تأملات
272 subscribers
172 photos
30 videos
6 files
156 links
تأملی کوتاه داریم بر زندگی و مسائل انسان

صفحه اینستا:
https://Instagram.com/tmlatmag

لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-39628bb98f

لینک شناس: @mostafaonline

مطالبی که امضای #مصطفی ندارند از سایر ادمین‌هاست.
Download Telegram
#عکسآهنگ

۴۷۱. امشب یکی از دوستان مهربانم در کانالش (عمومی نیست وگرنه حتماً لینک می‌دادم) این آهنگ رو گذاشت.

چندبار گوش دادم و هر بار بیشتر فرو رفتم.
و وقتی بیرون اومدم، خودم رو اینجا دیدم:

همین ساحل خیالی-واقعی در دنیای زیبای فیلم Inception. همین جایی که یه صدا توی گوش بیننده تکرار می‌شد:

filled with regret,
waiting to die alone...

اگر قرار باشه «اون سمت دنیا» بدون کسی که دوسش داریم، ریخت و قیافه‌ای داشته باشه، احتمالاً همین شکلیه.

یه ساحل غمگین که پر از مخروبه‌های خاطرات ماست.

جایی که هیچ خواستنی نیست.
جایی برای مردن، در نهایت پشیمانی.

#مصطفی

@tmlat { تأملات }
🌱
من ،
به چشم های بی قرار تو قول میدهم،
ریـشه‌هـای مـا بـه آب
شاخـه‌هـای مـا بـه آفـتاب مـی‌رسد
مـا دوبــاره سبـــز می‌شویـم

☀️
#قیصر_امین_پور

@tmlat { تأملات }
🌱
بخشی از یادداشت مترجم
• کتاب «دیدار اتفاقی با دوست خیالی»
• نوشته آدام گاپنیک
• ترجمه‌ی کیوان سررشته
#قسمت‌اول

آیا اصولاً می‌شود درباره‌ی مسئله‌ی جستار‌نویس یا موضوع جست‌و‌جوی او حرف زد؟ جواب را شاید خود گاپنیک در مقدمه‌ای که بر کتاب "بهترین جستارهای آمریکایی ۲۰۰۸" نوشته، داده باشد؛ آن‌جا که تفاوت پرسش اساسی جستار‌نویس و موعظه‌گر را شرح می‌دهد: «موعظه گر می‌پرسد چه طور باید زندگی کنیم اما سؤال جستارنویس همانی‌ست که مونتنی می‌پرسید "زنده بودن چه حسی دارد؟!"»(جستارنویس با طرح این پرسش ادعا می‌کند که حس زنده بودن چیزی‌ست که می‌شود آن را به اشتراک گذاشت یا حداقل می‌شود درباره‌اش حرف زد.)

زندگی در شهرهای مدرن و دوران معاصرْ تجربه های مشترکی برای ما به همراه دارد. حرف‌هایمان خیلی وقت‌ها شبیه هم می‌شوند، وقت‌مان کم است، سرمان شلوغ است، از ترافیک می‌نالیم، به دیگری تشر می‌زنیم که «دو دقیقه سرت را از گوشی بکش بیرون»، دور هم جمع می‌شویم فوتبال ببینیم و بعد سر میز غذا درباره‌ی خوراکی‌های ناسالم و زندگی سالم در این زمانه نظریه‌پردازی می‌کنیم. تجربه‌هایی که اسم‌شان را می گذاریم زندگی یا شاید زندگی مدرن و بخشی جدانشدنی از زنده بودن در این دوران‌اند.

