خلاصه کنم...
جدی گرفتن طالع بینی اثرات تربیتی بسیار زیادی داره.
شوخی گرفتنش هم بی تاثیر نیست.
ذهن ما ارزشش خیلی بیشتر از اونه که با هرچیزی پرش کنیم.
ما مسئول ورودی های ذهن مون هستیم.
کاش به اندازه ی غذایی که وارد معده مون میکنیم، مراقب مطالبی که دارد مغز مون میکنیم باشیم.
یا علی.
جدی گرفتن طالع بینی اثرات تربیتی بسیار زیادی داره.
شوخی گرفتنش هم بی تاثیر نیست.
ذهن ما ارزشش خیلی بیشتر از اونه که با هرچیزی پرش کنیم.
ما مسئول ورودی های ذهن مون هستیم.
کاش به اندازه ی غذایی که وارد معده مون میکنیم، مراقب مطالبی که دارد مغز مون میکنیم باشیم.
یا علی.
بعضی شب ها ویرم میگیرد حال کسی را بپرسم.مهم نیست کی باشد. دلم میخواهد به یکی پیام دهم و بپرسم «هی فلانی، کجایی؟ حالت چطور است؟». نه از این شروع های کلیشهای خوشم نمیآید. گفتگو را جوری شروع میکنم که جا بخورد؛ «بله واقعا جهان یخ کرده». آن چند ثانیهای که طول میکشد تا بفهمد دارم به بیوی پروفایلش اشاره میکنم را دوست دارم، آن ذوقزده شدن بعدش را بیشتر.
اینجور وقتها که دلم لک میزند برای حرف زدن، راه میفتم بین کانتکت ها و یکی یکی عکسهاشان را نگاه میکنم، از آخرینشان که آنلاین بوده تا آنکه روبروی نامش نوشته «لست سین اِ لانگ تایم اگو». به عکس هر کدام که میرسم سعی میکنم خاطراتم با او را سریع مرور کنم، یادم بیاید کجای زندگیام بوده، کجای زندگیام هست؟! این یکی را برای فلان برنامه شمارهاش را گرفتم، آن یکی در راه کربلا میخواست به خانوادهاش پیام دهد، آخ این را یادت هست چقدر دوستش داشتی؟!
هر عکس برایم یادآور خاطرهایست، شاید خاطرهٔ یک حال خوب، یک بستنی قیفی در بعد از ظهری تابستانی، یک فوتبال آخر شب، یک رابطهٔ شکست خورده، یک حماقت... . بعضی عکسها به فکرت وا میدارند که واقعا چطور با آنها معاشرت داشتی؟ پروفایل آدمها آیینهٔ لحظات عمرت میشوند. به عکسش نگاه کن، روزی که او را شناختی میخواستی یک شهر را تکان دهی، آن یکی را ببین، آن روزها هنوز حوصله داشتی جلسات کتابخوانی بروی،برای پیدا کردن این یکی چقدر زحمت کشیدی! چقدر آن روزها امید داشتی. یادت هست فکر میکردی بدون این یکی نمیتوانی زندگی کنی؟!
بعضیهاشان مثل تابلویی که سالها روی طاقچهای متروک مانده باشد خاک گرفتهاند، آنقدر که حتی یادت نمیآید صاحبش کدام خاطره را برایت رقم زده است. هر چه زور میزنی دلیل آشناییتان را به یاد آوری نمیشود. فراموش کردن آدمها یعنی فراموش کردن خودت. یعنی گم کردن قسمتی از زندگیات.
این شبها که دلم میخواهد به یکی پیام دهم بین پروفایلها میگردم، خاطرهها را مرور میکنم و برای یادآوری آنهایی که فراموششان کردهام زور میزنم. این کار را از سر معرفت یا محبت نمیکنم. میترسم. از اینکه یکی ویرش بگیرد حال کسی را بپرسد و من برایش تابلوی خاک گرفتهٔ روی طاقچه شده باشم.
اینجور وقتها که دلم لک میزند برای حرف زدن، راه میفتم بین کانتکت ها و یکی یکی عکسهاشان را نگاه میکنم، از آخرینشان که آنلاین بوده تا آنکه روبروی نامش نوشته «لست سین اِ لانگ تایم اگو». به عکس هر کدام که میرسم سعی میکنم خاطراتم با او را سریع مرور کنم، یادم بیاید کجای زندگیام بوده، کجای زندگیام هست؟! این یکی را برای فلان برنامه شمارهاش را گرفتم، آن یکی در راه کربلا میخواست به خانوادهاش پیام دهد، آخ این را یادت هست چقدر دوستش داشتی؟!
هر عکس برایم یادآور خاطرهایست، شاید خاطرهٔ یک حال خوب، یک بستنی قیفی در بعد از ظهری تابستانی، یک فوتبال آخر شب، یک رابطهٔ شکست خورده، یک حماقت... . بعضی عکسها به فکرت وا میدارند که واقعا چطور با آنها معاشرت داشتی؟ پروفایل آدمها آیینهٔ لحظات عمرت میشوند. به عکسش نگاه کن، روزی که او را شناختی میخواستی یک شهر را تکان دهی، آن یکی را ببین، آن روزها هنوز حوصله داشتی جلسات کتابخوانی بروی،برای پیدا کردن این یکی چقدر زحمت کشیدی! چقدر آن روزها امید داشتی. یادت هست فکر میکردی بدون این یکی نمیتوانی زندگی کنی؟!
بعضیهاشان مثل تابلویی که سالها روی طاقچهای متروک مانده باشد خاک گرفتهاند، آنقدر که حتی یادت نمیآید صاحبش کدام خاطره را برایت رقم زده است. هر چه زور میزنی دلیل آشناییتان را به یاد آوری نمیشود. فراموش کردن آدمها یعنی فراموش کردن خودت. یعنی گم کردن قسمتی از زندگیات.
این شبها که دلم میخواهد به یکی پیام دهم بین پروفایلها میگردم، خاطرهها را مرور میکنم و برای یادآوری آنهایی که فراموششان کردهام زور میزنم. این کار را از سر معرفت یا محبت نمیکنم. میترسم. از اینکه یکی ویرش بگیرد حال کسی را بپرسد و من برایش تابلوی خاک گرفتهٔ روی طاقچه شده باشم.
مامانا خوب میدونن 😢
هروخ یه اتفاق بد میافته هروخ نگرانیای پیش میاد تهدیدی نزدیک میشه جنگ میشه سیل میاد زلزله میشه آوارگی و بدبختی قد علم میکنه اول از همه زنگ میزنن همه بچهها رو خبر کنن و بگن که زودتر برگردین خونه! برگردین که کنار هم باشیم که اگ هر اتفاقی هم برامون بیافته برا هممون بیافته که لااقل از حال هم باخبر باشیم که پشت هم باشیم که دس همو بگیریم ول نشیم تو سیل بلا...
مامانا میدونن دلنگرونی اون عزیزی که بیرون از بغلشون مونده بدتر از حال و روز خودشون خرابشون میکنه... کسی چه میدونه تو مسیل افتاده یا دستش به شاخه رسیده... کسی چه میدونه زندهاس یا نفس بریده... کسی چه میدونه الان کجاس... داره چه میکنه... 😣😣😣
مانانا میدونن بیخبری چجوری ناخون ناخون جون آدمو ریش میکنه... بیخبری که معنیش خوشخبری نیس😞
بیخبری متفاوتی که بعد از رسیدن خبر کشیدن زبون از حلقوم پیش اومده بیخبری از سر خوشخبری نیس بوی بیچارگی و ترس و استیصال داره... بوی مرگ داره.
مامانا میدونن... 😣😣😣
هروخ یه اتفاق بد میافته هروخ نگرانیای پیش میاد تهدیدی نزدیک میشه جنگ میشه سیل میاد زلزله میشه آوارگی و بدبختی قد علم میکنه اول از همه زنگ میزنن همه بچهها رو خبر کنن و بگن که زودتر برگردین خونه! برگردین که کنار هم باشیم که اگ هر اتفاقی هم برامون بیافته برا هممون بیافته که لااقل از حال هم باخبر باشیم که پشت هم باشیم که دس همو بگیریم ول نشیم تو سیل بلا...
مامانا میدونن دلنگرونی اون عزیزی که بیرون از بغلشون مونده بدتر از حال و روز خودشون خرابشون میکنه... کسی چه میدونه تو مسیل افتاده یا دستش به شاخه رسیده... کسی چه میدونه زندهاس یا نفس بریده... کسی چه میدونه الان کجاس... داره چه میکنه... 😣😣😣
مانانا میدونن بیخبری چجوری ناخون ناخون جون آدمو ریش میکنه... بیخبری که معنیش خوشخبری نیس😞
بیخبری متفاوتی که بعد از رسیدن خبر کشیدن زبون از حلقوم پیش اومده بیخبری از سر خوشخبری نیس بوی بیچارگی و ترس و استیصال داره... بوی مرگ داره.
