تأملات
272 subscribers
172 photos
30 videos
6 files
156 links
تأملی کوتاه داریم بر زندگی و مسائل انسان

صفحه اینستا:
https://Instagram.com/tmlatmag

لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-39628bb98f

لینک شناس: @mostafaonline

مطالبی که امضای #مصطفی ندارند از سایر ادمین‌هاست.
Download Telegram
Channel created
امروز در کافه‌ای مجازی، صحبت از تجربیات بد -و اغلب عاشقانه- بود. گفتم:
تجربه ی بد نداریم.
یا خوشحال میشیم،
یا بزرگ.

بعد خودم به فکر فرو رفتم که چقدر از تجربیاتم باعث خوشحالیم شده و چقدر از اونا باعث بزرگ شدنم.

جالب اینجاست که در ادامه ی روز، با یکی از همکاران بحث از این شد که آدمیزاد به چیزهایی که قبلا براشون گریه کرده، میخنده.... و به چیزهایی که قبلا بهشون میخندیده، گریه میکنه.

چقدر عجیبه این آدمیزاد!
هفته ی پیش به دیدن دوستی رفته بودم که دچار مساله‌ی حادی شده بود و مساله به تازگی حل!
مثلا دور هم جشنی گرفته بودیم دوتایی.
حرف از رنج‌های زندگی شد. گفتم:

تمام رنج‌های زندگی، یا بخاطر «توقع» از آدماس، یا بخاطر «تعلق» به آدما و چیزها.
هر وقت این دوتا رو بتونیم پاک کنیم، زندگی دیگه رنج نخواهد داشت...

ولی از حرف تا عمل خیلی راهه آقا. خیلی.
👍1
بعزیا معتقدن آدم فقط یه بار عاشق میشه و اگ بار دوم عاشق شد ینی که دفعه اولش عشق واقعی نبوده! چون اگ آدم به منتهای کلمه عاشق بشه، این تجربه اعلای انسانیته و نیست بالاتر از اون حس و فولان.
بعزیای دیگه میگن که خیر انسان توانایی اینو داره که بیش از یکبار هم عاشق بشه و از این احساس متعالی حظ وافر ببره! چرا که انسان همون انسانه و قابلیتها و مختصاتش برقراره و تنها کافیه اراده کنه و...
من ولی میگم اغلب آدمایی که یبار عاشق میشن یحتمل دیگه حالشو ندارن دوباره باز عاشق بشن 😄
فک کن عاشق بشی یه دوران کمون رو در درد فراق و غم هجران بگذرونی بعد وخت وصال میشه عایا برسی عایا نرسی اگ برسی یه جور نرسی هزارجور... بعد اگ بحث عشق دوم مطرح شه ینی که قبلش حتمن یه جایی هم رسیده به بحث دل‌بریدن و ناامیدی و فولااان...
خب چی کاریه واقعن؟! دوباره همه اینا از اول... 😐
واقعن چن‌تامون فقط سر ماجراجویی عاشق شدیم؟ اصلن آدم چرا عاشق میشه؟ آیا بازم میشد اگ هیجان کشف ناشناخته نبود؟ چه نیازی تو وجود ما موجوده که جوابش بخواد عشق باشه ولاغیر؟
چند روز پیش پسر خاله‌ام در یک رابطهٔ عاطفی عمیق شکست خورده بود. تلفنی با او صحبت کردم. دو ساعت یک‌ریز ناله کنان و با گریه، برایم از چیز هایی گفت که از دست داده و دیگر به آنها نخواهد رسید و اینکه چقدر بدبخت است و ... و من تماااام این مدت داشتم فکر می‌کردم دقیقا دارد از چه صحبت می‌کند؟!
آخر او نسبت به دیروز و چند وقت قبلش هیچ تغییری نکرده بود! دارایی ناچیزی داشت که حتی یک پاپاسی هم از این اموال کم نشده بود، ویژگی های جسمی و روحی‌اش هم ذره‌ای عوض نشده بودند، پس او برای از دست دادن چه زاری می‌کرد؟!

