تأملات
272 subscribers
172 photos
30 videos
6 files
156 links
تأملی کوتاه داریم بر زندگی و مسائل انسان

صفحه اینستا:
https://Instagram.com/tmlatmag

لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-39628bb98f

لینک شناس: @mostafaonline

مطالبی که امضای #مصطفی ندارند از سایر ادمین‌هاست.
Download Telegram
- فقط بتونم یه سر برم بهشت و برگردم
- اگه تو جهنم بود چی
- اونوقت بهشت و جهنمی وجود نداره.
میگه تهدیگ نخووووور دندوناتو نابود نکن حیفههه....!
میگمش...
نمیگمش!
رومو برمیگردونم و همونطور که تهدیگمو بیصدا گاز میزنم توی دلم میگم اگ یه روز اومد که هنوز زنده بودم و دیگه دندون نداشتم خب لابد تهدیگم نمیخورم! اما الان که دارم... اگ قراره ته‌دیگ نخورم اصلن دندون میخوام چیکار!
...
ته‌دیگا که تموم شدن ولی هنوز رد پاشون روی مغز من موندن!
بهتر نیس زندگی کنیم قبل اینکه بمیریم؟! بهتر نیس این توان هرچند ناچیز بدنمونو به امید کش اومدنش دم مرگمون پس‌انداز نکنیم؟! بهتر نیس اگ مجبوریم زندگی کنیم اگ محکومیم که ادامه بدیم اقلن هرجور دلمون میخواد بکنیم؟
هر جور. دلمون. میخواد. بکنیم.
بکنیم...

فولان🚶🏻‍♀
یه جایی میخوندم آدم وختی کوله بار خاطره هاش سنگینتر از وسعت دریای آرزوهاش بشه ینی دیگه پیر شده... خب خاطره ها که هر لحظه دارن لحظه ها رو میبلعن! گمونم بعدش باید مستقیم نتیجه گرفت که آدما وختی آرزوهاشون تموم بشه دیگه تموم شدن... مرده‌ان.
درست همینجاست که چیزی از جنس پارادکس راسل اتفاق میافته. برای کسی که دریای آرزوهاش خشک‌تر از یه کویر تفتیده شده، آرزوی گذشتن لحظه بعد و لحظه‌های بعد و رسیدن به لحظه‌ای که دیگه بعد از اون لحظه‌ای و رنجی و نفسی نمونده باشه، از هر آرزویی که روزی ممکن بوده براش تعریف بشه بزرگتر و رنگین‌تر و خواستنی‌تر میشه... واسه یه آدم بی آرزو، این آرزوی سحرآمیز، این آخرین دلخواسته، هر لحظه بیشتر و بیشتر بزرگ و قوی و باشکوه و شیرین و اغواگر میشه چنان که میتونه به تنهایی دریای خالی دل مرده صاحبش رو سرشار کنه.
چه کوفتیه این زندگی...
چن روز پیش دیدمش
تو یه خیابون شلوغ! خیلییی شلوغ.
ایستاده بود و با یکی حرف میزد روش به من نبود!
- کجایی؟
دکترم بود که میگفت.
چشم باز کردم و خیره به صورتش نگاه کردم. نمیدونستم ینی چی کجایی؟! رفیق نبود که کجایی گفتنش معنی سراغ گرفتن از حال دلو داشته باشه که. داشت؟!
دوباره پرسید کجایی؟ چرا اینجا نیستی؟
همینجوری خیره نگاهش کردم و گفتم ینی چی؟
- توی لحظه توی زمان و مکانت نیسی. کجایی؟
چشمامو بستم.
هنوز داشتم میدیدمش! هنوز داشت با همون آدم قبلی حرف میزد. واقعی بود... خودش بود. اون سمت خیابون! فقط ده قدم باهاش فاصله داشتم... عجیب بود.
خیز برداشتم سمتش! فقط میخاستم بیشتر ببینمش دست بدم باش صداشو بشنوم حتا شاید بغلش کنم...
نشد ولی!
نشد دیگه. همون قدم اولو که برداشتم سوزنی بود که به حباب خیالم خورد. روشو که برگردوند، تازه یادم اومد اینجا تو این لحظه از زمان و تو این نقطه از مکان، دیدن اون چیزی جز یه رویای شیرین نیس... نگاهی به ساعتم کردم و فک کردم الان حتمن تازه از سر کارش رسیده خونه و ولو شده رو تختش و من دارم تو حباب خیال دوس‌داشتنی خودم تماشاش میکنم.
- ببین عزیزم، باید سعی کنی توی زمان و مکانی که هستی بمونی! سعی کن تمرکز کنی نباید بذاری روحت و جسمت از هم فاصله بگیرن. این اتفاق خطرناکیه!
لبخند میزنم و بالاخره لب باز میکنم به اعتراف
+ چرا عاخه؟ اینکه خوبه که... بهترین دستاوردی که تو این سالها داشتم تنها همین بوده که هروخ دلم بخواد ببندم چشمامو و خودمو اونجایی که میخوام اونجوری که میخوام ببینم و حتا شده چن ثانیه اونجور که میخام زندگی رو تجربه کنم!
-تجربه؟
+خب تصور... حالا هرچی چرا فک میکنین خیلی فرق داره؟! مگ نه اینکه همه حال آدم به برداشتش از وقایع وابسته‌اس مگ نه اینکه از یه اتفاق ثابت هیچوخ ممکن نیس دو نفر بتونن یه حال و حس یکسانی رو تجربه کنن؟؟ مگ نه اینکه زندگی هرکسی فقط همونیه که تو مغز خودش میگذره... خب من که نمیتونم اون بیرونو تغییر بدم توی ذهنمو دستکاری میکنم! این بازیو همیشه میشه کرد اما باور کردنش، تبدیل رویا به حقیقت کار ساده‌ای نیس سالها تمرین و ممارست لازم داره. سخته ولی وختی میشه خیلی خوبه... مث نوشداروعه تو سختترین لحظات زندگی آدم کمکت میکنه نفس بکشی زنده بمونی تحمل کنی... حالا هرچند زنده موندن هم فضیلت نیس ولی وختی مجبوری خب تحملشو راحت میکنه.
-... چی میگی برا خودت؟!
+ :))) راس میگم بخدا.
- باید تمرین کنی ازین دنیایی که برا خودت ساختی برگردی بیای بیرون.
+باور کنین آقای دکتر، این ارزشمندترین کاریه که تونستم برا خودم بکنم. حالا دیگه یه طوری شدم گاهی شک میکنم کی بیدارم کی خوابم... چندین بار شده وختی خوابیدم یه خوابی رو میدیدم بعد بیدار شدم تموم شده رفته، رفتم دنبال کار و زندگی و اینا بعد باز دوباره شب که شده دوباره که خوابیدم ادامه همون خواب دفعه قبلو زندگی کردم و این اتفاق چند بار هی رخ داده... من گاهی نمیفهمم اون زندگی ای که تو خوابم دارم زندگی واقعیمه یا اینی که الان توش دارم با شما حرف میزنم... اصلن از کجا معلوم شما به خواب من نیومده باشین؟!! از کجا معلوم اونی که باید فراموشش کنم شما نباشین....