مامانا میدونن... 😣😣😣
چند وقت پیش یه داستان معمولی خوندم ولی یه جملش به وقتش می ارزید.
داستان در مورد دختری بود که برای هر تصمیم گیری از یه سکه استفاده میکرد و اگه شیر میومد به فکرش عمل میکرد و خط یعنی نباید کاری کنه این شکل انتخاب در حدی بود که برای حرف زدن هم سکه مینداخت.
به هرحال قهرمان داستان که منطقا پسر بود البته خدارو شکر داستان عشق و کشک نشد؛همین طرح انتخابو با یه کلک برای خودش انجام داد و سکه انداخت برای اینکه اگه شیر بیاد دیگه دختره نباید برای تصمیمی گیری هاش سکه بندازه. طبق همه داستانای با پایان خوب پسره سکه انداخت و شیر شد. جالبیش برای من این قسمت بود دختره فکر کرد پسره تقلب کرده و گفت چجوری شیر شد و پسره جواب داد شانسی بود و اگرم خط میومد اینقدر سکه رو مینداختم تا شیر بشه.
تو زندگی میدونستم خیلی چیزا رو با تلاش و تکرار میشه بدست اورد اما دقت نمیکردم شانس هم همینه. خیلی کارای زندگی ما با یه امتحان و انجام یه شانسه که به شکست میخوره اون موقع من فکر میکردم باید سکه رو انداخت دور ولی واقعا چی میشه اگه سکه رو اینقدر بندازیم تا اون اتفاقی میخایم بیفته.
داستان در مورد دختری بود که برای هر تصمیم گیری از یه سکه استفاده میکرد و اگه شیر میومد به فکرش عمل میکرد و خط یعنی نباید کاری کنه این شکل انتخاب در حدی بود که برای حرف زدن هم سکه مینداخت.
به هرحال قهرمان داستان که منطقا پسر بود البته خدارو شکر داستان عشق و کشک نشد؛همین طرح انتخابو با یه کلک برای خودش انجام داد و سکه انداخت برای اینکه اگه شیر بیاد دیگه دختره نباید برای تصمیمی گیری هاش سکه بندازه. طبق همه داستانای با پایان خوب پسره سکه انداخت و شیر شد. جالبیش برای من این قسمت بود دختره فکر کرد پسره تقلب کرده و گفت چجوری شیر شد و پسره جواب داد شانسی بود و اگرم خط میومد اینقدر سکه رو مینداختم تا شیر بشه.
تو زندگی میدونستم خیلی چیزا رو با تلاش و تکرار میشه بدست اورد اما دقت نمیکردم شانس هم همینه. خیلی کارای زندگی ما با یه امتحان و انجام یه شانسه که به شکست میخوره اون موقع من فکر میکردم باید سکه رو انداخت دور ولی واقعا چی میشه اگه سکه رو اینقدر بندازیم تا اون اتفاقی میخایم بیفته.
دیشب شب قشنگی بود و بعد از مدتها، کمی برای خودم و دلم وقت گذاشتم. لحظاتی از ته دل خودم بودم بی سانسور، بی ملاحظه، بی دغدغه...
امشب هم همینطور. شعر خوندم و چند مصرعی هم سرودم و به شادی داشت طی میشد...
بعد یک دفعه دلم به اندازهٔ همهٔ غمهای عمرم، گرفت. کلنجار رفتم باهاش تا ببینم چی شنیدم که اینجور شد.
هر وقت یک دفعه دلم میگیره، مطمئنم چیزی خوندم/شنیدم که به یکی از روانبُنههام¹ گیر کرده.
خلاصه گشتم و یافتم. یک جمله دیشب، یک جمله امشب. هر دو از زبون دوستای نزدیک. هر دو زهرآگین. هر دو کنایی و هوشمندانه!
دیدم حال بدم بخاطر اینه که یه روانبُنه دارم که میگه «تو رفاقت، #باید صاف و صادق بود نه سیاستمدار». و شنیدن کنایه از رفیق، با این #بایدِ ذهن من ناسازگار بود.
حالا دو راه دارم:
یا تمرین کنم و اون #باید رو تبدیل کنم به #بهتر_است،
یا بشینم هی غم بخورم و در نهایت دایرهٔ رفاقتم رو محدود کنم که #باید م دست نخورده باقی بمونه.
پیشنهاد رواندرمانی شناختگرا، راه اوله.
ولی مدتی طول میکشه که بتونم از فاز غم و انزوا، به راه حل درست تغییر حال بدم.
کلمهها مثل تیر رها شده از کمان هستند.² امیدوارم من تو رفاقتهام، از این زخمها نزده باشم. چون سوزشش خیلی زیاده و بار مسئولیتش خیلی زیادتر.
امیدوارم اول کماندار خوبی باشم!🙃
و بعد، با خودم مهربانتر🙃
پ.ن:
1. کتاب «از حال بد به حال خوب» مبتنی بر مکتب شناختدرمانی، در این زمینه توضیحات خوبی داره که خواندنش رو توصیه میکنم.
2. نقل به مضمون از حدیثی از امیرالمؤمنین علیه السلام
3. دلتنگ نوشتن در این دفتر بودم🙃
#مصطفی_ناصحی @tmlat
امشب هم همینطور. شعر خوندم و چند مصرعی هم سرودم و به شادی داشت طی میشد...
بعد یک دفعه دلم به اندازهٔ همهٔ غمهای عمرم، گرفت. کلنجار رفتم باهاش تا ببینم چی شنیدم که اینجور شد.
هر وقت یک دفعه دلم میگیره، مطمئنم چیزی خوندم/شنیدم که به یکی از روانبُنههام¹ گیر کرده.
خلاصه گشتم و یافتم. یک جمله دیشب، یک جمله امشب. هر دو از زبون دوستای نزدیک. هر دو زهرآگین. هر دو کنایی و هوشمندانه!
دیدم حال بدم بخاطر اینه که یه روانبُنه دارم که میگه «تو رفاقت، #باید صاف و صادق بود نه سیاستمدار». و شنیدن کنایه از رفیق، با این #بایدِ ذهن من ناسازگار بود.
حالا دو راه دارم:
یا تمرین کنم و اون #باید رو تبدیل کنم به #بهتر_است،
یا بشینم هی غم بخورم و در نهایت دایرهٔ رفاقتم رو محدود کنم که #باید م دست نخورده باقی بمونه.
پیشنهاد رواندرمانی شناختگرا، راه اوله.
ولی مدتی طول میکشه که بتونم از فاز غم و انزوا، به راه حل درست تغییر حال بدم.
کلمهها مثل تیر رها شده از کمان هستند.² امیدوارم من تو رفاقتهام، از این زخمها نزده باشم. چون سوزشش خیلی زیاده و بار مسئولیتش خیلی زیادتر.
امیدوارم اول کماندار خوبی باشم!🙃
و بعد، با خودم مهربانتر🙃
پ.ن:
1. کتاب «از حال بد به حال خوب» مبتنی بر مکتب شناختدرمانی، در این زمینه توضیحات خوبی داره که خواندنش رو توصیه میکنم.
2. نقل به مضمون از حدیثی از امیرالمؤمنین علیه السلام
3. دلتنگ نوشتن در این دفتر بودم🙃
#مصطفی_ناصحی @tmlat
☘ اندر مزایای مورچهٔ آرزومند بودن!
امروز برای بچههای مدرسه ده دقیقه حرف زدم. نزدیک دادن کارنامههای میانترمه. ازم سوال کردن که اشکال کارمون چیه؟
گفتم اولیش اینکه آرزوهای بزرگ ندارید. ماها همگی آرزوهای بزرگ داشتیم. رؤیاپرداز بودیم. رؤیا برای آدمیزاد موتور حرکته... اگه رؤیایی نباشه، تلاشی هم نیس...
بعد گفتم اشکال دومتون هم اینه که مثل مورچه نیستید. اولا، کمتر کسی مورچهٔ ساکن دیده! بعدشم امتحان کنید: برای یه مورچهٔ در حال حرکت، مانع درست کنید. حتی یک ثانیه هم صبر نمیکنه. سریع مسیر عوض میکنه تا توقف نداشته باشه. هزاران بار هم این کار رو بکنید، واکنش مورچه همینه.
مورچه بودن یعنی همیشه امیدوار بودن و راه حل جویی به جای توقف و غرغر.
