
حالا میفهمم چرا مادربزرگا دعا میکنن الهی هیچوقت به درد بی درمون دچار نشی .............
کلافه ای هی اینور و اونور میری تو سر و کله ی خودت میزنی سعی میکنی به هر صورتی خودتو مشغول کنی قرص میخوری ولی نمیره که نمیره هیچکاریش نمیشه کرد فقط امیدواری شاید گذر زمان اونا رو کمرنگ کنه
حالا میفهمم چرا مادربزرگا دعا میکنن الهی هیچوقت به درد بی درمون دچار نشی .............
من با تو یاد گرفتم دوست داشتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم امنیت داشتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم اعتماد داشتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم حتا پول داشتن هم کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم گاهی هیچ چیزی کافی نیست....
من با تو یاد گرفتم گاهی هیچ راهی نیست.
من با تو یاد گرفتم صبور بودن رو وقتی صبور بودن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم پذیرش رو وقتی پذیرفتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم دردکشیدن رو... نه نه، این کار رو هر کسی بود بلد بود. حتا تو هم با من درد کشیدی... میدونم.
ولی...
ولی...
من با تو یاد گرفتم نفرتورزیدن رو که پیش از تو بلد نبودم.
من با تو یاد گرفتم همیشه ترسیدن رو که پیش از تو بلد نبودم.
من با تو یاد گرفتم تظاهر کردن رو. من با تو یاد گرفتم به دروغ خنده مستانه سردادن رو. من با تو یاد گرفتم به دروغ لذت بردن رو. من با تو یاد گرفتم نفس نکشیدن رو.
گویا زمانش رسیده...
من باید با تو یاد بگیرم برگشتن رو.
من باید یاد بگیرم برگشتن رو...
برگشتن رو.
من با تو یاد گرفتم امنیت داشتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم اعتماد داشتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم حتا پول داشتن هم کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم گاهی هیچ چیزی کافی نیست....
من با تو یاد گرفتم گاهی هیچ راهی نیست.
من با تو یاد گرفتم صبور بودن رو وقتی صبور بودن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم پذیرش رو وقتی پذیرفتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم دردکشیدن رو... نه نه، این کار رو هر کسی بود بلد بود. حتا تو هم با من درد کشیدی... میدونم.
ولی...
ولی...
من با تو یاد گرفتم نفرتورزیدن رو که پیش از تو بلد نبودم.
من با تو یاد گرفتم همیشه ترسیدن رو که پیش از تو بلد نبودم.
من با تو یاد گرفتم تظاهر کردن رو. من با تو یاد گرفتم به دروغ خنده مستانه سردادن رو. من با تو یاد گرفتم به دروغ لذت بردن رو. من با تو یاد گرفتم نفس نکشیدن رو.
گویا زمانش رسیده...
من باید با تو یاد بگیرم برگشتن رو.
من باید یاد بگیرم برگشتن رو...
برگشتن رو.
❤1
میگن همیشه به آیینه ی خودبینیتون نگاه کنید ولی این ینی چی؟ ینی یه آینه همیشه همراتون باشه که بهش نگاه کنید؟ خیلی ها ادعا میکنند که همیشه این ویژگی رو دارند ولی وقتی بهشون انتقاد میشه در جا بر آشفته میشن و طرف مقابلو میکوبن این دقیقا معادل غروره
در اصل آیینه خودبینی یه گریزی به تئوری انتخاب میزنه معنیش اینه که اول خودت بعد دیگران اول خودتو درست کن بعد برو سراغ بقیه که اگه همه این اصل رو اجرا کنن هیچ وقت جنگ و دعوا نداریم و یک صلح ابدی در سر تا سر جهان برقرار میشه:))))) یک لحظه تصورش را بکنید صلح ابدی اصلا فکر کردن بهش هم لبخند روی لب ادم مینشونه
پس نتیجه میگیریم که ایینه خود بینی فراموش نشه و غرورتون رو سعی کنید پیش چشم خودتون زیر پاتون له کنید
در اصل آیینه خودبینی یه گریزی به تئوری انتخاب میزنه معنیش اینه که اول خودت بعد دیگران اول خودتو درست کن بعد برو سراغ بقیه که اگه همه این اصل رو اجرا کنن هیچ وقت جنگ و دعوا نداریم و یک صلح ابدی در سر تا سر جهان برقرار میشه:))))) یک لحظه تصورش را بکنید صلح ابدی اصلا فکر کردن بهش هم لبخند روی لب ادم مینشونه
پس نتیجه میگیریم که ایینه خود بینی فراموش نشه و غرورتون رو سعی کنید پیش چشم خودتون زیر پاتون له کنید
کتاب «از حال بد به حال خوب»، دربارهٔ «شناختدرمانی» ه. اما خلاصهای بسیار کوتاه از این روش درمانی:
سه احساس نامطلوب اصلی ما این سه تا هستن: غم، ترس، خشم.
