تأملات
272 subscribers
172 photos
30 videos
6 files
156 links
تأملی کوتاه داریم بر زندگی و مسائل انسان

صفحه اینستا:
https://Instagram.com/tmlatmag

لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-39628bb98f

لینک شناس: @mostafaonline

مطالبی که امضای #مصطفی ندارند از سایر ادمین‌هاست.
Download Telegram
#ناشناس گفت:

مساله اصلی این روزا با خانواده‌م تنهایی بیرون رفتنه. من گیلان زندگی می‌کنم. مادرم با اینکه تنهایی مرکز استان برم که حدودا نیم ساعت تا یه ساعت با ماشین دورتره، مشکل داره. مثلا همین هفته دوست دارم برم یکی از دوستانم رو ببینم چون پسره نمی‌تونم به خانواده بگم حتی با اینکه دوست‌پسر نیست. خلاصه می‌گم تنهایی می‌رم، مادرم هی اصرار می‌کنه که تنهایی نرو و ... .
هفته قبل هم مقاومت کردم گفتم تنها می‌رم. برادرم گفت اومدنی باهات میام، اونجا خودت بگرد و راهمون از هم جدا شه و رفتنی خودت برگرد. اینکارو کردم به شرط اینکه این هفته دیگه خودم تنهای تنها برم. باز مادرم اذیت می‌کنه.
پدرم و برادرم بیشتر راه میان و راحت‌تر قبول می‌کنن.
گاهی فکر می‌کنم ارزشش رو نداره با مادرم مادرم کل‌کل کنم. ولش کن. ولی وقتی می‌بینم یه کسی به سن ۳۰ سالگی هم می‌رسه و حتی ازدواج می‌کنه و بازم کنترلگری یا اصرار بیجای خانواده ادامه داره، تلنگر می‌خورم. تلنگر به اینکه این یه مبارزه‌ست و هر بار که پا پس می‌کشم، خودم ضعیف‌تر می‌شم. پس فردا مادرم یادش نمیاد که چقدر مقاومت کردم و همچنان می‌تونه خاله‌خرسه بشه و بگه تنها جاهای دور نرو. پس فردا بخوام تنها برم سفر چی؟

انرژی روانی آدمو می‌کشه ولی می‌ارزه. هرچند فعلا خسته‌م.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
https://t.me/tmlat/836

دقیقا همینطوره

تو باید نوع پوششت رو همونجوری انتخاب کنی که اونا میخوان
خانواده
هرچقدر هم متدین روشن فکر
ولی
حداقل توی قم اینجوریه که نمیتونن بپذیرن تو یه سری خطوط قرمزشون رو بشکنی
حتی اگر...‌اون خطوط قرمز، توی شرع هم وجود نداشته باشه

یه مثال خیلی واضح: سرکردن چادر

نمیدونم واقعا این محدود سازی بخاطر دین داری‌شونه...یا بخاطر اینکه از حرف اجتماع میترسن...با بخاطر اینکه برای خودشون یه نوع حس مالکیت به بچه هاشون دارن...
این «حس مالکیت» خیلی حرفه ها!
حس مالکیت که داشته باشی...میخوای بچه‌ت بخاطر همه ی لطفی که در حقش کردی، توی هر زمینه ای، همونی بشه که «تو» «میخوای» و همونی بشه که «تو» فکر میکنی «درسته»

درصورتی که درواقعیت تو مالکش نیستی داداش!...
تو «واسطه» ی لطف الهی هستی برای ۱-بوجود اومدن این انسان ۲-رزق و روزی‌ِ محبتی/مالی/دانشی به این انسان رسوندن
و
هرگز و هرگز و هرگز! شما مالکیت و منتی بر این انسان نباید داشته باشید حتی توی ذهنتون...


تا یه زمانی کودکتون/نوجوانتون رو توی یه چهارچوب امن(به قول خودتون) نگه داشتید....سعی کنید توی اون زمان، جوری تربیتش کنید که پس فردا اگر از اون چهارچوب بیرون رفت، بتونه در حد خودش درست رو از غلط تشخیص بده...و بتونه آموخته های لازم رو برای «درست فکر کردن» داشته باشه....(گفتم «درست فکر کردن» ها...نگفتم «شبیه شما فکر کردن»...چه بسا شما توی سن ۶۰-۷۰سالگی به خودتون بیاید و شاید توفیق این رو داشته باشید که ببینید یه سری از چیزایی که شما سختتتتتت باور داشتید سراسر ساختگی و بعضا کذب بوده)