آرزومند بودن یعنی همیشه دلیل داشتن برای تلاش.
خلاصه، مورچهٔ آرزومند بودن خیلی خوبه😊
#مصطفی_ناصحی
@tmlat { تأملات }
🌱
امروز برای بچههای مدرسه ده دقیقه حرف زدم. نزدیک دادن کارنامههای میانترمه. ازم سوال کردن که اشکال کارمون چیه؟
گفتم اولیش اینکه آرزوهای بزرگ ندارید. ماها همگی آرزوهای بزرگ داشتیم. رؤیاپرداز بودیم. رؤیا برای آدمیزاد موتور حرکته... اگه رؤیایی نباشه، تلاشی هم نیس...
بعد گفتم اشکال دومتون هم اینه که مثل مورچه نیستید. اولا، کمتر کسی مورچهٔ ساکن دیده! بعدشم امتحان کنید: برای یه مورچهٔ در حال حرکت، مانع درست کنید. حتی یک ثانیه هم صبر نمیکنه. سریع مسیر عوض میکنه تا توقف نداشته باشه. هزاران بار هم این کار رو بکنید، واکنش مورچه همینه.
مورچه بودن یعنی همیشه امیدوار بودن و راه حل جویی به جای توقف و غرغر.
آرزومند بودن یعنی همیشه دلیل داشتن برای تلاش.
خلاصه، مورچهٔ آرزومند بودن خیلی خوبه😊
#مصطفی_ناصحی
@tmlat { تأملات }
🌱
«زمانی که شما در حال خواندن این نامهاید، به احتمال زیاد من دیگر مردهام. قصدم از نوشتن این نامه تنها گفتن حرف هایی بود که تمام عمرم درون خود ریختم و هیچکس از آنها با خبر نشد…»
بسیاری از ما به انجام این کار و نوشتن چنین نامهای فکر کردهایم. نامهای طولانی که در آن تمام ناگفتههامان را بگوییم. تمام راز هایی که همهٔ عمر نزد خودمان نگه داشتیم، همان هایی که هر روز آزارمان دادند. فکرش هم لذتبخش است. اینکه بدون هیچترسی، بدون نگرانی از آینده و تاثیر حرفهایت، چشم ها را ببندی و همه را بگویی. اعتراف میکنم خودم هم چند باری خوب به آن فکر کردهام. آنقدر خوب که حتی جای انجام کارم را هم انتخاب کرده بودم تا تمیز کردن کثافتکاریاش برای خانوادهام زیاد طول نکشد. و همهمان آخر همهٔ خیالپردازیها از ته قلب آرزو کردهایم کاش میتوانستیم خودمان این نامه را برای بقیه بخوانیم.
یک ماه پیش دخترخالهام با بچههاش مهمانمان بودند. یحیی که ۸ سال دارد و زینبِ ۳ سال و نیمه. برایشان یک بُرد گیم خریده بودم و خودم بیشتر از آنها شوقی بازی با آن را داشتم. وارد خانه که شدم بلافاصله یحیی بازی را گرفت و دخترخالهام احوالم را پرسید و مادرم گفت شامت روی گاز است و بابا از هوای بیرون پرسید و امین برادرزادهام هی پشت سر هم سلام کرد و من همهشان را تند تند جواب میدادم که ناگهان زینب دستانم را میان دو دست کوچکش گرفت، مرا تکانی داد و پس از چند لحظه مکث پرسید :«چرا به من نگاه نمیکنی؟!» . از هوای بیرون چیزی یادم نماند.
زینب میتوانست این جمله را در دلش نگه دارد و احساس نادیده شدن پیدا کند و بعدتر حس موثر بودنش را از دست بدهد و سالهای نوجوانیاش را در فکر اینکه هیچکس دوستش ندارد بگذراند و تا پایان عمر خود را موجودی بیاهمیت بپندارد که در سه سالگیاش حتی ارزش یک نگاه را هم نداشته. اما زینب صادقانه احساسش را بیان کرد. یک جملهٔ ۴ کلمهای!
هر روز ما پر از احساساتی است که بخاطر هزار دلیل و مصلحت فرو میخوریمش. از نفرتها گرفته تا محبتها. چند بار شده که از یک رفتار دوست بدمان آمده و چیزی نگفتهایم؟ در مقابل حرفهایی که آزارمان دادهاند چه کردهایم؟ وقتی با همه وجود یک نفر را دوست داشتهایم، توانستیم آنرا ابراز کنیم؟ از چه ترسیدیم که هربار لبهامان را سفت به هم چسباندهایم مبادا صدایی از آنها خارج شود؟ از اینکه حرفهامان آزارشان دهد؟ مطمئن باش دیدن تابوتت، روح مرده و بیانگیزهات، خیلی بیشتر از گفتن یک احساس تلخ عذابشان خواهد داد. شاید هم از خراب شدن آینده میترسیم، از اینکه حرفها آبرویمان را ببرد، از اینکه جواب دلخواهمان را نگیریم. نگاهی به نامهٔ توی دستت بینداز، آخر خط ایستادهای. از این بدتر هم مگر میشود؟!
فرو خوردن یک حرف، مثل قورت دادن خرده شیشه است. حنجرهات را میخراشد، روحت را میشکافد و هر چه پایینتر میرود زخمش عمیقتر میشود.گاهی آنقدر عمیق که تمام جانت را میسوزاند. آنقدر عمیق که حاضر میشوی برای فرار از دردش تیغ روی شاهرگ بگذاری، اسلحه روی شقیقه. البته اگر شهامتش را داشته باشی. و الا تا آخرین لحظهٔ عمرت قرار است هر روز بمیری. همان ده دقیقهٔ قبل از خواب که به سقف خیره شدهای، آن چند ثانیه که با چنگال به ماکارونی ته ماندهٔ بشقاب ور میروی، آن لحظاتی که خیره به عبور سریع نور چراغ ها از پنجرهٔ مترو به گذشتهات فکر میکنی، همه لحظات احتضار تو اند.
نامهای که امروز در دستت گرفتهای و یا هر شب به آن فکر میکنی، همان جملات ۴ کلمهایاند که کنار هم نشستهاند. خوب نگاه کن، هر کدامشان از پی دیگری آمده است. احساس بیپناهی امروزت چقدر شبیه حس گم کردن مادر میان چادر مشکی های خیابان است. حس تنهایی این روزها، همان حس انتخاب نشدن در یارکشی زنگ ورزش است. گفتن یکیشان میتوانست تمام خطوط بعدی را پاک کند. شاید اگر هانا بیکر هم فقط یکی از این ۴ کلمهای ها را گفته بود، مجبور نمیشد ۱۳ نوار کاست پر کند.
بسیاری از ما به انجام این کار و نوشتن چنین نامهای فکر کردهایم. نامهای طولانی که در آن تمام ناگفتههامان را بگوییم. تمام راز هایی که همهٔ عمر نزد خودمان نگه داشتیم، همان هایی که هر روز آزارمان دادند. فکرش هم لذتبخش است. اینکه بدون هیچترسی، بدون نگرانی از آینده و تاثیر حرفهایت، چشم ها را ببندی و همه را بگویی. اعتراف میکنم خودم هم چند باری خوب به آن فکر کردهام. آنقدر خوب که حتی جای انجام کارم را هم انتخاب کرده بودم تا تمیز کردن کثافتکاریاش برای خانوادهام زیاد طول نکشد. و همهمان آخر همهٔ خیالپردازیها از ته قلب آرزو کردهایم کاش میتوانستیم خودمان این نامه را برای بقیه بخوانیم.
یک ماه پیش دخترخالهام با بچههاش مهمانمان بودند. یحیی که ۸ سال دارد و زینبِ ۳ سال و نیمه. برایشان یک بُرد گیم خریده بودم و خودم بیشتر از آنها شوقی بازی با آن را داشتم. وارد خانه که شدم بلافاصله یحیی بازی را گرفت و دخترخالهام احوالم را پرسید و مادرم گفت شامت روی گاز است و بابا از هوای بیرون پرسید و امین برادرزادهام هی پشت سر هم سلام کرد و من همهشان را تند تند جواب میدادم که ناگهان زینب دستانم را میان دو دست کوچکش گرفت، مرا تکانی داد و پس از چند لحظه مکث پرسید :«چرا به من نگاه نمیکنی؟!» . از هوای بیرون چیزی یادم نماند.
زینب میتوانست این جمله را در دلش نگه دارد و احساس نادیده شدن پیدا کند و بعدتر حس موثر بودنش را از دست بدهد و سالهای نوجوانیاش را در فکر اینکه هیچکس دوستش ندارد بگذراند و تا پایان عمر خود را موجودی بیاهمیت بپندارد که در سه سالگیاش حتی ارزش یک نگاه را هم نداشته. اما زینب صادقانه احساسش را بیان کرد. یک جملهٔ ۴ کلمهای!
