یک سنگ کوچیک رو همیشه بذارین به اندازه قد و اندازه خودش بمونه. وقتی بزرگتر از اندازهاش بهش بها بدین فردا اینقده جرم دورش جمع میشه که فکر میکنه سنگ بزرگی شده و خود شما هم دیگه نمیفهمین تنها پوسته توخالیای بوده و هست.
من خدمت مخاطبین عزیز کانال باز بگم، اینجا ده نفر ادمین داره و فقط من و صالح زیر نوشتههامون امضا میزنیم. تازه صالح هم گاهی نمیزنه امضاشو.
فلذا اگر مطلبی بود که زیرش #مصطفی یا #مصطفی_ناصحی نبود، از من نیست و از سایر عزیزانه.
دوستتون دارم.
فعلا😁
فلذا اگر مطلبی بود که زیرش #مصطفی یا #مصطفی_ناصحی نبود، از من نیست و از سایر عزیزانه.
دوستتون دارم.
فعلا😁
Forwarded from از خط ساقی... (Mohadeseh)
۱۳۶۰.
نَفْسِي عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ
يَا لَيْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ اَلزَّفَرَاتِ
لاَ خَيْرَ بَعْدَكِ فِي اَلْحَيَاةِ وَ إِنَّمَا
أَخْشَى مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَيَاتِي.
جان من با نالههاى خود حبس شده،
اى كاش جان من با نالههایم خارج میشد.
بعد از تو خیرى در زندگانى نخواهد بود،
گریه میکنم از اینکه مبادا بعد از تو زیاد زنده بمانم.
امیرالمومنین
بحارالانوار ج43 ص213
🌱
نَفْسِي عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ
يَا لَيْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ اَلزَّفَرَاتِ
لاَ خَيْرَ بَعْدَكِ فِي اَلْحَيَاةِ وَ إِنَّمَا
أَخْشَى مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَيَاتِي.
جان من با نالههاى خود حبس شده،
اى كاش جان من با نالههایم خارج میشد.
بعد از تو خیرى در زندگانى نخواهد بود،
گریه میکنم از اینکه مبادا بعد از تو زیاد زنده بمانم.
امیرالمومنین
بحارالانوار ج43 ص213
🌱
تأملات
هابیل علی اف – کمانچه
#عکسآهنگ
۴۶۳. صدای این کمانچه من رو بیاختیار یاد کومههای کویری انداخت. یاد بوی کاهگل خونهٔ پدربزرگم (بهش میگفتیم آقا). یاد گرمای حیاط و خنکای سرداب.
بعد نمیدونم چی میشه که اینطور وقتا واژهٔ غربت میاد تو ذهنم.
انگار که تنها، خسته و عرقریزون از صحرا برگشتم به کومه و داره بوی کاهگل میزنه تو دماغم و منتظرم تا کم کم خنک بشم.
چشمامو میبندم و آقا لبخند میزنه.
آقا همیشه لبخند میزد.
میرفتم پشت سرش و دست میکشیدم روی کلّهاش. بانمک بود. میگفت «نکن آقا!» و لبخند میزد و ایوون خونهاش قشنگ میشد.
کمانچه، کومه، کویر.
گرما، خنکا، بوی کاهگل.
لبخند قشنگ آقا.
موسیقی واقعاً ماشین زمانه.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
۴۶۳. صدای این کمانچه من رو بیاختیار یاد کومههای کویری انداخت. یاد بوی کاهگل خونهٔ پدربزرگم (بهش میگفتیم آقا). یاد گرمای حیاط و خنکای سرداب.
بعد نمیدونم چی میشه که اینطور وقتا واژهٔ غربت میاد تو ذهنم.
انگار که تنها، خسته و عرقریزون از صحرا برگشتم به کومه و داره بوی کاهگل میزنه تو دماغم و منتظرم تا کم کم خنک بشم.
چشمامو میبندم و آقا لبخند میزنه.
آقا همیشه لبخند میزد.
میرفتم پشت سرش و دست میکشیدم روی کلّهاش. بانمک بود. میگفت «نکن آقا!» و لبخند میزد و ایوون خونهاش قشنگ میشد.
کمانچه، کومه، کویر.
گرما، خنکا، بوی کاهگل.
لبخند قشنگ آقا.
موسیقی واقعاً ماشین زمانه.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
تأملات
#هفته_کتاب اغلب شما عزیزان عضو تأملات رو از نزدیک میشناسم. میدونم که اهل فکر هستید و حتماً برای خوراک فکریتون هزینه میکنید. خواستم چندتا کتاب معرفی کنم برای خریدن در این طرح هفت روزه، اما دیدم بهتره همه از خوندنیهای خوبمون بگیم. دنبال توصیۀ عام به…
۴۶۵. دوستی میگفت گاهی مردّد میشم که وقت و پولمو صرف بهتر کردن خودم کنم، یا صرف آگاه کردن و یاد دادن به بقیه.
