تأملات
272 subscribers
172 photos
30 videos
6 files
156 links
تأملی کوتاه داریم بر زندگی و مسائل انسان

صفحه اینستا:
https://Instagram.com/tmlatmag

لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-39628bb98f

لینک شناس: @mostafaonline

مطالبی که امضای #مصطفی ندارند از سایر ادمین‌هاست.
Download Telegram
زندگی از یه جایی تموم میشه و از اونجا به بعد میشینی به فک کردن بهش به به خاطر آوردن لحظاتش به بازی کردن با خاطراتت به دست بردن تو اون خاطره‌ها کش دار کردن لحظه‌های شیرین بوس و بغلش کوتاه کردن صحنه‌های جان‌خراشش عقب و جلو کردن خدافزیا اشکا غصه‌هاش! خندیدن به حماقتا و دلتنگی کردن به خندیدناش... و مات و مبهوت شدن ازون لحظه‌های فولانی که حتا نمیشه گفت فولان...
پاک نمیشه فقط 🤦‍♀️🤦‍♀️
لامصب هیچی از توش پاک نمیشه...
یه جایی میخوندم آلزایمر در واقع شیوه‌ایه که احتمالن بخش ناخودآگاه مغز آدم اتخاذ میکنه تا از شرایط غیر قابل تحملی که شخص توش قرار داره رهاش کنه و بذارش تا تو دنیایی که تحملش براش ساده‌تر باشه یا اصن فقط شدنی باشه به تحمل زندگی ادامه بده. دنیایی که توش از حال میبُره و فقط یه چیزایی از گذشته رو به خاطر میاره... دنیایی که توش فقط نشسته و فیلم تماشا میکنه... عقب میزنه جلو میاره پازش میکنه باز از ابتدا پلی میکنه... باز عقب باز جلو باز تماشا با این تفاوت که یه چیزایی از بینش رو پاک کرده...

دلم میخاد بدونم آدمی که تو جوونیش عشقشو کشته آدمی که زندگیشو ریش ریش کرده دنیای خودشو همه عزیزاشو به دست خودش جهنم کرده اگ آلزایمر بگیره حالش چیه؟ یادش میاد عذابی که داده یا کشیده رو؟

چقدر باید بیچاره بود تا فراموشی بشه بزرگترین آرزو...
امروز دوباره دیدمش...
مثل همه شنبه های دیگه، یه جورایی باید بعد از این همه وقت عادی میشد، ولی نشده...
همون شالی روی سرش بود که توی اون قرارمون که اولین بار بهش گفتم "دوستت دارم" هم سر کرده بود!
راستش، اولش پشتش بهم بود، من فقط شالش رو دیدم و ناخودآگاه خاطرات تلخ و شیرین گذشته برام زنده شد...
شاید یک روزی، خودش رو فراموش کنم!
اما...
اما اون شال رنگی رنگی قشنگش همیشه گوشه ای از ذهنم میمونه...
مثل آهنگی که متنش رو یادت رفته اما وقتی آهنگش رو با خودت زمزمه میکنی شعرش یادت میاد...
اون شال لعنتی... اون شال لعنتی برای من، مثل همون آهنگیه که توی ذهنم زمزمه میکنم تا شعرش یادم بیاد...
چقدر سفر خوبه، سفر یکی از بهترین روش ها برای دوری از محیطیه که توش نفس کشیدن برات سخته، وقتی یه جو فیزیکی وجود داره که اذیتت میکنه و میتونی ترکش کنی سفر بهترین راهه، چقدر خوش گذشت😍
ده روز رها بودم از این خفقان موجود توی اون محیط، اما دوباره برگشتم😔، دوباره برگشتم و باید تحمل کنم افرادی رو که نمیفهمند اون چیزی رو که من میفهمم و بجای همراهی همش چوب لای چرخت میزارن😡.
بعضی افراد برعکس مایعاتن، مایعات رو تو هر ظرفی بریزی شکل اون ظرف رو بخودشون میگیرن
ولی بعضی افراد رو توی هر محیطی قرار بدی، محیط هم شکل اون افراد میشه، آزاردهنده😁
چقدر بد هستن بعضی افراد..
مثلا خوبه یه گوشه از دلت توی یه گنجه، یه چیزی داشته باشی که خودت بدونی و خدا.... اون وقت وقتی از همه هیاهوها گریزانی و پناه میخوای بری سر گنجه ت.... اون لبخند ناخودآگاه که میشینه روی لبت ارزشمندترین هدیه ایه که میتونی بگیری از خاطراتت...