هر روز ما پر از احساساتی است که بخاطر هزار دلیل و مصلحت فرو میخوریمش. از نفرتها گرفته تا محبتها. چند بار شده که از یک رفتار دوست بدمان آمده و چیزی نگفتهایم؟ در مقابل حرفهایی که آزارمان دادهاند چه کردهایم؟ وقتی با همه وجود یک نفر را دوست داشتهایم، توانستیم آنرا ابراز کنیم؟ از چه ترسیدیم که هربار لبهامان را سفت به هم چسباندهایم مبادا صدایی از آنها خارج شود؟ از اینکه حرفهامان آزارشان دهد؟ مطمئن باش دیدن تابوتت، روح مرده و بیانگیزهات، خیلی بیشتر از گفتن یک احساس تلخ عذابشان خواهد داد. شاید هم از خراب شدن آینده میترسیم، از اینکه حرفها آبرویمان را ببرد، از اینکه جواب دلخواهمان را نگیریم. نگاهی به نامهٔ توی دستت بینداز، آخر خط ایستادهای. از این بدتر هم مگر میشود؟!
فرو خوردن یک حرف، مثل قورت دادن خرده شیشه است. حنجرهات را میخراشد، روحت را میشکافد و هر چه پایینتر میرود زخمش عمیقتر میشود.گاهی آنقدر عمیق که تمام جانت را میسوزاند. آنقدر عمیق که حاضر میشوی برای فرار از دردش تیغ روی شاهرگ بگذاری، اسلحه روی شقیقه. البته اگر شهامتش را داشته باشی. و الا تا آخرین لحظهٔ عمرت قرار است هر روز بمیری. همان ده دقیقهٔ قبل از خواب که به سقف خیره شدهای، آن چند ثانیه که با چنگال به ماکارونی ته ماندهٔ بشقاب ور میروی، آن لحظاتی که خیره به عبور سریع نور چراغ ها از پنجرهٔ مترو به گذشتهات فکر میکنی، همه لحظات احتضار تو اند.
نامهای که امروز در دستت گرفتهای و یا هر شب به آن فکر میکنی، همان جملات ۴ کلمهایاند که کنار هم نشستهاند. خوب نگاه کن، هر کدامشان از پی دیگری آمده است. احساس بیپناهی امروزت چقدر شبیه حس گم کردن مادر میان چادر مشکی های خیابان است. حس تنهایی این روزها، همان حس انتخاب نشدن در یارکشی زنگ ورزش است. گفتن یکیشان میتوانست تمام خطوط بعدی را پاک کند. شاید اگر هانا بیکر هم فقط یکی از این ۴ کلمهای ها را گفته بود، مجبور نمیشد ۱۳ نوار کاست پر کند.
رابطه مث نوزاد میمونه! رابطه برقرار کردن مث بزرگ کردن بچههاست.
روز اولی که میفهمی قراره فرزندی داشته باشی اولش نمیدونی دقیقن یعنی چی! حس ناشناختهایه. اولین باری که میبینیش گاهی ممکن نیس حتا فکرشو کنی یه روز اون آدم میشه تنها موجودی که حال خوبش حالتو خوب میکنه و حال خرابش خرابت...
کم کم که میگذره، بهت میگن باید اینکارارو بکنی اونکارارو نکنی قبل اینکه هنوز تاثیر مستقیمی از فرزندت توی زندگیت دیده بشه، همه چیز ریز ریز شروع کرده به تغییر... به تهیه لوازم مورد نیازش فک میکنی به سلامتش به آرامشش به اینکه چی خوشحالش میکنه...
بدون شک هیچ چیز اون روزی که میخوای بهش پیشنهاد بدی با روز اولی که دیدیش یک جور پیش نمیره...
بعد از اون هم همینطور. اولین باری که لباشو میبوسی میتونه آتشبسی قلمداد بشه برا یه دعوای سخت خانمانبرانداز درحالیکه ده سال بعد هیچ معلوم نیس چنین باشه!
دندون داشتن یه نوجوون پونزده ساله معمولن انقد هیجان انگیز و شادی بخش نیس که بخاطرش از گناه بیخبر ماشینو برداشتن و بردنش کوبدندنش تو تیر چراغ برق بشه گذشت در حالیکه از ذوق کشف اون نوک سفید اولین دندون شیری که تو چند ماهگی قراره دربیاد ممکنه یه هفته شادمانی کنی...
اون اولین باری که دستای عشقتو توی دستات میگیری اون اولین باری که بیپروا تو چشماش خیره میشی و تو نگاهش غرق... اون اولین باری که جسارت میکنی و با سرانگشتات صورتشو نوازش میکنی اون ثانیهها رو باید سیو کرد باید اسکرینشات اون صحنهها رو تو پستوی مموری نگه داشت واسه روز مبادا... اولین قدم زدن زیر بارون اولین تا صبح بیدار موندن کنارش و از آسمون و ریسمون چرت و پرت بافتن فقط واسه اینکه کش بیان اون لحظهها... اونا رو باید قاب گرفت و گذاشت رو تاقچه انباری خاطرهها. اونا رو نمیشه دوباره تجربه کرد! اونا رو نمیشه دوباره دید! اولین باری که صدات میزنه مامان/بابا اولین باری که صدات میزنه اسم کوچیکتو میگه اولین باری که میخوای جواب ندی میبندی چشاتو و آرزو میکنی صحنه ریپلای بشه...
رابطه مث نوزاد میمونه! بزرگ میشه با گذشت زمان. قشنگیاش بزرگ میشه سختیاش بزرگ میشه حتا دردا و لذتای داشتنش هم عین هم بزرگ میشن... نمیشه مالکش شد نمیشه بیش از حد بهش نزدیک شد/ازش دور شد! نمیشه به بهونه یا حتا به دلیل دوس داشتنش توی مشت گرفتش! نمیشه کنترلش کرد نمیشه درو به روش بست! نمیشه به جاش فکر کرد نمیشه براش تصمیم گرفت... نمیشه بهش وابسته شد! نباید بهش وابسته شد.
باید مواظبش بود. باید خیلی مواظبش بود...
روز اولی که میفهمی قراره فرزندی داشته باشی اولش نمیدونی دقیقن یعنی چی! حس ناشناختهایه. اولین باری که میبینیش گاهی ممکن نیس حتا فکرشو کنی یه روز اون آدم میشه تنها موجودی که حال خوبش حالتو خوب میکنه و حال خرابش خرابت...
کم کم که میگذره، بهت میگن باید اینکارارو بکنی اونکارارو نکنی قبل اینکه هنوز تاثیر مستقیمی از فرزندت توی زندگیت دیده بشه، همه چیز ریز ریز شروع کرده به تغییر... به تهیه لوازم مورد نیازش فک میکنی به سلامتش به آرامشش به اینکه چی خوشحالش میکنه...
بدون شک هیچ چیز اون روزی که میخوای بهش پیشنهاد بدی با روز اولی که دیدیش یک جور پیش نمیره...
بعد از اون هم همینطور. اولین باری که لباشو میبوسی میتونه آتشبسی قلمداد بشه برا یه دعوای سخت خانمانبرانداز درحالیکه ده سال بعد هیچ معلوم نیس چنین باشه!
دندون داشتن یه نوجوون پونزده ساله معمولن انقد هیجان انگیز و شادی بخش نیس که بخاطرش از گناه بیخبر ماشینو برداشتن و بردنش کوبدندنش تو تیر چراغ برق بشه گذشت در حالیکه از ذوق کشف اون نوک سفید اولین دندون شیری که تو چند ماهگی قراره دربیاد ممکنه یه هفته شادمانی کنی...
اون اولین باری که دستای عشقتو توی دستات میگیری اون اولین باری که بیپروا تو چشماش خیره میشی و تو نگاهش غرق... اون اولین باری که جسارت میکنی و با سرانگشتات صورتشو نوازش میکنی اون ثانیهها رو باید سیو کرد باید اسکرینشات اون صحنهها رو تو پستوی مموری نگه داشت واسه روز مبادا... اولین قدم زدن زیر بارون اولین تا صبح بیدار موندن کنارش و از آسمون و ریسمون چرت و پرت بافتن فقط واسه اینکه کش بیان اون لحظهها... اونا رو باید قاب گرفت و گذاشت رو تاقچه انباری خاطرهها. اونا رو نمیشه دوباره تجربه کرد! اونا رو نمیشه دوباره دید! اولین باری که صدات میزنه مامان/بابا اولین باری که صدات میزنه اسم کوچیکتو میگه اولین باری که میخوای جواب ندی میبندی چشاتو و آرزو میکنی صحنه ریپلای بشه...