پیشفرض این حرف، اینه که وقت و عمر آدم «یا» باید صرف خودش بشه «یا» بقیه.
بنظرم این دوگانه ضرورتی نداره. سه مقدمه کوتاه بگم و یک نتیجه مختصر:
۱. برای هر نوع بهتر شدنی، مسیری وجود داره.
۲. آدمها از کسی که مسیر رو طی کرده و بعد پیشنهاد میده، بیشتر حرفشنوی دارن.
۳. آدمها به حال و روز گوینده نگاه میکنن. اگر حالش خوب بود، حرفاشو درباره سبک زندگی میپذیرن.
نتیجه؟
اول برای خودت وقت بذار،
مسیر درست رو برو،
هر چند قدم یکبار که حالت بهتر از قبل شده بود، به بقیه بگو این طرفی بیایید چون خوبه.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
پیشفرض این حرف، اینه که وقت و عمر آدم «یا» باید صرف خودش بشه «یا» بقیه.
بنظرم این دوگانه ضرورتی نداره. سه مقدمه کوتاه بگم و یک نتیجه مختصر:
۱. برای هر نوع بهتر شدنی، مسیری وجود داره.
۲. آدمها از کسی که مسیر رو طی کرده و بعد پیشنهاد میده، بیشتر حرفشنوی دارن.
۳. آدمها به حال و روز گوینده نگاه میکنن. اگر حالش خوب بود، حرفاشو درباره سبک زندگی میپذیرن.
نتیجه؟
اول برای خودت وقت بذار،
مسیر درست رو برو،
هر چند قدم یکبار که حالت بهتر از قبل شده بود، به بقیه بگو این طرفی بیایید چون خوبه.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
نقابش رو زمین مینداخت...
این اخرین تصویری بود که هر بار ازش میدیدم...
اون انتهای شب که سکوت می شکست ،
اون وقت که تازه انگار کسی صدا می گرفت برای حرف زدن ...
زانو میزد کنار اتاق و آروم مرهم میزد روی تک تک زخمایی که صبح قایم میشدن ،
کنار میزد اون لبخندی که روی صورتش خشک شده بود...
کلمه ها ی تکراری پوسیده رو پینه میزد برای فردا ،
رویاهای پلاسیده رو تر و تازه میکرد تا باز هم قشنگ تر به چشم بیان ...
اگر خوشبختی حرف بود، شاید اسم اون رو میگرفت،
اگر زیبایی نقش داشت ، شاید یه همچین شکلی میشد ...
اگر دوست ، ادم، کلمه ، اگر زمان و فضا ، اگر همه مرتب چیده میشدن شاید توی نقطه اون بهم میرسیدن ....
این بود که این انتها ، براش رنگ باخته بود ،
این میشد که شب ، اون قدر بهش میپیچید که نفسشو می گرفت ...
این که به من میگفت این شب لعنتی...
انگار همه چیز رو داشت یا میدونست اگر یکم دست دراز کنه بهش میرسه ،
این بود که هر دقیقه اش پوچ میشد و می شکست .
این که انگار، فرداش یه روز قشنگه ، اما تکراری ..
این میشد که نتونستم رویا رو براش هجی کنم،
از جنگیدن ، خستگی ، انتظار ، دوست داشتن بگم
بگم بجای اینکه ستاره ها رو اندازه بزنه و دنبال یه سیاره نا شناخته بگرده، اسمون خودشو پیدا کنه
چه قدر حیف بود که ادما نمیدونستن این انتها چه شکلیه....
#night
@tmlat { تأملات }
این اخرین تصویری بود که هر بار ازش میدیدم...
اون انتهای شب که سکوت می شکست ،
اون وقت که تازه انگار کسی صدا می گرفت برای حرف زدن ...
زانو میزد کنار اتاق و آروم مرهم میزد روی تک تک زخمایی که صبح قایم میشدن ،
کنار میزد اون لبخندی که روی صورتش خشک شده بود...
کلمه ها ی تکراری پوسیده رو پینه میزد برای فردا ،
رویاهای پلاسیده رو تر و تازه میکرد تا باز هم قشنگ تر به چشم بیان ...
اگر خوشبختی حرف بود، شاید اسم اون رو میگرفت،
اگر زیبایی نقش داشت ، شاید یه همچین شکلی میشد ...
اگر دوست ، ادم، کلمه ، اگر زمان و فضا ، اگر همه مرتب چیده میشدن شاید توی نقطه اون بهم میرسیدن ....
این بود که این انتها ، براش رنگ باخته بود ،
این میشد که شب ، اون قدر بهش میپیچید که نفسشو می گرفت ...