آیندهٔ متصور در ذهن خود.
پسرخالهٔ من و تمام عشاق دیگر هنگام ورود به یک رابطه، برای خودشان با فرد مقابل آینده‌ای متصور می‌شوند و بعد از ناکام ماندن در رابطه، درد اصلی‌شان از دست دادن این آینده است. آینده‌ای که معمولاً عجولانه، بر پایهٔ اطلاعات ناکافی و غیر واقع‌بینانه ترسیم می‌شود و چه بسا آیندهٔ حقیقی فرد بسیار روشن‌تر از تصورات ذهنی‌اش باشد.

همیشه قبل از عزاداری بخاطر یک شکست عاطفی، یادتان باشد آن چیزی که برایش دارید خودتان را می‌کشید، فقط یک تصور ذهنی است. همین
هر چیز که تو را به آینده امیدوار کند، می تواند قاتل تو و در عین حال، حیات بخش تو باشد.

بارها سعی کردم که نسبت خودم را با "امید به آینده" مشخص کنم. هر بار نشد. نشستم و واکاویدم خودم را. دیدم انگار ته ذهنم همین جمله ی بالا نقش بسته.

تکلیفم با این امید به آینده مشخص نیست. نباشد، حرکتی نیست و باشد، مدام نرسیدن می شود قاتل جانمان.

برای همین است که دوست ندارم زندگی ام را حول محور "امید" سوار کنم. به نظرم محور "وظیفه" خیلی کارآمدتر و بی آسیب تر است.