بقیهی احساسات بد، ترکیبی از همینان.
در حالت عادی ترس یا غم یا خشممون، باید از نظر شدت یا مدت، متوسط باشه.
اگر ترس/غم/خشم خیلی طول بکشه یا خیلی شدید باشه، نشون دهندۀ تضاد با روانبُنههای ماست.
###
روان بُنه چیه؟
باید و نبایدهایی که در ضمیر ناخودآگاه ما خیلی عمیق حک شدند.
چطوری باید درستش کرد؟
باید اول کشف بشن. مثلا هربار عصبانیت شدید پیش اومد، از خودمون بپرسیم چرا. و این چرا رو چندین بار تکرار کنیم تا به روان بنه برسیم.
#مثال:
یکی از بچههای کلاس یه شوخی ای میکنه و من به شدت عصبانی میشم.
از خودم میپرسم چرا عصبانی شدم؟
میگم چون فلان حرف رو زد.
چرا این حرف عصبانیت کرد؟
چون حرف زشتی بود.
چرا زشت بود؟
چون آدم محترم نباید اینطوری حرف بزنه.
به یه روانبُنه رسیدیم: آدم محترم #نباید اینطوری حرف بزنه.
حالا چطور درستش کنیم؟
دفعه بعد که این ماجرا پیش اومد، موقع عصبانیت به خودم بگم:
آدم محترم #بهتره اینطوری حرف نزنه.
اینطوری روانبُنه اصلاح میشه.
باید ها و نباید ها، به بهتر است تبدیل میشن.
چندبار که تکرار بشه، شدت عصبانیت یا مدت عصبانی موندن کاهش پیدا میکنه.
###
خارج از فضای روانشناسی آکادمیک، من خودم جوابم "توقع" و "انتظار" از مخاطبه.
اگر خیلی ناراحت یا غمگین یا وحشتزده میشیم، یعنی در اون موقعیت توقع همچین رفتاری رو نداشتیم.
راه حلش هم اینه که از هیچکس هیچ توقعی نداشته باشیم.
میدونم ایده آل به نظر میاد. ولی با تمرین، شدنیه.
#مصطفی_ناصحی
سه احساس نامطلوب اصلی ما این سه تا هستن: غم، ترس، خشم.
بقیهی احساسات بد، ترکیبی از همینان.
در حالت عادی ترس یا غم یا خشممون، باید از نظر شدت یا مدت، متوسط باشه.
اگر ترس/غم/خشم خیلی طول بکشه یا خیلی شدید باشه، نشون دهندۀ تضاد با روانبُنههای ماست.
###
روان بُنه چیه؟
باید و نبایدهایی که در ضمیر ناخودآگاه ما خیلی عمیق حک شدند.
چطوری باید درستش کرد؟
باید اول کشف بشن. مثلا هربار عصبانیت شدید پیش اومد، از خودمون بپرسیم چرا. و این چرا رو چندین بار تکرار کنیم تا به روان بنه برسیم.
#مثال:
یکی از بچههای کلاس یه شوخی ای میکنه و من به شدت عصبانی میشم.
از خودم میپرسم چرا عصبانی شدم؟
میگم چون فلان حرف رو زد.
چرا این حرف عصبانیت کرد؟
چون حرف زشتی بود.
چرا زشت بود؟
چون آدم محترم نباید اینطوری حرف بزنه.
به یه روانبُنه رسیدیم: آدم محترم #نباید اینطوری حرف بزنه.
حالا چطور درستش کنیم؟
دفعه بعد که این ماجرا پیش اومد، موقع عصبانیت به خودم بگم:
آدم محترم #بهتره اینطوری حرف نزنه.