#دریافتی
#از_دل_برآمده
#بر_دل_نشسته
دل من دير زمانی است كه می‌پندارد
«دوستی» نيز گلی است
مثل نيلوفر و ناز
ساقه‌ي ترد ظريفی دارد

بی گمان سنگدل است آن‌كه روا می‌دارد
جان اين ساقه‌ي نازك را دانسته بيازارد.

در زمينی كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هر سخن، هر رفتار
دانه‌هايی است كه می‌افشانيم
برگ و باری است كه می‌رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش «مهر» است
گر بدان گونه كه بايست به بار آيد
زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد.

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی‌نيازت سازد، از همه چيز و همه كس.


زندگی، گرمی دل‌های به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز
عطر جان‌پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانه‌ها را بايد از نو كاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه‌ي جان
خرج می‌بايد كرد
رنج می‌بايد برد
دوست می‌بايد داشت !

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل‌هامان را مالامال از ياری، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند:
شادی روی تو
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت
از اثر صحبت دوست
تازه، عطر افشان
گلباران باد.

فریدون مشیری

#به_میمنت_این_روزها
نیاز داشتم که امروز خودم نباشم. و یک نفر دیگر این رنج را تحمل کند.

•The Hunchback Florist•
از توییتر فارسی
-----------------------------------------؛؛

رنج از آن مفاهیمی ست که هر کسی دست کم یک بار در طول زندگی اش با آن روبرو میشود.

رنج با زندگی ما آمیخته است:
تا چیزی داریم، ترس از دست دادن ما را رنج می دهد.
تا چیزی نداریم، نداشتن رنجمان می دهد.

شاید فلسفه ی زندگی در همین یک عبارت قابل بیان باشد: مواجهه ی ما با رنج.

گاهی از فکر به آن فرار می کنیم؛ با موسیقی، با فیلم دیدن، با غرق کردن خودمان در کار و روزمرگی و مدام حرف زدن...

گاهی آن را به دوش می کشیم؛ با غصه خوردن و اندوهگین شدن و منفعل شدن و سکوت پر از صدای ذهن...

گاهی به آن حمله ور می شویم؛ با سعی در رفع آن از طریق رسیدن یا رها کردن...

من اما فکر می کنم نگاه ما به رنج باید چیزی شبیه پلکانی بزرگ و ناتمام باشد. پذیرش این واقعیت که از رنج گریزی نیست. و بعد، تلاش برای فهم ریشه ی رنج مان. و بعد، تلاش برای بر طرف کردن ریشه ی رنج. و یک پله بالا رفتن.

هر پله که بالا می رویم، بزرگتر شده ایم.
بزرگ شدن ما تمامی ندارد همچنان که رنج های دنیای مان.

این نگاه شاید اثربخش ترین نوع مواجهه را به دنبال داشته باشد. نه فرار، نه به دوش کشیدن، نه حمله ور شدن؛ بلکه پذیرش و ارتقای خویشتن...