این که به من میگفت این شب لعنتی...
انگار همه چیز رو داشت یا میدونست اگر یکم دست دراز کنه بهش میرسه ،
این بود که هر دقیقه اش پوچ میشد و می شکست .
این که انگار، فرداش یه روز قشنگه ، اما تکراری ..
این میشد که نتونستم رویا رو براش هجی کنم،
از جنگیدن ، خستگی ، انتظار ، دوست داشتن بگم
بگم بجای اینکه ستاره ها رو اندازه بزنه و دنبال یه سیاره نا شناخته بگرده، اسمون خودشو پیدا کنه
چه قدر حیف بود که ادما نمیدونستن این انتها چه شکلیه....
#night
@tmlat { تأملات }
۴۶۷. دو چشمم درد چشمونت بچیناد...
امشب عزیزی بهم این دوبیتی #باباطاهر رو نشون داد و گفت میشه برای این مرد نازنین نمُرد؟
گفتم نمیشه.
چطور میشه انقدر آدم لطیف عاشقی کنه؟ چقدر دلم میخواست عشقهای امروز هم مثل عشقهای قدیم، پر از صفا میبود.
کم شده صفامون.
چرا بنظرتون؟
یعنی انقدر فناوری باید اثر میذاشت رو ماها؟
یعنی اگر هنوز هم چند روز صبر میکردیم تا اونی که دل ما رو برده از جایی رد بشه تا بتونیم ببینیمش، بیشتر قدر میدونستیم بودنش رو؟
یعنی اگر به جای چت همزمان، هنوز هم باید توی کاغذ مینوشتیم از غم دوری و از آرزوی دیدار، کلمهها بیشتر برامون حرمت داشتن؟
من جواب اینا رو نمیدونم.
ولی مطمئنم دل همهمون گاهی لک میزنه برای شنیدن یه جمله مثل «دو چشمم درد چشمونت بچیناد»🙃
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
امشب عزیزی بهم این دوبیتی #باباطاهر رو نشون داد و گفت میشه برای این مرد نازنین نمُرد؟
گفتم نمیشه.
چطور میشه انقدر آدم لطیف عاشقی کنه؟ چقدر دلم میخواست عشقهای امروز هم مثل عشقهای قدیم، پر از صفا میبود.
کم شده صفامون.
چرا بنظرتون؟
یعنی انقدر فناوری باید اثر میذاشت رو ماها؟
یعنی اگر هنوز هم چند روز صبر میکردیم تا اونی که دل ما رو برده از جایی رد بشه تا بتونیم ببینیمش، بیشتر قدر میدونستیم بودنش رو؟
یعنی اگر به جای چت همزمان، هنوز هم باید توی کاغذ مینوشتیم از غم دوری و از آرزوی دیدار، کلمهها بیشتر برامون حرمت داشتن؟
من جواب اینا رو نمیدونم.
ولی مطمئنم دل همهمون گاهی لک میزنه برای شنیدن یه جمله مثل «دو چشمم درد چشمونت بچیناد»🙃
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
Forwarded from توییتر فارسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۲۱ ژانویه، روز جهانی بغل کردن مبارک باد♥️
برید بغل کنید همدیگرو که هر دردی رو دواست...
»sanam«
@OfficialPersianTwitter
برید بغل کنید همدیگرو که هر دردی رو دواست...
»sanam«
@OfficialPersianTwitter
کلاغ ها پر میزدند و بغض مترسک شدت میگرفت...
چشم می دوخت به انتهای دشت ، میخواست پا تند کند ، شاید فهیمد چرا همه پرواز را زمزمه میکنند ، چرا همه کوله به دوش می اندازند؟
کاش میتوانست پر بزند و جوجه های تازه را در اغوش بگیرد، سری به لانه ها بزند ، دوست داشت زبان باز کند، بارها کلمه را تمرین کرده بود، باید فریاد میزد پرنده ها رو دوست دارد ، اما بیش از همه حسرت دست هایش بر دلش نشسته بود، یعنی دیگر نمی توانست کلاغ هارا در اغوش بگیرد؟...
(کاش چشم هاش رو ندیدا بودم، کاش زمان از اون روز فلش میزد و هیچ صبحی راه من به اون گندمزار نمیخورد...
چجوری میتونستم بهش بگم محکومیتش رو ؟
زندان رو یادش بدم ، سخت تر اینکه میله های زندان رو توی رویاهاش یبینه نه کنارش ،
بهش بگم رهاییت به اندازه تموم شدن خودت و آرزوهاته؟
نه من بهش پرواز رو یاد دادم،
از دوست داشتن گفتم و
زمزمه کردن و نغمه زدن
از قدم زدن این اطراف و هوای صبحگاهی جاده...