رابطه مث نوزاد میمونه! بزرگ میشه با گذشت زمان. قشنگیاش بزرگ میشه سختیاش بزرگ میشه حتا دردا و لذتای داشتنش هم عین هم بزرگ میشن... نمیشه مالکش شد نمیشه بیش از حد بهش نزدیک شد/ازش دور شد! نمیشه به بهونه یا حتا به دلیل دوس داشتنش توی مشت گرفتش! نمیشه کنترلش کرد نمیشه درو به روش بست! نمیشه به جاش فکر کرد نمیشه براش تصمیم گرفت... نمیشه بهش وابسته شد! نباید بهش وابسته شد.
باید مواظبش بود. باید خیلی مواظبش بود...
دیدین یه وقتی دلتون میخواد با یکی، با یه شخص خاصی، حرف بزنین... دلتون میخواد حتا شده یه کلمه بهش بگید! حتا شده یه کلمه... ولی نمیگید.
واسه چی و چه جوریش اصلن مهم نیس. فقط اینکه خیلی بده... خیلی...
بعد اونجور وقتا، اگ برید توی آینه رو نگاه کنید، یه لحظه مث این میشه که یکی در گوشتون داره زمزمه میکنه
غم میون دوتا چشمووون قشنگت
لونه کرده...
بعد چشاتونو میبندین و فشار میدین و میگین منننن که چشام قشنگ نیس...
ولی فایده نداره. بازم پشت همون پلکای بسته، تصویر اون کسی که قرار بوده اون یه کلمه شما رو بشنوه نشسته و نگاهش درست یه لحظه بعد از اینکه صداش کردین و برگشته که بگه جان... همون لحظه.
مم بله. بعد متوجه میشین اصلن همون بهتر که باز کنین چشماتونو و به خودتون نگاه کنین و زیر لب زمزمه کنین
غم میون دوتا چشموووون...
واسه چی و چه جوریش اصلن مهم نیس. فقط اینکه خیلی بده... خیلی...
بعد اونجور وقتا، اگ برید توی آینه رو نگاه کنید، یه لحظه مث این میشه که یکی در گوشتون داره زمزمه میکنه
غم میون دوتا چشمووون قشنگت
لونه کرده...
بعد چشاتونو میبندین و فشار میدین و میگین منننن که چشام قشنگ نیس...
ولی فایده نداره. بازم پشت همون پلکای بسته، تصویر اون کسی که قرار بوده اون یه کلمه شما رو بشنوه نشسته و نگاهش درست یه لحظه بعد از اینکه صداش کردین و برگشته که بگه جان... همون لحظه.
مم بله. بعد متوجه میشین اصلن همون بهتر که باز کنین چشماتونو و به خودتون نگاه کنین و زیر لب زمزمه کنین
غم میون دوتا چشموووون...
یه مکالمه جالبی با یکی از دوستام داشتم از کاریم ایراد گرفت و گفت این کارت غلطه و بعد من مثل همه جوابای تکراری راحت بهش گفتم تا حالا امتحان کردی بعدش خیلی راحت بدون لحظه ای ترید ازم پرسید تو زندگیت دروغ گفتی؟
گفتم چه ربطی داره
- بگو
با فکر گفتم اره
- خب به نظرت دروغ خوبه یا بد
- بد ،که چی میخای بگی چرا کاری که میدونم غلطه رو انجام میدم؟
- نه میخام بگم اولین دفه که دروغ گفتی هم میدونستی دروغ بده . برای دونستن بدی و خوبی همه چیز لازم نیست اونا رو امتحان کنی.
یه تایمایی اگه ادمای بزرگتر حرفی میزنن سریع میگی تجربه میگی بازم هرچی باشه فقط شرایطو درک نمیکنن ولی وقتی یک نفر باشه بدون اینکه تجربه مشابه داشته باشه به سرعت میخایم جبهه بگیریم ولی خب این دست و پا زدنا فقط نشونه همونه که حرفی که دارن میزنن درسته واقعا لازم نیست برای دونستن خیلی کارا چه درست چه غلط اونا رو تجربه کرد. مثل اینکه واقعا ادم میتونه از کوچیکترا هم یاد بگیره.
گفتم چه ربطی داره
- بگو
با فکر گفتم اره
- خب به نظرت دروغ خوبه یا بد
- بد ،که چی میخای بگی چرا کاری که میدونم غلطه رو انجام میدم؟
- نه میخام بگم اولین دفه که دروغ گفتی هم میدونستی دروغ بده . برای دونستن بدی و خوبی همه چیز لازم نیست اونا رو امتحان کنی.
یه تایمایی اگه ادمای بزرگتر حرفی میزنن سریع میگی تجربه میگی بازم هرچی باشه فقط شرایطو درک نمیکنن ولی وقتی یک نفر باشه بدون اینکه تجربه مشابه داشته باشه به سرعت میخایم جبهه بگیریم ولی خب این دست و پا زدنا فقط نشونه همونه که حرفی که دارن میزنن درسته واقعا لازم نیست برای دونستن خیلی کارا چه درست چه غلط اونا رو تجربه کرد. مثل اینکه واقعا ادم میتونه از کوچیکترا هم یاد بگیره.
این چند سال زیاد دیدم تبلیغ کتاب «ملت عشق» رو. اگرچه خیلیا دوستش دارند، زیاد باهاش موافق نیستم.
چون روایتش از ماجرای شمس و مولانا، ناقصه و جملاتی به شمس نسبت داده که استناد دقیقی نداره.
ما خودمون مولاناشناس کم نداریم. نباید بریم سراغ کسی که فاصله زبانی شدید داره با محتوا.
شما فکر کنید:
یه متن ادبی مثل دیوان شمس یا مقالات شمس، به زبان دیگری ترجمه شده و این وسط یه سری از مفاهیم قطعا از دست رفتن.
بعد الیف شافاک متن ترجمه شده رو خونده، با ذهنیتی که داشته، برداشتهایی کرده، بعد به انگلیسی داستانی نوشته.
حالا یه مترجم اومده اونو ترجمه کرده و باز این وسط مفاهیمی از دست رفتند.
پس با خوندن همچین کتابی،
سه تا حجاب به حقیقت ماجرا اضافه شده:
۱. حجاب ترجمهٔ آثار مولوی
۲. حجاب ذهنیت الیف شافاک
۳. حجاب ترجمهٔ اثر الیف شافاک
بنظرم بهتره خودمون مواجههٔ مستقیم با آثار مولانا داشته باشیم؛ یا حداقل از یک مولاناشناس ایرانی کتاب بخونیم 😊
#مصطفی_ناصحی
@tmlat
چون روایتش از ماجرای شمس و مولانا، ناقصه و جملاتی به شمس نسبت داده که استناد دقیقی نداره.
ما خودمون مولاناشناس کم نداریم. نباید بریم سراغ کسی که فاصله زبانی شدید داره با محتوا.
شما فکر کنید:
یه متن ادبی مثل دیوان شمس یا مقالات شمس، به زبان دیگری ترجمه شده و این وسط یه سری از مفاهیم قطعا از دست رفتن.
بعد الیف شافاک متن ترجمه شده رو خونده، با ذهنیتی که داشته، برداشتهایی کرده، بعد به انگلیسی داستانی نوشته.
حالا یه مترجم اومده اونو ترجمه کرده و باز این وسط مفاهیمی از دست رفتند.
پس با خوندن همچین کتابی،
سه تا حجاب به حقیقت ماجرا اضافه شده:
۱. حجاب ترجمهٔ آثار مولوی
۲. حجاب ذهنیت الیف شافاک
۳. حجاب ترجمهٔ اثر الیف شافاک
بنظرم بهتره خودمون مواجههٔ مستقیم با آثار مولانا داشته باشیم؛ یا حداقل از یک مولاناشناس ایرانی کتاب بخونیم 😊
#مصطفی_ناصحی
@tmlat
Forwarded from ‘M
حدودا دوم دبیرستان بودم که شروع کردم به کار استارتاپی
نتیجه شد حدودا 12 تا شکست. یکیشون تا مرحله سود دهی رفت و توی سال اول تا روزی 2 میلیون سوددهی هم رسید. اما بعدش به خاطر بعضی اتفاقا اونم بستم...
از اول پیگیر بودم تا ساکن نمونم،از اول دنبال این بودم که توی حوزه های مهم کاری، من جمله قرارداد نویسی یه چیزی بدونم تا سرم کلاه نره!