ولی وقتی که از لحاظ قانونی و عرفی و اجتماعی و همه ی اینا، «بالغ شد»

بذارید این آدم از این چهارچوبی که ساختید بیرون بیاد...زندگی رو تجربه کنه...یادبگیره اعتقاداتش رو خودش آجر به آجر بسازه...
باور کنید ذهنی که درست تربیت شده باشه...نور رو پیدا میکنه...
شاید یه وقتایی یکم کج بره...یه وقتایی بره توی تاریکی...سردرگم بشه... حتی یه وقتایی خرد بشه و ضربه بخوره...ولی باور کنید...ذهنی که درست تربیت شده باشه، درنهایت نور رو پیدا میکنه


اما شما میتونید چیکار کنید؟...مسلما وقتی پاره ی تنتون رو رها کردید و گذاشتید از چهارچوب امن شما بیرون بره، «دل‌نگرانش»هستید...حتی اگر بدونید «درنهایت» نور رو پیدا میکنه، بازم نگران اون یکم بیراهه رفتن های قبلشید...نگران ضربه های احتمالی ای هستید که ممکنه توی اون تجربه‌ها و بزرگ شدن ها بخوره....
آره
میدونم...شما دل نگرانشید...دلتون نمیخواد روحش ضربه های سنگین و جبران نشدنی بخوره...دلتون نمیخواد به نور برسه ولی لت و پار...

شما سعی کنید در این حین...مثل یه رفیق کنارش باشید...مشاورش باشید... مراقبش باشید حتی...ولی مالکش نه

طوری باشید که اون خودش دلش بخواد از خودش باخبرتون کنه...باهاتون مشورت کنه...بفهمه صمیمی ترینش شمایید

و مهم تر از همه
دعا کنید...به سمت همون کسی که مالک فرزند شماست...
همون کسی که خواست این بچه بوجود بیاد...خواست بهش روزی برسه...خواست این بچه رشد کنه...

چون خالقه...بچه‌تون رو بهتر از هرکسی بلده
و چون مالکه‌...میتونه توی همه چیییییزِ این بچه دخل و تصرف داشته باشه...توی شکل گیری شخصیتش...توی شکل گیری اعتقاداتش...توی اتفاقاتی که قراره تجربه کنه...

یادتون باشه...اون همون کسیه که...توی همه ی تاریکی ها و روشنایی ها با بچه ی شماست...

ازش بخواید...
که به بهترین شکل بزرگش کنه
👍1
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
یه مسئله ی دیگه ای هم که از خانواده ها آدم رو اذیت میکنه
ارتباط داشتن با پسرای فامیله😂🤦‍♀

یعنی اینجوریه که، اگه حتی خانواده ی خودت هم مشکلی نداشته باشن...خانواده ی اونا فکر میکنن الان توی دختر مجرد، چه کار ناشایستی داری میکنی که با پسر مجرد اونا میشینی توی جمع صحبت میکنی...یا بازی گروهی پیشنهاد میکنی

(کاش چنین چیزی فقط توی فامیل بود
توی دانشگاه هم همینطوره...متاسفانه زیاد حساسیت نشون میدن خود بچه ها به این موضوع...و کلی حرف و حدیث برای اون خانم(ها) و اون آقایون درمیارن)

آقا بسسسس کنید این تفکرات رو
اینقدر ذره بین روی تعاملات جوونای نامحرم فامیل/دانشگاه/محیط شغلی، نذارید
چون الان روی صحبتم بیشتر درباره ی خانواده ها بود، صحبتم رو بیشتر روی همین متمرکز میکنم

ببینید اصلا کار درستی نیست اینقدر چپ چپ نگاه میکنید به خانومی که با پسر شما داره صحبت معمولی میکنه😂
آقا چرا اینقدر میترسید؟
بخدا این کارهای غیرعادی‌تون اصلا پسرتون رو آدم درست و اجتماعی‌ای بار نمیاره
آدم باید تعامل با جنس مخالف رو هم یاد بگیره...یه تعاملِ درست...
و برای این یادگیری...چه محیطی بهتر از خانواده و فامیل؟
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
سلام
من هیجده سالمه.

با این سن، هنوز خونواده درک درستی از من نداره. از لحاظ نظمی به صورت ایدئال خونواده که حساسیت دارن رو این موضوع نیستم و درباره این موضوع مدام به من گوشزد میشه و گفته میشه در حالی که من به خاطر شخصیتم اتفاقا با بی نظم بودن بعضی چیزا راحت ترم. در خیلی موارد دیگه هم این درک نکردن شخصیت بیداد می‌کنه، برای مثال برای من درونگرا می‌گن که بیا و بیشتر با خونواده و فامیل به جای فضای مجازی یا بازی کردن وقت بگذار و توقع دارن کاملا مشابه خودشون باشم.

