🌿
مشهد، خیابان حکیم نظامی را اگر بلد باشی، همان نبش فرعی ۲۴، کافه میلان را میبینی. یک کافهی افتضاح با هفت یا هشت صندلی ک اگر عصرِ شلوغی باشد، احتمالا مجبوری با غریبهها سر یک میز باشی. حسام، صاحبش از آن عشق ایتالیاهاست ک خواب و خیالش، وِنیز و موتور وِسپا بود. با اين حال ب جاى ونيز، اسم كافهاش را گذاشته بود میلان. میگفت اصالتش بیشتر است. چندباری هم مسخره اش کردم ک”ونیز را زیادی شلوغش میکنن و تهش چهار،پنج سطل آب روی هم بیشتر نیست. بعدم اصلا بین اون همه آب، موتور وِسپا ب چه کارت میآید!؟”. حرصش در میآمد و ب تته پته میافتاد ک تو چی میفهمی و اینقدر سرخ و قرمز میشد و دستش را بالا پایین میکرد ک من آخر ب خنده میافتادم و کار از آنچه بود خرابتر میشد.
رگ خوابش اما ساده است، کافی بود از یک چیزِ ایتالیا سوال کنی یا تعریف، یا اصلا همینطور مبهم، روی زبانت بندازی. این که میگویم چیز! یعنی واقعا هرچه. از میکل آنژ و دانته یا همین برلوسکونی بگیر تا برج پیزا و کلیسای فلان و مقبرهی بهمان، و یا پیتزای بیبرکت و باریک ایتالیایی. ب طرفة العینی آتشفشانش فروکش میکرد و تند و درهم، اطلاعاتش را به هر که بود و گوش میداد، پمپاژ میکرد. بعد هم زود یادش میرفت و غرق آمال و آرزوهایش میشد.
این ماجراها از زبان من تهش همین است؛ ک او چه بود و من چطور مسخرهاش کردم و چطور خندیدم و چه شد ک رفت و کجا رفت و تمام. اما یقین دارم از زبانِ دل و نگاه حسام ک بپرسی، برایت زندگی را معنا میکند. برایت از لذت همین فکر و خیالِ سالهای بعدش میگوید. این همان نقطهایست ک نمیتواتم حسادتم را پشتش مخفی کنم.
روی کاغذ ک حسابکتاب میکنم، بعید میدانم در این اوضاع و احوالِ این روزها، حتا نوهی حسام هم پایش ب آب ونیز، تَر شود، چ رسد ب خودش. اما تا اینکه سرم را از روی همین منطق و دو دوتا چارتا کردنها برمیدارم، موتور وِسپا و کافه میلانش، صاف و رنگی جلوی چشمانم سبز میشود. راستش اصلا این رویا و آرزوها مثل همان لوبیای سحرآمیز جَک میماند، آن هم ب محض اینکه کاشته شد، سبز شد.
حرف همین است، اینکه هر آنچه میخواهیم را یک روز باید بکاریم، مابقیاش خود ب خود سبز میشود.
یا لااقل من اینطور خیال میکنم.
[حسام جان اگر میخوانی، من ب همان تَکبوق موتورت هم راضیام.]
🌿 @tmlat
مشهد، خیابان حکیم نظامی را اگر بلد باشی، همان نبش فرعی ۲۴، کافه میلان را میبینی. یک کافهی افتضاح با هفت یا هشت صندلی ک اگر عصرِ شلوغی باشد، احتمالا مجبوری با غریبهها سر یک میز باشی. حسام، صاحبش از آن عشق ایتالیاهاست ک خواب و خیالش، وِنیز و موتور وِسپا بود. با اين حال ب جاى ونيز، اسم كافهاش را گذاشته بود میلان. میگفت اصالتش بیشتر است. چندباری هم مسخره اش کردم ک”ونیز را زیادی شلوغش میکنن و تهش چهار،پنج سطل آب روی هم بیشتر نیست. بعدم اصلا بین اون همه آب، موتور وِسپا ب چه کارت میآید!؟”. حرصش در میآمد و ب تته پته میافتاد ک تو چی میفهمی و اینقدر سرخ و قرمز میشد و دستش را بالا پایین میکرد ک من آخر ب خنده میافتادم و کار از آنچه بود خرابتر میشد.