چند روزه افتادم دنبال کار های یکی از دوستام که به یه مشکل حقوقی قراردادی خورده و ازش شکایت شده.
قرارداد رو گرفتم و خوندم، دلم گرفت از نامردی ها! قراردادی نوشته شده بود که طبق اون حتی انتخاب داور برای حکمیت بر عهده طرف اول(کارفرما) بود و کارمند هیچ حقی توش نداشت...
کی وقت کردیم اینقدر بیشرف بشیم؟ 500 میلیون غرامت نقض قرارداد داشت و حتی توی قرارداد ذکر شده بود این 500 میلیون نافی و منکر خسارات وارده نیست و حتی خسارات باید جدای از این مبلغ پرداخت بشه! با کمی تحقیق دیدم این آدم کارش اینه! قرارداد مینویسه و بعد دنبال شکایت میوفته برای گرفتن اون غرامت!
همین چیز ها باعث شده فضای it کشور مسموم باشه! تا به کسی میگیم قرارداد میگه نه! تا به کسی میگیم استارتاپ میگه نه!
شرف داشته باشیم! انسان باشیم!
به هر دین و آیینی که هستیم، به هر اعقتادی که پایبندیم، آدم باشیم!
نتیجه شد حدودا 12 تا شکست. یکیشون تا مرحله سود دهی رفت و توی سال اول تا روزی 2 میلیون سوددهی هم رسید. اما بعدش به خاطر بعضی اتفاقا اونم بستم...
از اول پیگیر بودم تا ساکن نمونم،از اول دنبال این بودم که توی حوزه های مهم کاری، من جمله قرارداد نویسی یه چیزی بدونم تا سرم کلاه نره!
چند روزه افتادم دنبال کار های یکی از دوستام که به یه مشکل حقوقی قراردادی خورده و ازش شکایت شده.
قرارداد رو گرفتم و خوندم، دلم گرفت از نامردی ها! قراردادی نوشته شده بود که طبق اون حتی انتخاب داور برای حکمیت بر عهده طرف اول(کارفرما) بود و کارمند هیچ حقی توش نداشت...
کی وقت کردیم اینقدر بیشرف بشیم؟ 500 میلیون غرامت نقض قرارداد داشت و حتی توی قرارداد ذکر شده بود این 500 میلیون نافی و منکر خسارات وارده نیست و حتی خسارات باید جدای از این مبلغ پرداخت بشه! با کمی تحقیق دیدم این آدم کارش اینه! قرارداد مینویسه و بعد دنبال شکایت میوفته برای گرفتن اون غرامت!
همین چیز ها باعث شده فضای it کشور مسموم باشه! تا به کسی میگیم قرارداد میگه نه! تا به کسی میگیم استارتاپ میگه نه!
شرف داشته باشیم! انسان باشیم!
به هر دین و آیینی که هستیم، به هر اعقتادی که پایبندیم، آدم باشیم!
Forwarded from ‘M
چند ساله موضع سیاسی مستقیم در هیچ رابطه ای نگرفتم. شاید خیلی زودتر از هم سن و سالانم فهمیدم درگیری سیاسی یعنی جنگ اعصاب و آرامش خاطرم رو بیشتر دوست دارم.
ولی امروز، بذارید اینجوری بگم، قاسم سلیمانی، سردار سابق و سپهبد فعلی، جدای از گرایش سیاسی، یک ایرانی بود. خونش قرمز بود، همانند تمام کشته شدگان و شهدای امروز و دیروز در تمامی درگیری ها
کسی که امروز بانگ شادی سر بدهد، باید به انسانیتش شک کرد! یک انسان کشته شده. یک ایرانی کشته شده... یک ایرانی توسط نیروی خارجی کشته شده... مهم نیست که چه کار هایی کرده بود، مهم نیست که مخالفانش او را در حد شیطان مجسم میدانستند و موافقانش در حد فرشته...
او یک ایرانی بود!
استرس امروز و روز های آینده رو نسل قبل درک کردند و برای ما تجربه ای جدید است..
تجربه ای که امید را میکشد... امید به زندگی را میکشد...
ولی امروز، بذارید اینجوری بگم، قاسم سلیمانی، سردار سابق و سپهبد فعلی، جدای از گرایش سیاسی، یک ایرانی بود. خونش قرمز بود، همانند تمام کشته شدگان و شهدای امروز و دیروز در تمامی درگیری ها
کسی که امروز بانگ شادی سر بدهد، باید به انسانیتش شک کرد! یک انسان کشته شده. یک ایرانی کشته شده... یک ایرانی توسط نیروی خارجی کشته شده... مهم نیست که چه کار هایی کرده بود، مهم نیست که مخالفانش او را در حد شیطان مجسم میدانستند و موافقانش در حد فرشته...
او یک ایرانی بود!
استرس امروز و روز های آینده رو نسل قبل درک کردند و برای ما تجربه ای جدید است..
تجربه ای که امید را میکشد... امید به زندگی را میکشد...
بعضی آهنگها روح را از جا میکنند و به لا زمان و لا مکان میبرند. خصوصاً اگر نیمهشب گوش داده شوند.
موسیقی، روح، شب...
چه پیوند غریبی بین این سه است؟
چرا انقدر ندانستههامان از دانستههامان بیشتر است؟
چرا سرعت رشد اولی هزار برابر دومی است؟
بزرگترین مشکل من با دنیا همین بوده از وقتی چشم باز کردم و خودم را شناختم.
اینکه فرصت کم است و دانستنیها فراوان و عطش بسیار و سردرگمی، بسیارتر...
بارها تلاش کردم و نظم دادم به ذهن خودم و وقت تعیین کردم برای یادگرفتنیها: این بماند برای ۴۰ سالگی، این یکی ۴۱ سالگی، آن یکی ۳۷ سالگی،...
ولی امشب، این موسیقی مرا به لا زمان و لا مکان برد؛ آنجا که دانستن، تلاش نمیخواهد... آنجا که پیوند تو با روح هستی، سیرابت میکند...
چقدر غریب است ماجرای شب و موسیقی و روح! 🙃🙃🙃
#مصطفی_ناصحی
@tmlat
.
پ.ن: ممنونم از دوست مهربانی که پیشنهاد داد گوش دادنش را🙃
موسیقی، روح، شب...
چه پیوند غریبی بین این سه است؟
چرا انقدر ندانستههامان از دانستههامان بیشتر است؟
چرا سرعت رشد اولی هزار برابر دومی است؟
بزرگترین مشکل من با دنیا همین بوده از وقتی چشم باز کردم و خودم را شناختم.
اینکه فرصت کم است و دانستنیها فراوان و عطش بسیار و سردرگمی، بسیارتر...
بارها تلاش کردم و نظم دادم به ذهن خودم و وقت تعیین کردم برای یادگرفتنیها: این بماند برای ۴۰ سالگی، این یکی ۴۱ سالگی، آن یکی ۳۷ سالگی،...
ولی امشب، این موسیقی مرا به لا زمان و لا مکان برد؛ آنجا که دانستن، تلاش نمیخواهد... آنجا که پیوند تو با روح هستی، سیرابت میکند...
چقدر غریب است ماجرای شب و موسیقی و روح! 🙃🙃🙃
#مصطفی_ناصحی
@tmlat
.
پ.ن: ممنونم از دوست مهربانی که پیشنهاد داد گوش دادنش را🙃
Forwarded from ‘M
کمی دیره برای نوشتن این موضوع ولی مینویسم...
بچه بودم، حدودا 5-6 ساله، آمریکا به عراق حمله کرده بود و شرایطی که توصیف میشد بد بود... جنگ بود، مردن بود، کشتن بود...هر لحظه میترسیدم... در عالم کودکی وحشت داشتم از صدای بلند که نکنه بمب باشه... یادمه یک شب، خانه دایی ام بودم، دایی در آن زمان استاد دانشگاه ارتش بود و خانه سازمانی اش چسبیده به فرودگاه شکاری شهید ستاری... صدای وحشتناک بلند شدن جت های ایرانی در هر لحظه برای منِ 5-6 ساله صدای بمبی بود که قرار است هر لحظه وسط خانه بخورد و خانواده ام را از من بگیرد... گذشت...
رسید به معرکه گیری های ریگی در سیستان... اتوبوسی که جلویش را گرفتند و همه را کشتند... از کودک تا پیر، از زن و مرد... حوالی ساعت 12 شب راه افتادیم به قصد سفر، مشهد و سپس مازندران...
تاریک بود... هر لحظه منتظر بودم عده ای با تفنگ بریزند وسط خیابان و همه اعضای خانواده ام را بکشند... سفر در شب کابوسی عجیب بود برای من...سفر کوفتم شد... چون خانواده سفر در شب را به خاطر خلوتی جاده ترجیح میدادند... یک ثانیه خوابم نبرد... با کوچک ترین تکان ماشین از جا میپریدم و اشکم سرازیر میشد... همه خواب بودند و من...