بعدا از وظیفه خواهم گفت.
سلام 😍
بح بح چطورییی 😍
چه روز قشنگی 😍
واو امروز هوا عااالی عه😍
عاا تبریک میگم ایمیلتو همین ده دقیقه پیش دیدم... واقعن 25 سااال...
ممم میبینی خودمم باورم نمیشه چجوری این زمان گذشت...
عار خب باور کردنش سخته ولی بهم بگو هیچ فک میکردی اینجوری اینجا بمونی؟؟ اون اولی که اومدیو میگم. همون بیست و پنج سال پیش...
عااا نه اصلن به هیچ وجه! میدونی من اولش با یه قرارداد سه ماهه استخدام شدم...
سه ماااهههه؟؟؟
عاوو تبریک میگم. متاسفانه من امشب نمتونم بیام بار... ولی خیلییی برات خوشحالم باد😉
شما الکل هم مصرف میکنین؟
خب لطفن بگین از این مواردی که روی میزه کودوماش رو میتونین مصرف کنین و کودوما براتون ضرر دارن و لازمه مصرفشون محدود شه؟
الکل؟؟ اوه نو! اون مربوط میشه به کیفیت زندگی! بحثش فرق میکنه.
ببینین شما وختی الکل مصرف میکنین کبدتون برا شکستن الکل به مولکول‌های قابل جذب دست به کار میشه و تو اون بازه که داره روش کار میکنه انرژی زیادی ازتون میخواد برا همین میزان قند خونتون برا یه بازه کوتاه خیلی میره پایین و بعد از اون یهو میره بالا...
نه نه نه الکلو که نمیشه حذف کرد اون مسئله اش متفاوته مربوط به کوعالیتی عاو لایف...! بله میتونین بخورین ولی خب کم دیگه😐
واقعن... نخوردنش که بهتره اونجور!!
خواهش میکنم
خانوم خانوم به خیریه ما کمک کنین میشه دو دقیقه از وقت باارزشتونو بدین به من لدفن؟ ببینین همه خیریه ها اینجورین که پولی که بهشون میرسه بخشیش صرف حقوق کارمنداش و پول حمل و نقلشون به محل کارشون و هزینه بردن و رسوندن پول و مواد لازم به اون بدبخت بیچاره هاس گاهی تا شصت و پنج درصد یا حتااا بیشتر از کمکها هم صرف این میشه! 😐
ولی ببینین خیریه ما از همه بهتره فقط چهل و هفت درصد پولی که دریافت میکنه رو صرف هزینه های خودش میکنه پس بیاین به ما کمک کنین...
مادام مادام دونی موا کلکه پیِس سیلووپله... ژو نه غیان عا مونژه...
عااقا برو من فرانسوی نمدونم ساری ساری عای دونت نو فرنچ ساری...
انگلیش؟ انگلیش؟؟ اوکی هلپ می مادام! عای دونت هو انی سینک تو عیت(لهجه داشت)... گیو می سام مانی... مانی! مانی... 😐😂
واااای مامییی وای دو وی ااااالویز هو وایت سکای؟
شب بخیر پسرم.
ممم دو یو نو من چرا هیچوخ دوس ندارم بگم "شب به خیر"؟ بیکاز ایت هز "خیر" اد د اند! اند "خیر" ایز لایک "نخیر"! اند "نخیر" ایز نات عه گود وورد... سو عای پریفر نات تو سِی ایت... 🚶🏻‍♀
🤯1
دخترِ دخترخاله‌ام چهار ساله است. کنارم نشسته بود و با هم والیبال می‌دیدیم. امتیاز ۲۵ ام ست چهارم را که گرفتیم دستم را مشت کردم و «ایول اللهی» پراندم. فهمید که برده‌ایم. نگاهم کرد و پرسید : یعنی میتونیم یه دور دیگه بازی کنیم؟
برایش توضیح دادم که الان صعود کردیم و رفتیم مرحلهٔ بعد. دوباره پرسید : یعنی اونجا میتونیم دوباره بازی کنیم؟
گفتم آره و اگر ببریم قهرمان میشیم. با خوشحالی از جا پرید و داد زد: آخ جون بازم میتونیم بازی کنیم.
به نظرم زینب واقعیت این دنیا را بهتر از من شناخته بود، برای او قهرمانی مهم نبود، مهم نبود چندم می‌شویم یا آخرش چه جایزه‌ای می‌دهند، فقط می‌خواست بازی کند.
در زندگی‌هامان هر اتفاقی را با نتیجه‌اش می‌سنجیم. آخر دوران مدرسه چه می‌شود؟! لیسانسم را گرفتم چکار کنم؟ بعد از عروسی زندگی‌مو می‌سازم! ...
گاهی یکی باید فریاد بکشد «هی فلانی، شاید زندگی همین باشد!» . همین روزهایی که در مدرسه کنار دوستانت قهقهه می‌زنی، همین کافه هایی که با همکلاسی‌های گروه دانشگاه می‌روید، همین آبمیوه‌هایی که با نامزدت بعد از ساعت ها دنبال خانه گشتن می‌خوری.
چند سال قبل، مربی فوتبالی داشتم ک درست قبل از شروع هر مسابقه یک جمله را یادآوری می‌کرد «یادت باشه فوتبال یه بازیه، اگر از بازیت لذت نبری می‌بازی». به قهرمانی فکر نکن، به صعود از گروهت فکر نکن، به افتخار جلوی بقیه اهمیت نده، فقط بازی‌ات را بکن. این فوتباله، یک تفریح که قرار است از آن لذت ببری.
نمی‌دانم دقیقهٔ چند زندگی‌ات هستی، تا اینجا نتیجه‌ات چند چند است، صعود می‌کنی یا نه، فقط یادت باشد «إنما الحیاة الدنیا لعب و لهو» ، از بازی لذت نبری می‌بازی.
👍2👎1
دیشب محمدرضا گیر داده بود که نوشابهٔ زیرو می‌خواهم. تمام سوپری های شهر را زیر پا گذاشتیم و وقتی پیشنهاد داد برای خریدنش به مهروماه برویم، فقط داشتم به این فکر می‌کردم که چرا چنین آدم نفهمی را برای رفاقت انتخاب کرده‌ام؟!!