برای رشته دبیرستان و رشته دانشگاه، مدام بهم گفته میشد برو تجربی/پزشکی بخون، در حالی که من هیچ علاقه‌ای ندارم بهشون. حتی بعد از دادن کنکور ریاضی بهم گفتن خوب شده رتبت، پس تجربی هم میتونی کنکور بدی سال بعد و پزشکی بیاری!!! این مورد چیزی هست که به مقدار خیلیییی زیادی تو دوستانم هم دیدم، با شدت بیشتر حتی و امیدوارم به علایق و اهداف شخصی احترام بیشتری گذاشته بشه.

استقلال تعریف نشدست!
یک مقدار حال ادم بد باشه و بخواد بیشتر از معمول بره بیرون خونه مخالفت‌ها حال رو از اولش هم بدتر می‌کنن.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
سلام یه مورد دیگه اینکه ارتباطم رو حتی تو فضای مجازی هم محدود می‌کنن بنا به دلایلی تلگرامم رو گوشی مامانم هم هست و امروز مثلا اتفاقی رفته بود تو تلگرامم و اتفاقی پیام‌هام رو خونده بود بهم پیام داده که این پسر آشغاله کیه باهاش چت می‌کنی؟ اگه بابات بفهمه و هزارتا حرف دیگه. حالا تنها پیامم این بود که طرف سوال عربی فرستاده بود و منم براش جواب داده بودم. در این حده که جرئت ندارم در جواب تشکر کسی قلب بفرستم.
۱۸سالمه.
خب. ظاهراً دیگه حرفی ندارید بزنید.
در روزهای آینده سعی می‌کنم جمع‌بندی کنم حرفاتونو، و در آخر حرفای خودمم بزنم.

ممنونم از همراهی همگی❤️

#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
وای وای وای...
فامیل، دخالت هاشون و اینکه خانوادم اجازه این دخالتو بهشون می‌دن. حالم از همشون بهم می‌خوره.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
با خواهرم خیلی به مشکل بر میخورم!!
سر کوچیکترین مسائل...
تا همین چند وقت پیش هی میخواستم با حرف زدن مشکلاتمو باهاش حل کنم(گفتگو)
اما دو هفته است،کناره گرفتنو انتخاب کردم،
ینی سعی کردم کاری باهاش نداشته باشم،
به کاراش توجه نکنم.
و در کل تا جایی که بتونم نبینمش!

عجیبه ولی انگار داره جواب میده!
اصن دو هفته است یه آرامش عجیبی دارم😅

ولی نمیدونم این کار رو اونم اثر مثبتی داره یا نه!
من که تا حالا هر کاری کردم،خواستم اونم رشد کنه و اشتباهاشو بشناسه.
اما چون موفق نشدم!و داشتم آسیب میدیدم مجبور شدم رهاش کنم...
امیدوارم مسیر درستی پیش گرفته باشم.چون فقط خودم مهم نیستم،اونم خیلی مهمه...😬😔🤦🏻‍♀

راستی من ۲۲ سالمه
آجیمم ۱۸ سالشه
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
مسبب تمام بیقراری‌های من خانواده ام هستن.
محدودیت رفت و امدم با دوستام خیلی خیلی زیاده.
تمام رفت و امد از نظرشون باید در چارچوب خونواده باشه و با فامیل.
در عذابم همیشه.
براشون هیچ تفریحی تعریف نشده نه پیاده روی نه خرید تنهایی نه با دوستان بودن. هر روز کنارشون افسرده تر میشم و به هیچ وجه نمیفهمن منو. داغونم کردن.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
انقد منو نصیحت میکنن که دیگه حالم بهم میخوره از نصیحت
من ۱۸ سالمه بزارید یکم فقط یکم برای خودم تصمیم بگیرم
هر چی شد باید ی چیزی بگن که نه این کاری که تو میکنی اشتباس باید اونجوری باشه
مثلا از وقتی نتایج کنکور اومده از من انتظار دارن در حد ایلان ماسک بشم و همزمان کار کنم و همزمان همه چی تموم باشم
دیگ بریدم از دستشون خدایی
می‌خوان من هیییییچ اشتباهی نکنم بابا من می‌خوام اشتباه کنم ولم کنین
Older
Sasha Sloan
The older I get, the more that I see
My parents aren't heroes, they're just like me
And loving is hard, it don't always work
You just try your best not to get hurt
I used to be mad, but now I know
Sometimes it's better to let someone go
It just hadn't hit me yet
The older I get.