#مترسک
@tmlat { تأملات }
چشم می دوخت به انتهای دشت ، میخواست پا تند کند ، شاید فهیمد چرا همه پرواز را زمزمه میکنند ، چرا همه کوله به دوش می اندازند؟
کاش میتوانست پر بزند و جوجه های تازه را در اغوش بگیرد، سری به لانه ها بزند ، دوست داشت زبان باز کند، بارها کلمه را تمرین کرده بود، باید فریاد میزد پرنده ها رو دوست دارد ، اما بیش از همه حسرت دست هایش بر دلش نشسته بود، یعنی دیگر نمی توانست کلاغ هارا در اغوش بگیرد؟...
(کاش چشم هاش رو ندیدا بودم، کاش زمان از اون روز فلش میزد و هیچ صبحی راه من به اون گندمزار نمیخورد...
چجوری میتونستم بهش بگم محکومیتش رو ؟
زندان رو یادش بدم ، سخت تر اینکه میله های زندان رو توی رویاهاش یبینه نه کنارش ،
بهش بگم رهاییت به اندازه تموم شدن خودت و آرزوهاته؟
نه من بهش پرواز رو یاد دادم،
از دوست داشتن گفتم و
زمزمه کردن و نغمه زدن
از قدم زدن این اطراف و هوای صبحگاهی جاده...
#مترسک
@tmlat { تأملات }
The Other Side
Ruelle
I don't want to know what it's like to live without you,
Don't want to know the other side of a world without you 🤍
Don't want to know the other side of a world without you 🤍
#عکسآهنگ
۴۷۱. امشب یکی از دوستان مهربانم در کانالش (عمومی نیست وگرنه حتماً لینک میدادم) این آهنگ رو گذاشت.
چندبار گوش دادم و هر بار بیشتر فرو رفتم.
و وقتی بیرون اومدم، خودم رو اینجا دیدم:
همین ساحل خیالی-واقعی در دنیای زیبای فیلم Inception. همین جایی که یه صدا توی گوش بیننده تکرار میشد:
filled with regret,
waiting to die alone...
اگر قرار باشه «اون سمت دنیا» بدون کسی که دوسش داریم، ریخت و قیافهای داشته باشه، احتمالاً همین شکلیه.
یه ساحل غمگین که پر از مخروبههای خاطرات ماست.
جایی که هیچ خواستنی نیست.
جایی برای مردن، در نهایت پشیمانی.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
۴۷۱. امشب یکی از دوستان مهربانم در کانالش (عمومی نیست وگرنه حتماً لینک میدادم) این آهنگ رو گذاشت.
چندبار گوش دادم و هر بار بیشتر فرو رفتم.
و وقتی بیرون اومدم، خودم رو اینجا دیدم:
همین ساحل خیالی-واقعی در دنیای زیبای فیلم Inception. همین جایی که یه صدا توی گوش بیننده تکرار میشد:
filled with regret,
waiting to die alone...
اگر قرار باشه «اون سمت دنیا» بدون کسی که دوسش داریم، ریخت و قیافهای داشته باشه، احتمالاً همین شکلیه.
یه ساحل غمگین که پر از مخروبههای خاطرات ماست.
جایی که هیچ خواستنی نیست.
جایی برای مردن، در نهایت پشیمانی.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
من ،
به چشم های بی قرار تو قول میدهم،
ریـشههـای مـا بـه آب
شاخـههـای مـا بـه آفـتاب مـیرسد
مـا دوبــاره سبـــز میشویـم
☘☀️
#قیصر_امین_پور
@tmlat { تأملات }
🌱
به چشم های بی قرار تو قول میدهم،
ریـشههـای مـا بـه آب
شاخـههـای مـا بـه آفـتاب مـیرسد
مـا دوبــاره سبـــز میشویـم
☘☀️
#قیصر_امین_پور
@tmlat { تأملات }
🌱
بخشی از یادداشت مترجم
• کتاب «دیدار اتفاقی با دوست خیالی»
• نوشته آدام گاپنیک
• ترجمهی کیوان سررشته
#قسمتاول
آیا اصولاً میشود دربارهی مسئلهی جستارنویس یا موضوع جستوجوی او حرف زد؟ جواب را شاید خود گاپنیک در مقدمهای که بر کتاب "بهترین جستارهای آمریکایی ۲۰۰۸" نوشته، داده باشد؛ آنجا که تفاوت پرسش اساسی جستارنویس و موعظهگر را شرح میدهد: «موعظه گر میپرسد چه طور باید زندگی کنیم اما سؤال جستارنویس همانیست که مونتنی میپرسید "زنده بودن چه حسی دارد؟!"»(جستارنویس با طرح این پرسش ادعا میکند که حس زنده بودن چیزیست که میشود آن را به اشتراک گذاشت یا حداقل میشود دربارهاش حرف زد.)