نوچ. کاش دوباره ببینمش... چقد دلم براش تنگ شده.
پ. ن. یک. هردوتا داستان واقعی هستن 😄
هم مکالمه با آقای دکتر و هم دیدن دلبر، هرچند کامل و با جزییات تا انتهاشون نیستن و البته که توی زمانها و مکانهای به ظاهر متفاوتی رخ دادن!
پ. ن. دو. زمان متفاوت یا مکان متفاوت... شما چی فک میکنین؟ به نظرتون این مفاهیم در حقیقت وجود دارن؟! یا نهایتن توقعات ذهن محدود ما از واقعیت ملموس اطرافمون هستن؟

@tmlat
⭕️ چرا توجه/علاقه/اعتقاد زیاد به طالع بینی و متن هایی مانند اون، اشتباه و آسیب زاست؟
🔖 پاسخ کوتاه:

استدلال من دو بخش داره.
1⃣ دلایل اشتباه بودن طالع بینی
2⃣ دلایل آسیب زا بودن اعتقاد به طالع بینی

1⃣ طالع بینی اشتباهه. چون:
طالع بینی افراد رو دسته بندی میکنه و به هر دسته خصوصیاتی رو نسبت میده.
اما ما انسان ها:
اولا عقل و اختیار داریم.
ثانیا از محیط و تربیت پدر و مادر و هزاران عامل دیگه اثر میپذیریم.
و در نتیجه منحصر به فردیم و در هیچ دسته بندی ای قرار نمیگیریم.

2⃣ طالع بینی آسیب زاست. چون:
روش بامزه و دم دست و راحتی برای شناخت خودمون و دیگرانه و وقتی سراغ اون میریم، ناخودآگاه از چیزهای مهمتر غافل میشیم.
مثلا اینکه:
- ما منحصر به فردیم.
- میتونیم خودمون رو عوض کنیم.
- برای شناختن خودمون و دیگران راه های صحیح تر و کامل تر وجود داره.

اما مهمترین آسیب اعتقاد به طالع بینی،
استفاده از تلقینات اشتباه در تربیت فرزندان و قضاوت درباره خود و دیگرانه.
📖 پاسخ طولانی:

1⃣ طالع بینی ما رو دسته بندی میکنه اما ما منحصر به فردیم.

طالع بینی سالهای تولد ما رو به 12 دسته تقسیم میکنه.
طالع بینی ماه ها هم به 12 دسته.
طبق قاعده ی ریاضی تا اینجا 144 نوع آدم داریم. از موش فروردینی تا خوک اسفندی.

حالا بریم سراغ شخصیت شناسی های مختلف.
حداقل ده جور شخصیت شناسی داریم که هر کدوم معمولا بین 4 تا 16 دسته بندی دارند.
اینو بذارید کنار اون طالع بینی،
میشه حدود ۱۴۴۰ نوع آدم.

به این اطلاعات،
زبان (حداقل 50 نوع ) ، قوم و نژاد (حدود 200 کشور )، با سواد و بی سواد (2 نوع)، فقیر و پولدار (2 نوع)، زن و مرد (2 نوع)، پیر و جوون(2 نوع) و... (100 نوع!) رو اضافه کنید.