سالها گذشت تا بر ترسم غلبه کردم... از ترس مسافرت در شب... از اتوبوسی که کنار جاده متوقف شده... از جاده بسته شده... از همه چیز... شاید 15 سال طول کشید و من هر شب کابوس جنگ و اتوبوس کنار خیابان را دیدم...
تمام اینها را گفتم تا به خودم قول دهم... روزی اگر پدر شدم، جلوی فرزندم اخبار جنگ را نگاه نکنم... بازگو نکنم... اخبار حوادث تروریستی را جلوی کودکم به زبان نیاورم تا خواب راحتی که من نداشتم را او داشته باشد...
بچه بودم، حدودا 5-6 ساله، آمریکا به عراق حمله کرده بود و شرایطی که توصیف میشد بد بود... جنگ بود، مردن بود، کشتن بود...هر لحظه میترسیدم... در عالم کودکی وحشت داشتم از صدای بلند که نکنه بمب باشه... یادمه یک شب، خانه دایی ام بودم، دایی در آن زمان استاد دانشگاه ارتش بود و خانه سازمانی اش چسبیده به فرودگاه شکاری شهید ستاری... صدای وحشتناک بلند شدن جت های ایرانی در هر لحظه برای منِ 5-6 ساله صدای بمبی بود که قرار است هر لحظه وسط خانه بخورد و خانواده ام را از من بگیرد... گذشت...
رسید به معرکه گیری های ریگی در سیستان... اتوبوسی که جلویش را گرفتند و همه را کشتند... از کودک تا پیر، از زن و مرد... حوالی ساعت 12 شب راه افتادیم به قصد سفر، مشهد و سپس مازندران...
تاریک بود... هر لحظه منتظر بودم عده ای با تفنگ بریزند وسط خیابان و همه اعضای خانواده ام را بکشند... سفر در شب کابوسی عجیب بود برای من...سفر کوفتم شد... چون خانواده سفر در شب را به خاطر خلوتی جاده ترجیح میدادند... یک ثانیه خوابم نبرد... با کوچک ترین تکان ماشین از جا میپریدم و اشکم سرازیر میشد... همه خواب بودند و من...
سالها گذشت تا بر ترسم غلبه کردم... از ترس مسافرت در شب... از اتوبوسی که کنار جاده متوقف شده... از جاده بسته شده... از همه چیز... شاید 15 سال طول کشید و من هر شب کابوس جنگ و اتوبوس کنار خیابان را دیدم...
تمام اینها را گفتم تا به خودم قول دهم... روزی اگر پدر شدم، جلوی فرزندم اخبار جنگ را نگاه نکنم... بازگو نکنم... اخبار حوادث تروریستی را جلوی کودکم به زبان نیاورم تا خواب راحتی که من نداشتم را او داشته باشد...
لایهی نازک غبار تمام میزم را پوشانده
یقهٔ پیراهنم چرک گرفته
چند روز است به آینه نگاه نکردهایم؟!
یقهٔ پیراهنم چرک گرفته
چند روز است به آینه نگاه نکردهایم؟!
Forwarded from ‘M
آخرین باری که گریه کردم خوب به خاطر دارم. پنجم دبستان بودم، یه جایی حق منو خورده بودن و منی که اون موقع خیلی خجالتی و گوشه گیر بودم صاف وایساده بودم تا حقم رو بگیرم :)
با اشکهایی که نمیذاشت جایی رو ببینم ولی در عین حال سینه ای که از شدت غرور و استواری سپر شده بود :)
بعد از اون خیلی شبا بغض کردم... خیلی وقتا اشک توی چشمم جمع شد ولی سرازیر نشد... نذاشتم سرازیر بشه!
ولی امروز به اندازه تمام اون سالها اشکم در اومد!
صبح داشتم حساب و کتاب میکردم که چهقدر برای این ماه هزینه دارم تا مدیریتش کنم. حدودا شد 2 میلیون برای یک نفر...
رفتم سر کوچه تا سوار ماشین بشم و برم به سمت مقصدم. بعد از حدود 20 دقیقا ای معطلی، یک پیکان سفید زهوار در رفته که احتمالا برای اواخر سال 79 بود سوارم کرد... راننده یک مرد میانسالِ خسته بود...
تا نشستم مثل کسی که منتظر یک همصحبت بود شروع کرد به درد دل کردن...
از این گفت که یکی از اقوامشون توی بیمارستان بستریه و همه بهش میگن برو عیادت ولی...
ولی گفت با چی برم؟ دست خالی برم؟ از صبح داشتم حساب میکردم که اگر دو کیلو موز بخوام بگیرم و ببرم میشه 30 هزار تومن... از کجا بیارم؟ زنم بهم میگه پاشو بریم، چی بهش بگم؟ پسرم میگه چرا نمیری؟ چی بهش بگم؟ بعد از عمری زندگی بگم محتاج 40 هزارتومن پولم برای عیادت رفتن؟ داشت میگفت و من نفهمیدم چه طور ولی با سرازیر شدن اشک هایی که باز اجازه نمیداد جایی رو ببینم به خودم اومدم... چه به روز ما اومده که اینجوری هممون محتاج شدیم؟ اینا ظلم نیست؟ ظلم نیست که مدیرای ما توی بهترین خونه بهترین غذا رو میخورن و مردممون محتاج نون شب شدن؟
خدا مگه نگفتی و لا یبغی مع الظلم؟ پس کو؟ چی شد اون وعده راستین؟خدایا این همه ظلم رو میبینی؟ میبینی که مردممون دارن ارتحال میکنن و مسئولامون عشق و حال؟ خدا این ظلم مال امروز و دیروز نیستا... چندین و چند ساله هر کی بیشتر زورش رسیده زور گفته... بس نیست؟ خدا میبینی ملت به کفر افتادن به خاطر همین چیزا؟ بس نیست؟ خدا جوونی ما رفت... تموم شد... تلف شد... پس کو؟ ریسمان محکم الهی کجاست که ما بهش چنگ بزنیم؟ خدا اینا جبره یا اختیار؟ اگر جبره... ما چیمون از جوون های بقیه دنیا کمتره؟ میخوای بگی اختیاره؟خدایا اختیار من بود که توی ایران به دنیا بیام؟ اختیار من بود که توی این سن جسمم 22 سالش باشه ولی فکرم 40 سالش؟
چون جمله ها به فعل فنا رفته ایم... ما زندگی نکرده به فنا رفته ایم...
با اشکهایی که نمیذاشت جایی رو ببینم ولی در عین حال سینه ای که از شدت غرور و استواری سپر شده بود :)
بعد از اون خیلی شبا بغض کردم... خیلی وقتا اشک توی چشمم جمع شد ولی سرازیر نشد... نذاشتم سرازیر بشه!
ولی امروز به اندازه تمام اون سالها اشکم در اومد!
صبح داشتم حساب و کتاب میکردم که چهقدر برای این ماه هزینه دارم تا مدیریتش کنم. حدودا شد 2 میلیون برای یک نفر...
رفتم سر کوچه تا سوار ماشین بشم و برم به سمت مقصدم. بعد از حدود 20 دقیقا ای معطلی، یک پیکان سفید زهوار در رفته که احتمالا برای اواخر سال 79 بود سوارم کرد... راننده یک مرد میانسالِ خسته بود...
تا نشستم مثل کسی که منتظر یک همصحبت بود شروع کرد به درد دل کردن...
از این گفت که یکی از اقوامشون توی بیمارستان بستریه و همه بهش میگن برو عیادت ولی...
