تأملات
272 subscribers
172 photos
30 videos
6 files
156 links
تأملی کوتاه داریم بر زندگی و مسائل انسان

صفحه اینستا:
https://Instagram.com/tmlatmag

لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-39628bb98f

لینک شناس: @mostafaonline

مطالبی که امضای #مصطفی ندارند از سایر ادمین‌هاست.
Download Telegram
این متن ممکن است برای بعضی‌ها تکراری و برای بعضی حتی تهوع‌آور باشد، از بازنشرش هدفی دارم؛
--------------------------------------------------
خیابان زندگی

"اووووه چه چیزی دیدم" .... این را تمام اطرافیان عارف حداقل یکبار از او شنیده‌اند. همیشه بعد از شنیدن این جمله ، باید چند ثانیه‌ای مثل گمشده‌ها دور خودم بچرخم تا بفهمم چه دیده و معمولا تا خودش دوربین را به سمت سوژه‌ نشانه نرود، حدس هم نمی‌توانم بزنم منظورش چه بوده. آخر هیچ‌ چیز جالب توجهی وجود ندارد.

ولی کافی است چند لحظه صبر کنی. استیل مناسب را می‌گیرد، چند بار لنزش را عقب و جلو می‌کند، کمی مکث برای فوکوس و کلیک! همین‌قدر طول می‌کشد تا از دل عادی‌ترین منظره‌ای که می‌بینی ، شاهکاری رقم زند که هیچ‌گاه فراموشش نکنی. یکبار وسط خیابان گلستانه این جمله‌ی معروفش را گفت. جایی که تا بحال هزاران بار از آن عبور کرده‌ام. سواره ، پیاده، خسته ، با نشاط... تک تک مغازه‌ها ، چوب‌های میان خیابان، پل‌ها و جوی های آب را از بَرَم. می توانم چشمانم را ببندم، از فلکه پارک تا فلکه میثم بروم و وسط راه هم یک خودکار پَنتِر از گارسه بخرم. حوصله نداشتم و وقتی گفت کنار فلان درخت بایست فکر کردم دارم وقتم را با یک احمقِ لعنتی تلف می‌کنم. اما هنگامی که دوربین را روبرویم گرفت، انگار برای اولین‌بار بود که آن درخت و منظره‌ی پشتش را می‌دیدم، نه فقط برای من بلکه هر کسی عکس را می‌دید باور نمی‌کرد اینجا گوشه‌‌ی یکی از معروف ترین خیابان‌های قم باشد.

عارف نه فیلتری روی عکس پیاده و نه چیز جدیدی به منظره اضافه کرده بود. او دقیقا از صحنه‌ای که هر روز می‌دیدمش ،زیر همان نوری که هر روز بر چشمانم می‌تابید این عکس را گرفت. فقط با نگاه از زاویه درست، زاویه‌ای که تا آن‌روز هیچ‌کس از آن به گلستانه نگاه نکرده بود.
 
زندگی مثل همین خیابان گلستانه است. تک‌تک اتفاق‌هایش را حفظیم. هر روز صبح سر آغاز این خیابانِ زندگی ، شاید رفتن به دانشگاه باشد، شاید یک مسافرت کوتاه قم تا تهران . اندکی جلوتر دست راست، یک گپ صمیمانه‌ی وقت ناهار وجود دارد. تقاطع بعدی، آن طرف خیابان گعده‌ی بعد از نماز در خنکا و خلوت مسجد اعظم را می‌بینی. همه‌ی آنچه در زندگی ما پیش می‌آید، درست مثل مغازه ها، جوی‌ها ، درختان، پل ها، ساختمان‌های در حال ساخت و آدم‌های خیابان گلستانه‌اند. وقایعی که هر روز از کنارشان می‌گذریم و آن‌قدر برای‌مان عادی شده‌اند که خیلی وقت‌ها اصلا متوجه‌شان هم نمی‌شویم. هدف‌مان فقط و فقط عبور از این خیابان و رسیدن به مقصد شده. شاید گه‌گداری اتفاقی غیر معمول، مثل ترمز یک ماشین، لحظه‌ای متوقف‌مان کند و با احتیاط بیشتری به اطراف نگاه کنیم اما تنها چند قدم طول می‌کشد تا دوباره همه چیز همان رنگ تکرار را بخود گیرد.