میشه حدود 8 میلیارد:
1440*50*200*8*100
یعنی به تعداد آدم های این کره ی خاکی!

یعنی مثلا من فقط یک ببر مهرماهی نیستم.
من یک پسر ایرانی و فارس زبان و برون گرا و احساساتی و شمی و ملاحظه کننده و با سواد و جوان و با درآمد متوسط هستم...

پس ما یه دونه ایم فقط.
منحصر به فرد. خاص.

اما طالع بینی به من میگه اصلا مهم نیست پسری یا دختر، جوانی یا پیر، اهل کجایی، زبانت چیه، تو چه سطح رفاهی بزرگ شدی، درون گرایی یا برون گرا،....
هرچی هستی،
چون سال ببربه دنیا اومدی عجولی! و چون ماه مهر، در تصمیم گیری خیلی مردد هستی!
شرمنده. این حرف طالع بینی برای من فقط جنبه ی سرگرمی میتونه داشته باشه و بس ☺️☺️

از این بگذریم. بریم سراغ آسیب ها.
چون حتی اگه سرگرمی هم باشه آسیب هاش جدیه و شوخی سرش نمیشه.
👏1
2⃣ اعتقاد به طالع بینی آسیب های تربیتی زیادی داره.

من با همه ی ویژگی های بالا، با دو برادر و یک خواهر و مادر و پدری بزرگ شدم که اونها هم منحصر به فرد هستند.

من در تعامل با اونها اخلاقیات خاصی کسب کردم. اگر برادرم لجباز بود من آدم دیگه ای بودم الان. اگر پدرم کتک میزد، من آدم دیگه ای بودم الان. اگر.... و هزاران اگر!

طالع بینی در بهترین حالت 1% از خلق و خوی من رو توضیح میده.
و ما رو از 99% دیگه، شامل:
تربیت
اراده ی تغییر
آزادی و قدرت اختیار
موانع زندگی
امکانات موجود
اطرافیان
و...
غافل میکنه.

اما این غفلت چرا انقدر مهمه و چه زیان هایی داره؟

حوصله ندارم و ندارید که همه ی زیان هاشو بگم. به یک مورد -اون هم در قالب یک مثال- بسنده میکنم:

فرض کنید من پدری هستم معتقد به طالع بینی. قبول کردم که یک ببر عجول و یک مهرماهی زیادی مهربان هستم. فرزندم به دنیا میاد و از قضا یک خروس خودنما و یک فروردینی مغروره☺️

من برای شناخت و تربیت این آدم، میام سراغ طالع بینی. تازه با خودم میگم: قرار نیس خیلی جدی بگیرم. ولی دونستنش بهتر از ندونستنه. درباره ی من که خیلی درست گفته بود!

من طالع بینی رو باز میکنم و با علاقه شروع میکنم به خوندن:
وقتی شما با همسرتان گرم گفتگو هستید، كودك فروردينی شما براي جلب توجه، در گهواره خود جيغ و داد به راه مي اندازد...

همین یک جمله رو که کپی کردم ببینید!
از این به بعد من ببر عجول و مهر ماهی زیادی مهربان، ته ذهنم این جمله نقش بسته. از این به بعد بچه ی بیچاره ی من هربار گریه کنه، یه چیزی ته دلم میگه: من زیادی مهربونم. بازم داره جلب توجه میکنه!
و بی اختیار از توجهم به اون بیچاره کم میکنم... یا توجه میکنم و درحالی که بغلش میکنم میگم عجب فروردینی توجه طلبی هستی ها!☺️☺️

روان بچه تا 5 سالگی هر پیامی که شما والدین بهش بدید، بدون چون و چرا قبول میکنه.
چون ضعیفه و شما قدرتمندترین فرد زندگی ش هستید و به شما وابسته ست!

چه اتفاقی میافته؟
اگر توجه نکنید، بچه در ناخوداگاهش پیامی ضبط میکنه: من دوست داشتنی نیستم. من حق جلب توجه ندارم.
اگر توجه کنید و اون حرفا رو به شوخی بزنید، بچه این پیام رو ضبط میکنه: من یک فروردینی توجه طلب هستم. پدرم خندید! پس توجه طلبی حق من و کار درستیه!

نتایج هر دو پیام فاجعه باره. سرتون رو درد نیارم.
خلاصه کنم...

جدی گرفتن طالع بینی اثرات تربیتی بسیار زیادی داره.
شوخی گرفتنش هم بی تاثیر نیست.
ذهن ما ارزشش خیلی بیشتر از اونه که با هرچیزی پرش کنیم.
ما مسئول ورودی های ذهن مون هستیم.
کاش به اندازه ی غذایی که وارد معده مون میکنیم، مراقب مطالبی که دارد مغز مون میکنیم باشیم.

یا علی.
بعضی شب ها ویرم می‌گیرد حال کسی را بپرسم.مهم نیست کی باشد. دلم می‌خواهد به یکی پیام دهم و بپرسم «هی فلانی، کجایی؟ حالت چطور است؟». نه از این شروع های کلیشه‌ای خوشم نمی‌آید. گفتگو را جوری شروع می‌کنم که جا بخورد؛ «بله واقعا جهان یخ کرده». آن چند ثانیه‌ای که طول می‌کشد تا بفهمد دارم به بیوی پروفایلش اشاره می‌کنم را دوست دارم، آن ذوق‌زده شدن بعدش را بیشتر.

