Forwarded from مصطفی ملکیان
🍃چگونه شهودهای اخلاقی و خوشی زندگی خود را کشف کنیم ؟
🔻توصیه به خواندن کتابهایی که ما را در راه کشف شهودهایمان کمک می رساند
🔹گزارههای شهودی گزارههایی هستند که هر چه به ذهنمان فشار بیاوریم نمیتوانیم آنها را تصدیق نکنیم. ذهن آدمی در عدم تصدیق این گزارهها عاجز است. مثال: کل علم منطق مبتنی است بر این که اگر الف ب باشد و ب هم ج باشد، الف ج است. این گزاره یک گزارة شهودی است.
🔹این شهود، (Intuition) شهود عقلی است و با کشف و شهود عرفا (Inspiration) که شهود حسی است، متفاوت است. شهود عقلی در مقابل استدلال و استنتاج قرار میگیرد. گزاره شهودی گزاره غیر استدلالیای است که از عدم تصدیق آن عاجز باشیم.
هر کس باید با شهودهای خودش زندگی کند. اگر با شهودهایمان مخالفت کنیم آب خوش از گلویمان پایین نمیرود. همان طور که هر کشوری قانون اساسی دارد و اساسی بودنش به این است که هر قانون دیگری اگر با این قانون ناسازگار باشد از اول از درجه اعتبار ساقط است و سایر قوانین باید تابع قانون اساسی باشند، شهودهای هر آدمی هم قانون اساسی زندگی او است. هر چه در زندگی من با شهودهایم ناسازگار باشد نابودم میکند.
کشف شهودهای هر کس بزرگترین کاری است که هر انسانی باید در زندگی انجام دهد. شهودهای هر کس بزرگترین راهنماهای زندگی او هستند. میتوان آنها را همان رسولان باطنی دانست. تنها راه درست زندگی کردن شناخت شهودها و عمل کردن مطابق آنها است.
🔹چگونه میتوانیم شهودهایمان را بشناسیم؟
نیچه و سقراط و یونگ هر کدام آزمایشهایی برای شناسایی شهودها نشانمان دادهاند. اما یک راه دیگر، خواندن کتابهایی است که شهودهای ما را به ما نشان دهد.
در روانشناسی تجربهای هست به نام آی گفتی (Ah experience). این تجربه زمانی اتفاق میافتد که حرفی را میشنویم یا میخوانیم و روی پای خودمان میزنیم که آی گفتی... این را یک عمر میدانستم اما نمیتوانستم بگویم یا این را نمیدانستم ولی انگار این حرف از عمق وجود من زده شده است. گزارههایی که با آنها به تجربه آی گفتی میرسیم، شهودهای ما هستند.
🔹کتابهایی در ادبیات جهان هست که نویسندگان آن توانستهاند توی پوست همه آدمها بروند و همه آدمها خودشان را در آن کتابها مییابند و با آن احساس یگانگی یا همزادپنداری میکنند. این کتابها بهتر از هر مشاور روانی عمل میکنند. اگر 10 تا از این کتابها را بخوانیم و جملاتی را که با آنها تجربة آی گفتی برایمان اتفاق میفتد را مشخص کنیم، تقریبا همه شهودهایمان کشف خواهد شد. در ادامه به تعدادی از این کتابها اشاره میشود:
🔻لیست کتاب ها :
1. مائدههای زمینی و مائدههای تازه: دو کتاب در یک مجلد، نوشته آندره ژید، ترجمه مهستی بحرینی، انتشارات نیلوفر
2. برادران کارامازوف، نوشته داستایوفسکی، ترجمة دکتر صالح حسینی
3. گزارش به خاک یونان، توشتة کازانتزاکیس، ترجمة دکتر صالح حسینی
4. لبة تیغ، نوشتة سامرست موام، ترجمة مهرداد نبیلی، نشر فرزانه
5. در باب حکمت زندگی، نوشتة شوپنهاور، ترجمة محمد مبشری، انتشارات نیلوفر
6. تشبه به مسیح، نوشتة توماس آکمپیس، ترجمة سایه میثمی، نشر هرمس
7. زوربای یونانی، نوشتة کازانتزاکیس، ترجمة محمد قاضی
8. آناکارنینا، نوشتة تولستوی، ترجمة سروش حبیبی
9. مادام بوواری، نوشتة گوستاو فلوبر، ترجمة مهدی سحابی
10. سونات کرویتزر، نوشتة تولستوی، ترجمة سروش حبیبی، نشر چشمه
11. گرگ بیایان، نوشتة هرمان هسه، ترجمة کیکاووس جهانداری
12. اعترافات آگوستین قدیس، ترجمة سایه میثمی، نشر سهروردی
🌂 درسگفتار فلسفه اخلاق - موسسه پرسش ،آذرماه 95
@mostafamalekian
🔻توصیه به خواندن کتابهایی که ما را در راه کشف شهودهایمان کمک می رساند
🔹گزارههای شهودی گزارههایی هستند که هر چه به ذهنمان فشار بیاوریم نمیتوانیم آنها را تصدیق نکنیم. ذهن آدمی در عدم تصدیق این گزارهها عاجز است. مثال: کل علم منطق مبتنی است بر این که اگر الف ب باشد و ب هم ج باشد، الف ج است. این گزاره یک گزارة شهودی است.