هر روز عبور کردن از خیابانی یکسان، کسل کننده است، حتی اگر خیابانی از میان بهشت باشد. روز پنجم یا ششم عادی می‌شود، و بعد از ده سال عبور از آن برای‌مان نفرت انگیز می‌گردد. این دقیقا همان بلایی است که روزمرگی بر سر زندگی‌هامان می‌آورد. اما اگر از زاویه‌ی درست به زندگی نگاه کنی، هر گوشه گوشه‌ی این خیابان می تواند برایت شگفت‌انگیز و یادآور خوشبختی باشد؛ تعریف یک غریبه از بوی عطرت در تاکسی یا مترو ، زودتر رسیدن به عابربانک از کسی که کارت‌ به‌دست دارد از روبرو می‌آید، غذا دادن به بچه‌ی سرتقی که از دست هیچکس غذا نمی‌خورد در یک مهمانی فامیلی، رسیدن به مترو درست لحظه‌ای قبل از بسته شدن درها و... . همه‌ی این‌ها مناظر فوق العاده‌ی خیابان زندگی ما هستند که هر روز از کنارشان عبور می‌کنیم و خیلی وقت‌ها حتی متوجه‌شان نمی‌شویم.

فقط کافی است کمی آهسته قدم برداریم و مثل عارف به اطراف‌مان نگاه کنیم، آنگاه هر لحظه‌ی زندگی می‌توانیم با تمام وجود فریاد بکشیم " اووووه چه چیزی دیدم".
------------------------------------------------------
مفهوم «درست نگاه کردن به زندگی» را بارها و به انواع مختلف شنیده‌ایم، در حال زندگی کن، شفاف بیندیش، از زیبایی‌ها لذت ببر، شادی‌های کوچک را دریاب و ...
اما آیا تا بحال به آن جامه‌ی عمل هم پوشانده‌ایم؟!
چند بار بعد از شنیدن این عبارات سعی کرده‌ایم لحظه‌های کوچک شادی‌بخش زندگی‌مان را مرور کنیم؟!
این‌دفعه بیایید دور هم انجامش دهیم. در زندگی‌هامان تأمل کنیم و شادی‌هامان را جار بزنیم. نه آن شادی‌های حال بهم‌زن کلیشه‌ای مثل بیرون رفتن با کسی که دوسش داری و گفتنِ «دوستت دارم» و این قبیل خزعبلات*. لذت‌های واقعی!!! خوشی‌های احمقانه‌ای که بعد از آن‌ها قیافه‌تان این شکلی 🤩 شود.


*شوخی کردم‌ هاااا. این‌ها هم لذت‌های فوق‌العاده‌ای‌اند که اتفاقا خیلی هم خوشحال می‌شویم از شنیدن‌شان. البته بعد از این‌که بالا آوردیم! :))


کامنت یا لینک ناشناسِ آقا مصطفی؛
https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
وقتی کلاس ۸ صبحو خواب میمونی،  بعدش خبر میدن تشکیل نشده.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
وقتی کد تخفیف ۹۰٪ دلینو بت میرسه😋😋
وقتی میبینی برات غذا ساختن
وقتی تو جیب شلوارت که افتاده تو کمد، یهو تراول پنجاهی پیدا میشه
اصن نه، شما بگو حتی ده تومنی :)))
تأملات
وقتی تو جیب شلوارت که افتاده تو کمد، یهو تراول پنجاهی پیدا میشه اصن نه، شما بگو حتی ده تومنی :)))
وقتی می‌بینی همه به حرفت توجه کردن و همون‌طوری که آخر پیامت نوشتی یا کامنت میذارن یا پیام ناشناس میدن!🧑‍🦯

#صالح
وقتی با نیم وجب قد میاد این دوتارو می کوبه تو دستت میگه اعصابم خرد میشد اینا پشت ویترین بود هر کی می دید یاد تو می افتاد😂خریدمشون که دیگه کسی یاد تو نیوفته💙🤣
چند خط دربارۀ نقد

در
رابطه با انتقاد، پیشنهادم تفکیک "عمل، نیت و عامل" از همدیگه است. عقیده دارم این کار با توضیحاتی که در ادامه میگم، به نفع جامعه خواهد بود:

اول.
شخصیت هرکس از کارش میتونه جدا باشه (یه خانم شاغل ممکنه مثلا بد اخلاق باشه، اما مثلا در کار خودش وجدان کاری بالایی داشته باشه).