رگ خوابش اما ساده است، کافی بود از یک چیزِ ایتالیا سوال کنی یا تعریف، یا اصلا همینطور مبهم، روی زبانت بندازی. این که میگویم چیز! یعنی واقعا هرچه. از میکل آنژ و دانته یا همین برلوسکونی بگیر تا برج پیزا و کلیسای فلان و مقبرهی بهمان، و یا پیتزای بیبرکت و باریک ایتالیایی. ب طرفة العینی آتشفشانش فروکش میکرد و تند و درهم، اطلاعاتش را به هر که بود و گوش میداد، پمپاژ میکرد. بعد هم زود یادش میرفت و غرق آمال و آرزوهایش میشد.
این ماجراها از زبان من تهش همین است؛ ک او چه بود و من چطور مسخرهاش کردم و چطور خندیدم و چه شد ک رفت و کجا رفت و تمام. اما یقین دارم از زبانِ دل و نگاه حسام ک بپرسی، برایت زندگی را معنا میکند. برایت از لذت همین فکر و خیالِ سالهای بعدش میگوید. این همان نقطهایست ک نمیتواتم حسادتم را پشتش مخفی کنم.
روی کاغذ ک حسابکتاب میکنم، بعید میدانم در این اوضاع و احوالِ این روزها، حتا نوهی حسام هم پایش ب آب ونیز، تَر شود، چ رسد ب خودش. اما تا اینکه سرم را از روی همین منطق و دو دوتا چارتا کردنها برمیدارم، موتور وِسپا و کافه میلانش، صاف و رنگی جلوی چشمانم سبز میشود. راستش اصلا این رویا و آرزوها مثل همان لوبیای سحرآمیز جَک میماند، آن هم ب محض اینکه کاشته شد، سبز شد.
حرف همین است، اینکه هر آنچه میخواهیم را یک روز باید بکاریم، مابقیاش خود ب خود سبز میشود.
یا لااقل من اینطور خیال میکنم.
[حسام جان اگر میخوانی، من ب همان تَکبوق موتورت هم راضیام.]
🌿 @tmlat
میگه که :
دل شکستی و شبی
یک نفر از جنس خودت
خنده ای تلخ به چشمان ترت خواهد کرد!
این یه جمله بدجوری منو برد توی فکر!
دل شکستن حتما خیلی دردناکه... اینکه آدم دلش بشکنه، اینکه بفهمی یک نفر قرار نیست مال تو باشه، اینکه بفهمی یک نفر... دیگه نیست!
خوب، عاشقی که راضی باشه معشوقش همین درد رو بکشه واقعا عاشقه؟
دل شکستی و شبی
یک نفر از جنس خودت
خنده ای تلخ به چشمان ترت خواهد کرد!
این یه جمله بدجوری منو برد توی فکر!
دل شکستن حتما خیلی دردناکه... اینکه آدم دلش بشکنه، اینکه بفهمی یک نفر قرار نیست مال تو باشه، اینکه بفهمی یک نفر... دیگه نیست!
خوب، عاشقی که راضی باشه معشوقش همین درد رو بکشه واقعا عاشقه؟
امروز چشمانم به اسمان بود که شاید باز هم ببارد ولی نه امروز میدانستم چشمانم آنچه که دلش یا دلم میخاهد نمیبیند. سخت است دلت به هرچه که افتاده است دلگیر باشد. سخت است که بین آنچه چشمانم میبیند و آنچه که دلم میبیند تفاوت هاست. کنار هر قدم هر لحظه ای کوتاه سرم را پایین می آورم نمیدانم به کجا اما اسمان را نمی نگرم. نا امیدی ساده ای که فقط، خود را به وجوم رسانده، همان ارزویی است که مدت ها به دنبالش بودم میدانستم ،منتظرش بودم دلم به لحظه رسیدنش بود ولی چشمانم...
براتون یک نامه از سووشون دارم
گریه نکن خواهرم.در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می امدی سحر را ندیدی؟؟
گریه نکن خواهرم.در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می امدی سحر را ندیدی؟؟
هوای عجیبیه...