🔹این شهود، (Intuition) شهود عقلی است و با کشف و شهود عرفا (Inspiration) که شهود حسی است، متفاوت است. شهود عقلی در مقابل استدلال و استنتاج قرار میگیرد. گزاره شهودی گزاره غیر استدلالیای است که از عدم تصدیق آن عاجز باشیم.
هر کس باید با شهودهای خودش زندگی کند. اگر با شهودهایمان مخالفت کنیم آب خوش از گلویمان پایین نمیرود. همان طور که هر کشوری قانون اساسی دارد و اساسی بودنش به این است که هر قانون دیگری اگر با این قانون ناسازگار باشد از اول از درجه اعتبار ساقط است و سایر قوانین باید تابع قانون اساسی باشند، شهودهای هر آدمی هم قانون اساسی زندگی او است. هر چه در زندگی من با شهودهایم ناسازگار باشد نابودم میکند.
کشف شهودهای هر کس بزرگترین کاری است که هر انسانی باید در زندگی انجام دهد. شهودهای هر کس بزرگترین راهنماهای زندگی او هستند. میتوان آنها را همان رسولان باطنی دانست. تنها راه درست زندگی کردن شناخت شهودها و عمل کردن مطابق آنها است.
🔹چگونه میتوانیم شهودهایمان را بشناسیم؟
نیچه و سقراط و یونگ هر کدام آزمایشهایی برای شناسایی شهودها نشانمان دادهاند. اما یک راه دیگر، خواندن کتابهایی است که شهودهای ما را به ما نشان دهد.
در روانشناسی تجربهای هست به نام آی گفتی (Ah experience). این تجربه زمانی اتفاق میافتد که حرفی را میشنویم یا میخوانیم و روی پای خودمان میزنیم که آی گفتی... این را یک عمر میدانستم اما نمیتوانستم بگویم یا این را نمیدانستم ولی انگار این حرف از عمق وجود من زده شده است. گزارههایی که با آنها به تجربه آی گفتی میرسیم، شهودهای ما هستند.
🔹کتابهایی در ادبیات جهان هست که نویسندگان آن توانستهاند توی پوست همه آدمها بروند و همه آدمها خودشان را در آن کتابها مییابند و با آن احساس یگانگی یا همزادپنداری میکنند. این کتابها بهتر از هر مشاور روانی عمل میکنند. اگر 10 تا از این کتابها را بخوانیم و جملاتی را که با آنها تجربة آی گفتی برایمان اتفاق میفتد را مشخص کنیم، تقریبا همه شهودهایمان کشف خواهد شد. در ادامه به تعدادی از این کتابها اشاره میشود:
🔻لیست کتاب ها :
1. مائدههای زمینی و مائدههای تازه: دو کتاب در یک مجلد، نوشته آندره ژید، ترجمه مهستی بحرینی، انتشارات نیلوفر
2. برادران کارامازوف، نوشته داستایوفسکی، ترجمة دکتر صالح حسینی
3. گزارش به خاک یونان، توشتة کازانتزاکیس، ترجمة دکتر صالح حسینی
4. لبة تیغ، نوشتة سامرست موام، ترجمة مهرداد نبیلی، نشر فرزانه
5. در باب حکمت زندگی، نوشتة شوپنهاور، ترجمة محمد مبشری، انتشارات نیلوفر
6. تشبه به مسیح، نوشتة توماس آکمپیس، ترجمة سایه میثمی، نشر هرمس
7. زوربای یونانی، نوشتة کازانتزاکیس، ترجمة محمد قاضی
8. آناکارنینا، نوشتة تولستوی، ترجمة سروش حبیبی
9. مادام بوواری، نوشتة گوستاو فلوبر، ترجمة مهدی سحابی
10. سونات کرویتزر، نوشتة تولستوی، ترجمة سروش حبیبی، نشر چشمه
11. گرگ بیایان، نوشتة هرمان هسه، ترجمة کیکاووس جهانداری
12. اعترافات آگوستین قدیس، ترجمة سایه میثمی، نشر سهروردی
🌂 درسگفتار فلسفه اخلاق - موسسه پرسش ،آذرماه 95
@mostafamalekian
Azan
<unknown>
مرا آن دلبرِ پنهان، همیگوید به پنهانی
به من دِه جان، به من دِه جان، چه باشد این گرانجانی؟!
