وقتی آدم کسی را دوست دارد، همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا میکند، تا آخر عمر!
📚 ابله محله
✍ كريستين بوبن
سکوت، آن هم وقتی طولانی میشود، معنایی جز سست شدن رابطه ندارد.
اگر فهمیدی حرف کم آوردهای،
یا دیگر روزمرههایت را نمیشنود،
یا روزمرههایش را دیگر نمیگوید،
یک جای کار میلنگد.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
📚 ابله محله
✍ كريستين بوبن
سکوت، آن هم وقتی طولانی میشود، معنایی جز سست شدن رابطه ندارد.
اگر فهمیدی حرف کم آوردهای،
یا دیگر روزمرههایت را نمیشنود،
یا روزمرههایش را دیگر نمیگوید،
یک جای کار میلنگد.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
#عریانی_و_عشق
من از اونام که همیشه غم خودمو انکار میکنم. باد میندازم به گلوم -یعنی دارم یه چیزیو قایم میکنم- و میگم: «آدم نباید برای مرده گریه کنه». ولی زر میزنم. دروغ میگم. به خودم دروغ میگم.
آدم باید گریه کنه وقتی که باید. امشب خیلی اشک ریختم برای مامانیم. برای کسی که هیچ آزاری ازش ندیدم و دوس داشتم هیچ آزاری نبینه هیچوقت. برای کسی که وقتی مرد، شب تا صبح بالای قبرش موندم که تنها نباشه. برای کسی که با نوک انگشتاش با آدم حرف میزد -و فکر کنم همینو برام به ارث گذاشت.
حالا اینا که گفتم چه ربطی به #عریانی_و_عشق داشت؟
خواستم بگم عریانی باعث عشق میشه. آدمی که جلوی تو صد در صد خودشه و عریان، بی ترس و واهمه، بی نگرانی از قضاوتت، یعنی خیلی زیاد پیش تو احساس عشق و محبت داره. یعنی تو بلد نیستی «آزار»ش بدی.
من پیش مامانی عریان بودم. هیچ ترسی نداشتم. مطلقاً. شاید الآن که یاد اون احساس امنیت مطلق زنده شد، باعث شد اشک بریزم. نمیدونم. اهمیتی هم نداره.
الآنم دارم اشک میریزم و اینا رو مینویسم. ولی عیبی نداره. من حرفمو پس میگیرم آقا. آدم باید گریه کنه وقتی که باید. ببخشید منو اگه نفهمیدمتون وقتی که عزادار کسی بودید و غصه میخوردید برای از دست دادنش.
همین.
#مصطفی
پ.ن:
۱. مامانی یعنی مامانِ مامانم
۲. از مرگش بیشتر از چهار سال میگذره.
@tmlat { تأملات }
🌱
من از اونام که همیشه غم خودمو انکار میکنم. باد میندازم به گلوم -یعنی دارم یه چیزیو قایم میکنم- و میگم: «آدم نباید برای مرده گریه کنه». ولی زر میزنم. دروغ میگم. به خودم دروغ میگم.
آدم باید گریه کنه وقتی که باید. امشب خیلی اشک ریختم برای مامانیم. برای کسی که هیچ آزاری ازش ندیدم و دوس داشتم هیچ آزاری نبینه هیچوقت. برای کسی که وقتی مرد، شب تا صبح بالای قبرش موندم که تنها نباشه. برای کسی که با نوک انگشتاش با آدم حرف میزد -و فکر کنم همینو برام به ارث گذاشت.
حالا اینا که گفتم چه ربطی به #عریانی_و_عشق داشت؟
خواستم بگم عریانی باعث عشق میشه. آدمی که جلوی تو صد در صد خودشه و عریان، بی ترس و واهمه، بی نگرانی از قضاوتت، یعنی خیلی زیاد پیش تو احساس عشق و محبت داره. یعنی تو بلد نیستی «آزار»ش بدی.