هوای نبودن
از صبح تا حالا باریده، الان دیگه نمیباره.
هوا اما دم داره. از اون دمای نفسگیر، گیج شده با عطر گلهای اقاقیا.
شده از اون هواهای خفه کننده
از اون هواهای نامردی که پرتت میکنه درست همونجایی که ازش وحشت داری همونجایی که همه انرژی این ماههای اخرت صرف فرار ازش شده...
...
...
...
از مسافرت با هر چیزی بجز ماشینم گریزانم. تنها توی ماشینمه که میتونم برم بدون اینکه بخوام برسم... میتونم برم بدون اینکه حتا یاد رسیدن بیافتم... یاد خونه یاد بوی عطر اقاقیا توی افتاب... یاد زمین خاکی و هوای آبی!
فقط توی ماشینم هست که میتونم برم بدون اینکه برسم، که ببینم بغلهای بزرگی رو که اخر راه پیدا میشن و چشمهای کوچولوی منتظری رو که از شادی برق میزنن و بدو بدو میپرن بغل مامی/پاپی شون...
هوای بدی شده...
فقط میباره 😔
فردا باید مسیر برگشتمو عوض کنم. زیر درخت اقاقیا خوب نیست... راه دیگه ای باید پیدا کنم.
هوای نبودن
از صبح تا حالا باریده، الان دیگه نمیباره.
هوا اما دم داره. از اون دمای نفسگیر، گیج شده با عطر گلهای اقاقیا.
شده از اون هواهای خفه کننده
از اون هواهای نامردی که پرتت میکنه درست همونجایی که ازش وحشت داری همونجایی که همه انرژی این ماههای اخرت صرف فرار ازش شده...
...
...
...
از مسافرت با هر چیزی بجز ماشینم گریزانم. تنها توی ماشینمه که میتونم برم بدون اینکه بخوام برسم... میتونم برم بدون اینکه حتا یاد رسیدن بیافتم... یاد خونه یاد بوی عطر اقاقیا توی افتاب... یاد زمین خاکی و هوای آبی!
فقط توی ماشینم هست که میتونم برم بدون اینکه برسم، که ببینم بغلهای بزرگی رو که اخر راه پیدا میشن و چشمهای کوچولوی منتظری رو که از شادی برق میزنن و بدو بدو میپرن بغل مامی/پاپی شون...
هوای بدی شده...
فقط میباره 😔
فردا باید مسیر برگشتمو عوض کنم. زیر درخت اقاقیا خوب نیست... راه دیگه ای باید پیدا کنم.
خوشالی ینی داری میری
مهم نیس اگ قراره هیچوخ نرسی...
اصلن چه اهمیتی داره چی میخاد بشه چی میشه!
🚶🏻♀
مهم نیس اگ قراره هیچوخ نرسی...
اصلن چه اهمیتی داره چی میخاد بشه چی میشه!
🚶🏻♀
میگه انما الحیات الدنیا الا لهو و لعب
یعنی زندگی دنیا جز بیهودگیِ سرگرم کنندهای نیست، تازه تاکیدم میکنه.
میخوام بگم وقتی خودش داره میگه دنیاتون اینقدر پوچه، شما داری دنبال چی میگردی؟
یعنی زندگی دنیا جز بیهودگیِ سرگرم کنندهای نیست، تازه تاکیدم میکنه.
میخوام بگم وقتی خودش داره میگه دنیاتون اینقدر پوچه، شما داری دنبال چی میگردی؟
نمیدونم چرا یهو زد به سرم چایی رو بردارم ببرم تو حیاط پنج دقیقه رو نیمکت بغل باغچه بشینم...
هنوز دو دقیقه نشده بود که یک پشه مهمون لیوان چاییم شد!
برگشتم چایی رو عوض کردم راهمو کشیدم اومدم تو دفترم!!! از همون موقع تا الان که نیم ساعت شده مدام دارم پشه های کوچولویی رو که احتمالن اومدن انتقام دوستشونو بگیرن، از توی موها، لباس، روی صورت، میز کارم، کاغذام و در و دیوار اتاقم جمع میکنم.....