اینطوری روانبُنه اصلاح میشه.
باید ها و نباید ها، به بهتر است تبدیل میشن.
چندبار که تکرار بشه، شدت عصبانیت یا مدت عصبانی موندن کاهش پیدا میکنه.
###
خارج از فضای روانشناسی آکادمیک، من خودم جوابم "توقع" و "انتظار" از مخاطبه.
اگر خیلی ناراحت یا غمگین یا وحشتزده میشیم، یعنی در اون موقعیت توقع همچین رفتاری رو نداشتیم.
راه حلش هم اینه که از هیچکس هیچ توقعی نداشته باشیم.
میدونم ایده آل به نظر میاد. ولی با تمرین، شدنیه.
#مصطفی_ناصحی
Forwarded from Nazanin Hashemi Nezhad
#اميد
اين روزها فضاي مجازي پرشده از گزارش لحظه اي شيوع ويروس كرونا.كه با شنيدنش مضطرب ميشيم و ترس همه وجودمون رو فراميگيره.
استرس تا حدي كه باعث بشه نكات ايمني رو رعايت كنيم خوبه،اما موج نگرش پارانوياگونه اي كه هميشه وقت بحران و حوادث داريم، باعث حس منفي و تضعيف سيستم ايمنيمون ميشه.اين روزها همه ي ما دنبال كورسوي اميدي هستيم كه يكم فقط از اين حال بدمون رو كم كنه،اما جالبه و حتما ديديد تا به چيزي اميدوار ميشيم با يه خبر بد اون اميد رو از دست ميديم.
به طور مثال اينكه استاد عفوني بيمارستان شهيدبهشتي در مصاحبه اش ميگه با گرم شدن هوا شيوع ويروس كم ميشه و عمرش از ٤٨ ساعت به ٥ دقيقه ميرسه و پيش بيني ميشه تا خرداد اين ويروس بار سفرو ببنده و بره و اما كمي بعد كانال خبري اي مثل "مملكته" گفته هاي ادم هاي معمولي رو به اشتراك ميذاره و ميگه با گرما هم تغييري تو وضعييت ايجاد نميشه و ما رو نااميدتر از قبل ميكنه ، چيزي نيست جز همون موج بدبيني كه اين روزها سوارش هستيم.
ديگه اينكه اين روزها شايد ويدئوهاي مقايسه اي كه تمهديات مدرن دولت چين رو نشون ميده و دركنارش تصويرهايي از بي احتياطي هايي كه در ايران ميشه،به نمايش گذاشته ميشه رو ديده باشيد.كه ميخواد اين پيامو به ما بده: تو چين با اين همه امكانات نتونستن اين ويروس رو كنترل كنن، تو ايران ميتونن؟؟؟؟
اينكه بي هيچ زمينه اي خودمون رو بي رحمانه با چين مقايسه ميكنيم خيلي عجيبه.اينكه به راحتي يادمون ميره اين نظارت بهداشتي اي كه الان ميبينيم اگه حتي بخشيش رو مواد غذايي مصرفي چيني ها بود، الان اين وضعيت رو نداشتيم.از لحاظ فرهنگي هم افرادي هستند كه حساسيت كمتري دارند و كمتر سخت گيري ميكنند.كنارش بد نيست تصوير افراد خودخواهي كه تو ووهان ميدونستد كرونا ويروس دارند ولي نكات بهداشتي رو رعايت نميكردند و سعي ميكردند به بقيه هم منتقل كنند رو بيينيم و منصف باشيم .
بد نيست تراكم جمعيت و حجم ارتباطات كشور چين با جمعيت يك و نيم ميليارديش رو با ايراني كه ٨١ ميليون جمعيت داره مقايسه كنيم.
جمعييت متراكمي كه يكه خورد از ويروس كرونا.تا بخودش اومد ديد چند هزار نفر مبتلا شدند و ديگه كاري ازش برنمي اومد.
كرونا حدودا دوماهه اومده و الان كلي تحقيقات در موردش انجام شده و چيزي نمونده كه واكسن و درمان موثرش هم ارائه بشه.پس با اون ويروس ناشناخته اي كه چين روغافل گير كرد فرق ميكنه و به نظر ميرسه اگر نكات بهداشتي رو رعايت كنيم انقدر گسترده نيستيم كه نتونيم از پسش بر بيايم.