در آتش رو، در آتش رو، در آتشدانِ ما خوش رو
که آتش با خلیلِ ما، کند رسم گلستانی
مولوی
ــــــــــــــــــــــــــــ
صوت اذان منسوب به شهید مهدی باکری
#یقینا_کله_خیر
@tmlat { تأملات }
به من دِه جان، به من دِه جان، چه باشد این گرانجانی؟!
در آتش رو، در آتش رو، در آتشدانِ ما خوش رو
که آتش با خلیلِ ما، کند رسم گلستانی
مولوی
ــــــــــــــــــــــــــــ
صوت اذان منسوب به شهید مهدی باکری
#یقینا_کله_خیر
@tmlat { تأملات }
❤2
همینطوری که تو رفت آمد و تو فکر کارام بودم
از جلوی نونوایی رد شدم
صف شلوغی داشت
نمازم تموم شده بود مردم از مسجد میومدن بیرون و صف شلوغ تر میشد
بوی نون مثل همیشه منو سمت صف یه دونه ای کشید
همینطوری که هندزفری تو گوشم بود دیدن یه دختر کوچولوی بانمک بغل مامانش تونست متقاعدم کنه که هندزفریمو از گوشم در بیارم و رفتارای بچگونه و بانمکشو ببینم لبخند بزنم
همونطوری که بغل مامانش بود، دیدم
به اقایی که جلومه اشاره میکنه و برمیگرده تو بغل مامانش میخنده
خوشحال بود و احساس رضایت داشت
یه لحظه منم ترغیب شدیم ببینم این شخص کی میتونه باشه
که انقد این بچه با دیدنش ذوق میکنه
+ینی یه پدربزرگ پیر و مهربونه
+شایدم یه جوون پر انرژیه که با شکلک دراوردن باعث خنده ی کوچولوی بانمک میشه
+شایدم یه مرد میانساله که منتظر به دنیا اومدن نوه اش هست و با دیدن کوچولوی بانمک میخنده و کوچولو هم با دیدنش ذوق میکنه
همنیطوری که تو ذهنم داشتم حالات رو بررسی میکردم
اون اقا دستش رو بالا اورد و عدد دو رو یه شاطر نشون داد
جا خوردم...
اون جا فقط یه چیز اومد تو ذهنم
اختلاف بین رنگ پوست، بین نژادا رو فقط ما بزرگا تو ذهنمون ساختیم و بزرگ کردیم
و بچه ها با اون روحیه معصومشون فقط یه چیزو ملاک خندیدن با آدما قرار میدن
اونم مهربونیه و احساس
نه رنگ پوست و ظاهر
اون مرد یه جوون سیاهپوست مهربون بود...
#دلنوشتههای_رسول
@tmlat { تأملات }
از جلوی نونوایی رد شدم
صف شلوغی داشت
نمازم تموم شده بود مردم از مسجد میومدن بیرون و صف شلوغ تر میشد
بوی نون مثل همیشه منو سمت صف یه دونه ای کشید
همینطوری که هندزفری تو گوشم بود دیدن یه دختر کوچولوی بانمک بغل مامانش تونست متقاعدم کنه که هندزفریمو از گوشم در بیارم و رفتارای بچگونه و بانمکشو ببینم لبخند بزنم
همونطوری که بغل مامانش بود، دیدم
به اقایی که جلومه اشاره میکنه و برمیگرده تو بغل مامانش میخنده
خوشحال بود و احساس رضایت داشت
یه لحظه منم ترغیب شدیم ببینم این شخص کی میتونه باشه
که انقد این بچه با دیدنش ذوق میکنه
+ینی یه پدربزرگ پیر و مهربونه
+شایدم یه جوون پر انرژیه که با شکلک دراوردن باعث خنده ی کوچولوی بانمک میشه
+شایدم یه مرد میانساله که منتظر به دنیا اومدن نوه اش هست و با دیدن کوچولوی بانمک میخنده و کوچولو هم با دیدنش ذوق میکنه
همنیطوری که تو ذهنم داشتم حالات رو بررسی میکردم
اون اقا دستش رو بالا اورد و عدد دو رو یه شاطر نشون داد
جا خوردم...
اون جا فقط یه چیز اومد تو ذهنم
اختلاف بین رنگ پوست، بین نژادا رو فقط ما بزرگا تو ذهنمون ساختیم و بزرگ کردیم
و بچه ها با اون روحیه معصومشون فقط یه چیزو ملاک خندیدن با آدما قرار میدن
اونم مهربونیه و احساس
نه رنگ پوست و ظاهر
اون مرد یه جوون سیاهپوست مهربون بود...