پشههای دوسداشتنی 😍😄
هنوز دو دقیقه نشده بود که یک پشه مهمون لیوان چاییم شد!
برگشتم چایی رو عوض کردم راهمو کشیدم اومدم تو دفترم!!! از همون موقع تا الان که نیم ساعت شده مدام دارم پشه های کوچولویی رو که احتمالن اومدن انتقام دوستشونو بگیرن، از توی موها، لباس، روی صورت، میز کارم، کاغذام و در و دیوار اتاقم جمع میکنم.....
پشههای دوسداشتنی 😍😄
خانواده فقط اونجاش که
میبینی بعضی حرف ها و رفتاراشونو با هیچ جای منطقت(!) نمیتونی بپذیری
و فقط یک خنده ی تلخ میزنی به معنای تسلیم شدن
حالا یکسوال برام پیش میاد که ایا این برنده شدن براشون شیرین هست؟
میبینی بعضی حرف ها و رفتاراشونو با هیچ جای منطقت(!) نمیتونی بپذیری
و فقط یک خنده ی تلخ میزنی به معنای تسلیم شدن
حالا یکسوال برام پیش میاد که ایا این برنده شدن براشون شیرین هست؟
چند ماه قبل موسسه يك عضو جديد ب خودش اضافه كرده بود ك بخش مطالعاتى را مرتب و مدون كند، پر مدعى، پر حرف و پر از پيشنهادهاى جديدِ كم اهميت و غير عملى. هميشهى خدا هم سرگمههاش تو هم است. از آن ها ك وقتى وارد اتاق میشود، همه از ديوار و پنجره بالا میروند و در ثانيه غيب میشوند. البته اينكه هميشه ژوليده است و جوك هم بىمزه تعريف میكند بىاثر نيست، و الا چ بسا براى همه تبديل میشد ب دوستى كارآمد و پر انرژى و خلاق، ك هميشه ايدههاى نو دارد و کمی هم جدى است حالا.
يكبار هم من دير جنبيدم و زمانِ فرار از دستم رفت. مجبور شدم سرپايى تحت سلطهاش بمانم. میگفت "از قدرت ويژن يا همان تصورات ذهنى چ میدانى؟" همين ها ك فلان خيال را در ذهنت بساز و ب باور تبديلش كن و آينده و روياهايت را نقاشى بكش و بعد چنين كن و چنان میشود، كائنات و از اين دست خزعبلات. كم و بيش يك چيزهايى خوانده بودم و چند كليپ بامزه هم ديده بودم، اما ترجيح دادم بگويم "نچ، هيچى". بلكه اين راهِ خلاص باشد. تيرم خلاف رفت و تازه شروع كرد ب توضيح و تفسيرش، آن چنان پر هيجان ك هر از گاهى باید آب دهانش را از روى صورتم پاك میكردم.
خيلى نمیفهميدم چ میبافد و سرهم میكند. گفت "بنشين. چشم هاتو ببند و تصور كن" با همه ى بيمزگى، خندهام گرفته بود اما دست بردار نبود. تقلا بيهوده بود و زمانبر. بىمعطلى هرچه گفت كردم ك فقط زودتر تمام بشود. میگفت تمركز كنم و ذهنم را ب او بسپارم، همينقدر كشك. آدم كليد خانهاش را هم ب زور ب اين و آن میدهد، بعد ذهنم را مفت و مجانى بسپارم ب يك ژوليدهى بىمزهى فلان!؟
از يك اتاق میگفت ك دو در داشت و هر دو بسته. گفت "يكى را باز كن و در راهروى پشت آن قدم بزن." ديوارش را بى دقت رنگ كرده بودند و يكى از مهتابىها قطعى داشت. "وسط راهرو ب چپ بچرخ، آن جفت صندلِ چرم كنار ديوار را پا كن و از آن درِ چوبى سبز خارج شو ووو ........"
خودم را از بالا میديدم و مثل خيمه شب بازى تكانش میدادم، همين چهرهى خودم. كمى خندانتر، كمى خميدهتر، كمى دستپاچه.