ولی گفت با چی برم؟ دست خالی برم؟ از صبح داشتم حساب میکردم که اگر دو کیلو موز بخوام بگیرم و ببرم میشه 30 هزار تومن... از کجا بیارم؟ زنم بهم میگه پاشو بریم، چی بهش بگم؟ پسرم میگه چرا نمیری؟ چی بهش بگم؟ بعد از عمری زندگی بگم محتاج 40 هزارتومن پولم برای عیادت رفتن؟ داشت میگفت و من نفهمیدم چه طور ولی با سرازیر شدن اشک هایی که باز اجازه نمیداد جایی رو ببینم به خودم اومدم... چه به روز ما اومده که اینجوری هممون محتاج شدیم؟ اینا ظلم نیست؟ ظلم نیست که مدیرای ما توی بهترین خونه بهترین غذا رو میخورن و مردممون محتاج نون شب شدن؟
خدا مگه نگفتی و لا یبغی مع الظلم؟ پس کو؟ چی شد اون وعده راستین؟خدایا این همه ظلم رو میبینی؟ میبینی که مردممون دارن ارتحال میکنن و مسئولامون عشق و حال؟ خدا این ظلم مال امروز و دیروز نیستا... چندین و چند ساله هر کی بیشتر زورش رسیده زور گفته... بس نیست؟ خدا میبینی ملت به کفر افتادن به خاطر همین چیزا؟ بس نیست؟ خدا جوونی ما رفت... تموم شد... تلف شد... پس کو؟ ریسمان محکم الهی کجاست که ما بهش چنگ بزنیم؟ خدا اینا جبره یا اختیار؟ اگر جبره... ما چیمون از جوون های بقیه دنیا کمتره؟ میخوای بگی اختیاره؟خدایا اختیار من بود که توی ایران به دنیا بیام؟ اختیار من بود که توی این سن جسمم 22 سالش باشه ولی فکرم 40 سالش؟
چون جمله ها به فعل فنا رفته ایم... ما زندگی نکرده به فنا رفته ایم...
Forwarded from ‘M
هر موقع جایی بحث صندلی داغ میشه ،همیشه سوال ثابته، یه سوال رو هزار بار پرسیدم...
شده در عین جوانی
با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و
قسمت نشود...؟
نمیدونم ،شاید واقعا برای خیلی ها نشده! شاید هم مثل خودم وقتی کسی ازشون این سوال رو میپرسه کلی خاطره براشون زنده میشه...شاید به طرز احمقانه ای، کلی دلتنگ کسی میشن که هیچ خیابانی رو با او قدم نزدن...اما، بغض رو قورت میدن و با لجبازی خاصی میگن نه...
این نه خیلی حرف ها توشه! این نه یعنی اره، ولی من از اون برگه دفتر خاطراتم گذشتم و الان یک صفحه سفید جلوی رومه و میخوام از اول بنویسم...
دفتر همون دفتره...همیشه همون بوده و همیشه هم همون هست اما، نویسنده خاطرات جوانیه که کالبدی 22 ساله داره ولی روحی 50 ساله...
آره من در عین جوانی با همین ظاهر شاد، تا گلو پیر کسی بودم و قسمت نشد...
شده در عین جوانی
با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و
قسمت نشود...؟
نمیدونم ،شاید واقعا برای خیلی ها نشده! شاید هم مثل خودم وقتی کسی ازشون این سوال رو میپرسه کلی خاطره براشون زنده میشه...شاید به طرز احمقانه ای، کلی دلتنگ کسی میشن که هیچ خیابانی رو با او قدم نزدن...اما، بغض رو قورت میدن و با لجبازی خاصی میگن نه...
این نه خیلی حرف ها توشه! این نه یعنی اره، ولی من از اون برگه دفتر خاطراتم گذشتم و الان یک صفحه سفید جلوی رومه و میخوام از اول بنویسم...
دفتر همون دفتره...همیشه همون بوده و همیشه هم همون هست اما، نویسنده خاطرات جوانیه که کالبدی 22 ساله داره ولی روحی 50 ساله...
آره من در عین جوانی با همین ظاهر شاد، تا گلو پیر کسی بودم و قسمت نشد...
تازه یاد گرفتم متنفر باشم.
تازه که میگم منظورم امروز و دیروز نیست. ینی اصلن نمیدونم کی! اما یادمه هنوز اون روزایی رو که بلد نبودم نفرت ورزیدن رو...
یادمه وختی به یکی که به نظرم بدترینهارو در حقم کرده بود فکر میکردم، با خودم میگفتم خب ازش متنفری؟ بهش بگو هرچی از دهنت در میادو نثارش کن و بعد توی دلم بهش میگفتم خیلی بدی.
حالا 😄
حالا نه فقط یاد گرفتم به کسی که قراره ازش متنفر باشی دقیقن چه حسی داری، بلکه حتا از خودم هم، خودِ اون روزام ینی، متنفر میشم که بلد نبودم بزنم زیر میز و بگم برید گمشید ازتون متنفرم.
دیر شده دیگه! از من هرچند گذشته ولی فک میکنم لازمه وسط یه دنیا تجربه و حس قشنگ، نفرت رو هم به پسرم یاد بدم قبل از اینکه بخاطر یه رودربایستی احمقانه جایی که باید متنفر باشه، بشینه کنار و با نمایش بزرگواری درآوردن ببخشه و تیشه به ریشه خودش و روزگارش بزنه...
آهای مهربونای بزرگواری که همیشه حقو به طرفتون میدین از شما هم از این اخلاق مزخرفتون هم متنفرم. کاش این رذائل اخلاقی رو جای فضائل اخلاقی تو حلقمون نکرده بودین.
کاش فرهنگی چنین بیمار نداشتیم... فرهنگی که دروغ و دورویی و ریا و تزویر و تفاخر و هزار تا کوفت و زهرمار و درد بیدرمون دیگه توش ارزش تعریف شده باشن که مبادا فولانی بفهمه من حالم خوب نیس مبادا فولانی فک کنه من خوشبختترین آدم دنیا نیسم مبادا فولانی فک کنه من پول تو جیبم ازش کمتره مبادا فولانی فک کنه من ویترین کتابخونهم ازش کوچیکتره مبادا فولانی فک کنه من جلوش کم میارم... مبادا فولان مبادا فولااان مبادا فولااااااااان 😖
تازه که میگم منظورم امروز و دیروز نیست. ینی اصلن نمیدونم کی! اما یادمه هنوز اون روزایی رو که بلد نبودم نفرت ورزیدن رو...
یادمه وختی به یکی که به نظرم بدترینهارو در حقم کرده بود فکر میکردم، با خودم میگفتم خب ازش متنفری؟ بهش بگو هرچی از دهنت در میادو نثارش کن و بعد توی دلم بهش میگفتم خیلی بدی.
حالا 😄
حالا نه فقط یاد گرفتم به کسی که قراره ازش متنفر باشی دقیقن چه حسی داری، بلکه حتا از خودم هم، خودِ اون روزام ینی، متنفر میشم که بلد نبودم بزنم زیر میز و بگم برید گمشید ازتون متنفرم.
دیر شده دیگه! از من هرچند گذشته ولی فک میکنم لازمه وسط یه دنیا تجربه و حس قشنگ، نفرت رو هم به پسرم یاد بدم قبل از اینکه بخاطر یه رودربایستی احمقانه جایی که باید متنفر باشه، بشینه کنار و با نمایش بزرگواری درآوردن ببخشه و تیشه به ریشه خودش و روزگارش بزنه...
آهای مهربونای بزرگواری که همیشه حقو به طرفتون میدین از شما هم از این اخلاق مزخرفتون هم متنفرم. کاش این رذائل اخلاقی رو جای فضائل اخلاقی تو حلقمون نکرده بودین.
کاش فرهنگی چنین بیمار نداشتیم... فرهنگی که دروغ و دورویی و ریا و تزویر و تفاخر و هزار تا کوفت و زهرمار و درد بیدرمون دیگه توش ارزش تعریف شده باشن که مبادا فولانی بفهمه من حالم خوب نیس مبادا فولانی فک کنه من خوشبختترین آدم دنیا نیسم مبادا فولانی فک کنه من پول تو جیبم ازش کمتره مبادا فولانی فک کنه من ویترین کتابخونهم ازش کوچیکتره مبادا فولانی فک کنه من جلوش کم میارم... مبادا فولان مبادا فولااان مبادا فولااااااااان 😖
از وقتی «جهان با من برقص» را دیدهام عصبانیام. اولش فکر میکردم از فیلم و فرهنگ و فضایش بدم آمده اما حالا بعد از ۴ روز فهمیدهام وقتی سپیده بدون هیچ قیدی به رضا گفت «منو میگیری؟» آن چیزی که ذره ذره درونم بالا آمد، از گلویم گذشت و صورتم را منقبض کرد، خشم نبود. انگار حسرت تمام سالهای اخیر زندگیام
اه! ولش کن!
این چند وقت انقدر مقاله و جستار در مورد احساسات شخصی و روانشناسی و ریشه های مشکلات روحی و اجتماعی و کوفت و زهرمار خوندم که دیگه حالم از حرف زدن و نوشتن بهم میخوره!!🤮🤮
فراموشش کنید
ببخشید
اه! ولش کن!
این چند وقت انقدر مقاله و جستار در مورد احساسات شخصی و روانشناسی و ریشه های مشکلات روحی و اجتماعی و کوفت و زهرمار خوندم که دیگه حالم از حرف زدن و نوشتن بهم میخوره!!🤮🤮
فراموشش کنید
ببخشید