اینجور وقت‌ها که دلم لک می‌زند برای حرف زدن، راه میفتم بین کانتکت ها و یکی یکی عکس‌هاشان را نگاه می‌کنم، از آخرین‌شان که آنلاین بوده تا آن‌که روبروی نامش نوشته «لست سین اِ لانگ تایم اگو». به عکس هر کدام که می‌رسم سعی می‌کنم خاطراتم با او را سریع مرور کنم، یادم بیاید کجای زندگی‌ام بوده، کجای زندگی‌ام هست؟! این یکی را برای فلان برنامه شماره‌اش را گرفتم، آن یکی در راه کربلا می‌خواست به خانواده‌اش پیام دهد، آخ این را یادت هست چقدر دوستش داشتی؟!

هر عکس برایم یادآور خاطره‌ایست، شاید خاطرهٔ یک حال خوب، یک ‌بستنی قیفی در بعد از ظهری تابستانی، یک فوتبال آخر شب، یک رابطهٔ شکست خورده، یک حماقت... . بعضی عکس‌ها به فکرت وا می‌دارند که واقعا چطور با آنها معاشرت داشتی؟ پروفایل آدم‌ها آیینهٔ لحظات عمرت می‌شوند. به عکسش نگاه کن، روزی که او را شناختی می‌خواستی یک شهر را تکان دهی، آن یکی را ببین، آن روزها هنوز حوصله داشتی جلسات کتابخوانی بروی،برای پیدا کردن این یکی چقدر زحمت کشیدی! چقدر آن روزها امید داشتی. یادت هست فکر می‌کردی بدون این یکی نمی‌توانی زندگی کنی؟!
بعضی‌هاشان مثل تابلویی که سال‌ها روی طاقچه‌ای متروک مانده باشد خاک گرفته‌اند، آنقدر که حتی یادت نمی‌آید صاحبش کدام خاطره را برایت رقم زده است. هر چه زور می‌زنی دلیل آشنایی‌تان را به یاد آوری نمی‌شود. فراموش کردن آدم‌ها یعنی فراموش کردن خودت. یعنی گم کردن قسمتی از زندگی‌ات.

این شب‌ها که دلم می‌خواهد به یکی پیام دهم بین پروفایل‌ها می‌گردم، خاطره‌ها را مرور می‌کنم و برای یادآوری آنهایی که فراموش‌شان کرده‌ام زور می‌زنم. این کار را از سر معرفت یا محبت نمی‌کنم. می‌ترسم. از اینکه یکی ویرش بگیرد حال کسی را بپرسد و من برایش تابلوی خاک گرفتهٔ روی طاقچه شده باشم.
مامانا خوب میدونن 😢
هروخ یه اتفاق بد میافته هروخ نگرانی‌ای پیش میاد تهدیدی نزدیک میشه جنگ میشه سیل میاد زلزله میشه آوارگی و بدبختی قد علم میکنه اول از همه زنگ میزنن همه بچه‌ها رو خبر کنن و بگن که زودتر برگردین خونه! برگردین که کنار هم باشیم که اگ هر اتفاقی هم برامون بیافته برا هممون بیافته که لااقل از حال هم باخبر باشیم که پشت هم باشیم که دس همو بگیریم ول نشیم تو سیل بلا...
مامانا میدونن دل‌نگرونی اون عزیزی که بیرون از بغلشون مونده بدتر از حال و روز خودشون خرابشون میکنه... کسی چه میدونه تو مسیل افتاده یا دستش به شاخه رسیده... کسی چه میدونه زنده‌اس یا نفس بریده... کسی چه میدونه الان کجاس... داره چه میکنه... 😣😣😣
مانانا میدونن بی‌خبری چجوری ناخون ناخون جون آدمو ریش میکنه... بی‌خبری که معنیش خوش‌خبری نیس😞
بی‌خبری متفاوتی که بعد از رسیدن خبر کشیدن زبون از حلقوم پیش اومده بی‌خبری از سر خوش‌خبری نیس بوی بیچارگی و ترس و استیصال داره... بوی مرگ داره.
مامانا میدونن... 😣😣😣
چند وقت پیش یه داستان معمولی خوندم ولی یه جملش به وقتش می ارزید.
داستان در مورد دختری بود که برای هر تصمیم گیری از یه سکه استفاده میکرد و اگه شیر میومد به فکرش عمل میکرد و خط یعنی نباید کاری کنه این شکل انتخاب در حدی بود که برای حرف زدن هم سکه مینداخت.
به هرحال قهرمان داستان که منطقا پسر بود البته خدارو شکر داستان عشق و کشک نشد؛‌‌‌‌‌‌همین طرح انتخابو با یه کلک برای خودش انجام داد و سکه انداخت برای اینکه اگه شیر بیاد دیگه دختره نباید برای تصمیمی گیری هاش سکه بندازه. طبق همه داستانای با پایان خوب پسره سکه انداخت و شیر شد. جالبیش برای من این قسمت بود دختره فکر کرد پسره تقلب کرده و گفت چجوری شیر شد و پسره جواب داد شانسی بود و اگرم خط میومد اینقدر سکه رو مینداختم تا شیر بشه.
تو زندگی میدونستم خیلی چیزا رو با تلاش و تکرار میشه بدست اورد اما دقت نمیکردم شانس هم همینه. خیلی کارای زندگی ما با یه امتحان و انجام یه شانسه که به شکست میخوره اون موقع من فکر میکردم باید سکه رو انداخت دور ولی واقعا چی میشه اگه سکه رو اینقدر بندازیم تا اون اتفاقی میخایم بیفته.
دیشب شب قشنگی بود و بعد از مدت‌ها، کمی برای خودم و دلم وقت گذاشتم. لحظاتی از ته دل خودم بودم بی سانسور، بی ملاحظه، بی دغدغه...