و در اخر كادر درمان و پزشكان ما كه همه جاي دنيا قدرشون رو ميدونن جز خودمون.هيج كشوري به اندازه ي ايران به دانشجوهاي پزشكي سخت گيري نميكنه و وارد شدن به اين رشته هيچ كجا به سختي ايران نيست.به سختي درس ميخونن ، تو شرايط سخت و ناكافي مدرك ميگيرند و با حداقلي ها كنار ميان.پس تا عاشق نباشي نميتوني تو ايران پزشك يا كادر درمان باشي.اين رو ديدم به عينه در دوستانم كه واقعا با تمام وجود تلاش كردند،با سختي ها كنار اومدن ولي صبور بودند و عاشق حرفه ي مقدسشون...
يادمون نره كه بهداشت خيلي از كشورهاي ديگه به پزشكان ايراني تا هميشه وامداره.
پس نقاط قوت خودمون رو ناديده نگيريم،به توانمندي هامون شك نكنيم و
حمله نكنيم به كورسوهاي اميد هموطنامون، كه اين روزها بيشتر از هر چيزي به "اميد" نياز داريم...
باآرزوي سلامتي و بازگشت آرامش به لحظه هاتون 🌱
نازنين هاشمي نژاد.روانشناس باليني
اين روزها فضاي مجازي پرشده از گزارش لحظه اي شيوع ويروس كرونا.كه با شنيدنش مضطرب ميشيم و ترس همه وجودمون رو فراميگيره.
استرس تا حدي كه باعث بشه نكات ايمني رو رعايت كنيم خوبه،اما موج نگرش پارانوياگونه اي كه هميشه وقت بحران و حوادث داريم، باعث حس منفي و تضعيف سيستم ايمنيمون ميشه.اين روزها همه ي ما دنبال كورسوي اميدي هستيم كه يكم فقط از اين حال بدمون رو كم كنه،اما جالبه و حتما ديديد تا به چيزي اميدوار ميشيم با يه خبر بد اون اميد رو از دست ميديم.
به طور مثال اينكه استاد عفوني بيمارستان شهيدبهشتي در مصاحبه اش ميگه با گرم شدن هوا شيوع ويروس كم ميشه و عمرش از ٤٨ ساعت به ٥ دقيقه ميرسه و پيش بيني ميشه تا خرداد اين ويروس بار سفرو ببنده و بره و اما كمي بعد كانال خبري اي مثل "مملكته" گفته هاي ادم هاي معمولي رو به اشتراك ميذاره و ميگه با گرما هم تغييري تو وضعييت ايجاد نميشه و ما رو نااميدتر از قبل ميكنه ، چيزي نيست جز همون موج بدبيني كه اين روزها سوارش هستيم.
ديگه اينكه اين روزها شايد ويدئوهاي مقايسه اي كه تمهديات مدرن دولت چين رو نشون ميده و دركنارش تصويرهايي از بي احتياطي هايي كه در ايران ميشه،به نمايش گذاشته ميشه رو ديده باشيد.كه ميخواد اين پيامو به ما بده: تو چين با اين همه امكانات نتونستن اين ويروس رو كنترل كنن، تو ايران ميتونن؟؟؟؟
اينكه بي هيچ زمينه اي خودمون رو بي رحمانه با چين مقايسه ميكنيم خيلي عجيبه.اينكه به راحتي يادمون ميره اين نظارت بهداشتي اي كه الان ميبينيم اگه حتي بخشيش رو مواد غذايي مصرفي چيني ها بود، الان اين وضعيت رو نداشتيم.از لحاظ فرهنگي هم افرادي هستند كه حساسيت كمتري دارند و كمتر سخت گيري ميكنند.كنارش بد نيست تصوير افراد خودخواهي كه تو ووهان ميدونستد كرونا ويروس دارند ولي نكات بهداشتي رو رعايت نميكردند و سعي ميكردند به بقيه هم منتقل كنند رو بيينيم و منصف باشيم .
بد نيست تراكم جمعيت و حجم ارتباطات كشور چين با جمعيت يك و نيم ميليارديش رو با ايراني كه ٨١ ميليون جمعيت داره مقايسه كنيم.