@tmlat
یه جورایی بای دیفالت نسبت به همه چیز جبهه میگیرم. اول باید خودم قانع بشم تا بتونم جواب بدم هستم یا نه. حالا میخواد شروع یک کار جدید باشه یا یک مسافرت ،خیلی وقتا این جبهه گیری ها باعث جر و بحث شده ولی در نهایت این مسئله شد نقطه قوت من و شاید همه متوجه شدن من سخت بله میگم ولی اگر بگم تا آخرش تحت هر شرایطی هستم.
اما دوست عزیزی دارم که با من خیلی تفاوت داره. یه جورایی قدرت نه گفتنش خیلی پایینه و توی رودربایستی اگر گیر کنه حتی کاری رو که دوست نداره و براش منطقی نیست رو هم قبول میکنه.
وقتی مسئله برای من تعریف میشه، چند دقیقه روش فکر میکنم و سعی میکنم هر چی باگ توی توضیحات کار و... هست رو پیدا کنم و سرش بحث کنم. خیلی وقتا اصلا باگی وجود نداشته و صرفا اشتباه متوجه شدن من بوده. ولی یه وقتایی هم برعکس.
ولی خیلی دلم میخواد بدونم، توی ذهن آدم هایی که به سادگی جواب مثبت میدن چی میگذره!مثلا با خودشون میگن چون فلانی گفت پس چیز خوبیه؟
خیلی فکر کردم. در نهایت فهمیدم این جور آدم ها خیلی خوبن! ولی ای کاش همینطوری خوب بمونن! اینها نه از روی خجالت، بلکه از روی اعتماد جواب میدن!
میگن من به فلانی اعتماد دارم پس حرفش رو قبول میکنم!
ای کاش دنیا همینقدر قابل اعتماد بود...
ای کاش هیچ موقع کسی سر کسی رو کلاه نمیذاشت!
ای کاش به همین سادگی بود...
استاد روحانی بزرگوار رو احتمالا می‌شناسید. افتخار داشتم که سال چهارم ایشان استاد من بودند.
یادمه سر درس تکامل، جایی که نظریات مختلف، گاها با خالقیت خدا در تناقض بود، ناگهان به هم می‌ریخت. روی صندلی می‌نشست و با دستانی که به زانوانش تکیه داد بود میگفت: "ببخشید! تدریس این درس برای من سخت است! نمیتوانم چیزی را که به آن اعتقادی ندارم به کسی آموزش دهم! "
شاید این جمله، تنها جمله ای باشد که از کلاس های ایشان در ذهن من مانده، نه سر اینکه سر کلاس ها حواسم جای دیگری بود، به خاطر اینکه این حرف از اعماق وجود استاد بیرون آمده بود!
جایی، در حال تدریس نحوه بازاریابی برای چند دانشجو بودم. نمی‌دانم از کجا این جمله به ذهن من رسید، اما گفتم: "به جای اینکه فروشنده باشید، مشاوری دلسوز باشید! آنگاه فروش خود به خود اتفاق میوفتد!"
مشاور همیشه حرف هایی را می‌زند که به آن اعتقاد دارد! در خرید و فروش رفتاری را بروز میدهد که اگر خودش خریدار یا فروشنده بود همان کارها را می‌کرد!
با خودم فکر کردم...
گفتم اگر همه ما، فقط چیز هایی که به آن اعتقاد داریم را به دیگران منتقل میکردیم چه‌قدر دنیا زیباتر بود!
اگر به جای اینکه به فکر منفعت طلبی خودمان باشیم، لحظه ای جای طرف مقابل قرار بگیریم، چه میکنیم؟
اگر اینگونه بود...
"شب" نه چون روز بد و جانكاه است
"شب" كجا روز كجا "شب" ماه است
"شب" چراغي ست پر از راز نهان
شرح آغاز و سرانجام جهان
"شب" در رحمت گردون باز است
دل "شب" محرم اهل راز است
.
.
.