من پیش مامانی عریان بودم. هیچ ترسی نداشتم. مطلقاً. شاید الآن که یاد اون احساس امنیت مطلق زنده شد، باعث شد اشک بریزم. نمیدونم. اهمیتی هم نداره.
الآنم دارم اشک میریزم و اینا رو مینویسم. ولی عیبی نداره. من حرفمو پس میگیرم آقا. آدم باید گریه کنه وقتی که باید. ببخشید منو اگه نفهمیدمتون وقتی که عزادار کسی بودید و غصه میخوردید برای از دست دادنش.
همین.
#مصطفی
پ.ن:
۱. مامانی یعنی مامانِ مامانم
۲. از مرگش بیشتر از چهار سال میگذره.
@tmlat { تأملات }
🌱
یه جمله معروفی هست که میگه آدمها میتونن سمی باشن و یا اینکه الهامبخش و بعد اشاره میکنه همیشه آدمای الهامبخش زندگیتونو پیش خودتون نگه دارین و خودتون هم الهام بخش دیگران باشید.
به نظر من آدم تو زندگیش حتی اگه لاکپشتی هم حرکت کنه بازم مسیرشو ادامه میده. اینکه آدمای الهام بخشی رو کنار خودتون داشته باشید قطعا مفیده ولی نبودنشون هم مانعی نیست ولی یه جاهایی ذرهای از یک سم میتونه هزاران قدم شمارو برگردونه جوری که الهامبخشی هم باقی نذاره. فکر کنم اول سمیها رو دور کنیم خیلی بهتره.
@tmlat { تأملات }
به نظر من آدم تو زندگیش حتی اگه لاکپشتی هم حرکت کنه بازم مسیرشو ادامه میده. اینکه آدمای الهام بخشی رو کنار خودتون داشته باشید قطعا مفیده ولی نبودنشون هم مانعی نیست ولی یه جاهایی ذرهای از یک سم میتونه هزاران قدم شمارو برگردونه جوری که الهامبخشی هم باقی نذاره. فکر کنم اول سمیها رو دور کنیم خیلی بهتره.
@tmlat { تأملات }
بزرگترین اشتباه این زندگی، شاید این بود که درست توی سنی که طبیعتا باید میرفتیم دنبال عشق و حال، رفتیم دنبال بهبود اوضاع جهان! گولمون زدن گولشونو خوردیم خیال کردیم باور کردیم امیدوار شدیم تلاش کردیم جانفشانی کردیم هزینه دادیم و وقتی خواستن بشکننمون ایستادگی کردیم و کردیم و کردیم و کردیم تا معلوم نیست چطوری اون وسط مسطا توهم سوپرمن بودن بهمون غالب شد! خیال کردیم ما که قهرمانهای جامعهایم ما که جامعه مدنیمونو تونستیم با اراده جمعی اصلاح کنیم ما که معادلات فولانشونو زیر و رو کردیم ما که به اینننهمه هدف والا رسیدیم و به اونننننننهمهشون هم که نرسیدیم، نگا نگا چقدددر نزدیک شدیم! ما! ما! ما! بله این ما، پس لابد ید موسایی و نفس مسیحایی هم تو لیست آپشنامون هست که هنو لازم نبوده دکمهشو بزنیم تا هرآنچه اراده کنیم، البته که با تلاش و اراده و پشتکار، آخر سر بدست بیاریم و خب هروقت لازم باشه میزنیم و میاریم و لاوالا...
نوچ. خیر. لاع. سونه پا کم سا ما شری! اند ایتس نور بین سو... نقطه چییین.
بله. ما، البته قصدم فرافکنی نیست، ولی به هر سودا، جوان بودیم خام بودیم و گول خوردیم. سیاهیلشکر بودیم و سیاهِ اون نمایش شوم شدیم و سیاهنشینش موندیم...
شما که جوان هستید و خام، شاید هم پخته، دنبال برچسبها نباشید، فقط اگر جوان هستید، جوانی کنید! اون وزیر جوان هم هرچند فولان ولی راست میگفت آقا جوانی کردن درست است که با پول خوشمزهتر است ولی به پول نیست!