جمعييت متراكمي كه يكه خورد از ويروس كرونا.تا بخودش اومد ديد چند هزار نفر مبتلا شدند و ديگه كاري ازش برنمي اومد.
كرونا حدودا دوماهه اومده و الان كلي تحقيقات در موردش انجام شده و چيزي نمونده كه واكسن و درمان موثرش هم ارائه بشه.پس با اون ويروس ناشناخته اي كه چين روغافل گير كرد فرق ميكنه و به نظر ميرسه اگر نكات بهداشتي رو رعايت كنيم انقدر گسترده نيستيم كه نتونيم از پسش بر بيايم.
و در اخر كادر درمان و پزشكان ما كه همه جاي دنيا قدرشون رو ميدونن جز خودمون.هيج كشوري به اندازه ي ايران به دانشجوهاي پزشكي سخت گيري نميكنه و وارد شدن به اين رشته هيچ كجا به سختي ايران نيست.به سختي درس ميخونن ، تو شرايط سخت و ناكافي مدرك ميگيرند و با حداقلي ها كنار ميان.پس تا عاشق نباشي نميتوني تو ايران پزشك يا كادر درمان باشي.اين رو ديدم به عينه در دوستانم كه واقعا با تمام وجود تلاش كردند،با سختي ها كنار اومدن ولي صبور بودند و عاشق حرفه ي مقدسشون...
يادمون نره كه بهداشت خيلي از كشورهاي ديگه به پزشكان ايراني تا هميشه وامداره.
پس نقاط قوت خودمون رو ناديده نگيريم،به توانمندي هامون شك نكنيم و
حمله نكنيم به كورسوهاي اميد هموطنامون، كه اين روزها بيشتر از هر چيزي به "اميد" نياز داريم...
باآرزوي سلامتي و بازگشت آرامش به لحظه هاتون 🌱
نازنين هاشمي نژاد.روانشناس باليني
#تجربهنگاری از کاشت درخت خرمالو، انجیر و مو
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔆🔅🔅
امروز باغبون مهربونی اومد و باغچههامونو نو نوار کرد. این تجربه رو باید بنویسم شاید بعداً نکاتش مفید بود برامون:
اول خاک قدیمی رو چشید دید شور شده گفت باید عوض بشه
بعد خاک قدیمی رو نصفشو با خاک جدید عوض کرد
بعد جای درختا رو سطل بزرگ گذاشت که بعدا راحت باشه
بعد سطلا رو در آورد و کود حیوانی ریخت کف ش با خاک قاطی کرد
بعد نهال رو گذاشت و دورش رو با خاک پر کرد
بعد خاک رو صاف کرد
هر نهالی که عمق نداشت چاله ش، زیرش کود نریخت
بعد سم ضد افت رو با آب قاطی کرد تو کلمن (یه فنجون برای ۲۰ لیتر)
بعد شلنگ آب رو باز کرد زیر شیر کلمن، که سم و آب همه جای باغچه برسه
بعد همزمان که داشت آب همه جا رو پر میکرد، کود حیوانی و کود کامل رو قاطی کرد روش پاشید
بعد هم هرجا ناهمواری مونده بود صاف کرد که آب یکدست برسه به همه جا
گفت امشب یه بار غرقاب کردیم
فردا شب هم یه بار بکن
۴ روز بعد هم یه بار
که نمک اگه هست بره ته خاک
از اون به بعد تا ۱۰ اردیبهشت
هر ۸ روز یه بار غرقاب
از ۱۰ اردیبهشت تا ته تابستون هر ۴ روز یه بار غرقاب
و تمام
#مصطفی_ناصحی
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔆🔅🔅
امروز باغبون مهربونی اومد و باغچههامونو نو نوار کرد. این تجربه رو باید بنویسم شاید بعداً نکاتش مفید بود برامون:
اول خاک قدیمی رو چشید دید شور شده گفت باید عوض بشه
بعد خاک قدیمی رو نصفشو با خاک جدید عوض کرد
بعد جای درختا رو سطل بزرگ گذاشت که بعدا راحت باشه
بعد سطلا رو در آورد و کود حیوانی ریخت کف ش با خاک قاطی کرد
بعد نهال رو گذاشت و دورش رو با خاک پر کرد
بعد خاک رو صاف کرد
هر نهالی که عمق نداشت چاله ش، زیرش کود نریخت
بعد سم ضد افت رو با آب قاطی کرد تو کلمن (یه فنجون برای ۲۰ لیتر)
بعد شلنگ آب رو باز کرد زیر شیر کلمن، که سم و آب همه جای باغچه برسه
بعد همزمان که داشت آب همه جا رو پر میکرد، کود حیوانی و کود کامل رو قاطی کرد روش پاشید
بعد هم هرجا ناهمواری مونده بود صاف کرد که آب یکدست برسه به همه جا
گفت امشب یه بار غرقاب کردیم
فردا شب هم یه بار بکن
۴ روز بعد هم یه بار
که نمک اگه هست بره ته خاک
از اون به بعد تا ۱۰ اردیبهشت
هر ۸ روز یه بار غرقاب
از ۱۰ اردیبهشت تا ته تابستون هر ۴ روز یه بار غرقاب
و تمام
#مصطفی_ناصحی
ببین...نمیدونم تو کی هستی یا چی هستی..نمیدونم اسم داری رسم داری؟؟ ...نمیدونم.