كم كم انگار گيج داستان شدم. نمیفهميدم او میگويد و هرثانيهى بعدى را برايم میسازد، يا واقعا كسى يك ساندويچ ماهى سالمون، روى ميز خيالى، در باغچهى خيالى ذهنم جعل كرده است. حسش كرده بودم. ب نظر كلك زده بود و من هيپنوتيزم بودم.
اين شوك براى من خطرى بود ك بفهمم تا چ حد ميتوانم بين واقعيت و خيال گم شوم و باورش كنم. غريزهام چطور جلوتر از تحليل ذهنىام پيش میرود و مرا بازيچه میكند. خاطرات گذشته، شايد بتوانند صورتهايى باشند ك حفرههاى ذهن من، ب اندازه اشتهايش از آنچه هست و بوده، ساخته است. و اگر همين بلا سر داشتههاى فكرىام آمده باشد چه؟
اين [شايد و اگر و چقدر و چطور] نوكِ پيكان زهرآگينى است ك ن تنها كمكى نكرد تا آينده را با ويژن بسازم، بلكه همهى هويتم را در يك فضاى سيالِ بدون دستگيره و تكيه گاه، رها كرد و رفت. براى من سخت است ك زير پايم شل باشد. حس عدم امنيت میدهد. و خيال و تصور يك چيزى بين همهى اينهاست.
از آن روز، ترجيح میدهم سر انگشتانم از تيزى بلور شيشه خون بريزد، اما نگينهاى الماس خيالى را در ذهنم راه ندهم.
يكبار هم من دير جنبيدم و زمانِ فرار از دستم رفت. مجبور شدم سرپايى تحت سلطهاش بمانم. میگفت "از قدرت ويژن يا همان تصورات ذهنى چ میدانى؟" همين ها ك فلان خيال را در ذهنت بساز و ب باور تبديلش كن و آينده و روياهايت را نقاشى بكش و بعد چنين كن و چنان میشود، كائنات و از اين دست خزعبلات. كم و بيش يك چيزهايى خوانده بودم و چند كليپ بامزه هم ديده بودم، اما ترجيح دادم بگويم "نچ، هيچى". بلكه اين راهِ خلاص باشد. تيرم خلاف رفت و تازه شروع كرد ب توضيح و تفسيرش، آن چنان پر هيجان ك هر از گاهى باید آب دهانش را از روى صورتم پاك میكردم.
خيلى نمیفهميدم چ میبافد و سرهم میكند. گفت "بنشين. چشم هاتو ببند و تصور كن" با همه ى بيمزگى، خندهام گرفته بود اما دست بردار نبود. تقلا بيهوده بود و زمانبر. بىمعطلى هرچه گفت كردم ك فقط زودتر تمام بشود. میگفت تمركز كنم و ذهنم را ب او بسپارم، همينقدر كشك. آدم كليد خانهاش را هم ب زور ب اين و آن میدهد، بعد ذهنم را مفت و مجانى بسپارم ب يك ژوليدهى بىمزهى فلان!؟
از يك اتاق میگفت ك دو در داشت و هر دو بسته. گفت "يكى را باز كن و در راهروى پشت آن قدم بزن." ديوارش را بى دقت رنگ كرده بودند و يكى از مهتابىها قطعى داشت. "وسط راهرو ب چپ بچرخ، آن جفت صندلِ چرم كنار ديوار را پا كن و از آن درِ چوبى سبز خارج شو ووو ........"
خودم را از بالا میديدم و مثل خيمه شب بازى تكانش میدادم، همين چهرهى خودم. كمى خندانتر، كمى خميدهتر، كمى دستپاچه.
كم كم انگار گيج داستان شدم. نمیفهميدم او میگويد و هرثانيهى بعدى را برايم میسازد، يا واقعا كسى يك ساندويچ ماهى سالمون، روى ميز خيالى، در باغچهى خيالى ذهنم جعل كرده است. حسش كرده بودم. ب نظر كلك زده بود و من هيپنوتيزم بودم.