کاش پدر و مادرا هم می‌نوشتن تا دغدغه‌هاشونو بفهمیم، ترس‌هاشونو بدونیم.
تأملات
Sasha Sloan – Older
کاش🙃
پدر و مادر هم کم نداریم تو کانال...

#مصطفی
یادآور بشم که یادم نرفته پرونده اخیر رو.
صرفاً وسواس دارم در تنظیم پاسخ.
ممنونم که حوصله می‌کنید...

#مصطفی
۵۶۸

در مورد «همدم»

پیش‌ترها جایی خونده بودم که قدیما وقتی غواص‌ها می‌رفتن تو دریا تا مروارید پیدا کنن، یه طنابی به خودشون می‌بستن. یه کسی هم بالای آب وامی‌ایستاد و سر اون طنابو می‌گرفت. وقتی نفس غواص تموم می‌شد، طنابه رو می‌کشید و یه جورایی علامت میداد. اون بنده‌خدا هم می‌کشید غواصو با طناب بالا. چون غواص‌ها تا جایی که توان داشتن زیر آب می‌موندن، رمقشون برای بالا اومدن کم می‌شد و به کمک نیاز داشتن.

اما این روش ریسک داشت، چون ممکن بود اون غواصه انقدر بی‌رمق شه که نتونه خوب با طناب علامت بده. یا حتی آدمی که بالای آب وایساده متوجه علامت غواص نشه به خاطر حرکت خود امواج دریا.
پس روش دیگه‌ای پیدا کردن.

می‌گشتن می‌گشتن، یه آدمی رو پیدا می‌کردن که ظرفیت ریه‌هاش اندازه‌ی غواصه باشه. غواص می‌پرید تو آب، آدمه هم نفسشو حبس می‌کرد. وقتی نفس آدمه داشت ته می‌کشید، ملت طناب و غواص رو می‌کشیدن بالا.
به اون آدمه، می‌گفتن همدم. هم‌نفس. کسی که توی نفس‌هات، باهاش شبیهی.

#مورو

@tmlat { تأملات }
🌱
Lost In The Ocean Of Your Love
MooVan
با چند گوشه کنایه ؛ به چند گویش و لهجه و در پس و پیش چندمین پرده پندار کلمه باید به تو تمنا کنم؟
که صدا کنی مرا ؛ و اسم من میان لب های تو بپیچد و پیچک شود و در ارواره گوشم بغض کند و به لاله هایم گیر شود و دلگیر ؛ دلگیر همچون تمام سرزمین من و مردمانی که سیاه بودند و در تاریکی شب تمام رنگ فریادهاشان به زمین افتاد ...
صدایم کن تا ترنم صدای تو غبار دلگیر کلمه های بی ربط مرا از حنجره ام بشوید . صدایم کن که کویر تشنه و خشک شنیدنم به تقلای فروبردن جرعه آوای تو سراسیمه تمام دریا را پابرهنه دویده است.صدایم کن تا هنوز کلمه های من برای تو بارور می‌شود و نفس هایت به عطر تن اهنگ من می‌رقصد.
میدانی به یک آن دیر می‌شود و تو از حال و همیشه مستمر من به گذشته دور و بعیدی تبعید می‌شوی. وقتی شمعدانی هایم پر کشیدند و من در بام دفترم هیچ جوانه دیگری را جلب نکردم کلمه هایی که عقب انداختی در سرت می‌پوسند و صدایت چروک و پینه دار به دنبال واژه من در تلاطم عابرها گم میشود
آن وقت که آخر عزیز من دیگر نام من با صدای تو غریبه می‌شود و دور ....صدا کن مرا شاید اینبار من زودتر دیرت شوم.

@shabahang_RNH
Audio
غزل ۲۵ سعدی
خوانش: مصطفی ناصحی
موسیقی زمینه: کارن همایونفر

@tmlat { تأملات }
🌱
شعر: اوحدی مراغه‌ای
قالب: مربع
خوانش: مصطفی ناصحی
موسیقی زمینه:
George Skaroulis-Fragile

@tmlat { تأملات }
🌱
1
اگر دو برادر همسان را به مدت سه سال هر روز به بدترین شکل مورد شکنجه قرار دهید
و به اولی بگویید شکنجه اش جزئی از یک تمرین ورزشی است و به دومی هیچ دلیلی برای شکنجه کردنش ارائه ندهید،
برادر اول بعد از سه سال به ورزشکاری قوی و با اعتماد به نفس بالا، و برادر دوم به انسانی حقیر و سرشار از عقده ها و کینه ها تبدیل می شود...