گاپنیک از همین‌ها حرف می‌زند؛ از تجربه‌هایی که توصیف‌شان می‌تواند تصویری از زندگی‌های مشابه ما بدهد. اما تصویر به درد کسی می‌خورد که خودش این‌ها را ندیده باشد. تصویر برای آیندگان مفید است یا موجودات فضایی. اما هدف نوشته‌های گاپنیک توصیف جهان و ارائه‌ی گزارشی درباره‌ی آن نیست. با توصیف نمی‌شود به آن درک حسی مطلوب رسید. در جای دیگری از همان مقدمه بر "بهترین جستارهای آمریکایی ۲۰۰۸" نوشته «جستار در تعریفی نصفه‌و‌نیمه، متن کم‌و‌بیش کوتاهی‌ست که در آن موضوع ظاهری نوشته با نیت واقعی‌اش تفاوت دارد و جستارنویس خیال می‌کند تفاوت این دو را می‌داند...جستار با موضوعی معمولی شروع می‌شود _ماهی‌گُلی می‌میرد_ و در پایان به موضوعی غیر منتظره می رسد: مرگ چیست؟» از نظر گاپنیک تفاوت بین ظاهر چیزها و معنایی که در باطن‌شان هست، همان معنایی که می‌شود از دلش حس زنده بودن را کشف کرد، هسته‌ی اصلی جستار است. به این ترتیب کار او بیشتر کنار زدن لایه های آشکار و نقب زدن به دل مفاهیم است.

زنده بودن و زندگی از آن مفاهیمی‌اند که حرف زدن درباره شان سهل به نظر می‌رسد. ‌این‌ها جهانی‌ترین تجربه های ممکن‌اند. همه‌ی خوانندگان این جستارها زنده‌اند و دارند زندگی می‌کنند. برای همه‌شان هم این زنده ‌بودن حسی دارد که بی‌واسطه _و بی‌نیاز به هیچ جستاری_ درک می‌شود. من همان‌قدر زنده‌ام که گاپنیک. همان حواس پنج‌گانه را هم دارم و همان نوع عواطفی را تجربه می‌کنم که او. پس چرا جذب این جستارها می‌شوم؟ چرا بعد از خواندن‌شان احساس می‌کنم چیزی برایم روشن‌تر شده است؟ شاید چون من به محض اینکه می‌خواهم به حس‌هایم نگاه بیندازم، تا می‌خواهم آن‌ها را در ذهنم مرتب کنم و از چرایی و چگونگی‌شان سر در بیاورم، گیر می‌افتم. شاید چون یکی از سخت‌ترین کارها برایم این است که تکلیف خودم را در سرم _و نه در دل_ با احساسم درباره‌ی اتفاقات روزمره و موضوعات نزدیک زندگی‌ام مشخص کنم. همین چیزهایی که هر روز مشغول‌شان هستم و همه جا حاضرند جوری برایم مبهم و ناواضح می‌شوند که انگار جلوی‌شان را شیشه‌ای مه گرفته پوشانده باشد. فکر کردن به مفاهیم انتزاعی و برنامه‌ریزی‌های بزرگ برایم راحت‌تر است تا مشخص کردن موضوعم درباره‌ی جزئیات زندگی روزمره.

@tmlat { تأملات }
#قسمت‌دوم

رابطه‌ام با شبکه‌های اجتماعی پر از عشق و نفرت است، نمی‌دانم دوست دارم سرم شلوغ باشد و یک‌نفس کار کنم یا گاهی از کار دست بکشم، یک روز کامل را بگذارم برای آشپزی و از زندگی لذت ببرم. نمی‌دانم وقتی هزار و یک مشکل واقعی دارم چرا شکست چهار بر یک تیم محبوبم حالم را بد می‌کند (با خودم می‌گویم از این به بعد دیگر فوتبال نمی‌بینم و باز فردا تاریخ بازی بعدی را چک می‌کنم). بدتر از همه می‌ترسم نکند اصل زندگی جای دیگری باشد و من سرگرم این‌ها. ولی به این ترس هم که فکر می‌کنم آخرش به هیچ نتیجه‌ی مشخصی نمی‌رسم و برمی‌گردم سر جای اول. دلم می‌خواهد فکرهایم درباره‌ی این چیزها به فرجام برسد. به یک نتیجه‌ی قطعی. همیشه فکر می‌کنم باید حس مشخصی به ماجراها داشته باشم و نداشتن این حس کلافه‌ام می‌کند. انگار دیگران دارند زندگی‌شان را می‌کنند و من گیر کرده‌ام در پیدا کردن حسم به زندگی و معنایش. نتیجه می‌شود یک جور احساس تنهایی و گم شدن در جهان.