اين شوك براى من خطرى بود ك بفهمم تا چ حد ميتوانم بين واقعيت و خيال گم شوم و باورش كنم. غريزهام چطور جلوتر از تحليل ذهنىام پيش میرود و مرا بازيچه میكند. خاطرات گذشته، شايد بتوانند صورتهايى باشند ك حفرههاى ذهن من، ب اندازه اشتهايش از آنچه هست و بوده، ساخته است. و اگر همين بلا سر داشتههاى فكرىام آمده باشد چه؟
اين [شايد و اگر و چقدر و چطور] نوكِ پيكان زهرآگينى است ك ن تنها كمكى نكرد تا آينده را با ويژن بسازم، بلكه همهى هويتم را در يك فضاى سيالِ بدون دستگيره و تكيه گاه، رها كرد و رفت. براى من سخت است ك زير پايم شل باشد. حس عدم امنيت میدهد. و خيال و تصور يك چيزى بين همهى اينهاست.
از آن روز، ترجيح میدهم سر انگشتانم از تيزى بلور شيشه خون بريزد، اما نگينهاى الماس خيالى را در ذهنم راه ندهم.
«واقعیت» (به هر معنایی) بسیار پیچیده است. آدم متعصب از این پیچیدگی واقعا میترسد/میگریزد. برای او، جهان چیزی نیست جز مجموعهای از دوگانههای یکسره متمایز: «مرد-زن»؛ «دوست-دشمن»؛ «دیندار-ملحد»؛ «سفید-رنگینپوست»؛ «هموطن-خارجی». هرچه در این چارچوبها نگنجد، وجود/واقعیت ندارد.
Ebrahim Soltani @ توییتر فارسی
---------------------------------------؛
اگر این جملات رو چند سال پیش می خوندم، حتما قدری برآشفته می شدم.
با خودم می گفتم: واضحه! حق و باطل خیلی خوب و دقیق جدا شدن...
میگفتم این حرفا تلاش رسانه س برای خراب کردن ریشه ها...
ولی وقتی خودت مثل چای کیسه ای می افتی تو آب جوش زندگی، وقتی مجبور میشی تو واقعیت دست و پا بزنی، وقتی بیشتر و بیشتر دنبال حقیقت میری، تازه متوجه میشی که ای بابا... مرزها خیلی خاکستری تر از اونن که بشه حدس زد...
میفهمی که حتی اگه برای خودت خیلی چیزا وضوح داره، زاویه ی دید بقیه متفاوته... و لزوما اونطوری که تو سیاه و سفید می بینی، اونا نمی بینن...
میفهمی که حتی اگه زاویه دید بقیه با تو یکسان باشه، ذهنتیشون و زیست جهانشون متفاوته... حتی اگه عینا مثل تو ببینن واقعیت رو، مثل تو تفسیر نمی کنن...
اینطوری یکم برای پذیرش تفاوت ها آماده تر میشی...
Ebrahim Soltani @ توییتر فارسی
---------------------------------------؛
اگر این جملات رو چند سال پیش می خوندم، حتما قدری برآشفته می شدم.
با خودم می گفتم: واضحه! حق و باطل خیلی خوب و دقیق جدا شدن...
میگفتم این حرفا تلاش رسانه س برای خراب کردن ریشه ها...
ولی وقتی خودت مثل چای کیسه ای می افتی تو آب جوش زندگی، وقتی مجبور میشی تو واقعیت دست و پا بزنی، وقتی بیشتر و بیشتر دنبال حقیقت میری، تازه متوجه میشی که ای بابا... مرزها خیلی خاکستری تر از اونن که بشه حدس زد...
میفهمی که حتی اگه برای خودت خیلی چیزا وضوح داره، زاویه ی دید بقیه متفاوته... و لزوما اونطوری که تو سیاه و سفید می بینی، اونا نمی بینن...
میفهمی که حتی اگه زاویه دید بقیه با تو یکسان باشه، ذهنتیشون و زیست جهانشون متفاوته... حتی اگه عینا مثل تو ببینن واقعیت رو، مثل تو تفسیر نمی کنن...
اینطوری یکم برای پذیرش تفاوت ها آماده تر میشی...