#دلنوشتههای_رسول
@tmlat { تأملات }
داشتن اصول اخلاقی، اصولی که نمیتوانی مراعاتشان کنی، چیزی جز نفرت برایت باقی نمیگذارد؛
تنفر از خودت
علاقه به اسطورههایی که نمیتوانی شبیهشان شوی، چیزی جز نفرت برایت باقی نمیگذارد؛
تنفر از خودت
میل به صفاتی که نمیتوانی بدستشان آوری، چیزی جز نفرت برایت باقی نمیگذارد؛
تنفر از خودت
عبادت خدایی که نمیتوانی محبوبش شوی، چیزی جز نفرت برایت باقی نمیگذارد؛
تنفر از خودت
@tmlat { تأملات }
تنفر از خودت
علاقه به اسطورههایی که نمیتوانی شبیهشان شوی، چیزی جز نفرت برایت باقی نمیگذارد؛
تنفر از خودت
میل به صفاتی که نمیتوانی بدستشان آوری، چیزی جز نفرت برایت باقی نمیگذارد؛
تنفر از خودت
عبادت خدایی که نمیتوانی محبوبش شوی، چیزی جز نفرت برایت باقی نمیگذارد؛
تنفر از خودت
@tmlat { تأملات }
- نباید اونطوری میگفت. خیلی عصبانی شدم.
+ هرکس نزدیکتره، عمیقتر میزنه.
تنها کسی که منو میتونه بینهایت عصبانی کنه، کسیه که بینهایت نزدیک قلبمه.
- پس راهش چیه؟ فاصله از قلب؟
+ نچ
لزومی نداره
این رنج هم همراه اون نزدیکیه
زندگیه دیگه
نمیذاره سوا کنی :)
- پس مجبوری بپذیریش
+هوم
#مصطفی
#از_گپهای_شبانه
@tmlat { تأملات }
🌱
+ هرکس نزدیکتره، عمیقتر میزنه.
تنها کسی که منو میتونه بینهایت عصبانی کنه، کسیه که بینهایت نزدیک قلبمه.
- پس راهش چیه؟ فاصله از قلب؟
+ نچ
لزومی نداره
این رنج هم همراه اون نزدیکیه
زندگیه دیگه
نمیذاره سوا کنی :)
- پس مجبوری بپذیریش
+هوم
#مصطفی
#از_گپهای_شبانه
@tmlat { تأملات }
🌱
اون آدمی که تورو شکست نمیتونه همون آدمی باشه که حالتو خوب میکنه!
موافقین؟
من مخالفم.
آدمی که تورو میشکنه
یا کسی هست که میتونی ازش فاصله بگیری و بواسطه فاصلهگرفتن ازش، یاد بگیری که دنیا تو همراهی یه الاغ خلاصه نمیشه و خب در نتیجه تجربیات جدید به دست بیاری و بدون شک قوی بشی و آماده پذیرفتن آدمای جدید و تجربه اتفاقات احتمالا خوب.
و یا کسی هست که، به هر دلیل، نمیتونی ازش فاصله بگیری. فلذا یاد میگیری که چطوری دنیاتو دور از چشم نامحرمش حتا شده یواشکی، زیر چشمش، یه جوری که فقط خودت ببینیش، حتا شده توی خیالت، اون جوری که باید باشه برای خودت بازسازی کنی تا روزی برسه که بتونی ازش فاصله بگیری.
این خیلی خوبه.
آدمی که تورو میشکنه، آدمیه که یه فرصت بهت میده. یه فرصت منحصربهفرد که با استفاده ازش میتونی خودتو از ابتدا و البته که بهتر از قبل، اونجوری که فکر میکنی که از اول باید میبودی، بسازی.
از کجا معلوم که بهتر از قبل؟
از اینجا که تو این خود جدیدت اون کسی که تورو شکسته جایی نداره! از اونجایی که تو این خود جدیدت اون حفرهای که تو وجودت بوده که تونسته از طریقش تورو بشکنه، دیگه نیست... با خود قبلیت فروریخته... دیگه کسی نمیتونه از اون حفره وارد روح و روانت و دوباره از اول نابودت کنه. هرچند ممکنه توی خود جدیدت هم حفرههایی وجود داشته باشن که خب بخشی از طبیعته! فقط...
فقط چی؟
فقط اینکه هر آدمی یکبار میمیره. اینم البته خیلی خوبه! اینکه رنج مردن رو فقط یکبار تحمل میکنیم. ولی وقتی داریم خود جدیدمونو میسازیم، وقتی داریم زخمامونو توی تنهایی لیس میزنیم تا بلکه کمی آروم بگیرن، وقتی داریم آجر رو آجر میذاریم تا دوباره خودمونو بسازیم تا دوباره برگردیم روی سن و مشغول بازی بقیه نمایش بشیم، دیگه آواز پرندهها رو یادمون نمیمونه. دیگه خاطره عطر خاک بارونزده و صدای جیرجیرکای قایم شده لابلای شاخههای مست محبوبهشب، توی باغچه، بعد بارون بهاری بعد از غروب آفتاب، حتا اینا هم لابلای بقیه خاطرهها، لابلای آوار تیکههای شکسته مدفون شدن. دیگه دلت تنگ نمیشه. دیگه منتظر نمیمونی. دیگه خیالت راحته. دیگه فقط میگذری. میگذری...