دوم.
نیت هرکس میتونه از کارش جدا باشه (یعنی ممکنه کار خوبی کرده باشه اما با نیت بد و بالعکس)

سوم.
اگر مورد 1 رو در نظر نگیریم، بسیاری از کارهای خوب به دلیل شخصیت بد عامل، سرکوب میشن و این سرکوب شدن، دو نتیجه بد خواهد داشت:
1- جامعه از اثرات اون کار خوب محروم میشه.
2- فرد از انجام کار خوب نا امید میشه و شخصیت بدش، بدتر.

چهارم.
اگر مورد 2 رو در نظر نگیریم، باز هم دو نتیجه بد خواهد داشت:
1- کسی که نیت خوبی داشته ولی کار بدی کرده (ناخواسته) سرکوب میشه و شخصیت خوبش به مرور بد میشه.
2- کسی که نیت بدی داشته ولی کار خوبی کرده تشویق میشه و ریاکاری یا فریبکاری در جامعه رواج پیدا میکنه.

پنجم.
بنابراین، اگر تفکیک عمل و نیت و عامل جا بیفته، چند نتیجه خوب خواهیم داشت:
1- منتقدها فرصت تخریب شخصیت دیگران رو پیدا نمیکنن.
2- کارهای خوب صرف نظر از شخصیت عامل ترویج پیدا میکنن.
3- فرصتی برای رواج ریاکاری یا فریبکاری داده نمیشه.
4- امید به تغییر شخصیت برای افراد افزایش پیدا میکنه.

#مصطفی
با مردم چنان معاشرت می‌کرد که هر کس گمان می‌کرد، عزیزترین فرد نزد آن حضرت است.
با هر کس می‌نشست به قدری صبر می‌کرد تا خود آن شخص برخیزد و برود.

- سنن النبی
علامه طباطبایی
زخمها میمانند. خوب نمیشوند. فراموش نمیشوند. درمان هم نمیشوند. دردها تکراری نمیشوند. عادی نمیشوند. عادت میکنیم. به درد هم عادت نمیکنیم. به درد کشیدن، شاید! تحمل میکنیم. میکشیم و نفس میکشیم ولی خوب... حاشا و کلا
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
@litera999
🔵 گرچه بورخس علاقه‌ای به نوشتن کتاب‌های بلند نداشت، کتاب‌خوانی حریص بود و در میانسالی که کور شد دوستانش را وامی‌داشت برایش کتاب بخوانند. می‌گفت تصورش از بهشت یک کتابخانه‌ی بیکران است؛ ایده‌ای که در «کتابخانه‌ی بابل» به آن جان بخشید. کتابخانه‌ی بابل کهکشانِ خودش است.

🔵 هوشنگ گلشیری زمانی نوشته بود: «راستی را که سکه‌ی بورخس چنان فتنه می‌کند که گاه می‌ترسیم نکند کور شویم، یا من می‌ترسم.»

🔵 امروز سالروز تولد خورخه لوئیس بورخس، نویسنده‌ی آرژانتینی، است. آنها که بورخس‌باز هستند یا آنهایی که تازه بورخس‌خوانی را شروع کرده‌اند، این انیمیشن را ببینند. زیرنویس فارسی دارد.

🔵 یاد جاودانِ احمد میرعلایی، که نخستین‌بار فارسی‌زبانان را با بورخس آشنا کرد، گرامی باد!
.
📖رشته توییت:

🟣 داشتم ویسای استادم رو راجع به سبک دلبستگی اجتنابی گوش میدادم. دیدم چه قصه‌ی آشناییه!
کمالگرایی، قوی بودن،... چیزایی که خیلیامون سالها بابتش تحسین شدیم و نفهمیدیم چقدر آسیب‌زننده‌ان!

🟣‏ معمولا دلیل این داستان اینه که مراقب اولیه، وقتی بچه دچار هیجانات منفی (اضطراب، خشم، ترس و...) میشده، به جای این که درکش کنه و بهش فرصت بروز احساساتش رو بده تا بچه بفهمه اینا طبیعیه، سعی کرده با هیجانات مثبت حواسشو پرت کنه! مثل خندوندن و قلقلک دادن!

🟣 یا وقتی بچه از این که توسط دوستاش مسخره شده ناراحته، مراقب میگفته که "نباید" ناراحت باشه و احتمالا اونا بهش حسودی میکنن!