ولی من خیلی بهت احتیاج دارم....از وقتی شدی تجسمی برای تنها تکه گمشده پازل زندگیم...
از وقتی شب ها قبل از اینکه خوابم ببره به امید شب بخیر تو رویا دیدنم رو به تعویق میندازم...
از وقتی بعد از ظهر ها توی این شهر کرونا گرفته با ماشین آواره کوچه خیابون ها میشم تا سر چهار راهی ، خیابونی ، جایی، ببینم سرت رو تکیه دادی به شیشه پنجره اتوبوس ، ببینم تو هم آواره پیدا کردن منی...
از وقتی ریتم ِ گیتار زدنِ بی ریتمم شدی در شب های تنهایی. .خصوصا اونجاهایی که تو گام غمگین لامینور می چرخه دستم...
با اینکه همیشه از سورپرایز شدن خوشم میاد. با اینکه هیچ وقتاز هدیه هایی که زندگی بهم داد سورپرایز نشدم و بیست ساله شاکیم....
ولی تو....نباید جبران بی انگیزگی بیست ساله من برای باز کردن هدیه هام باشی..
نه...
تو باید باشی..الانم باید باشی..بی سورپرایزی هم باید باشی ..
تا منی آرام باشم.
حتی با اینکه نمیدونم چی هستی..."تو" خطابت میکنم. چون نفس هات مثل خدا از رگ گردن به من نزدیک تره..صداش همیشه تو گوشمه.
بیا که شعر شوی برای گیتار زدن های شبانه ام.!
#سر_وش
☝️بلکه کمی شبیه دکتر باشیم
ولی من خیلی بهت احتیاج دارم....از وقتی شدی تجسمی برای تنها تکه گمشده پازل زندگیم...
از وقتی شب ها قبل از اینکه خوابم ببره به امید شب بخیر تو رویا دیدنم رو به تعویق میندازم...
از وقتی بعد از ظهر ها توی این شهر کرونا گرفته با ماشین آواره کوچه خیابون ها میشم تا سر چهار راهی ، خیابونی ، جایی، ببینم سرت رو تکیه دادی به شیشه پنجره اتوبوس ، ببینم تو هم آواره پیدا کردن منی...
از وقتی ریتم ِ گیتار زدنِ بی ریتمم شدی در شب های تنهایی. .خصوصا اونجاهایی که تو گام غمگین لامینور می چرخه دستم...
با اینکه همیشه از سورپرایز شدن خوشم میاد. با اینکه هیچ وقتاز هدیه هایی که زندگی بهم داد سورپرایز نشدم و بیست ساله شاکیم....
ولی تو....نباید جبران بی انگیزگی بیست ساله من برای باز کردن هدیه هام باشی..
نه...
تو باید باشی..الانم باید باشی..بی سورپرایزی هم باید باشی ..
تا منی آرام باشم.
حتی با اینکه نمیدونم چی هستی..."تو" خطابت میکنم. چون نفس هات مثل خدا از رگ گردن به من نزدیک تره..صداش همیشه تو گوشمه.
بیا که شعر شوی برای گیتار زدن های شبانه ام.!
#سر_وش
☝️بلکه کمی شبیه دکتر باشیم