زندگی از یه جایی تموم میشه و از اونجا به بعد میشینی به فک کردن بهش به به خاطر آوردن لحظاتش به بازی کردن با خاطراتت به دست بردن تو اون خاطرهها کش دار کردن لحظههای شیرین بوس و بغلش کوتاه کردن صحنههای جانخراشش عقب و جلو کردن خدافزیا اشکا غصههاش! خندیدن به حماقتا و دلتنگی کردن به خندیدناش... و مات و مبهوت شدن ازون لحظههای فولانی که حتا نمیشه گفت فولان...
پاک نمیشه فقط 🤦♀️🤦♀️
لامصب هیچی از توش پاک نمیشه...
یه جایی میخوندم آلزایمر در واقع شیوهایه که احتمالن بخش ناخودآگاه مغز آدم اتخاذ میکنه تا از شرایط غیر قابل تحملی که شخص توش قرار داره رهاش کنه و بذارش تا تو دنیایی که تحملش براش سادهتر باشه یا اصن فقط شدنی باشه به تحمل زندگی ادامه بده. دنیایی که توش از حال میبُره و فقط یه چیزایی از گذشته رو به خاطر میاره... دنیایی که توش فقط نشسته و فیلم تماشا میکنه... عقب میزنه جلو میاره پازش میکنه باز از ابتدا پلی میکنه... باز عقب باز جلو باز تماشا با این تفاوت که یه چیزایی از بینش رو پاک کرده...
دلم میخاد بدونم آدمی که تو جوونیش عشقشو کشته آدمی که زندگیشو ریش ریش کرده دنیای خودشو همه عزیزاشو به دست خودش جهنم کرده اگ آلزایمر بگیره حالش چیه؟ یادش میاد عذابی که داده یا کشیده رو؟
چقدر باید بیچاره بود تا فراموشی بشه بزرگترین آرزو...
پاک نمیشه فقط 🤦♀️🤦♀️
لامصب هیچی از توش پاک نمیشه...
یه جایی میخوندم آلزایمر در واقع شیوهایه که احتمالن بخش ناخودآگاه مغز آدم اتخاذ میکنه تا از شرایط غیر قابل تحملی که شخص توش قرار داره رهاش کنه و بذارش تا تو دنیایی که تحملش براش سادهتر باشه یا اصن فقط شدنی باشه به تحمل زندگی ادامه بده. دنیایی که توش از حال میبُره و فقط یه چیزایی از گذشته رو به خاطر میاره... دنیایی که توش فقط نشسته و فیلم تماشا میکنه... عقب میزنه جلو میاره پازش میکنه باز از ابتدا پلی میکنه... باز عقب باز جلو باز تماشا با این تفاوت که یه چیزایی از بینش رو پاک کرده...
دلم میخاد بدونم آدمی که تو جوونیش عشقشو کشته آدمی که زندگیشو ریش ریش کرده دنیای خودشو همه عزیزاشو به دست خودش جهنم کرده اگ آلزایمر بگیره حالش چیه؟ یادش میاد عذابی که داده یا کشیده رو؟
چقدر باید بیچاره بود تا فراموشی بشه بزرگترین آرزو...
امروز دوباره دیدمش...
مثل همه شنبه های دیگه، یه جورایی باید بعد از این همه وقت عادی میشد، ولی نشده...
همون شالی روی سرش بود که توی اون قرارمون که اولین بار بهش گفتم "دوستت دارم" هم سر کرده بود!
راستش، اولش پشتش بهم بود، من فقط شالش رو دیدم و ناخودآگاه خاطرات تلخ و شیرین گذشته برام زنده شد...
شاید یک روزی، خودش رو فراموش کنم!
اما...
اما اون شال رنگی رنگی قشنگش همیشه گوشه ای از ذهنم میمونه...
مثل آهنگی که متنش رو یادت رفته اما وقتی آهنگش رو با خودت زمزمه میکنی شعرش یادت میاد...
اون شال لعنتی... اون شال لعنتی برای من، مثل همون آهنگیه که توی ذهنم زمزمه میکنم تا شعرش یادم بیاد...
مثل همه شنبه های دیگه، یه جورایی باید بعد از این همه وقت عادی میشد، ولی نشده...