دوست داشتم می‌توانستم وقفه‌ای در زندگی‌ام بیندازم و بروم از چند صد متر دورتر یا از چند سال جلوتر به خودم نگاه کنم تا ببینم زندگیِ این لحظه‌ام چه وضعی دارد، واقعاً کجایش ایستاده‌ام و معنای همه‌ی این‌ها چیست. دلم می‌خواست آن موضوع اصلی که پشت این موضوعات معمولی پنهان شده را بفهمم و بعد زنده بودنم معنادار شود. فکر می‌کنم ته دلمان همه جستار‌نویس‌هایی هستیم که در زندگی تصادفی و بسیار معمولی‌مان دنبال رگه‌هایی از یک معنای بزرگتر می‌گردیم؛ چیزی که بتواند زندگی معاصر را از حالت خودکار و عادی ارتقای درجه بدهد. اینجاست که گاپنیک به کمک می آید.

در جستارهای گاپنیک می‌شود کمی فاصله گرفت و برگشت و به چیزهای آشنا و نزدیک نگاه کرد. او کمی عقب می‌نشیند(یا جلو می‌رود)، از دور به زندگی نگاه می‌کند و از آنجا می‌تواند زیر همه‌ی این اضطراب‌های معاصر، همه‌ی ترس‌های شهری و نگرانی‌های مربوط به فناوری، جریان عمیق‌تری ببیند که دست بر قضا به «انسان» بودن ما وصل است. لایه‌های رویی را که کنار می‌زند می‌بینیم خبری از یک سیرک عجیب و غریب نیست. الگوها و خط و ربط‌های آن لایه‌های زیرین پیچیده‌اند ولی درک‌شان غیرممکن نیست. گاپنیک چیزهایی را که عادت و مه‌آلودگی‌های ناشی از نزدیکیْ نامرئی‌شان کرده دوباره مرئی و روشن می‌کند و جلوی چشم می‌آورد اما نتیجه کمی با آن تصویر رؤیایی فرق دارد.

با مرئی شدن این لایه‌های تازه می‌بینیم باز خبری از فرجام و نتیجه‌ی قطعی نیست. می‌بینیم این بلاتکلیفی و تلاش برای رفعش در هر لحظه از زندگی بخش جدانشدنیِ حس زنده بودن است. فکر می‌کنم یکی دیگر از تفاوت‌های جستار نویس و موعظه‌گر همین باشد. جستار‌نویس زندگی جدیدمان آن را با نمودها و دردسرهایش می‌گذارد روی صفحه‌ی کاغذ و می‌گوید بیا نگاهش کنیم، بیا برویم در دلش، بیا لایه‌هایش را بشکافیم، ولی در نهایت بیا قبول کنیم نمی‌توانیم به یک جواب و راه‌حل قطعی برایش برسیم. هر چند که جست‌وجو هم زیبایی‌های خودش را دارد.

#صالح

@tmlat { تأملات }
۴۷۵. در آن وقت که شیخ ما (ابو سعید ابوالخیر) به نیشابور رفت، استاد امام ابوالقاسم قشیری (صوفی بزرگ و شیخ خراسان وصاحب الرساله القشیریه) شیخ ما را ندید و او را منکر بود. هر چه بر زبان شیخ ابوالقاسم می‌رفت عینا به شیخ ما باز می گفتند، و شیخ هیچ نمی‌گفت.

روزی بر زبان استاد امام (ابوالقاسم) رفت که: بیش از این نیست که بو سعید حق تعالی را دوست میدارد و حق تعالی ما را دوست میدارد. فرق این است که ما در این راه پیلیم و بو سعید پشه!