امشب هم همینطور. شعر خوندم و چند مصرعی هم سرودم و به شادی داشت طی می‌شد...

بعد یک دفعه دلم به اندازهٔ همهٔ غم‌های عمرم، گرفت. کلنجار رفتم باهاش تا ببینم چی شنیدم که اینجور شد.

هر وقت یک‌ دفعه دلم می‌گیره، مطمئنم چیزی خوندم/شنیدم که به یکی از روان‌بُنه‌هام¹ گیر کرده.

خلاصه گشتم و یافتم. یک جمله دیشب، یک جمله امشب. هر دو از زبون دوستای نزدیک. هر دو زهرآگین. هر دو کنایی و هوشمندانه!

دیدم حال بدم بخاطر اینه که یه روان‌بُنه دارم که میگه «تو رفاقت، #باید صاف و صادق بود نه سیاستمدار». و شنیدن کنایه از رفیق، با این #بایدِ ذهن من ناسازگار بود.

حالا دو راه دارم:
یا تمرین کنم و اون #باید رو تبدیل کنم به #بهتر_است،
یا بشینم هی غم بخورم و در نهایت دایرهٔ رفاقتم رو محدود کنم که #باید م دست نخورده باقی بمونه.

پیشنهاد روان‌درمانی شناخت‌گرا، راه اوله.
ولی مدتی طول می‌کشه که بتونم از فاز غم و انزوا، به راه حل درست تغییر حال بدم.

کلمه‌ها مثل تیر رها شده از کمان هستند.² امیدوارم من تو رفاقت‌هام، از این زخم‌ها نزده باشم. چون سوزشش خیلی زیاده و بار مسئولیتش خیلی زیادتر.

امیدوارم اول کماندار خوبی باشم!🙃
و بعد، با خودم مهربان‌تر🙃

پ.ن:
1. کتاب «از حال بد به حال خوب» مبتنی بر مکتب شناخت‌درمانی، در این زمینه توضیحات خوبی داره که خواندنش رو توصیه می‌کنم.

2. نقل به مضمون از حدیثی از امیرالمؤمنین علیه السلام

3. دلتنگ نوشتن در این دفتر بودم🙃

#مصطفی_ناصحی @tmlat
اندر مزایای مورچهٔ آرزومند بودن!

امروز برای بچه‌های مدرسه ده دقیقه حرف زدم. نزدیک دادن کارنامه‌های میان‌ترمه‌. ازم سوال کردن که اشکال کارمون چیه؟

گفتم اولیش اینکه آرزوهای بزرگ ندارید. ماها همگی آرزوهای بزرگ داشتیم. رؤیاپرداز بودیم. رؤیا برای آدمیزاد موتور حرکته... اگه رؤیایی نباشه، تلاشی هم نیس...

بعد گفتم اشکال دومتون هم اینه که مثل مورچه نیستید. اولا، کمتر کسی مورچهٔ ساکن دیده! بعدشم امتحان کنید: برای یه مورچهٔ در حال حرکت، مانع درست کنید. حتی یک ثانیه هم صبر نمی‌کنه. سریع مسیر عوض می‌کنه تا توقف نداشته باشه. هزاران بار هم این کار رو بکنید، واکنش مورچه همینه.

مورچه بودن یعنی همیشه امیدوار بودن و راه حل جویی به جای توقف و غرغر.
آرزومند بودن یعنی همیشه دلیل داشتن برای تلاش.

خلاصه، مورچهٔ آرزومند بودن خیلی خوبه😊

#مصطفی_ناصحی

@tmlat { تأملات }
🌱
«زمانی که شما در حال خواندن این نامه‌اید، به احتمال زیاد من دیگر مرده‌ام. قصدم از نوشتن این نامه تنها گفتن حرف هایی بود که تمام عمرم درون خود ریختم و هیچ‌کس از آنها با خبر نشد…»
بسیاری از ما به انجام این کار و نوشتن چنین نامه‌ای فکر کرده‌ایم. نامه‌ای طولانی که در آن تمام ناگفته‌هامان را بگوییم. تمام راز هایی که همهٔ عمر نزد خودمان نگه داشتیم، همان هایی که هر روز آزارمان دادند. فکرش هم لذت‌بخش است. این‌که بدون هیچ‌ترسی، بدون نگرانی از آینده و تاثیر حرف‌هایت، چشم ها را ببندی و همه را بگویی. اعتراف می‌کنم خودم هم چند باری خوب به آن فکر کرده‌ام. آنقدر خوب که حتی جای انجام کارم را هم انتخاب کرده بودم تا تمیز کردن کثافت‌کاری‌اش برای خانواده‌ام زیاد طول نکشد. و همه‌مان آخر همهٔ خیال‌پردازی‌ها از ته قلب آرزو کرده‌ایم کاش می‌توانستیم خودمان این نامه را برای بقیه بخوانیم.