شکنجه و رنج برای هر دو یکسان است، اما تفاوت در معنایی است که به رنج کشیدن شان می بخشید ، یکی به امید روزهای بهتر رنج می کشد و دیگری با هر ضربه خردتر و حقیرتر می شود.

اینکه چگونه با سختی ها و مشقت های زندگی کنار بیاییم و به آن ها واکنش نشان دهیم، نهایتاً محصول یک "تصمیم شخصی" است...

می‌توانیم تصمیم بگیریم به سختی ها و مصائب اجتناب ناپذیر زندگی از منظر «معنا و حکمت» نگاه کنیم تا در پس هر ضربه روحی و هر لطمه جسمی تنومندتر، مقاوم تر و آگاه تر بیرون بیاییم یا اینکه تصمیم بگیریم در بهترین حالت یک «قربانی_منفعل» با حیاتی پر از غم باشیم.

انسان در جستجوی معنا
#ویکتور_فرانكل

☑️ @pdf_tarikhema
Refuturing
Maybeshewill
۵۷۱

امشب از یه روز پر از کار و خستگی برمی‌گشتم. دنبال خلوتی می‌گشتم، در بیرون و در درون. خلوت بیرون جور شد به لطف گوشهٔ دنج حیاط. مونده بود خلوت درون...

یاد حرف دیشبش افتادم: «عجب آهنگ محشری!»

دیشب کنار هم نشسته بودیم و هر کس کار خودشو می‌کرد. یهو صداش بلند شد که چه ژانر خوبیه این پُست راک تو موسیقی...

هندزفری رو در آوردم و آهنگ شروع شد. و بعد، من نبودم. گوشهٔ حیاط بود و آسمون تاریک و هوای سرد آبان قم.

آدمیزاد، اگر بخواد آینده‌ی خودشو از نو سوار کنه و بچینه، هم خلوت درون می‌خواد و هم خلوت بیرون. البته که اینا حکم گاز و قابلمه داره واسه آشپزی. اونی که باید باشه، چیز دیگه‌س. هوم؟

کاش این آهنگ بتونه اون خلوت درون که لازم دارید رو بهتون هدیه بده چند دقیقه، همچنان که به من هدیه داد.

خلوت بیرون با خودتون.

باقی قضایا رو هم، باهم، کم‌کم، یاد می‌گیریم...

#مصطفی

پ.ن: اینجا واسه همون رفیقمه. پر از آهنگایی که خلوت‌ درون هدیه میدن به ما. برقرار باد!

@tmlat { تأملات }
🌱
Forwarded from Surena Academy
📺 یوتیوب می‌تونه بهترین معلم تو باشه

1️⃣ The Art of Improvement

🔴 محتوا: ویدئو های جذاب در قالب نقاشی های صداگذاری شده که راه‌حل های کاربردی و علمی رو برای رشد فردی ارائه میدن.👌
🧮 تعداد ویدئو ها: 202

2️⃣ The School of Life

🟡 محتوا: این کانال پر از انیمیشن های جذاب در مورد موضوعات روزمره زندگیه که اول با یک داستان شروع میشه و بعد راه حل شو بهتون ارائه میکنه. 😇
🧮 تعداد ویدئو ها: 826

3️⃣ Practical Psychology

🟢 محتوا: پر از کلیپ های مفید و آموزنده در مورد تئوری های مختلف روانشناسی که علاوه بر جالب بودن، توی زندگی فردی شما کاربرد های زیادی دارن. 🧐
🧮 تعداد ویدئو ها: 391

4️⃣ Improvement Pill

🔵 محتوا: پر از انیمیشن های ساده ولی جذاب که در هر زمینه ای برای شما نکته و نصیحت های مفید و کاربردی زیادی رو آماده کرده. 😃
🧮 تعداد ویدئو ها: 208

❗️یادتون نره پست های جعبه ابزار رو برای خودتون ذخیره کنید. 😉

#جعبه_ابزار
@Surena_ac
غزل ۲۷۷
شاعر: هلالی جغتایی
خوانش: مصطفی ناصحی
موسیقی زمینه: جورج اسکارولیس

@tmlat { تأملات }
🌱
1