وقتی وقت عشق و حالتونه عشق و حال کنید و دنبال بهبود اوضاع جهان نرید! متوجه باشید که اوضاع جهان با بزرگتر از همه ما هم بهبود یافتنی نیس! که فردا هرگز بهتر از امروز نیست همونقدر که امروز هیچرقمه بهتر از دیروز نیست...
هشتگ پیر خرابات.
@tmlat { تأملات }
نوچ. خیر. لاع. سونه پا کم سا ما شری! اند ایتس نور بین سو... نقطه چییین.
بله. ما، البته قصدم فرافکنی نیست، ولی به هر سودا، جوان بودیم خام بودیم و گول خوردیم. سیاهیلشکر بودیم و سیاهِ اون نمایش شوم شدیم و سیاهنشینش موندیم...
شما که جوان هستید و خام، شاید هم پخته، دنبال برچسبها نباشید، فقط اگر جوان هستید، جوانی کنید! اون وزیر جوان هم هرچند فولان ولی راست میگفت آقا جوانی کردن درست است که با پول خوشمزهتر است ولی به پول نیست!
وقتی وقت عشق و حالتونه عشق و حال کنید و دنبال بهبود اوضاع جهان نرید! متوجه باشید که اوضاع جهان با بزرگتر از همه ما هم بهبود یافتنی نیس! که فردا هرگز بهتر از امروز نیست همونقدر که امروز هیچرقمه بهتر از دیروز نیست...
هشتگ پیر خرابات.
@tmlat { تأملات }
شب بود و نم بارون کاشی شکسته های حیاط رو بیچاره میکرد
جوجه ها اواره شده بودن و راه کشیده بودن به زیر شیروونی اتاق
اب لبالب رود رو گرفته بود و انتظار مهمون ناخونده نداشت، این بود که قطره ها سر میخوردن و هر از گاهی اجرهای خونه رو تر میکردن
یکم گذشت که تندیش ضرب گرفته بود و حالا کنار پنجره باید شیشه شکسته هارو جمع میکردم...
حالا که حصار بین مون ترک خورده بود ، حالا که بارون تا غزل حافظ رسیده بود و فال خودشو نم زده بود، حالا که باد بی محابا توی اتاق می پیچید و گلبرگ هام رو پریشون کرده بود،
حالا که من و فضای مه گرفته شب یکی شده بودیم،
حالا انگار یه دست فاصله بود تا ماهو از پشت ابر بچینم ،
اسمون یه شب فاصله داشت تا به شعر برسه
یکم بالاتر میتونستم افتاب رو دور خودم بپیچم تا سرمای شب بهم نرسه ،
یکم پایین تر زیر شیروانی میتونست خط منو تموم بکنه
میدونی فقط یکم اونورتر منو شب به هم میرسیدیم...
#شب
@tmlat { تأملات }
جوجه ها اواره شده بودن و راه کشیده بودن به زیر شیروونی اتاق
اب لبالب رود رو گرفته بود و انتظار مهمون ناخونده نداشت، این بود که قطره ها سر میخوردن و هر از گاهی اجرهای خونه رو تر میکردن
یکم گذشت که تندیش ضرب گرفته بود و حالا کنار پنجره باید شیشه شکسته هارو جمع میکردم...
حالا که حصار بین مون ترک خورده بود ، حالا که بارون تا غزل حافظ رسیده بود و فال خودشو نم زده بود، حالا که باد بی محابا توی اتاق می پیچید و گلبرگ هام رو پریشون کرده بود،
حالا که من و فضای مه گرفته شب یکی شده بودیم،
حالا انگار یه دست فاصله بود تا ماهو از پشت ابر بچینم ،
اسمون یه شب فاصله داشت تا به شعر برسه
یکم بالاتر میتونستم افتاب رو دور خودم بپیچم تا سرمای شب بهم نرسه ،
یکم پایین تر زیر شیروانی میتونست خط منو تموم بکنه
میدونی فقط یکم اونورتر منو شب به هم میرسیدیم...