🟣‏ مثال دیگه وقتیه که بچه از شکستش تو مسابقه خشمگینه و مراقب به جای این که این خشم رو درک کنه و بپذیره، به بچه میگه "باید" بیشتر تلاش کنه تا دفعه‌ی بعدی موفق بشه!

🟣‏ به تدریج بچه یاد میگیره که احساسات منفیشو مخفی کنه و موفقیت بیشتری کسب کنه تا توجه مراقب رو به دست بیاره!

🟣‏ همین بچه تو مدرسه به خاطر موفقیتاش مورد توجه معلمه و انتظار معلم ازش میره بالا! اون حق نداره مثل بقیه شیطنت کنه، حق نداره گریه کنه، حق نداره اضطراب داشته باشه، چون موفقه و معلم میگه "از تو توقع نداشتم!"

🟣‏ این بچه اگه یه روز به جای ۲۰ بشه ۱۹، خودش رو ناموفق میدونه و فکر میکنه دیگه معلم دوسش نداره و بهش توجه نداره! چون یادگرفته که پیشرفت کنه تا "دوست داشته بشه"!

🟣‏ به تدریج این کمالگرایی هی شدیدتر میشه و اون آدم احساس ارزشمندیش رو وابسته به پیشرفتاش میدونه! همه بابت "قوی بودن" تحسینش میکنن، بابت این که تو شرایط سخت هیچ احساس بدی بروز نمیده!

🟣‏ ولی همه‌ی اینا فقط ظاهر اون آدمه! اون آدم فقط یادگرفته اضطراباشو سرکوب کنه در حالی که آزمایشا نشون دادن علائم فیزیولوژیک اضطراب (نظیر افزایش ضربان قلب و تنفس) رو تجربه میکنه!

🟣‏ این آدما معمولا اونقدر از طرف بقیه تحسین میشن که دیگه حتی تمایلی ندارن از احساسات آزاردهنده‌شون حرف بزنن! نتیجه‌ش میشه انتخاب انزوا، افسردگی یا حتی شروع حملات پنیک!

🟣 ‏ پذیرفتن این حسا خیلی طول میکشه. این که بفهمیم ما چون ماییم، ارزشمند و دوست‌داشتنی هستیم، که وقتی اول نمیشیم، ارزشمون کم نشده و در نهایت این که کاش خودمون رو بیشتر "دوست داشته باشیم"!
👏1
نفر اول را که رد کنی ممکن است پاس دهی، اما بعد از دومی صدایی در گوشت زمزمه می‌کند : بچه‌ی بابات نیستی اگر همینجوری تا خط دروازه نری!!
هر کس که در عمرش دو نفر را پشت سر هم دریبل کرده باشد، قطعا این صدای وسوسه‌آمیز را شنیده است. حسش بی‌نظیر است، وقتی نفر دوم جلویت به زانو در می‌آید، احساس می‌کنی فاتح کائناتی! مخصوصا اگر بازی تماشاگر هم داشته باشد و بعد از هر بازیکن صدای‌شان بلند شود؛ «اوو» ... «اووووو» .
البته در ۹۹.۹۹٪ موارد، درست همان لحظه‌ای که با تمام وجود به خودت افتخار می‌کنی، بازیکن سوم به بدترین شکل ممکن، می‌کشد زیر توپت و تو مثل گوجه پخش زمین می‌شوی و همان تماشاگران با صدای کریه‌شان فریاد می‌کشند «ههههههههه».

استاد نویسندگی‌مان، آقا سید احمد می‌گفت «بزرگ‌ترین خطری که یک نویسنده را تهدید می‌کند این است که #مقهور توانایی‌اش شود». فقط کافی است یک جمله‌ی محشر بنویسد و با چیزی که نوشته حال کند، آن‌جا درست نقطه‌ی سرآغاز گند زدنش است.
جمله‌ی اول را می‌خوانی و با خودت می‌گویی «به به عجب چیزی نوشتم، بگذار یک جمله‌ی دیگر هم پشت بندش بگویم، به به اینم عجب چیزی شد و ...» ... همین‌طور پشت هم یک پاراگراف پر می‌کنی! پاراگرافی که خواننده از جمله‌ی دومت به بعد با خودش می‌گوید «چقدر این یارو زر می‌زنه! فهمیدیم دیگه، چقدر تکرار می‌کنی؟!». (راستش همین الان خودم هم شک کردم، نکند شما در حال فحش دادن باشید!!)