این خبر را نزدیک شیخ ما آوردند. شیخ آن کس را گفت برو پیش استاد امام و بگو که: آن پشه هم تویی، ما هیچ نیستیم، و ما خود در این میان نیستیم.

آن درویش بیامد و آن سخن را به استاد امام گفت.

استاد از آن ساعت عهد کرد که دیگر بد شیخ ما نگوید.

📚اسرار التوحید
محمد بن منوّر
ا+++++++++++++++++++ا

اگر توهین کسی ما رو زیادی اذیت کرد، یعنی هنوز به اندازهٔ کافی بزرگ نشدیم.

درس امروزم از فجازی همین بود.
امیدوارم بزرگ‌تر بشم.

#مصطفی

@tmlat { تأملات }
🌱
👍1
Lalayi Shirin Shirin Yat Ay Bala TabTaraneh.Net
این یه لالاییه.

یونسکو لالایی‌های زبان‌های مختلف رو یه فیلم کرده، این لالایی از زبان ترکی انتخاب شده.

بشنوید و زیبا شوید.

متن و ترجمه لالایی رو‌ میارم در نوشتهٔ بعد.

@tmlat { تأملات }
🌱
شیرین شیرین یات آی بالا
بویا باشا چات آی بالا
سنده بیر گون اوز سسی نی
ائل سسینه قات آی بالا

سنه دییر لای لای
هر اوتن قوش، هر آخان چای
بو گوزل شان انامیزه تک
لای لای

هر شهرتیم، شانیم سن سن
جاندان آیری جانیم سن سن
نه تمیز دیر گول نفسین
سن عطیرلی بیر چمن سن

سنه دییر لای لای
هر اوتن قوش، هر آخان چای
بو گوزل شان انامیزه تک
لای لای

یات یات آی قوزوم شیرین شیرین
حیات سنین دوران سنین
قای قیسیلار بوی آتیرسان
قوجاقوندا بو وطنین

ا=================ا
ترجمه فارسی:

خوب و شیرین بخواب ای فرزندم
قد بکش و بزرگ شو
تو هم روزی صدایت را
به صدای ایل بیآمیز و هم‌صدا با مردمت شو

برای تو لالایی می‌خوانند
هر پرنده که پرواز می‌کند، هر رود جاری و جوشان
مانند این مادر والا و زیبا مقام

شهرت و سربلندی و شأن و مقامی که دارم از توست
تو جانی ورای جانم، جدای از جانم هستی
چه اندازه پاک است نفس‌هایت
تو چمنی پر از عطر هستی

برای تو لالایی می‌خوانند
هر پرنده که پرواز می‌کند، هر رود جاری و جوشان
مانند این مادر والا و زیبا مقام

خوب و شیرین بخواب ای برهٔ نازم
حیات و دوران از آن توست
با مراقبت‌هایش قد می‌کشی
در آغوش این وطن

#ارسالی از #ساجده_دفتری

@tmlat { تأملات }
🌱
Forwarded from مغزنبشت
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگه معلمید
یا اگر به بچه ای آموزش میدید (کمک به یادگیری و اینا)
لطفا حواستون باشه به املا و انشاتون.
نسل بعد رو بی سواد تر از خودمون بار نیاریم :)
👍1
۴۷۸. منظومهٔ شمع و پروانه
سرودهٔ اهلی شیرازی در سال ۸۹۴ قمری

ا~~~~~~~~~~~~~ا

با خودم فکر کردم، چندبار در زندگی تونستم اونقدر چیزی رو دوست داشته باشم که براش حاضر باشم خودمو به آب و آتیش بزنم؟

و فکر کردم که، چندبار ممکنه همچین دوست‌ داشتنی برای آدم اتفاق بیفته؟

پروانگی رسم قشنگیه.
حداقلش اینه که می‌دونی داری پای چی می‌سوزی. پای عشق و علاقه‌ات.