محمدرضا ساعت ۱ بعد از نیمه شب برای خرید زیرو تا مهروماه رفت. او برای انحام عادت احمقانه‌ای که به هر کس بگویی پوزخند می‌زند و به عقلت شک می‌کند، حدود ۵۰ کیلومتر رانندگی کرد. همان اندازه که در راه رفت زیر لب فحشش دادم ، در راه برگشت توی دلم به این #تعهدی که نسبت به خودش داشت حسرت خوردم. او حاضر بود در آن ساعت آن همه مسافت را طی کند برای بدست آوردن چیزی که دوستش داشت.

جایی(واقعا یادم نمی‌آید کجا) خواندم که «انسان چیزی به جز عادت‌هایش نیست». از عادت‌های بزرگ گرفته تا همین خرده عادت‌هایی که گاهی به چشم خود فرد هم نمی‌آیند، مسواک زدن قبل از خواب، گذاشتن حوله روی جا حوله‌ای، عبور هر روزه از کوچه‌ای خاص در مسیر کار،یک روز در میان آب دادن گلدان های پشت پنجره، سفارش همیشگی داشتن در یک کافه، دو پیس عطر قبل از هر بار خروج از خانه، خرید نشریه‌ای اول هر ماه و...

همین چیز های کوچک‌اند که «من» را «من» و متمایز از بقیه می‌کنند و تعاریف ذهنی ما از آدم های اطراف‌مان نیز بر اساس همین عادات‌شان شکل می‌گیرد.وقتی خودم را با گذشتهٔ نه چندان دورم مقایسه می‌کنم می‌بینم تعهدات زیادی را نسبت به عادت‌هایم به دلایلی واهی از دست داده‌ام. نگرانم روزی برسد که دیگر چیزی برای تعریفِ خودم نداشته باشم، حتی به اندازهٔ چند قدم پیاده‌روی برای خرید زیرو.
👍2
شنیدین میگن گاهی برای ماندن باید رفت؟
اما تاحالا شده به برعکسش فکر کنید؟
"گاهی برای رفتن(!) باید ماند!"
نمیدونم چندبار تاحالا هممون برای رفتن موندیم...
موندیم و خودمون رو شکستیم تا بعدا نگیم ای کاش نمی‌رفتیم...
موندیم و تمام تلاشمون رو برای زنده نگه داشتن یک رابطه کردیم... رابطه ای که خیلی وقت قبل تموم شده... نفس های آخر رو کشیده و الان، الان فقط ما نمیخوایم قبول کنیم...
آره...
ما خیلی وقتا برای رفتن موندیم...
مصطفی که گفت بیا اینجا و بنویس؛ بی درنگ رفتم به فلان سال و فلان روز و فلان جا. جوون اتو کشیده ای که چند برگ کاغذ جلوش گذاشته بود و ورق میزد.
این رو شما نوشتی؟ منظورت از این نوشته چیه؟ می‌دونی این آدمی که ازش نقل کردی کیه؟
و من انگار بیگانه ترین آدم با تمام اون نوشته ها بودم.
از لبخند سرد من که ناامید شد، شروع کرد به خوندن کتاب قانون. شیش ماه برای این. یک سال برای این. چند سال هم برای این. می‌دونی بعد از این که بیای بیرون چند سالت شده؟ حداقل این که دیگه جوون نیستی. اما ما بهت کمک میکنیم. فقط این برگه رو بردار و روش «بنویس» دیگه «نمی نویسی»‌. جمله ی عجیبی بود.
میگن حرف زدن باعث شد دنیای ما آدم ها از سایر حیوون ها جدا بشه. به نظرم نوشتن تونست دنیای ما آدم ها رو هم از هم جدا کنه. حتی دنیای خود ما رو‌.