زندگی در شهرهای مدرن و دوران معاصرْ تجربه های مشترکی برای ما به همراه دارد. حرفهایمان خیلی وقتها شبیه هم میشوند، وقتمان کم است، سرمان شلوغ است، از ترافیک مینالیم، به دیگری تشر میزنیم که «دو دقیقه سرت را از گوشی بکش بیرون»، دور هم جمع میشویم فوتبال ببینیم و بعد سر میز غذا دربارهی خوراکیهای ناسالم و زندگی سالم در این زمانه نظریهپردازی میکنیم. تجربههایی که اسمشان را می گذاریم زندگی یا شاید زندگی مدرن و بخشی جدانشدنی از زنده بودن در این دوراناند.
گاپنیک از همینها حرف میزند؛ از تجربههایی که توصیفشان میتواند تصویری از زندگیهای مشابه ما بدهد. اما تصویر به درد کسی میخورد که خودش اینها را ندیده باشد. تصویر برای آیندگان مفید است یا موجودات فضایی. اما هدف نوشتههای گاپنیک توصیف جهان و ارائهی گزارشی دربارهی آن نیست. با توصیف نمیشود به آن درک حسی مطلوب رسید. در جای دیگری از همان مقدمه بر "بهترین جستارهای آمریکایی ۲۰۰۸" نوشته «جستار در تعریفی نصفهونیمه، متن کموبیش کوتاهیست که در آن موضوع ظاهری نوشته با نیت واقعیاش تفاوت دارد و جستارنویس خیال میکند تفاوت این دو را میداند...جستار با موضوعی معمولی شروع میشود _ماهیگُلی میمیرد_ و در پایان به موضوعی غیر منتظره می رسد: مرگ چیست؟» از نظر گاپنیک تفاوت بین ظاهر چیزها و معنایی که در باطنشان هست، همان معنایی که میشود از دلش حس زنده بودن را کشف کرد، هستهی اصلی جستار است. به این ترتیب کار او بیشتر کنار زدن لایه های آشکار و نقب زدن به دل مفاهیم است.
زنده بودن و زندگی از آن مفاهیمیاند که حرف زدن درباره شان سهل به نظر میرسد. اینها جهانیترین تجربه های ممکناند. همهی خوانندگان این جستارها زندهاند و دارند زندگی میکنند. برای همهشان هم این زنده بودن حسی دارد که بیواسطه _و بینیاز به هیچ جستاری_ درک میشود. من همانقدر زندهام که گاپنیک. همان حواس پنجگانه را هم دارم و همان نوع عواطفی را تجربه میکنم که او. پس چرا جذب این جستارها میشوم؟ چرا بعد از خواندنشان احساس میکنم چیزی برایم روشنتر شده است؟ شاید چون من به محض اینکه میخواهم به حسهایم نگاه بیندازم، تا میخواهم آنها را در ذهنم مرتب کنم و از چرایی و چگونگیشان سر در بیاورم، گیر میافتم. شاید چون یکی از سختترین کارها برایم این است که تکلیف خودم را در سرم _و نه در دل_ با احساسم دربارهی اتفاقات روزمره و موضوعات نزدیک زندگیام مشخص کنم. همین چیزهایی که هر روز مشغولشان هستم و همه جا حاضرند جوری برایم مبهم و ناواضح میشوند که انگار جلویشان را شیشهای مه گرفته پوشانده باشد. فکر کردن به مفاهیم انتزاعی و برنامهریزیهای بزرگ برایم راحتتر است تا مشخص کردن موضوعم دربارهی جزئیات زندگی روزمره.
@tmlat { تأملات }
• کتاب «دیدار اتفاقی با دوست خیالی»
• نوشته آدام گاپنیک
• ترجمهی کیوان سررشته
#قسمتاول
آیا اصولاً میشود دربارهی مسئلهی جستارنویس یا موضوع جستوجوی او حرف زد؟ جواب را شاید خود گاپنیک در مقدمهای که بر کتاب "بهترین جستارهای آمریکایی ۲۰۰۸" نوشته، داده باشد؛ آنجا که تفاوت پرسش اساسی جستارنویس و موعظهگر را شرح میدهد: «موعظه گر میپرسد چه طور باید زندگی کنیم اما سؤال جستارنویس همانیست که مونتنی میپرسید "زنده بودن چه حسی دارد؟!"»(جستارنویس با طرح این پرسش ادعا میکند که حس زنده بودن چیزیست که میشود آن را به اشتراک گذاشت یا حداقل میشود دربارهاش حرف زد.)