@tmlat { تأملات }
موافقین؟
من مخالفم.
آدمی که تورو میشکنه
یا کسی هست که میتونی ازش فاصله بگیری و بواسطه فاصلهگرفتن ازش، یاد بگیری که دنیا تو همراهی یه الاغ خلاصه نمیشه و خب در نتیجه تجربیات جدید به دست بیاری و بدون شک قوی بشی و آماده پذیرفتن آدمای جدید و تجربه اتفاقات احتمالا خوب.
و یا کسی هست که، به هر دلیل، نمیتونی ازش فاصله بگیری. فلذا یاد میگیری که چطوری دنیاتو دور از چشم نامحرمش حتا شده یواشکی، زیر چشمش، یه جوری که فقط خودت ببینیش، حتا شده توی خیالت، اون جوری که باید باشه برای خودت بازسازی کنی تا روزی برسه که بتونی ازش فاصله بگیری.
این خیلی خوبه.
آدمی که تورو میشکنه، آدمیه که یه فرصت بهت میده. یه فرصت منحصربهفرد که با استفاده ازش میتونی خودتو از ابتدا و البته که بهتر از قبل، اونجوری که فکر میکنی که از اول باید میبودی، بسازی.
از کجا معلوم که بهتر از قبل؟
از اینجا که تو این خود جدیدت اون کسی که تورو شکسته جایی نداره! از اونجایی که تو این خود جدیدت اون حفرهای که تو وجودت بوده که تونسته از طریقش تورو بشکنه، دیگه نیست... با خود قبلیت فروریخته... دیگه کسی نمیتونه از اون حفره وارد روح و روانت و دوباره از اول نابودت کنه. هرچند ممکنه توی خود جدیدت هم حفرههایی وجود داشته باشن که خب بخشی از طبیعته! فقط...
فقط چی؟
فقط اینکه هر آدمی یکبار میمیره. اینم البته خیلی خوبه! اینکه رنج مردن رو فقط یکبار تحمل میکنیم. ولی وقتی داریم خود جدیدمونو میسازیم، وقتی داریم زخمامونو توی تنهایی لیس میزنیم تا بلکه کمی آروم بگیرن، وقتی داریم آجر رو آجر میذاریم تا دوباره خودمونو بسازیم تا دوباره برگردیم روی سن و مشغول بازی بقیه نمایش بشیم، دیگه آواز پرندهها رو یادمون نمیمونه. دیگه خاطره عطر خاک بارونزده و صدای جیرجیرکای قایم شده لابلای شاخههای مست محبوبهشب، توی باغچه، بعد بارون بهاری بعد از غروب آفتاب، حتا اینا هم لابلای بقیه خاطرهها، لابلای آوار تیکههای شکسته مدفون شدن. دیگه دلت تنگ نمیشه. دیگه منتظر نمیمونی. دیگه خیالت راحته. دیگه فقط میگذری. میگذری...
@tmlat { تأملات }
وقتی آدم کسی را دوست دارد، همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا میکند، تا آخر عمر!
📚 ابله محله
✍ كريستين بوبن
سکوت، آن هم وقتی طولانی میشود، معنایی جز سست شدن رابطه ندارد.
اگر فهمیدی حرف کم آوردهای،
یا دیگر روزمرههایت را نمیشنود،
یا روزمرههایش را دیگر نمیگوید،
یک جای کار میلنگد.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
📚 ابله محله
✍ كريستين بوبن
سکوت، آن هم وقتی طولانی میشود، معنایی جز سست شدن رابطه ندارد.
اگر فهمیدی حرف کم آوردهای،
یا دیگر روزمرههایت را نمیشنود،
یا روزمرههایش را دیگر نمیگوید،
یک جای کار میلنگد.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
#عریانی_و_عشق
من از اونام که همیشه غم خودمو انکار میکنم. باد میندازم به گلوم -یعنی دارم یه چیزیو قایم میکنم- و میگم: «آدم نباید برای مرده گریه کنه». ولی زر میزنم. دروغ میگم. به خودم دروغ میگم.
آدم باید گریه کنه وقتی که باید. امشب خیلی اشک ریختم برای مامانیم. برای کسی که هیچ آزاری ازش ندیدم و دوس داشتم هیچ آزاری نبینه هیچوقت. برای کسی که وقتی مرد، شب تا صبح بالای قبرش موندم که تنها نباشه. برای کسی که با نوک انگشتاش با آدم حرف میزد -و فکر کنم همینو برام به ارث گذاشت.
حالا اینا که گفتم چه ربطی به #عریانی_و_عشق داشت؟
خواستم بگم عریانی باعث عشق میشه. آدمی که جلوی تو صد در صد خودشه و عریان، بی ترس و واهمه، بی نگرانی از قضاوتت، یعنی خیلی زیاد پیش تو احساس عشق و محبت داره. یعنی تو بلد نیستی «آزار»ش بدی.