این دام فقط مخصوص نویسندگی نیست. در هر زمینه‌ی زندگی‌مان، مخصوصا روابط اجتماعی، ممکن است مقهور توانایی‌مان شویم. آن لحظه‌ای که داری موضوعی را برای شاگردت توضیح می‌دهی، موقعی که اثر هنری بی‌نظیری خلق کردی و هی به آن ور می‌روی، وقتی یک اپ محشر نوشته‌ای و هی فیچر تنگش می‌گذاری، وقتی معشوقه‌ات را با جمله‌ای احساسی تحت تأثیر قرار می‌دهی، هر جای زندگی‌ات احساس کردی کار خفنی انجام دادی و دلت خواست باز هم ادامه‌اش دهی، بدان که داری مقهور توانایی‌ات می‌شوی. پس زودتر پاس بده، قبل از این‌که تماشاگرانِ لعنتی فریاد بکشند «هههههههه».

#صالح
Forwarded from کتاب‌های یک دقیقه‌ای (مصطفی ناصحی)
#دقایقی_با_کتاب

1. کتاب‌های نشر اطراف به دقت انتخاب/ترجمه/نوشته شدن. هرکس چهارتا کتاب از این نشر خونده باشه حرف من رو تا حد زیادی تایید میکنه.

2. آرتور کریستال رو نمیشناختم تا حالا. جستار روایی هم نمیدونستم چیه. مترجم رو هم نمی‌شناختم. ولی به ناشر اعتماد داشتم و ضرر هم نکردم چون از خوندن این کتاب خیلی لذت بردم.

3. کریستال در پنج جستار، ما رو میبره به دنیای نویسندگی. اول از تنبلی ذاتی خودش میگه و سازگاری این سبک زندگی با نویسنده بودن. بعد یکمی ازمون میخواد که رمان‌های پلیسی و بازاری رو بیشتر تحویل بگیریم. بعد بهمون یادآوری میکنه که نویسنده ها هم آدمن و خودشون و اثرشون، دوتا چیز کاملاً مجزا هستن. بعد میگه که نویسنده برای ثبت تجربۀ زیستۀ خودش، از تجربۀ لحظات زیادی میگذره تا بتونه بنویسه. و در آخر هم بهمون میگه که آدما وقتی انتظاراتشون با بالا رفتن سن عوض میشه، دیگه از کتاب خوندن لذت نمی‌برن.

4. از هر جستار، یه جمله نقل قول میکنم که خیلی بهم چسبیده و تمام:

جستار یک (سخن‌گوی تنبل‌ها)
می‌شود فکر کرد که مزاج‌ها و اَخلاط، انسان را تعریف می‌کنند و همزمان هرکس را مسئول زندگی خودش دانست. تناقضی وجود ندارد: مزاج بنزین است اما باید پا را هم روی پدال گاز فشار داد.

جستار دو (لذت‌های گناه‌آلود)
هیچ‌کدامشان دنبال کشف راز طبیعت یا جامعه نبودند؛ فقط دلشان می‌خواست یک صدای آشنا و صمیمی، داستانی را که قبلاً نشنیده‌اند برایشان تعریف کند.

جستار سه (وقتی نویسنده حرف می‌زند)
مثل بیشتر نویسنده‌ها، من هم روی کاغذ و در نوشته‌هایم باهوش‌تر از جهان واقعی به نظر می‌آیم. در واقع، موقع نوشتن آدم باهوشتری هستم.

جستار چهار (زندگی و نویسندگی)
زمانی، جایی، کسی حس کرده باید حرف بزند؛ کسی که به یک برگ کاغذ خیره شده و سفیدیِ بد اخمِ ابدیت را با علائم کوچک و ناموزونی آلوده که فارغ از شکل و ترکیبشان همیشه می‌گویند: مرا بشناس!

جستار پنج (دیگر کتاب نمی‌خوانم)
زمانی می‌رسد که آدم از رمان‌ها بزرگتر می‌شود و آن‌ها را پشت سر می‌گذارد؛ لااقل از آن جهت که کلمات، دیگر ژرفاهای تازه‌ای را دربارۀ یک تجربۀ زیسته بر آدم عیان نمی‌کنند.