حالا که گذشتن ثانیه‌ها دست ما نیست، چه بهتر که عمرمون رو پای عشق صرف کنیم.

#مصطفی

پ.ن: تصویر برگرفته از «فرهنگ ادبیات فارسی» نوشتهٔ محمد شریفی، کتابی که همدم این روزهای من شده و میشه سالها درش غرق شد...

@tmlat { تأملات }
🌱
۴۷۹. از خلال یک گفتگوی آسمانی

🕊۱ خسته شدم. بشینیم یکمی استراحت کنیم؟

🕊۲ فرصت نمیشه. اگه توقف داشته باشیم به موقع نمی‌رسیم.

🕊۳ چی میگید اون عقب؟

🕊۲ هیچی میگه خسته شدم. میگم راه بیا وقت استراحت نداریم.

🕊۳ حرف می‌زنید خسته میشید. سکوت کنید و روی پرواز متمرکز باشید.

🕊۴ پارسال چه دشت قشنگی بود اینجا. حیف.

🕊۵ باز شروع کرد حسرت خوردن. راه بیا بابا. چقدر غصه‌ی چیزیو می‌خوری که نمی‌تونی عوضش کنی؟

🕊۴ کاری به کسی ندارم که. دارم برای خودم میگم.

🕊۵ منم برای خودت میگم. غصه می‌خورم که غصه داری.

🕊۶ چی شده؟ باز داری غصه‌ی کیو می‌خوری تو؟

🕊۵ هیچی.

🕊۶ خب حرف داری بزن. هیچی چیه؟ نصفه نیمه گفتن فقط اعصاب بقیه رو خورد می‌کنه. اه.

🕊۷ چقدر همهمه. پروازتونو بکنید بابا. چیزی نمونده که. دو قدم مسیر، اندازه دویست بار بال زدن. حوصله کنید همو.

🕊۶ بهش میگم چی شده میگه هیچی. تو باشی کلافه نمیشی؟

🕊۷ نه. لابد الان نمی‌تونه بگه چشه. یا نمی‌خواد به تو بگه. کلافگی نداره.

🕊۱ چی میگه؟

🕊۳ هیچی. میگه پرواز کنید.

🕊۱ هرچی پرسیدیم جواب سربالا شنیدیم.

🕊۲ غر نزن. خسته‌تر میشی. باهم شروع کردیم، باهمم تموم می‌کنیم.


#مصطفی

@tmlat
.
1
تأملات
03:09
آه از این قطعهٔ گیتارش...
480. #مفید
رفقایی که علاقه به مسائل تاریخی دارید، رشتوهای زیر حتماً براتون جالب و خوندنی خواهد بود. مطالب مفیدی که در عین جذابیت، میشه درباره‌اش ساعت‌ها حرف زد و چیزهای جدید یاد گرفت:

از ماجرای به قدرت رسیدن استالین بگیر،
تا داستان یک دزدی واقعی از بانکی در آرژانتین که الهام بخش سریال «خانۀ کاغذی» شده.
قضایای مرموز تاریخی هم توش زیاده.
ناپدید شدن آدما و نامشخص بودن ابعاد پرونده،
یا فراری دادن یکی از مغز متفکرهای صنعت خودروسازی جهان از ژاپن به لبنان.

خلاصه جای خوبیه برای وقت گذروندن و مطالعه کردن 🙂

#مصطفی


https://twitter.com/Friedrish/status/1317968200911511553
Forwarded from آن؛
#کتاب_بخوانیم

در کتاب «از خشت تا خشت» نوشته‌ی محمود کتیرایی آمده‌‌است که در گذشته بر روی ابزار و وسایل خانه شعر می‌نوشته‌اند؛ در ادامه چند نمونه از اشعار آن آورده شده‌است.

‏- بر روی انبر برنج:
‏سوختم و سوختم و سوختم
‏تا روش عشق تو آموختم
‏حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
‏خام بدم پخته شدم سوختم!