هميشه شبارو بيشتر از روزا دوست داشتم.اينكه تا دل شب بيدار بمونم و فكر كنم و فكر كنم...
كتاب بخونم،راه برم،چايي بخورم،يه موسيقي ملايم گوش كنم و بازم فكر كنم...
اما همه ي شبا به اين زيبايي پيش نميرن،نميدونم، فكر ميكنم تا حالا همه ي آدما تجربه ي بي خوابي تو يه شب تاريكو داشتن.يا پريدن از خوابي كه هنوز سنگين نشده.و يه شبي كه ديگه خوابت نره و اين بي خوابي حالتو بد كنه...
اصلا چرا همون بيداري كه تو روز ميتونيم ازش لذت ببريم،شب كه ميشه ازش ميترسيم؟چرا همون بيداري كه تو روز هوشيارمون ميكنه ،شب وقتي مياد سراغمون بيقرار و نا امن و سردرگم ميشيم؟يا چرا همون آرامشو استراحتي كه تو روز براي رسيدن بهش ميجنگيم،وقتي شب ميرسيم بهش و نميتونيم بخوابيم ، دلمون ميخواد هر چه زودتر زمان بگذره و به صبح برسيم؟
شنيديد ميگن شب سنگينه؟ شب وزنشو از چي ميگيره؟چرا مث آوار ميشه رو دوش و قلب ادم؟ اين وزنش از كجا مياد؟
فك كنم بدونم...
جونم براتون بگه من فك ميكنم تو شب آدما بي دفاع ميشن..
وقتي ميپري از خواب مث يه سرباز سپر انداخته اي ميشي كه تسليم تاريكي شدي.وقتي بي سپر ميشي،انگار همه ي اون چيزايي كه تو روز ازشون قدرت گرفتي و پشتت بودن،رفتن پي كارشونو تنهات گذاشتن...
آره،اين ميشه كه در برابر ضعف وبي وزنيِ تو ،شب انگار سنگين و سنگين تر ميشه...غم بزرگ و بزرگ تر ميشه...اون كاهي كه تو روز ساده از كنارش گذشتي ،ميشه يه كوهي جلو پات كه مانع جلو رفتنت ميشه و "ميموني تو دل شب"...
شب همون شبه،غم همون غمه،اما اوني كه مث روز نيست تويي...
يني آدم روز نيستي ،بي وزن و بي دفاع و پر از ترسي...
و اينه كه به شب ميبازي...
تا الان ادم بزرگا رو دیدین وقتی خجالت بکشن یا خودشونو حقیر ببینن سرشونو بین پاهاشون میزارن پاهاشونو تو سینه جمع میکنن مثل بچه های کوچیک، اون لحظه هاست که دروغ نمیگن.
به خودم قول دادم تو روز بیشتر از 5 تا دروغ نگم وقتی میرسم به عدد 4 واقعا ترس و نگرانی تمام وجومو میگیره که اخری رو از دست بدم. زندگی بدون دروغ سخته مثل خیلی ناراحتیا ولی وقتی مجبور باشی واقعی حرف بزنی واقعی برخورد کنی اونوقت مثل بچه ها رفتار میکنی مثل بچه ها میخندی مثل بچه ها ناراحت میشی و حتی مثل بچه ها دروغ میگی. کاش میتونستم مثل بچه ها دروغ بگم. دیگه به جای اینکه با خودم عهد کنم 5 تا دروغ بگم عهد میکردم فقط 5 تا حرف واقعی بزنم.
خاطرات مردم از دوران سربازی شون رو شنیدید ؟
پا صحبت هر چهل ساله ای که بشینید براتون تعریف میکنه :
سرباز که بودم ، ساعت یازده صبح میرفتم پادگان ،سرهنگ به احترام من صبحونه و نمیخورد تا من بیام، بعد صبحونه با ریس پادگان میرفتیم گل کوچیک میزدیم
غروب با ریس ستاد مشترک میرفتیم استخر ، شب راننده من و میبرد منزل ، یادش بخیر وزیر دفاع خودش کارت پایان خدمت من و آورد دم منزل .....

با ده بیست درصد اختلاف ، هرکی سربازی رفته یه همچین خاطراتی داره ...


ولی سربازی چیزی جز کچل شدن و خشم شب و دوری از خانواده نداره

بورس هم اگه میبینی ، هر کی پر از خاطرات یه ملیون درصدیه ولی پرتفوی به داغونی قلب عاشق داره ، دلیلش برمیگرده به رفوکاری ذهن و جایگزینی خاطرات عجیب با خاطرات حقیقی.

قهرمان بودن یه نیاز بکر و دست اول واسه نوع بشر بوده و هست . خاطرات هر سربازی و شنیدید به احترامش کلاه از سر بردارید، ولی کلاه سرتون نره .
داشتن رفیقی که اشکالاتت رو خصوصی و به خودت بگه، اما پشت سرت حرف نزنه، از بزرگترین نعمت هاست.

امشب فهمیدم که وقتی حواستو جمع نکنی، ممکنه کاری ازت سر بزنه که بخاطر همون کار خیلیا رو سرزنش کردی.

شرمنده شدم اما...
یاد گرفتم که اشکالات رفیقم رو به خودش بگم و خصوصی بگم...
یاد گرفتم که مراقب زبونم باشم...
و یاد گرفتم که،
حتی تو سی و سه سالگی هم هنوز باید خیلی چیزا یاد بگیرم...

@tmlat
.
این عکس رو امروز در توییتر دیدم...
دلم یهو تنگ شد برای 14-15 سالگیم.

شبهای زمستون. آسمون قرمز که آبستن برف فردا بود. بوی برف و سوز کمی که میومد. نصفه شبا میرفتم تو خیابون قدم میزدم و چراغای زرد میفتاد روی پس زمینه ی سرخ تیره ی آسمون. نفس میکشیدم و هوای خنک رو میدادم تو ریه هام...به دنیا فکر میکردم...به آینده...به گذشته...روحم پرواز میکرد...

محله‌ی مادری... شب‌های پوست انداختن من... شب‌های روشن!