من پیش مامانی عریان بودم. هیچ ترسی نداشتم. مطلقاً. شاید الآن که یاد اون احساس امنیت مطلق زنده شد، باعث شد اشک بریزم. نمیدونم. اهمیتی هم نداره.
الآنم دارم اشک میریزم و اینا رو مینویسم. ولی عیبی نداره. من حرفمو پس میگیرم آقا. آدم باید گریه کنه وقتی که باید. ببخشید منو اگه نفهمیدمتون وقتی که عزادار کسی بودید و غصه میخوردید برای از دست دادنش.
همین.
#مصطفی
پ.ن:
۱. مامانی یعنی مامانِ مامانم
۲. از مرگش بیشتر از چهار سال میگذره.
@tmlat { تأملات }
🌱
من از اونام که همیشه غم خودمو انکار میکنم. باد میندازم به گلوم -یعنی دارم یه چیزیو قایم میکنم- و میگم: «آدم نباید برای مرده گریه کنه». ولی زر میزنم. دروغ میگم. به خودم دروغ میگم.
آدم باید گریه کنه وقتی که باید. امشب خیلی اشک ریختم برای مامانیم. برای کسی که هیچ آزاری ازش ندیدم و دوس داشتم هیچ آزاری نبینه هیچوقت. برای کسی که وقتی مرد، شب تا صبح بالای قبرش موندم که تنها نباشه. برای کسی که با نوک انگشتاش با آدم حرف میزد -و فکر کنم همینو برام به ارث گذاشت.
حالا اینا که گفتم چه ربطی به #عریانی_و_عشق داشت؟
خواستم بگم عریانی باعث عشق میشه. آدمی که جلوی تو صد در صد خودشه و عریان، بی ترس و واهمه، بی نگرانی از قضاوتت، یعنی خیلی زیاد پیش تو احساس عشق و محبت داره. یعنی تو بلد نیستی «آزار»ش بدی.
من پیش مامانی عریان بودم. هیچ ترسی نداشتم. مطلقاً. شاید الآن که یاد اون احساس امنیت مطلق زنده شد، باعث شد اشک بریزم. نمیدونم. اهمیتی هم نداره.
الآنم دارم اشک میریزم و اینا رو مینویسم. ولی عیبی نداره. من حرفمو پس میگیرم آقا. آدم باید گریه کنه وقتی که باید. ببخشید منو اگه نفهمیدمتون وقتی که عزادار کسی بودید و غصه میخوردید برای از دست دادنش.
همین.
#مصطفی
پ.ن:
۱. مامانی یعنی مامانِ مامانم
۲. از مرگش بیشتر از چهار سال میگذره.
@tmlat { تأملات }
🌱
یه جمله معروفی هست که میگه آدمها میتونن سمی باشن و یا اینکه الهامبخش و بعد اشاره میکنه همیشه آدمای الهامبخش زندگیتونو پیش خودتون نگه دارین و خودتون هم الهام بخش دیگران باشید.
به نظر من آدم تو زندگیش حتی اگه لاکپشتی هم حرکت کنه بازم مسیرشو ادامه میده. اینکه آدمای الهام بخشی رو کنار خودتون داشته باشید قطعا مفیده ولی نبودنشون هم مانعی نیست ولی یه جاهایی ذرهای از یک سم میتونه هزاران قدم شمارو برگردونه جوری که الهامبخشی هم باقی نذاره. فکر کنم اول سمیها رو دور کنیم خیلی بهتره.
@tmlat { تأملات }
به نظر من آدم تو زندگیش حتی اگه لاکپشتی هم حرکت کنه بازم مسیرشو ادامه میده. اینکه آدمای الهام بخشی رو کنار خودتون داشته باشید قطعا مفیده ولی نبودنشون هم مانعی نیست ولی یه جاهایی ذرهای از یک سم میتونه هزاران قدم شمارو برگردونه جوری که الهامبخشی هم باقی نذاره. فکر کنم اول سمیها رو دور کنیم خیلی بهتره.
@tmlat { تأملات }
بزرگترین اشتباه این زندگی، شاید این بود که درست توی سنی که طبیعتا باید میرفتیم دنبال عشق و حال، رفتیم دنبال بهبود اوضاع جهان! گولمون زدن گولشونو خوردیم خیال کردیم باور کردیم امیدوار شدیم تلاش کردیم جانفشانی کردیم هزینه دادیم و وقتی خواستن بشکننمون ایستادگی کردیم و کردیم و کردیم و کردیم تا معلوم نیست چطوری اون وسط مسطا توهم سوپرمن بودن بهمون غالب شد! خیال کردیم ما که قهرمانهای جامعهایم ما که جامعه مدنیمونو تونستیم با اراده جمعی اصلاح کنیم ما که معادلات فولانشونو زیر و رو کردیم ما که به اینننهمه هدف والا رسیدیم و به اونننننننهمهشون هم که نرسیدیم، نگا نگا چقدددر نزدیک شدیم! ما! ما! ما! بله این ما، پس لابد ید موسایی و نفس مسیحایی هم تو لیست آپشنامون هست که هنو لازم نبوده دکمهشو بزنیم تا هرآنچه اراده کنیم، البته که با تلاش و اراده و پشتکار، آخر سر بدست بیاریم و خب هروقت لازم باشه میزنیم و میاریم و لاوالا...