یک ماه پیش دخترخاله‌ام با بچه‌هاش مهمان‌مان بودند. یحیی که ۸ سال دارد و زینبِ ۳ سال و نیمه. برای‌شان یک بُرد گیم خریده بودم و خودم بیشتر از آن‌ها شوقی بازی با آن را داشتم. وارد خانه که شدم بلافاصله یحیی بازی را گرفت و دخترخاله‌ام احوالم را پرسید و مادرم گفت شامت روی گاز است و بابا از هوای بیرون پرسید و امین برادرزاده‌ام هی پشت سر هم سلام کرد و من همه‌شان را تند تند جواب می‌دادم که ناگهان زینب دستانم را میان دو دست کوچکش گرفت، مرا تکانی داد و پس از چند لحظه مکث پرسید :«چرا به من نگاه نمی‌کنی؟!» . از هوای بیرون چیزی یادم نماند.

زینب می‌توانست این جمله را در دلش نگه دارد و احساس نادیده شدن پیدا کند و بعدتر حس موثر بودنش را از دست بدهد و سالهای نوجوانی‌اش را در فکر اینکه هیچکس دوستش ندارد بگذراند و تا پایان عمر خود را موجودی بی‌اهمیت بپندارد که در سه سالگی‌اش حتی ارزش یک نگاه را هم نداشته. اما زینب صادقانه احساسش را بیان کرد. یک جملهٔ ۴ کلمه‌ای!
هر روز ما پر از احساساتی است که بخاطر هزار دلیل و مصلحت فرو می‌خوریمش. از نفرت‌ها گرفته تا محبت‌ها. چند بار شده که از یک رفتار دوست بدمان آمده و چیزی نگفته‌ایم؟ در مقابل حرف‌هایی که آزارمان داده‌اند چه کرده‌ایم؟ وقتی با همه وجود یک نفر را دوست داشته‌ایم، توانستیم آن‌را ابراز کنیم؟ از چه ترسیدیم که هربار لب‌هامان را سفت به هم چسبانده‌ایم مبادا صدایی از آن‌ها خارج شود؟ از اینکه حرف‌هامان آزارشان دهد؟ مطمئن باش دیدن تابوتت، روح مرده و بی‌انگیزه‌ات، خیلی بیشتر از گفتن یک احساس تلخ عذاب‌شان خواهد داد. شاید هم از خراب شدن آینده می‌ترسیم، از این‌که حرف‌ها آبروی‌مان را ببرد، از این‌که جواب دل‌خواه‌مان را نگیریم. نگاهی به نامهٔ توی دستت بینداز، آخر خط ایستاده‌ای. از این بدتر هم مگر می‌شود؟!

فرو خوردن یک حرف، مثل قورت دادن خرده شیشه‌ است. حنجره‌ات را می‌خراشد، روحت را می‌شکافد و هر چه پایین‌تر می‌رود زخمش عمیق‌تر می‌شود.گاهی آنقدر عمیق که تمام جانت را می‌سوزاند. آنقدر عمیق که حاضر می‌شوی برای فرار از دردش تیغ روی شاهرگ بگذاری، اسلحه روی شقیقه. البته اگر شهامتش را داشته باشی. و الا تا آخرین لحظهٔ عمرت قرار است هر روز بمیری. همان ده دقیقهٔ قبل از خواب که به سقف خیره شده‌ای، آن چند ثانیه که با چنگال به ماکارونی ته ماندهٔ بشقاب ور می‌روی، آن لحظاتی که خیره به عبور سریع نور چراغ ها از پنجرهٔ مترو به گذشته‌ات فکر ‌می‌کنی، همه لحظات احتضار تو اند.