چقدر دلم خواست که باز برگردم به اون شب‌ها :)
کلمه ها مثل ستاره ها میمونن.
کلمه ها مثل ستاره ها نمیمونن!
کلمه ها مثل مداد رنگی هستن.
نیستن!
کلمه ها مث چاقوای آشپزخونه میمونن...
نوچ!
کلمه ها مث پاستیلای رنگی میمونن!
نه نه پاستیل نه! مث بلاکای لوگو! آره خودشونن... خود خودشونن! میتونی باهاشون ستاره بسازی یا مداد رنگی یا چاقوی آشپزخونه... حتا میشه باهاشون کاری کنی که مزه هزار تا تیکه پاستیل رنگی رنگی تو دهن شنونده تداعی بشه بدون اینکه یه دونه شو حتا خورده باشه!
کلمه ها حتا بو هم دارن... فقط اینکه بوی هرکلمه واسه شنونده یه جور منحصر به فردیه... مثلن خسته نباشید بوی ماژیک وایت برد میده! یا شیشلیک که بیشتر از بوی غذاش بوی خاک بارون خورده و برگای درختای افرا رو میده! دوستت دارم بوی اون خیابونی رو میده که وختی کنار بید بارون خورده ابتداش ایستاده بودم، واسه اولین بار از زبونش شنیدم... یا قهوه که بوی تنهایی میده و چایی که بوی فرار...
میخوای بگی مگ فرار بو داره؟
ملومه که داره! همه چی بو داره. ببین یه بویی هست که اگ بشنوی میفهمی که باید فرار کنی! از چی و به کجاشو نمیدونم ولی باید فرار کنی همیشه کردی همیشه میکنی...
یه کلمه هایی هم هستن که هروخت میان تو ذهنت میخای بری یه چایی بریزی برا خودت!
خونه. خونه... خون عه! خوووون. عههههه...
دیروز به معادله "ای مساویست با ام سی دو" فک میکردم!
به این فک میکردم که قانون بقای ماده و انرژی یه کانسکوئنسی داره که یه خورده از دنیای ریاضی کشیده کنار و وارد معقولات شده 😄
به این فک میکردم که آدما تو دوره زنده بودنشون یه مسیر رو باید طی کنن. عرضی رو نه الان طولی رو عرض میکنم. به این فک میکردم که چطور میشه که مسیر یکی طولانی تر میشه و دیگری کوتاهتر؟! البته زمانی عرض نمیکنم بیشتر کیفی و کوالیتیتیو مقصودمه! 🙄
به این فک میکردم که چی میشه اگ یکی به مقصد برسه ولی نفهمه که رسیده؟! قطار زندگی آدم بعد از ایستگاه آخرش کجا میره؟! 😐
منظور فکرام البته افسردگی و اینا نبود! صرفن از لحاظ مسیر، وختی همه کارایی که قرار بوده بکنی رو کردی بعد ولی هنوز مهمونا نرسیدن اونوخ چیکار میکنی؟؟؟
بعضیا فک میکنن یکی مث من لجبازی میکنه که هرکاریو لحظه آخرش تموم میکنه! نمیفهمن... نمیفهمن این انتظار واسه رسیدن مهمونا واسه رسیدن روز آخر واسه تموم شدن زمان چیزی که تو قبلن تمومش کردی و تموم شده برات این انتظار واسه مردن دیوونه کننده اس... دیوونه کننده... دییییووووونههههه کننننندههههه 😣😣😣