- بر روی دسته‌ی دم طاووسی قاشق:
‏تیشه‌ها خوردم به سر فرهاد وار
‏تا رسیدم بر لب شیرین یار
‏یا
‏کم‌تر ز قاشقی نتوان بود در طلب
‏صد تیشه می‌خورد که رساند لبی به لب

-‏ بر روی قلمدان:
‏این قلمدان را دوات از لعل و مرجان لایق است
‏لیقه از گیسوی یار و زلف جانان لایق است
‏آب حیوانش مداد و شاخه‌ی طوبی قلم
‏بهر عشق نو خطان و جیب خوبان لایق است

- ‏در کنار قاب آینه:
‏صورت خود چو بنگری ناز تو بیشتر شود
‏کاش نمی‌گذاشتند آینه رو به روی تو!
‏یا
‏باش چون آینه که عیب تو را
‏همه را دیده رو به رو گوید
‏نه که چون شانه با هزار زبان
‏پشت سر رفته مو به مو گوید

- ‏دور منقل:
‏از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
‏که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

‏- بر روی کوزه‌ی قلیان نقره:
‏قلیان به دست از در درآ ای دلبر سیمین برم
‏با ناز قلیانم بده بی‌ناز بنشین در برم
‏یا
‏طریق عشق را باید که از قلیان بیاموزی
‏که آتش بر سر و دودش به دل اشکش به دامان است!

- ‏در حاشیه‌ی پرده‌ی قلمکار:
‏باش چون پرده رازدار کسان
‏تا نگردند از تو افسرده
‏پرده راز کسی نگفته به کس
‏هیچ‌کس را ز خود نیازرده
‏پرده‌پوشی نموده عیب کسان
‏دیده اما به رو نیاورده
‏حفظ اسرار و پرده پوشی را
‏یاد باید گرفت از پرده

‏- بر روی بشقاب چینی:
‏بردار ز روی قاب سر پوش
‏تا یار کند طعام را نوش

- ‏بر روی بدنه‌ی کاسه‌ی چینی و مسی:
‏بر مثال کاسه در هر کوره‌ای گردیده‌ام
‏هم‌چو قاشق دستیاری بی‌غرض کم دیده‌ام.

@hezarkhorshid
481. #درنگ
گاهی به دست خواب، پیام وصال ده
گه بر زبان باد، سلام وفا فرست...

#خاقانی
ا========================ا

آدم گاهی آنقدر محتاج دست محبوب است که راضی می‌شود حتی فقط خوابش را ببیند، اما ببیند!

@tmlat { تأملات }
🌱
۴۸۲. #درنگ

مرا خَسَک به گریبان، گُل است با تو، ولی
چو مار می‌گزدم تارِ پیرهن بی تو :)

#طالب_آملی
ا==================ا

لحظه‌های فراق، نیش دارند.
ثانیه‌ها بی‌تو گزنده‌اند.
وقتی نیستی،
من غریبم؛ در پیراهنم حتی.

ای کاش نبود لحظه‌ای که تو نباشی.

@tmlat { تأملات }
🌱
یک عاشقانۀ نا آرام 😂

@tmlat { تأملات }
۴۸۳. #کدام_خوشحالی؟

خدا گفت: یه دعای مستجاب داری. بگو.
بروس گفت: گریس.
خدا گفت: می‌خوای برگرده پیشت؟
بروس گفت: نه.
«می‌خوام خوشحال باشه».

از فیلم bruce almighty
ا====================ا

اگر تو بودی چه می‌کردی؟
اگر یک دعای مستجاب داشتی،
می‌خواستی «مال تو» باشه یا «خوشحال باشه»، هرجا که هست؟

فرق عشق خودخواهانه و عشق دیگرخواهانه همین‌جاست.

آقای جیم کری، بغض ما رو شکستی با این دیالوگ. دم شما گرم.

@tmlat { تأملات }
🌱