نامه‌ای که امروز در دستت گرفته‌ای و یا هر شب به آن فکر می‌کنی، همان جملات ۴ کلمه‌ای‌اند که کنار هم نشسته‌اند. خوب نگاه کن، هر کدام‌شان از پی دیگری آمده است. احساس بی‌پناهی امروزت چقدر شبیه حس گم کردن مادر میان چادر مشکی های خیابان است. حس تنهایی این روزها، همان حس انتخاب نشدن در یارکشی زنگ ورزش است. گفتن یکی‌شان می‌توانست تمام خطوط بعدی را پاک کند. شاید اگر هانا بیکر هم فقط یکی از این ۴ کلمه‌ای ها را گفته بود، مجبور نمی‌شد ۱۳ نوار کاست پر کند.
رابطه مث نوزاد میمونه! رابطه برقرار کردن مث بزرگ کردن بچه‌هاست.
روز اولی که میفهمی قراره فرزندی داشته باشی اولش نمیدونی دقیقن یعنی چی! حس ناشناخته‌ایه. اولین باری که میبینیش گاهی ممکن نیس حتا فکرشو کنی یه روز اون آدم میشه تنها موجودی که حال خوبش حالتو خوب میکنه و حال خرابش خرابت...
کم کم که میگذره، بهت میگن باید اینکارارو بکنی اونکارارو نکنی قبل اینکه هنوز تاثیر مستقیمی از فرزندت توی زندگیت دیده بشه، همه چیز ریز ریز شروع کرده به تغییر... به تهیه لوازم مورد نیازش فک میکنی به سلامتش به آرامشش به اینکه چی خوشحالش میکنه...
بدون شک هیچ چیز اون روزی که میخوای بهش پیشنهاد بدی با روز اولی که دیدیش یک جور پیش نمیره...
بعد از اون هم همینطور. اولین باری که لباشو میبوسی میتونه آتش‌بسی قلمداد بشه برا یه دعوای سخت خانمان‌برانداز درحالیکه ده سال بعد هیچ معلوم نیس چنین باشه!
دندون داشتن یه نوجوون پونزده ساله معمولن انقد هیجان انگیز و شادی بخش نیس که بخاطرش از گناه بی‌خبر ماشینو برداشتن و بردنش کوبدندنش تو تیر چراغ برق بشه گذشت در حالیکه از ذوق کشف اون نوک سفید اولین دندون شیری که تو چند ماهگی قراره دربیاد ممکنه یه هفته شادمانی کنی...
اون اولین باری که دستای عشقتو توی دستات میگیری اون اولین باری که بی‌پروا تو چشماش خیره میشی و تو نگاهش غرق... اون اولین باری که جسارت میکنی و با سرانگشتات صورتشو نوازش میکنی اون ثانیه‌ها رو باید سیو کرد باید اسکرین‌شات اون صحنه‌ها رو تو پستوی مموری نگه داشت واسه روز مبادا... اولین قدم زدن زیر بارون اولین تا صبح بیدار موندن کنارش و از آسمون و ریسمون چرت و پرت بافتن فقط واسه اینکه کش بیان اون لحظه‌ها... اونا رو باید قاب گرفت و گذاشت رو تاقچه انباری خاطره‌ها. اونا رو نمیشه دوباره تجربه کرد! اونا رو نمیشه دوباره دید! اولین باری که صدات میزنه مامان/بابا اولین باری که صدات میزنه اسم کوچیکتو میگه اولین باری که میخوای جواب ندی میبندی چشاتو و آرزو میکنی صحنه ریپلای بشه...
رابطه مث نوزاد میمونه! بزرگ میشه با گذشت زمان. قشنگیاش بزرگ میشه سختیاش بزرگ میشه حتا دردا و لذتای داشتنش هم عین هم بزرگ میشن... نمیشه مالکش شد نمیشه بیش از حد بهش نزدیک شد/ازش دور شد! نمیشه به بهونه یا حتا به دلیل دوس داشتنش توی مشت گرفتش! نمیشه کنترلش کرد نمیشه درو به روش بست! نمیشه به جاش فکر کرد نمیشه براش تصمیم گرفت... نمیشه بهش وابسته شد! نباید بهش وابسته شد.
باید مواظبش بود. باید خیلی مواظبش بود...
دیدین یه وقتی دلتون میخواد با یکی، با یه شخص خاصی، حرف بزنین... دلتون میخواد حتا شده یه کلمه بهش بگید! حتا شده یه کلمه... ولی نمیگید.
واسه چی و چه جوریش اصلن مهم نیس. فقط اینکه خیلی بده... خیلی...
بعد اونجور وقتا، اگ برید توی آینه رو نگاه کنید، یه لحظه مث این میشه که یکی در گوشتون داره زمزمه میکنه
غم میون دوتا چشمووون قشنگت
لونه کرده...
بعد چشاتونو میبندین و فشار میدین و میگین منننن که چشام قشنگ نیس...
ولی فایده نداره. بازم پشت همون پلکای بسته، تصویر اون کسی که قرار بوده اون یه کلمه شما رو بشنوه نشسته و نگاهش درست یه لحظه بعد از اینکه صداش کردین و برگشته که بگه جان... همون لحظه.
مم بله. بعد متوجه میشین اصلن همون بهتر که باز کنین چشماتونو و به خودتون نگاه کنین و زیر لب زمزمه کنین
غم میون دوتا چشموووون...
یه مکالمه جالبی با یکی از دوستام داشتم از کاریم ایراد گرفت و گفت این کارت غلطه و بعد من مثل همه جوابای تکراری راحت بهش گفتم تا حالا امتحان کردی بعدش خیلی راحت بدون لحظه ای ترید ازم پرسید تو زندگیت دروغ گفتی؟
گفتم چه ربطی داره
- بگو
با فکر گفتم اره
- خب به نظرت دروغ خوبه یا بد
- بد ،که چی میخای بگی چرا کاری که میدونم غلطه رو انجام میدم؟
- نه میخام بگم اولین دفه که دروغ گفتی هم میدونستی دروغ بده . برای دونستن بدی و خوبی همه چیز لازم نیست اونا رو امتحان کنی.
یه تایمایی اگه ادمای بزرگتر حرفی میزنن سریع میگی تجربه میگی بازم هرچی باشه فقط شرایطو درک نمیکنن ولی وقتی یک نفر باشه بدون اینکه تجربه مشابه داشته باشه به سرعت میخایم جبهه بگیریم ولی خب این دست و پا زدنا فقط نشونه همونه که حرفی که دارن میزنن درسته واقعا لازم نیست برای دونستن خیلی کارا چه درست چه غلط اونا رو تجربه کرد. مثل اینکه واقعا ادم میتونه از کوچیکترا هم یاد بگیره.
این چند سال زیاد دیدم تبلیغ کتاب «ملت عشق» رو. اگرچه خیلیا دوستش دارند، زیاد باهاش موافق نیستم.