زندگی در شهرهای مدرن و دوران معاصرْ تجربه های مشترکی برای ما به همراه دارد. حرفهایمان خیلی وقتها شبیه هم میشوند، وقتمان کم است، سرمان شلوغ است، از ترافیک مینالیم، به دیگری تشر میزنیم که «دو دقیقه سرت را از گوشی بکش بیرون»، دور هم جمع میشویم فوتبال ببینیم و بعد سر میز غذا دربارهی خوراکیهای ناسالم و زندگی سالم در این زمانه نظریهپردازی میکنیم. تجربههایی که اسمشان را می گذاریم زندگی یا شاید زندگی مدرن و بخشی جدانشدنی از زنده بودن در این دوراناند.
گاپنیک از همینها حرف میزند؛ از تجربههایی که توصیفشان میتواند تصویری از زندگیهای مشابه ما بدهد. اما تصویر به درد کسی میخورد که خودش اینها را ندیده باشد. تصویر برای آیندگان مفید است یا موجودات فضایی. اما هدف نوشتههای گاپنیک توصیف جهان و ارائهی گزارشی دربارهی آن نیست. با توصیف نمیشود به آن درک حسی مطلوب رسید. در جای دیگری از همان مقدمه بر "بهترین جستارهای آمریکایی ۲۰۰۸" نوشته «جستار در تعریفی نصفهونیمه، متن کموبیش کوتاهیست که در آن موضوع ظاهری نوشته با نیت واقعیاش تفاوت دارد و جستارنویس خیال میکند تفاوت این دو را میداند...جستار با موضوعی معمولی شروع میشود _ماهیگُلی میمیرد_ و در پایان به موضوعی غیر منتظره می رسد: مرگ چیست؟» از نظر گاپنیک تفاوت بین ظاهر چیزها و معنایی که در باطنشان هست، همان معنایی که میشود از دلش حس زنده بودن را کشف کرد، هستهی اصلی جستار است. به این ترتیب کار او بیشتر کنار زدن لایه های آشکار و نقب زدن به دل مفاهیم است.
زنده بودن و زندگی از آن مفاهیمیاند که حرف زدن درباره شان سهل به نظر میرسد. اینها جهانیترین تجربه های ممکناند. همهی خوانندگان این جستارها زندهاند و دارند زندگی میکنند. برای همهشان هم این زنده بودن حسی دارد که بیواسطه _و بینیاز به هیچ جستاری_ درک میشود. من همانقدر زندهام که گاپنیک. همان حواس پنجگانه را هم دارم و همان نوع عواطفی را تجربه میکنم که او. پس چرا جذب این جستارها میشوم؟ چرا بعد از خواندنشان احساس میکنم چیزی برایم روشنتر شده است؟ شاید چون من به محض اینکه میخواهم به حسهایم نگاه بیندازم، تا میخواهم آنها را در ذهنم مرتب کنم و از چرایی و چگونگیشان سر در بیاورم، گیر میافتم. شاید چون یکی از سختترین کارها برایم این است که تکلیف خودم را در سرم _و نه در دل_ با احساسم دربارهی اتفاقات روزمره و موضوعات نزدیک زندگیام مشخص کنم. همین چیزهایی که هر روز مشغولشان هستم و همه جا حاضرند جوری برایم مبهم و ناواضح میشوند که انگار جلویشان را شیشهای مه گرفته پوشانده باشد. فکر کردن به مفاهیم انتزاعی و برنامهریزیهای بزرگ برایم راحتتر است تا مشخص کردن موضوعم دربارهی جزئیات زندگی روزمره.
@tmlat { تأملات }
#قسمتدوم
رابطهام با شبکههای اجتماعی پر از عشق و نفرت است، نمیدانم دوست دارم سرم شلوغ باشد و یکنفس کار کنم یا گاهی از کار دست بکشم، یک روز کامل را بگذارم برای آشپزی و از زندگی لذت ببرم. نمیدانم وقتی هزار و یک مشکل واقعی دارم چرا شکست چهار بر یک تیم محبوبم حالم را بد میکند (با خودم میگویم از این به بعد دیگر فوتبال نمیبینم و باز فردا تاریخ بازی بعدی را چک میکنم). بدتر از همه میترسم نکند اصل زندگی جای دیگری باشد و من سرگرم اینها. ولی به این ترس هم که فکر میکنم آخرش به هیچ نتیجهی مشخصی نمیرسم و برمیگردم سر جای اول. دلم میخواهد فکرهایم دربارهی این چیزها به فرجام برسد. به یک نتیجهی قطعی. همیشه فکر میکنم باید حس مشخصی به ماجراها داشته باشم و نداشتن این حس کلافهام میکند. انگار دیگران دارند زندگیشان را میکنند و من گیر کردهام در پیدا کردن حسم به زندگی و معنایش. نتیجه میشود یک جور احساس تنهایی و گم شدن در جهان.