#مصطفی
حتی پوچ‌گرا ترین آدم‌های دنیا هم آن چند دقیقه قبل از خواب که به سقف زل زده‌اند به فردا و آینده فکر می‌کنند. آینده‌ای که این روزها ابهامش بیشتر از همیشه شده و معمولاً باعث می‌شود با ترس و ناامیدی به‌خواب رویم. این ترس تنها یک احساس زودگذر قبل از خواب نیست، بلکه بسیاری از تصمیم‌ها، انتخاب‌ها و در نهایت زندگی‌مان را رقم می‌زند. چه بسیار تجربیات جدیدی که فقط از ترسِ ندانستنِ پاسخِ سوالِ «بعدش چه می‌شود؟!» کنار گذاشته‌ایم. گاهی تمام عمرمان را از روی ناچاری در کلیشه‌های اجتماعی-خانوادگی محبوس می‌مانیم فقط چون نمی‌دانیم «آن بیرون چه خبر است؟».

اما این سکه روی دیگری هم دارد.
مارتا نوسبام در کتاب «سلطنت ترس» می‌نویسد؛
«رواقیان معتقد ‌بودند وقتی انسان‌ها در برابر شرایطِ نامعلوم قرار می‌گیرند، دو حسِ همزاد به آن‌ها دست می‌دهد، که یکی ترس است و دیگری امید. هر دوِ آن‌ها می‌توانند به یک اندازه غیرواقعی و انتزاعی باشند. هر دوِ آن‌ها ممکن است غلط از آب در آیند. اما، میان این دو، تفاوتی کوچک ولی بنیادین وجود دارد : ترس ابتکار عمل و اعتماد به نفس مردم را می‌گیرد،در حالی که امید آن‌ها را شکوفا می‌کند. این اتفاق درونِ ما می‌افتد بی‌اینکه، در وهلهٔ اول، تأثیری بر «آنچه بیرون است» بگذارد، اما وقتی جلوتر می‌رویم، امید، با فراخواندنِ انسان‌ها به مشارکت و عمل، احتمال پیروزی را دوچندان می‌کند، حتی اگر پیش از پیروزی دلیلی برای امیدوار بودن وجود نداشته باشد.»*

انتخاب بین #ترس و #امید سخت‌ترین انتخاب دنیاست. کم خردی است اگر این انتخاب را یک تصمیم انفرادی و کاملا وابسته به خود فرد بدانیم. عوامل بی‌شماری از وضعیت فرهنگی و اقتصادی جامعه گرفته تا میزان انزوای ما، در این تصمیم تاثیرگذارند. عواملی که کنترل خیلی‌هاشان هم دست ما نیست. اما در نهایت این انتخابِ آخر، از جایی درون ما نشأت می‌گیرد، از عمیق‌ترین لایه‌های پنهان اراده‌مان. ماییم که اجازه می‌دهیم ترس زیر لحاف مچاله‌مان کند یا امید، پاهامان را از زیر پتو بیرون بکشد.
(البته خب سرمای هوا هم بی‌تأثیر نیست!)

قطعاً شما هم مواجهه با #آینده را ولو به اندازهٔ چند دقیقه قبل از خواب تجربه کرده‌اید. تصمیم شما چیست؟! چگونه با #ابهامش رو به رو می‌شوید؟ ترس یا امید؟!

پ.ن :
* بخشی از کتاب «سلطنت ترس»
نوشته‌ی مارتا نوسبام
نقل شده در سرمقاله‌ی شماره‌ی ۹ فصلنامه‌ی ترجمان - زمستان ۹۷

کامنت یا لینک ناشناس آقا مصطفی؛
https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
#عکس‌نوشت

دیدن عکس پروفایل آدما شاید ساده‌ترین راه برای شناختنشون باشه. من هر وقت تو گروهی میچرخم، عکس‌های پروفایل اونایی که نمیشناسم رو ورق میزنم. برای من گروه تلگرمی فقط بهانه ست واسه شناختن آدما.

امروز تو یکی از گروه‌ها یکی گفت اینجا داره بارون میاد و شمع روشن کردم. در جواب احوالپرسی اینو گفت!
برام خیلی جالب بود که کسی در جواب احوالپرسی اینطوری شروع کنه به توضیح دادن حال خودش. رفتم سراغ پروفایلش و به این برخوردم:

بگذار آسمان دم تو باشد و ستارگان، بازدم تو!

شاید ترجمۀ بهتری هم میشد کرد. حالا مهم نیست. مهم اینه: کسی که همچین جمله‌ای الهام‌بخش زندگیشه -اگه نیست، چرا تو پروفایلشه؟- باید هم در جواب احوالپرسی بگه اینجا داره بارون میاد و من شمع روشن کردم!