#شب
@tmlat { تأملات }
یک سنگ کوچیک رو همیشه بذارین به اندازه قد و اندازه خودش بمونه. وقتی بزرگتر از اندازهاش بهش بها بدین فردا اینقده جرم دورش جمع میشه که فکر میکنه سنگ بزرگی شده و خود شما هم دیگه نمیفهمین تنها پوسته توخالیای بوده و هست.
من خدمت مخاطبین عزیز کانال باز بگم، اینجا ده نفر ادمین داره و فقط من و صالح زیر نوشتههامون امضا میزنیم. تازه صالح هم گاهی نمیزنه امضاشو.
فلذا اگر مطلبی بود که زیرش #مصطفی یا #مصطفی_ناصحی نبود، از من نیست و از سایر عزیزانه.
دوستتون دارم.
فعلا😁
فلذا اگر مطلبی بود که زیرش #مصطفی یا #مصطفی_ناصحی نبود، از من نیست و از سایر عزیزانه.
دوستتون دارم.
فعلا😁
Forwarded from از خط ساقی... (Mohadeseh)
۱۳۶۰.
نَفْسِي عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ
يَا لَيْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ اَلزَّفَرَاتِ
لاَ خَيْرَ بَعْدَكِ فِي اَلْحَيَاةِ وَ إِنَّمَا
أَخْشَى مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَيَاتِي.
جان من با نالههاى خود حبس شده،
اى كاش جان من با نالههایم خارج میشد.
بعد از تو خیرى در زندگانى نخواهد بود،
گریه میکنم از اینکه مبادا بعد از تو زیاد زنده بمانم.
امیرالمومنین
بحارالانوار ج43 ص213
🌱
نَفْسِي عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ
يَا لَيْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ اَلزَّفَرَاتِ
لاَ خَيْرَ بَعْدَكِ فِي اَلْحَيَاةِ وَ إِنَّمَا
أَخْشَى مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَيَاتِي.
جان من با نالههاى خود حبس شده،
اى كاش جان من با نالههایم خارج میشد.
بعد از تو خیرى در زندگانى نخواهد بود،
گریه میکنم از اینکه مبادا بعد از تو زیاد زنده بمانم.
امیرالمومنین
بحارالانوار ج43 ص213
🌱
تأملات
هابیل علی اف – کمانچه
#عکسآهنگ
۴۶۳. صدای این کمانچه من رو بیاختیار یاد کومههای کویری انداخت. یاد بوی کاهگل خونهٔ پدربزرگم (بهش میگفتیم آقا). یاد گرمای حیاط و خنکای سرداب.
بعد نمیدونم چی میشه که اینطور وقتا واژهٔ غربت میاد تو ذهنم.
انگار که تنها، خسته و عرقریزون از صحرا برگشتم به کومه و داره بوی کاهگل میزنه تو دماغم و منتظرم تا کم کم خنک بشم.
چشمامو میبندم و آقا لبخند میزنه.
آقا همیشه لبخند میزد.
میرفتم پشت سرش و دست میکشیدم روی کلّهاش. بانمک بود. میگفت «نکن آقا!» و لبخند میزد و ایوون خونهاش قشنگ میشد.
کمانچه، کومه، کویر.
گرما، خنکا، بوی کاهگل.
لبخند قشنگ آقا.
موسیقی واقعاً ماشین زمانه.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
۴۶۳. صدای این کمانچه من رو بیاختیار یاد کومههای کویری انداخت. یاد بوی کاهگل خونهٔ پدربزرگم (بهش میگفتیم آقا). یاد گرمای حیاط و خنکای سرداب.
بعد نمیدونم چی میشه که اینطور وقتا واژهٔ غربت میاد تو ذهنم.
انگار که تنها، خسته و عرقریزون از صحرا برگشتم به کومه و داره بوی کاهگل میزنه تو دماغم و منتظرم تا کم کم خنک بشم.