دوست داشتم میتوانستم وقفهای در زندگیام بیندازم و بروم از چند صد متر دورتر یا از چند سال جلوتر به خودم نگاه کنم تا ببینم زندگیِ این لحظهام چه وضعی دارد، واقعاً کجایش ایستادهام و معنای همهی اینها چیست. دلم میخواست آن موضوع اصلی که پشت این موضوعات معمولی پنهان شده را بفهمم و بعد زنده بودنم معنادار شود. فکر میکنم ته دلمان همه جستارنویسهایی هستیم که در زندگی تصادفی و بسیار معمولیمان دنبال رگههایی از یک معنای بزرگتر میگردیم؛ چیزی که بتواند زندگی معاصر را از حالت خودکار و عادی ارتقای درجه بدهد. اینجاست که گاپنیک به کمک می آید.
در جستارهای گاپنیک میشود کمی فاصله گرفت و برگشت و به چیزهای آشنا و نزدیک نگاه کرد. او کمی عقب مینشیند(یا جلو میرود)، از دور به زندگی نگاه میکند و از آنجا میتواند زیر همهی این اضطرابهای معاصر، همهی ترسهای شهری و نگرانیهای مربوط به فناوری، جریان عمیقتری ببیند که دست بر قضا به «انسان» بودن ما وصل است. لایههای رویی را که کنار میزند میبینیم خبری از یک سیرک عجیب و غریب نیست. الگوها و خط و ربطهای آن لایههای زیرین پیچیدهاند ولی درکشان غیرممکن نیست. گاپنیک چیزهایی را که عادت و مهآلودگیهای ناشی از نزدیکیْ نامرئیشان کرده دوباره مرئی و روشن میکند و جلوی چشم میآورد اما نتیجه کمی با آن تصویر رؤیایی فرق دارد.
با مرئی شدن این لایههای تازه میبینیم باز خبری از فرجام و نتیجهی قطعی نیست. میبینیم این بلاتکلیفی و تلاش برای رفعش در هر لحظه از زندگی بخش جدانشدنیِ حس زنده بودن است. فکر میکنم یکی دیگر از تفاوتهای جستار نویس و موعظهگر همین باشد. جستارنویس زندگی جدیدمان آن را با نمودها و دردسرهایش میگذارد روی صفحهی کاغذ و میگوید بیا نگاهش کنیم، بیا برویم در دلش، بیا لایههایش را بشکافیم، ولی در نهایت بیا قبول کنیم نمیتوانیم به یک جواب و راهحل قطعی برایش برسیم. هر چند که جستوجو هم زیباییهای خودش را دارد.
#صالح
@tmlat { تأملات }
رابطهام با شبکههای اجتماعی پر از عشق و نفرت است، نمیدانم دوست دارم سرم شلوغ باشد و یکنفس کار کنم یا گاهی از کار دست بکشم، یک روز کامل را بگذارم برای آشپزی و از زندگی لذت ببرم. نمیدانم وقتی هزار و یک مشکل واقعی دارم چرا شکست چهار بر یک تیم محبوبم حالم را بد میکند (با خودم میگویم از این به بعد دیگر فوتبال نمیبینم و باز فردا تاریخ بازی بعدی را چک میکنم). بدتر از همه میترسم نکند اصل زندگی جای دیگری باشد و من سرگرم اینها. ولی به این ترس هم که فکر میکنم آخرش به هیچ نتیجهی مشخصی نمیرسم و برمیگردم سر جای اول. دلم میخواهد فکرهایم دربارهی این چیزها به فرجام برسد. به یک نتیجهی قطعی. همیشه فکر میکنم باید حس مشخصی به ماجراها داشته باشم و نداشتن این حس کلافهام میکند. انگار دیگران دارند زندگیشان را میکنند و من گیر کردهام در پیدا کردن حسم به زندگی و معنایش. نتیجه میشود یک جور احساس تنهایی و گم شدن در جهان.
دوست داشتم میتوانستم وقفهای در زندگیام بیندازم و بروم از چند صد متر دورتر یا از چند سال جلوتر به خودم نگاه کنم تا ببینم زندگیِ این لحظهام چه وضعی دارد، واقعاً کجایش ایستادهام و معنای همهی اینها چیست. دلم میخواست آن موضوع اصلی که پشت این موضوعات معمولی پنهان شده را بفهمم و بعد زنده بودنم معنادار شود. فکر میکنم ته دلمان همه جستارنویسهایی هستیم که در زندگی تصادفی و بسیار معمولیمان دنبال رگههایی از یک معنای بزرگتر میگردیم؛ چیزی که بتواند زندگی معاصر را از حالت خودکار و عادی ارتقای درجه بدهد. اینجاست که گاپنیک به کمک می آید.