#مصطفی
"ان قلت"
ريشه اين واژه عربي از يک جمله آمده. در واقع معناي واژه به واژه اين عبارت، «اگر تو بگويي» ه. اين وقتي به کار مي‌ره که مخاطب سعي در ايرادگرفتن و اشکال تراشي بيهوده از حرف‌هاي گوينده و يا کار و عمل او را داشته باشه. آن موقع س که گوينده تذکر مي‌ده:«ان قلت نيار»!

قرآن میگه یهود مرتب "ان قلت" (اصطلاحا در فارسی:بهونه) میاوردن که در فلان شرایط ما ایمان میآوردیم، مثلا میگفتن چرا فرشته ای که بهت نازل میشه جبرئیل ه، ما با جبرئیل مشکل داریم حالا که نیست، شرمنده اخلاق ورزشی ات، ما هم ایمان نمیاریم. خدا پیامبرش رو راهنمایی میکنه و میگه اونا به تو ایمان نمیارن، تو قلبشون مرض ه.

بعد از صحبت با یه دوست یا بحث با یه شخص، وقتی هرچی میگی قبول نمیکنه و صرفا داره ادعای خودشو تکرار میکنه و شنونده حرفهات نیست، "ان قلت" میاره که ایرادی به حرف تو وارد کنه، در حالی که قلبا دنبال پذیرفتن نیس... دیگه خودت باید بفهمی ادامه بحث فایده داره یا نه.

 تا دست را حنا بست، دل برد ازین شکسته
دل بردنی به این رنگ کاریست دست بسته

بنشسته با رقیبان رخ بر رخ آن شه حسن
ما را دگر عجایب منصوبه‌ای نشسته

دریای عشق خوبان بحری نکوست اما
کشتی ما در آن بحر بد لنگری گسسته
(محتشم کاشانی)

از دین و سیاست که بگذریم، وقتی یه دلبری هوش از سرت برده و هرچی تلاش میکنی برای بدست آوردنش، اما او دلش با تو نیست و هربار ان قلت که میاره یعنی" دلم با تو یکی نیس، من مال تو نمیشم" خودت باید بفهمی.

نظرتون چیه؟
تأملات
"ان قلت" ريشه اين واژه عربي از يک جمله آمده. در واقع معناي واژه به واژه اين عبارت، «اگر تو بگويي» ه. اين وقتي به کار مي‌ره که مخاطب سعي در ايرادگرفتن و اشکال تراشي بيهوده از حرف‌هاي گوينده و يا کار و عمل او را داشته باشه. آن موقع س که گوينده تذکر مي‌ده:«ان…
کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو

گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان
ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو

گیر که خار است جهان گژدم و مار است جهان
ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو

گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود
تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو

هین همه بگذار که ما مست وصالیم و لقا
بی‌گه شد زود بیا خانه خمار تو کو

تیز نگر مست مرا همدل و هم دست مرا
گر نه خرابی و خرف جبه و دستار تو کو

بر سر مستان ابد خارجیی راه زند
شحنگیی چون نکنی زخم تو کو دار تو کو

خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشان
ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو
(مولوی)
#عکس‌نوشت

نمی‌دونم تا حالا شطرنج بازی کردید یا نه. احتمالا از ارزش مهره‌ها خبر داشته باشید: فیل و اسب ۳، رخ ۵، وزیر ۹. چرا؟ کافیه سعی کنی بدون هر کدوم بازی کنی تا بفهمی!

شطرنج بی فیل یا اسب یکمی سخته،
شطرنج بی رخ، یکمی بیشتر،
ولی شطرنج بی وزیر، واقعا هنر می‌خواد.

چند وقت پیش سوار اسنپ شدم و این تابلو رو دیدم که پشت صندلی‌های جلو نصب شده بود. نمی‌دونم چرا یهو یاد شطرنج افتادم...

زندگی بدون شنوایی چقدر سخته؟
زندگی بدون بینایی چطور؟
زندگی بدون دست یا پا چی؟

ارزش هر چیزی در نبودنش معلوم میشه.

نمیدونی چقدر ثروتمندی؟
فرض کن یه چیزایی نداری...

#مصطفی
پاییز اگر هیچی نداشت و فقط همین ریز ریز بارون رو داشت، پادشاه فصل‌ها بود به حق.

عجیبه تو این هوا عاشق نشدن...
شعر نخواستن...

#مصطفی