یکی از راهکار های ساده ما در حرف زدن نسبت دادن کلمات خود به ادم های مشهور و کتابهاست. تازه اگر آدم هایی راستگو باشیم حرف دیگران را جایگزین کلمات خود میکنیم. به جای دوستت دارم های ساده از عشق در کتاب ها میگوییم و دیالوگهای معروف فیلم ها را تکرار میکنیم. تنها راه باور شدن تکرار و تقلید است مثل مدرسه و درس و حساب. تا زمانی که حرفت جایی ثبت نشود مثل باد هواس گویی چاپ شدن چند کلمه در یک کتاب و سیاه کردن چند صفحه تفاوتی در معنا میسازد. چه حرف ها و درد و دل هایی و چه ارزوهایی در لفافه این کتاب ها گم شدند و به اسم نویسندگان دیگر ذکر شدند.
. هر روزی که نیستی عقربه انگیزه ای ندارد برای گذران ، تا تیک اش به تاک برسد صد سالی گذشته.
حتی فندک کهنه ام که خیلی وقت بود حتی رنگش از خاطرم رفته بود هر ثانیه نبودنت تب دارد و تنها یاری که هر روز و هر روز و هر روز لبهایش را میبوسم سیگار است. خودم را بی هوا زیر خاکستر های سیگار دفن کردم تا ندادنم بی تو نفس کشیدن چقدر سخت است.
راستی میدانستی مرد ها هم گریه میکنند؟ آخر آن شاعر نا وارد میگفت مرد ها گریه نمیکنند و قدم میزنند. ...هه... من تمام کوچه هایی را که با هم راه رفتیم را هزار بار با گریه قدم زده ام . دقیق قدم جا پای خودم می گذاشتم و دستم را در دست تصوری از تو مشت می کردم و باز به خانه ای که اتاقش را با هم رنگ میکنیم فکر میکردم....
سمفونی نبودنت خیلی غم انگیز است...هزاران نوازنده از جنس همه چیز در مغزم فقط اسم تو را فریاد میزنند...از رنگ دیوار خانه رویایمان تا کوچه و تمام جای پاهایت و تا تیک و تاک خسته ساعت...زود تر برگرد و خود سرود بودنت را بخوان.
- فقط بتونم یه سر برم بهشت و برگردم
- اگه تو جهنم بود چی
- اونوقت بهشت و جهنمی وجود نداره.
میگه تهدیگ نخووووور دندوناتو نابود نکن حیفههه....!
میگمش...
نمیگمش!
رومو برمیگردونم و همونطور که تهدیگمو بیصدا گاز میزنم توی دلم میگم اگ یه روز اومد که هنوز زنده بودم و دیگه دندون نداشتم خب لابد تهدیگم نمیخورم! اما الان که دارم... اگ قراره ته‌دیگ نخورم اصلن دندون میخوام چیکار!
...
ته‌دیگا که تموم شدن ولی هنوز رد پاشون روی مغز من موندن!
بهتر نیس زندگی کنیم قبل اینکه بمیریم؟! بهتر نیس این توان هرچند ناچیز بدنمونو به امید کش اومدنش دم مرگمون پس‌انداز نکنیم؟! بهتر نیس اگ مجبوریم زندگی کنیم اگ محکومیم که ادامه بدیم اقلن هرجور دلمون میخواد بکنیم؟
هر جور. دلمون. میخواد. بکنیم.
بکنیم...