چون روایتش از ماجرای شمس و مولانا، ناقصه و جملاتی به شمس نسبت داده که استناد دقیقی نداره.

ما خودمون مولاناشناس کم نداریم. نباید بریم سراغ کسی که فاصله زبانی شدید داره با محتوا.

شما فکر کنید:
یه متن ادبی مثل دیوان شمس یا مقالات شمس، به زبان دیگری ترجمه شده و این وسط یه سری از مفاهیم قطعا از دست رفتن.
بعد الیف شافاک متن ترجمه شده رو خونده، با ذهنیتی که داشته، برداشت‌هایی کرده، بعد به انگلیسی داستانی نوشته.
حالا یه مترجم اومده اونو ترجمه کرده و باز این وسط مفاهیمی از دست رفتند.

پس با خوندن همچین کتابی،
سه تا حجاب به حقیقت ماجرا اضافه شده:

۱. حجاب ترجمهٔ آثار مولوی
۲. حجاب ذهنیت الیف شافاک
۳. حجاب ترجمهٔ اثر الیف شافاک

بنظرم بهتره خودمون مواجههٔ مستقیم با آثار مولانا داشته باشیم؛ یا حداقل از یک مولاناشناس ایرانی کتاب بخونیم 😊

#مصطفی_ناصحی

@tmlat
Forwarded from ‘M
حدودا دوم دبیرستان بودم که شروع کردم به کار استارتاپی
نتیجه شد حدودا 12 تا شکست. یکیشون تا مرحله سود دهی رفت و توی سال اول تا روزی 2 میلیون سوددهی هم رسید. اما بعدش به خاطر بعضی اتفاقا اونم بستم...
از اول پیگیر بودم تا ساکن نمونم،از اول دنبال این بودم که توی حوزه های مهم کاری، من جمله قرارداد نویسی یه چیزی بدونم تا سرم کلاه نره!
چند روزه افتادم دنبال کار های یکی از دوستام که به یه مشکل حقوقی قراردادی خورده و ازش شکایت شده.
قرارداد رو گرفتم و خوندم، دلم گرفت از نامردی ها! قراردادی نوشته شده بود که طبق اون حتی انتخاب داور برای حکمیت بر عهده طرف اول(کارفرما) بود و کارمند هیچ حقی توش نداشت...
کی وقت کردیم اینقدر بیشرف بشیم؟ 500 میلیون غرامت نقض قرارداد داشت و حتی توی قرارداد ذکر شده بود این 500 میلیون نافی و منکر خسارات وارده نیست و حتی خسارات باید جدای از این مبلغ پرداخت بشه! با کمی تحقیق دیدم این آدم کارش اینه! قرارداد مینویسه و بعد دنبال شکایت میوفته برای گرفتن اون غرامت!
همین چیز ها باعث شده فضای it کشور مسموم باشه! تا به کسی میگیم قرارداد میگه نه! تا به کسی میگیم استارتاپ میگه نه!
شرف داشته باشیم! انسان باشیم!
به هر دین و آیینی که هستیم، به هر اعقتادی که پایبندیم، آدم باشیم!
Forwarded from ‘M
چند ساله موضع سیاسی مستقیم در هیچ رابطه ای نگرفتم. شاید خیلی زودتر از هم سن و سالانم فهمیدم درگیری سیاسی یعنی جنگ اعصاب و آرامش خاطرم رو بیشتر دوست دارم.
ولی امروز، بذارید اینجوری بگم، قاسم سلیمانی، سردار سابق و سپهبد فعلی، جدای از گرایش سیاسی، یک ایرانی بود. خونش قرمز بود، همانند تمام کشته شدگان و شهدای امروز و دیروز در تمامی درگیری ها
کسی که امروز بانگ شادی سر بدهد، باید به انسانیتش شک کرد! یک انسان کشته شده. یک ایرانی کشته شده... یک ایرانی توسط نیروی خارجی کشته شده... مهم نیست که چه کار هایی کرده بود، مهم نیست که مخالفانش او را در حد شیطان مجسم می‌دانستند و موافقانش در حد فرشته...
او یک ایرانی بود!
استرس امروز و روز های آینده رو نسل قبل درک کردند و برای ما تجربه ای جدید است..
تجربه ای که امید را می‌کشد... امید به زندگی را می‌کشد...