نوچ. خیر. لاع. سونه پا کم سا ما شری! اند ایتس نور بین سو... نقطه چییین.
بله. ما، البته قصدم فرافکنی نیست، ولی به هر سودا، جوان بودیم خام بودیم و گول خوردیم. سیاهیلشکر بودیم و سیاهِ اون نمایش شوم شدیم و سیاهنشینش موندیم...
شما که جوان هستید و خام، شاید هم پخته، دنبال برچسبها نباشید، فقط اگر جوان هستید، جوانی کنید! اون وزیر جوان هم هرچند فولان ولی راست میگفت آقا جوانی کردن درست است که با پول خوشمزهتر است ولی به پول نیست!
وقتی وقت عشق و حالتونه عشق و حال کنید و دنبال بهبود اوضاع جهان نرید! متوجه باشید که اوضاع جهان با بزرگتر از همه ما هم بهبود یافتنی نیس! که فردا هرگز بهتر از امروز نیست همونقدر که امروز هیچرقمه بهتر از دیروز نیست...
هشتگ پیر خرابات.
@tmlat { تأملات }
نوچ. خیر. لاع. سونه پا کم سا ما شری! اند ایتس نور بین سو... نقطه چییین.
بله. ما، البته قصدم فرافکنی نیست، ولی به هر سودا، جوان بودیم خام بودیم و گول خوردیم. سیاهیلشکر بودیم و سیاهِ اون نمایش شوم شدیم و سیاهنشینش موندیم...
شما که جوان هستید و خام، شاید هم پخته، دنبال برچسبها نباشید، فقط اگر جوان هستید، جوانی کنید! اون وزیر جوان هم هرچند فولان ولی راست میگفت آقا جوانی کردن درست است که با پول خوشمزهتر است ولی به پول نیست!
وقتی وقت عشق و حالتونه عشق و حال کنید و دنبال بهبود اوضاع جهان نرید! متوجه باشید که اوضاع جهان با بزرگتر از همه ما هم بهبود یافتنی نیس! که فردا هرگز بهتر از امروز نیست همونقدر که امروز هیچرقمه بهتر از دیروز نیست...
هشتگ پیر خرابات.
@tmlat { تأملات }
شب بود و نم بارون کاشی شکسته های حیاط رو بیچاره میکرد
جوجه ها اواره شده بودن و راه کشیده بودن به زیر شیروونی اتاق
اب لبالب رود رو گرفته بود و انتظار مهمون ناخونده نداشت، این بود که قطره ها سر میخوردن و هر از گاهی اجرهای خونه رو تر میکردن
یکم گذشت که تندیش ضرب گرفته بود و حالا کنار پنجره باید شیشه شکسته هارو جمع میکردم...
حالا که حصار بین مون ترک خورده بود ، حالا که بارون تا غزل حافظ رسیده بود و فال خودشو نم زده بود، حالا که باد بی محابا توی اتاق می پیچید و گلبرگ هام رو پریشون کرده بود،
حالا که من و فضای مه گرفته شب یکی شده بودیم،
حالا انگار یه دست فاصله بود تا ماهو از پشت ابر بچینم ،
اسمون یه شب فاصله داشت تا به شعر برسه
یکم بالاتر میتونستم افتاب رو دور خودم بپیچم تا سرمای شب بهم نرسه ،
یکم پایین تر زیر شیروانی میتونست خط منو تموم بکنه
میدونی فقط یکم اونورتر منو شب به هم میرسیدیم...
#شب
@tmlat { تأملات }
جوجه ها اواره شده بودن و راه کشیده بودن به زیر شیروونی اتاق
اب لبالب رود رو گرفته بود و انتظار مهمون ناخونده نداشت، این بود که قطره ها سر میخوردن و هر از گاهی اجرهای خونه رو تر میکردن
یکم گذشت که تندیش ضرب گرفته بود و حالا کنار پنجره باید شیشه شکسته هارو جمع میکردم...