مثل «منِ» غریبه با آدم اون روز ها. مثل اون نوشته های بیگانه با «من»، این روز ها. مثل نانوشته های ما تو همه ی روز ها.
راننده تاکسی برام تعریف میکرد به قول خودش بچه های بد. بچه های بد بچه هایی بودن که تو خیابون شیشه های ماشینارو پشت چراغ پاک میکردن. حس کردم از معطلی پشت چراغ و بی حوصلگی ناراحتی داره یا شاید حتی اذیت شدنش به خاطر وجود اون بچه ها. راحت ترین راه حل مسئله های اینجوری اینطوره که نسبت بهشون خشم داشته باشی اینجوری دل خودت اروم میشه. اما ناراحتیش جالب تر بود گفت یه بار شیشه یه ماشینی رو یه بچه تمیز کرد و راننده هه پولو نداد. حالا نمیدونم نخاست بده یا به خاطر شلوغی پشت سرش به هرحال کار بچه بی مزد موند. بچه هه هم تا ماشینه راه میوفته طرفو میبنده به فهش مادر. مرده میگفت خودمم بلد نبودم فهشی که بچه بی ادب 7 8 ساله میگفت. من از اون روز دنبال ادم بی ادبه این داستانم. راحت ترین جواب همینه بگیم هرکی حرف بد میزنه بی ادبه. شاید هم هرکی تو خیابون کار میکنه ولی نمیدونم چرا حس میکنم بی ادبه خودم بودم.
میگفت غم چه رنگیه؟
چه رنگیه؟ 😐
غم اگ رنگ داشت که دیگه غم نمیشد...
غم وختی میاد که همه رنگا کمرنگ شدن. غم که میاد همه رنگا بیرنگ میشن... غم مث ژله آلوئه‌ورا میمونه! هم خودش بیرنگه هم هرچیزی رو که از پشتش نگاه کنی رنگ پریده و تار میبینی... دنیا از پشت ژله آلوئه‌ورا همه رنگاشو همه حساشو همه قشنگیاشو از دست داده! هیچی ازش دیده نمیشه جز یه توده مات محو ناواضح... هیچ لبخندی از پشتش پیدا نیس هیچ چشمی از پشتش درخشان نیس هیچ بغلی وسط ژله آلوئه‌ورا داغ و ملتهب و شورانگیز نیس... دنیا از پشت ژله آلوئه‌ورا همون دنیاس ولی دیگه خسته و بی‌رمق و منجمده... سرده... خوابیده... مرده...
مگر که بستن پلکی گشایدم راهی...
وگرنه دور و برم غیر چاه، چیزی نیست...

#مصطفی_ناصحی

شاید این غم دوباره شعر شود...
مگر که بستن پلکی گشایدم راهی...
وگرنه دور و برم غیر چاه، چیزی نیست...

غریب و خسته و گیجم... مرا بخوان! کآخر،
برای دامن لطفت، پناه چیزی نیست...

از عاقبت نهراسم، که در حوالی ما
برای اهل جهنم، گناه چیزی نیست!

"دوباره پلک دلم می پرد" ولی این بار
به جز غبار ملالت، به راه چیزی نیست...

نه یک نفس، که تمام حضور من غم بود
به دفتر دل من جز سیاه، چیزی نیست...

برای وصل من و تو مثال میخواهی؟
به جز حکایت خورشید و ماه، چیزی نیست...

#مصطفی_ناصحی

پ.ن1:
تضمین مصرعی از قیصر امین‌پور عزیز
دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟

پ.ن2:
به قول یه دوست خیلی خوب، هیچی مثل وصال نابودکننده ی عشق نیست. کاش هیچ وقت نرسیم. کاش همیشه با فکر وصال خوشحال باشیم. با تصور خوبمون از یار. بعدش توقعات و آرزوهای بربادرفته خراب میکنن همه چیزو.