چشمامو میبندم و آقا لبخند میزنه.
آقا همیشه لبخند میزد.
میرفتم پشت سرش و دست میکشیدم روی کلّهاش. بانمک بود. میگفت «نکن آقا!» و لبخند میزد و ایوون خونهاش قشنگ میشد.
کمانچه، کومه، کویر.
گرما، خنکا، بوی کاهگل.
لبخند قشنگ آقا.
موسیقی واقعاً ماشین زمانه.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
تأملات
#هفته_کتاب اغلب شما عزیزان عضو تأملات رو از نزدیک میشناسم. میدونم که اهل فکر هستید و حتماً برای خوراک فکریتون هزینه میکنید. خواستم چندتا کتاب معرفی کنم برای خریدن در این طرح هفت روزه، اما دیدم بهتره همه از خوندنیهای خوبمون بگیم. دنبال توصیۀ عام به…
۴۶۵. دوستی میگفت گاهی مردّد میشم که وقت و پولمو صرف بهتر کردن خودم کنم، یا صرف آگاه کردن و یاد دادن به بقیه.
پیشفرض این حرف، اینه که وقت و عمر آدم «یا» باید صرف خودش بشه «یا» بقیه.
بنظرم این دوگانه ضرورتی نداره. سه مقدمه کوتاه بگم و یک نتیجه مختصر:
۱. برای هر نوع بهتر شدنی، مسیری وجود داره.
۲. آدمها از کسی که مسیر رو طی کرده و بعد پیشنهاد میده، بیشتر حرفشنوی دارن.
۳. آدمها به حال و روز گوینده نگاه میکنن. اگر حالش خوب بود، حرفاشو درباره سبک زندگی میپذیرن.
نتیجه؟
اول برای خودت وقت بذار،
مسیر درست رو برو،
هر چند قدم یکبار که حالت بهتر از قبل شده بود، به بقیه بگو این طرفی بیایید چون خوبه.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
پیشفرض این حرف، اینه که وقت و عمر آدم «یا» باید صرف خودش بشه «یا» بقیه.
بنظرم این دوگانه ضرورتی نداره. سه مقدمه کوتاه بگم و یک نتیجه مختصر:
۱. برای هر نوع بهتر شدنی، مسیری وجود داره.
۲. آدمها از کسی که مسیر رو طی کرده و بعد پیشنهاد میده، بیشتر حرفشنوی دارن.
۳. آدمها به حال و روز گوینده نگاه میکنن. اگر حالش خوب بود، حرفاشو درباره سبک زندگی میپذیرن.
نتیجه؟
اول برای خودت وقت بذار،
مسیر درست رو برو،
هر چند قدم یکبار که حالت بهتر از قبل شده بود، به بقیه بگو این طرفی بیایید چون خوبه.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
نقابش رو زمین مینداخت...
این اخرین تصویری بود که هر بار ازش میدیدم...
اون انتهای شب که سکوت می شکست ،
اون وقت که تازه انگار کسی صدا می گرفت برای حرف زدن ...
زانو میزد کنار اتاق و آروم مرهم میزد روی تک تک زخمایی که صبح قایم میشدن ،
کنار میزد اون لبخندی که روی صورتش خشک شده بود...
کلمه ها ی تکراری پوسیده رو پینه میزد برای فردا ،
رویاهای پلاسیده رو تر و تازه میکرد تا باز هم قشنگ تر به چشم بیان ...
اگر خوشبختی حرف بود، شاید اسم اون رو میگرفت،
اگر زیبایی نقش داشت ، شاید یه همچین شکلی میشد ...
اگر دوست ، ادم، کلمه ، اگر زمان و فضا ، اگر همه مرتب چیده میشدن شاید توی نقطه اون بهم میرسیدن ....
این بود که این انتها ، براش رنگ باخته بود ،
این میشد که شب ، اون قدر بهش میپیچید که نفسشو می گرفت ...