فولان🚶🏻‍♀
یه جایی میخوندم آدم وختی کوله بار خاطره هاش سنگینتر از وسعت دریای آرزوهاش بشه ینی دیگه پیر شده... خب خاطره ها که هر لحظه دارن لحظه ها رو میبلعن! گمونم بعدش باید مستقیم نتیجه گرفت که آدما وختی آرزوهاشون تموم بشه دیگه تموم شدن... مرده‌ان.
درست همینجاست که چیزی از جنس پارادکس راسل اتفاق میافته. برای کسی که دریای آرزوهاش خشک‌تر از یه کویر تفتیده شده، آرزوی گذشتن لحظه بعد و لحظه‌های بعد و رسیدن به لحظه‌ای که دیگه بعد از اون لحظه‌ای و رنجی و نفسی نمونده باشه، از هر آرزویی که روزی ممکن بوده براش تعریف بشه بزرگتر و رنگین‌تر و خواستنی‌تر میشه... واسه یه آدم بی آرزو، این آرزوی سحرآمیز، این آخرین دلخواسته، هر لحظه بیشتر و بیشتر بزرگ و قوی و باشکوه و شیرین و اغواگر میشه چنان که میتونه به تنهایی دریای خالی دل مرده صاحبش رو سرشار کنه.
چه کوفتیه این زندگی...
چن روز پیش دیدمش
تو یه خیابون شلوغ! خیلییی شلوغ.
ایستاده بود و با یکی حرف میزد روش به من نبود!
- کجایی؟
دکترم بود که میگفت.
چشم باز کردم و خیره به صورتش نگاه کردم. نمیدونستم ینی چی کجایی؟! رفیق نبود که کجایی گفتنش معنی سراغ گرفتن از حال دلو داشته باشه که. داشت؟!
دوباره پرسید کجایی؟ چرا اینجا نیستی؟
همینجوری خیره نگاهش کردم و گفتم ینی چی؟
- توی لحظه توی زمان و مکانت نیسی. کجایی؟
چشمامو بستم.
هنوز داشتم میدیدمش! هنوز داشت با همون آدم قبلی حرف میزد. واقعی بود... خودش بود. اون سمت خیابون! فقط ده قدم باهاش فاصله داشتم... عجیب بود.
خیز برداشتم سمتش! فقط میخاستم بیشتر ببینمش دست بدم باش صداشو بشنوم حتا شاید بغلش کنم...
نشد ولی!
نشد دیگه. همون قدم اولو که برداشتم سوزنی بود که به حباب خیالم خورد. روشو که برگردوند، تازه یادم اومد اینجا تو این لحظه از زمان و تو این نقطه از مکان، دیدن اون چیزی جز یه رویای شیرین نیس... نگاهی به ساعتم کردم و فک کردم الان حتمن تازه از سر کارش رسیده خونه و ولو شده رو تختش و من دارم تو حباب خیال دوس‌داشتنی خودم تماشاش میکنم.
- ببین عزیزم، باید سعی کنی توی زمان و مکانی که هستی بمونی! سعی کن تمرکز کنی نباید بذاری روحت و جسمت از هم فاصله بگیرن. این اتفاق خطرناکیه!
لبخند میزنم و بالاخره لب باز میکنم به اعتراف
+ چرا عاخه؟ اینکه خوبه که... بهترین دستاوردی که تو این سالها داشتم تنها همین بوده که هروخ دلم بخواد ببندم چشمامو و خودمو اونجایی که میخوام اونجوری که میخوام ببینم و حتا شده چن ثانیه اونجور که میخام زندگی رو تجربه کنم!
-تجربه؟
+خب تصور... حالا هرچی چرا فک میکنین خیلی فرق داره؟! مگ نه اینکه همه حال آدم به برداشتش از وقایع وابسته‌اس مگ نه اینکه از یه اتفاق ثابت هیچوخ ممکن نیس دو نفر بتونن یه حال و حس یکسانی رو تجربه کنن؟؟ مگ نه اینکه زندگی هرکسی فقط همونیه که تو مغز خودش میگذره... خب من که نمیتونم اون بیرونو تغییر بدم توی ذهنمو دستکاری میکنم! این بازیو همیشه میشه کرد اما باور کردنش، تبدیل رویا به حقیقت کار ساده‌ای نیس سالها تمرین و ممارست لازم داره. سخته ولی وختی میشه خیلی خوبه... مث نوشداروعه تو سختترین لحظات زندگی آدم کمکت میکنه نفس بکشی زنده بمونی تحمل کنی... حالا هرچند زنده موندن هم فضیلت نیس ولی وختی مجبوری خب تحملشو راحت میکنه.
-... چی میگی برا خودت؟!
+ :))) راس میگم بخدا.
- باید تمرین کنی ازین دنیایی که برا خودت ساختی برگردی بیای بیرون.
+باور کنین آقای دکتر، این ارزشمندترین کاریه که تونستم برا خودم بکنم. حالا دیگه یه طوری شدم گاهی شک میکنم کی بیدارم کی خوابم... چندین بار شده وختی خوابیدم یه خوابی رو میدیدم بعد بیدار شدم تموم شده رفته، رفتم دنبال کار و زندگی و اینا بعد باز دوباره شب که شده دوباره که خوابیدم ادامه همون خواب دفعه قبلو زندگی کردم و این اتفاق چند بار هی رخ داده... من گاهی نمیفهمم اون زندگی ای که تو خوابم دارم زندگی واقعیمه یا اینی که الان توش دارم با شما حرف میزنم... اصلن از کجا معلوم شما به خواب من نیومده باشین؟!! از کجا معلوم اونی که باید فراموشش کنم شما نباشین....

نوچ. کاش دوباره ببینمش... چقد دلم براش تنگ شده.
پ. ن. یک. هردوتا داستان واقعی هستن 😄
هم مکالمه با آقای دکتر و هم دیدن دلبر، هرچند کامل و با جزییات تا انتهاشون نیستن و البته که توی زمانها و مکانهای به ظاهر متفاوتی رخ دادن!
پ. ن. دو. زمان متفاوت یا مکان متفاوت... شما چی فک میکنین؟ به نظرتون این مفاهیم در حقیقت وجود دارن؟! یا نهایتن توقعات ذهن محدود ما از واقعیت ملموس اطرافمون هستن؟

@tmlat