حالا که حصار بین مون ترک خورده بود ، حالا که بارون تا غزل حافظ رسیده بود و فال خودشو نم زده بود، حالا که باد بی محابا توی اتاق می پیچید و گلبرگ هام رو پریشون کرده بود،
حالا که من و فضای مه گرفته شب یکی شده بودیم،
حالا انگار یه دست فاصله بود تا ماهو از پشت ابر بچینم ،
اسمون یه شب فاصله داشت تا به شعر برسه
یکم بالاتر میتونستم افتاب رو دور خودم بپیچم تا سرمای شب بهم نرسه ،
یکم پایین تر زیر شیروانی میتونست خط منو تموم بکنه
میدونی فقط یکم اونورتر منو شب به هم میرسیدیم...
#شب
@tmlat { تأملات }
یک سنگ کوچیک رو همیشه بذارین به اندازه قد و اندازه خودش بمونه. وقتی بزرگتر از اندازهاش بهش بها بدین فردا اینقده جرم دورش جمع میشه که فکر میکنه سنگ بزرگی شده و خود شما هم دیگه نمیفهمین تنها پوسته توخالیای بوده و هست.
من خدمت مخاطبین عزیز کانال باز بگم، اینجا ده نفر ادمین داره و فقط من و صالح زیر نوشتههامون امضا میزنیم. تازه صالح هم گاهی نمیزنه امضاشو.
فلذا اگر مطلبی بود که زیرش #مصطفی یا #مصطفی_ناصحی نبود، از من نیست و از سایر عزیزانه.
دوستتون دارم.
فعلا😁
فلذا اگر مطلبی بود که زیرش #مصطفی یا #مصطفی_ناصحی نبود، از من نیست و از سایر عزیزانه.
دوستتون دارم.
فعلا😁
Forwarded from از خط ساقی... (Mohadeseh)
۱۳۶۰.
نَفْسِي عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ
يَا لَيْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ اَلزَّفَرَاتِ
لاَ خَيْرَ بَعْدَكِ فِي اَلْحَيَاةِ وَ إِنَّمَا
أَخْشَى مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَيَاتِي.
جان من با نالههاى خود حبس شده،
اى كاش جان من با نالههایم خارج میشد.
بعد از تو خیرى در زندگانى نخواهد بود،
گریه میکنم از اینکه مبادا بعد از تو زیاد زنده بمانم.
امیرالمومنین
بحارالانوار ج43 ص213
🌱
نَفْسِي عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ
يَا لَيْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ اَلزَّفَرَاتِ
لاَ خَيْرَ بَعْدَكِ فِي اَلْحَيَاةِ وَ إِنَّمَا
أَخْشَى مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَيَاتِي.
جان من با نالههاى خود حبس شده،
اى كاش جان من با نالههایم خارج میشد.
بعد از تو خیرى در زندگانى نخواهد بود،
گریه میکنم از اینکه مبادا بعد از تو زیاد زنده بمانم.
امیرالمومنین
بحارالانوار ج43 ص213
🌱
تأملات
هابیل علی اف – کمانچه
#عکسآهنگ
۴۶۳. صدای این کمانچه من رو بیاختیار یاد کومههای کویری انداخت. یاد بوی کاهگل خونهٔ پدربزرگم (بهش میگفتیم آقا). یاد گرمای حیاط و خنکای سرداب.
بعد نمیدونم چی میشه که اینطور وقتا واژهٔ غربت میاد تو ذهنم.
انگار که تنها، خسته و عرقریزون از صحرا برگشتم به کومه و داره بوی کاهگل میزنه تو دماغم و منتظرم تا کم کم خنک بشم.
چشمامو میبندم و آقا لبخند میزنه.
آقا همیشه لبخند میزد.
میرفتم پشت سرش و دست میکشیدم روی کلّهاش. بانمک بود. میگفت «نکن آقا!» و لبخند میزد و ایوون خونهاش قشنگ میشد.
کمانچه، کومه، کویر.
گرما، خنکا، بوی کاهگل.
لبخند قشنگ آقا.
موسیقی واقعاً ماشین زمانه.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱
۴۶۳. صدای این کمانچه من رو بیاختیار یاد کومههای کویری انداخت. یاد بوی کاهگل خونهٔ پدربزرگم (بهش میگفتیم آقا). یاد گرمای حیاط و خنکای سرداب.
بعد نمیدونم چی میشه که اینطور وقتا واژهٔ غربت میاد تو ذهنم.
انگار که تنها، خسته و عرقریزون از صحرا برگشتم به کومه و داره بوی کاهگل میزنه تو دماغم و منتظرم تا کم کم خنک بشم.
چشمامو میبندم و آقا لبخند میزنه.
آقا همیشه لبخند میزد.
میرفتم پشت سرش و دست میکشیدم روی کلّهاش. بانمک بود. میگفت «نکن آقا!» و لبخند میزد و ایوون خونهاش قشنگ میشد.
کمانچه، کومه، کویر.
گرما، خنکا، بوی کاهگل.
لبخند قشنگ آقا.
موسیقی واقعاً ماشین زمانه.
#مصطفی
@tmlat { تأملات }
🌱