این که به من میگفت این شب لعنتی...
انگار همه چیز رو داشت یا میدونست اگر یکم دست دراز کنه بهش میرسه ،
این بود که هر دقیقه اش پوچ میشد و می شکست .
این که انگار، فرداش یه روز قشنگه ، اما تکراری ..
این میشد که نتونستم رویا رو براش هجی کنم،
از جنگیدن ، خستگی ، انتظار ، دوست داشتن بگم
بگم بجای اینکه ستاره ها رو اندازه بزنه و دنبال یه سیاره نا شناخته بگرده، اسمون خودشو پیدا کنه
چه قدر حیف بود که ادما نمیدونستن این انتها چه شکلیه....
#night
@tmlat { تأملات }
این اخرین تصویری بود که هر بار ازش میدیدم...
اون انتهای شب که سکوت می شکست ،
اون وقت که تازه انگار کسی صدا می گرفت برای حرف زدن ...
زانو میزد کنار اتاق و آروم مرهم میزد روی تک تک زخمایی که صبح قایم میشدن ،
کنار میزد اون لبخندی که روی صورتش خشک شده بود...
کلمه ها ی تکراری پوسیده رو پینه میزد برای فردا ،
رویاهای پلاسیده رو تر و تازه میکرد تا باز هم قشنگ تر به چشم بیان ...
اگر خوشبختی حرف بود، شاید اسم اون رو میگرفت،
اگر زیبایی نقش داشت ، شاید یه همچین شکلی میشد ...
اگر دوست ، ادم، کلمه ، اگر زمان و فضا ، اگر همه مرتب چیده میشدن شاید توی نقطه اون بهم میرسیدن ....
این بود که این انتها ، براش رنگ باخته بود ،
این میشد که شب ، اون قدر بهش میپیچید که نفسشو می گرفت ...
این که به من میگفت این شب لعنتی...
انگار همه چیز رو داشت یا میدونست اگر یکم دست دراز کنه بهش میرسه ،
این بود که هر دقیقه اش پوچ میشد و می شکست .
این که انگار، فرداش یه روز قشنگه ، اما تکراری ..
این میشد که نتونستم رویا رو براش هجی کنم،
از جنگیدن ، خستگی ، انتظار ، دوست داشتن بگم
بگم بجای اینکه ستاره ها رو اندازه بزنه و دنبال یه سیاره نا شناخته بگرده، اسمون خودشو پیدا کنه
چه قدر حیف بود که ادما نمیدونستن این انتها چه شکلیه....
#night
@tmlat { تأملات }
۴۶۷. دو چشمم درد چشمونت بچیناد...
امشب عزیزی بهم این دوبیتی #باباطاهر رو نشون داد و گفت میشه برای این مرد نازنین نمُرد؟
گفتم نمیشه.
چطور میشه انقدر آدم لطیف عاشقی کنه؟ چقدر دلم میخواست عشقهای امروز هم مثل عشقهای قدیم، پر از صفا میبود.
کم شده صفامون.
چرا بنظرتون؟
یعنی انقدر فناوری باید اثر میذاشت رو ماها؟
یعنی اگر هنوز هم چند روز صبر میکردیم تا اونی که دل ما رو برده از جایی رد بشه تا بتونیم ببینیمش، بیشتر قدر میدونستیم بودنش رو؟
یعنی اگر به جای چت همزمان، هنوز هم باید توی کاغذ مینوشتیم از غم دوری و از آرزوی دیدار، کلمهها بیشتر برامون حرمت داشتن؟
من جواب اینا رو نمیدونم.
ولی مطمئنم دل همهمون گاهی لک میزنه برای شنیدن یه جمله مثل «دو چشمم درد چشمونت بچیناد»🙃
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
امشب عزیزی بهم این دوبیتی #باباطاهر رو نشون داد و گفت میشه برای این مرد نازنین نمُرد؟
گفتم نمیشه.