در جستارهای گاپنیک میشود کمی فاصله گرفت و برگشت و به چیزهای آشنا و نزدیک نگاه کرد. او کمی عقب مینشیند(یا جلو میرود)، از دور به زندگی نگاه میکند و از آنجا میتواند زیر همهی این اضطرابهای معاصر، همهی ترسهای شهری و نگرانیهای مربوط به فناوری، جریان عمیقتری ببیند که دست بر قضا به «انسان» بودن ما وصل است. لایههای رویی را که کنار میزند میبینیم خبری از یک سیرک عجیب و غریب نیست. الگوها و خط و ربطهای آن لایههای زیرین پیچیدهاند ولی درکشان غیرممکن نیست. گاپنیک چیزهایی را که عادت و مهآلودگیهای ناشی از نزدیکیْ نامرئیشان کرده دوباره مرئی و روشن میکند و جلوی چشم میآورد اما نتیجه کمی با آن تصویر رؤیایی فرق دارد.
با مرئی شدن این لایههای تازه میبینیم باز خبری از فرجام و نتیجهی قطعی نیست. میبینیم این بلاتکلیفی و تلاش برای رفعش در هر لحظه از زندگی بخش جدانشدنیِ حس زنده بودن است. فکر میکنم یکی دیگر از تفاوتهای جستار نویس و موعظهگر همین باشد. جستارنویس زندگی جدیدمان آن را با نمودها و دردسرهایش میگذارد روی صفحهی کاغذ و میگوید بیا نگاهش کنیم، بیا برویم در دلش، بیا لایههایش را بشکافیم، ولی در نهایت بیا قبول کنیم نمیتوانیم به یک جواب و راهحل قطعی برایش برسیم. هر چند که جستوجو هم زیباییهای خودش را دارد.
#صالح
@tmlat { تأملات }
۴۷۵. در آن وقت که شیخ ما (ابو سعید ابوالخیر) به نیشابور رفت، استاد امام ابوالقاسم قشیری (صوفی بزرگ و شیخ خراسان وصاحب الرساله القشیریه) شیخ ما را ندید و او را منکر بود. هر چه بر زبان شیخ ابوالقاسم میرفت عینا به شیخ ما باز می گفتند، و شیخ هیچ نمیگفت.
روزی بر زبان استاد امام (ابوالقاسم) رفت که: بیش از این نیست که بو سعید حق تعالی را دوست میدارد و حق تعالی ما را دوست میدارد. فرق این است که ما در این راه پیلیم و بو سعید پشه!
این خبر را نزدیک شیخ ما آوردند. شیخ آن کس را گفت برو پیش استاد امام و بگو که: آن پشه هم تویی، ما هیچ نیستیم، و ما خود در این میان نیستیم.
آن درویش بیامد و آن سخن را به استاد امام گفت.
استاد از آن ساعت عهد کرد که دیگر بد شیخ ما نگوید.
📚اسرار التوحید
✍محمد بن منوّر
ا+++++++++++++++++++ا
اگر توهین کسی ما رو زیادی اذیت کرد، یعنی هنوز به اندازهٔ کافی بزرگ نشدیم.
درس امروزم از فجازی همین بود.
امیدوارم بزرگتر بشم.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
روزی بر زبان استاد امام (ابوالقاسم) رفت که: بیش از این نیست که بو سعید حق تعالی را دوست میدارد و حق تعالی ما را دوست میدارد. فرق این است که ما در این راه پیلیم و بو سعید پشه!
این خبر را نزدیک شیخ ما آوردند. شیخ آن کس را گفت برو پیش استاد امام و بگو که: آن پشه هم تویی، ما هیچ نیستیم، و ما خود در این میان نیستیم.
آن درویش بیامد و آن سخن را به استاد امام گفت.
استاد از آن ساعت عهد کرد که دیگر بد شیخ ما نگوید.
📚اسرار التوحید
✍محمد بن منوّر
ا+++++++++++++++++++ا
اگر توهین کسی ما رو زیادی اذیت کرد، یعنی هنوز به اندازهٔ کافی بزرگ نشدیم.
درس امروزم از فجازی همین بود.
امیدوارم بزرگتر بشم.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
👍1
Lalayi Shirin Shirin Yat Ay Bala TabTaraneh.Net
این یه لالاییه.
یونسکو لالاییهای زبانهای مختلف رو یه فیلم کرده، این لالایی از زبان ترکی انتخاب شده.
بشنوید و زیبا شوید.
متن و ترجمه لالایی رو میارم در نوشتهٔ بعد.
@tmlat { تأملات }
🌱
یونسکو لالاییهای زبانهای مختلف رو یه فیلم کرده، این لالایی از زبان ترکی انتخاب شده.
بشنوید و زیبا شوید.
متن و ترجمه لالایی رو میارم در نوشتهٔ بعد.
@tmlat { تأملات }
🌱