چطور میشه انقدر آدم لطیف عاشقی کنه؟ چقدر دلم میخواست عشقهای امروز هم مثل عشقهای قدیم، پر از صفا میبود.
کم شده صفامون.
چرا بنظرتون؟
یعنی انقدر فناوری باید اثر میذاشت رو ماها؟
یعنی اگر هنوز هم چند روز صبر میکردیم تا اونی که دل ما رو برده از جایی رد بشه تا بتونیم ببینیمش، بیشتر قدر میدونستیم بودنش رو؟
یعنی اگر به جای چت همزمان، هنوز هم باید توی کاغذ مینوشتیم از غم دوری و از آرزوی دیدار، کلمهها بیشتر برامون حرمت داشتن؟
من جواب اینا رو نمیدونم.
ولی مطمئنم دل همهمون گاهی لک میزنه برای شنیدن یه جمله مثل «دو چشمم درد چشمونت بچیناد»🙃
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
Forwarded from توییتر فارسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۲۱ ژانویه، روز جهانی بغل کردن مبارک باد♥️
برید بغل کنید همدیگرو که هر دردی رو دواست...
»sanam«
@OfficialPersianTwitter
برید بغل کنید همدیگرو که هر دردی رو دواست...
»sanam«
@OfficialPersianTwitter
کلاغ ها پر میزدند و بغض مترسک شدت میگرفت...
چشم می دوخت به انتهای دشت ، میخواست پا تند کند ، شاید فهیمد چرا همه پرواز را زمزمه میکنند ، چرا همه کوله به دوش می اندازند؟
کاش میتوانست پر بزند و جوجه های تازه را در اغوش بگیرد، سری به لانه ها بزند ، دوست داشت زبان باز کند، بارها کلمه را تمرین کرده بود، باید فریاد میزد پرنده ها رو دوست دارد ، اما بیش از همه حسرت دست هایش بر دلش نشسته بود، یعنی دیگر نمی توانست کلاغ هارا در اغوش بگیرد؟...
(کاش چشم هاش رو ندیدا بودم، کاش زمان از اون روز فلش میزد و هیچ صبحی راه من به اون گندمزار نمیخورد...
چجوری میتونستم بهش بگم محکومیتش رو ؟
زندان رو یادش بدم ، سخت تر اینکه میله های زندان رو توی رویاهاش یبینه نه کنارش ،
بهش بگم رهاییت به اندازه تموم شدن خودت و آرزوهاته؟
نه من بهش پرواز رو یاد دادم،
از دوست داشتن گفتم و
زمزمه کردن و نغمه زدن
از قدم زدن این اطراف و هوای صبحگاهی جاده...
#مترسک
@tmlat { تأملات }
چشم می دوخت به انتهای دشت ، میخواست پا تند کند ، شاید فهیمد چرا همه پرواز را زمزمه میکنند ، چرا همه کوله به دوش می اندازند؟
کاش میتوانست پر بزند و جوجه های تازه را در اغوش بگیرد، سری به لانه ها بزند ، دوست داشت زبان باز کند، بارها کلمه را تمرین کرده بود، باید فریاد میزد پرنده ها رو دوست دارد ، اما بیش از همه حسرت دست هایش بر دلش نشسته بود، یعنی دیگر نمی توانست کلاغ هارا در اغوش بگیرد؟...
(کاش چشم هاش رو ندیدا بودم، کاش زمان از اون روز فلش میزد و هیچ صبحی راه من به اون گندمزار نمیخورد...
چجوری میتونستم بهش بگم محکومیتش رو ؟
زندان رو یادش بدم ، سخت تر اینکه میله های زندان رو توی رویاهاش یبینه نه کنارش ،
بهش بگم رهاییت به اندازه تموم شدن خودت و آرزوهاته؟
نه من بهش پرواز رو یاد دادم،
از دوست داشتن گفتم و
زمزمه کردن و نغمه زدن
از قدم زدن این اطراف و هوای صبحگاهی جاده...
#مترسک
@tmlat { تأملات }