همون شالی روی سرش بود که توی اون قرارمون که اولین بار بهش گفتم "دوستت دارم" هم سر کرده بود!
راستش، اولش پشتش بهم بود، من فقط شالش رو دیدم و ناخودآگاه خاطرات تلخ و شیرین گذشته برام زنده شد...
شاید یک روزی، خودش رو فراموش کنم!
اما...
اما اون شال رنگی رنگی قشنگش همیشه گوشه ای از ذهنم میمونه...
مثل آهنگی که متنش رو یادت رفته اما وقتی آهنگش رو با خودت زمزمه میکنی شعرش یادت میاد...
اون شال لعنتی... اون شال لعنتی برای من، مثل همون آهنگیه که توی ذهنم زمزمه میکنم تا شعرش یادم بیاد...
چقدر سفر خوبه، سفر یکی از بهترین روش ها برای دوری از محیطیه که توش نفس کشیدن برات سخته، وقتی یه جو فیزیکی وجود داره که اذیتت میکنه و میتونی ترکش کنی سفر بهترین راهه، چقدر خوش گذشت😍
ده روز رها بودم از این خفقان موجود توی اون محیط، اما دوباره برگشتم😔، دوباره برگشتم و باید تحمل کنم افرادی رو که نمیفهمند اون چیزی رو که من میفهمم و بجای همراهی همش چوب لای چرخت میزارن😡.
بعضی افراد برعکس مایعاتن، مایعات رو تو هر ظرفی بریزی شکل اون ظرف رو بخودشون میگیرن
ولی بعضی افراد رو توی هر محیطی قرار بدی، محیط هم شکل اون افراد میشه، آزاردهنده😁
چقدر بد هستن بعضی افراد..
ده روز رها بودم از این خفقان موجود توی اون محیط، اما دوباره برگشتم😔، دوباره برگشتم و باید تحمل کنم افرادی رو که نمیفهمند اون چیزی رو که من میفهمم و بجای همراهی همش چوب لای چرخت میزارن😡.
بعضی افراد برعکس مایعاتن، مایعات رو تو هر ظرفی بریزی شکل اون ظرف رو بخودشون میگیرن
ولی بعضی افراد رو توی هر محیطی قرار بدی، محیط هم شکل اون افراد میشه، آزاردهنده😁
چقدر بد هستن بعضی افراد..
مثلا خوبه یه گوشه از دلت توی یه گنجه، یه چیزی داشته باشی که خودت بدونی و خدا.... اون وقت وقتی از همه هیاهوها گریزانی و پناه میخوای بری سر گنجه ت.... اون لبخند ناخودآگاه که میشینه روی لبت ارزشمندترین هدیه ایه که میتونی بگیری از خاطراتت...
#دریافتی
#از_دل_برآمده
#بر_دل_نشسته
#دریافتی
#از_دل_برآمده
#بر_دل_نشسته
دل من دير زمانی است كه میپندارد
«دوستی» نيز گلی است
مثل نيلوفر و ناز
ساقهي ترد ظريفی دارد
بی گمان سنگدل است آنكه روا میدارد
جان اين ساقهي نازك را دانسته بيازارد.
در زمينی كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هر سخن، هر رفتار
دانههايی است كه میافشانيم
برگ و باری است كه میرويانيم
آب و خورشيد و نسيمش «مهر» است
گر بدان گونه كه بايست به بار آيد
زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد.
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس
بینيازت سازد، از همه چيز و همه كس.
زندگی، گرمی دلهای به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانهها را بايد از نو كاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايهي جان
خرج میبايد كرد
رنج میبايد برد
دوست میبايد داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را مالامال از ياری، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند:
شادی روی تو
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت
از اثر صحبت دوست
تازه، عطر افشان
گلباران باد.
فریدون مشیری
#به_میمنت_این_روزها
«دوستی» نيز گلی است
مثل نيلوفر و ناز
ساقهي ترد ظريفی دارد
بی گمان سنگدل است آنكه روا میدارد
جان اين ساقهي نازك را دانسته بيازارد.
در زمينی كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هر سخن، هر رفتار
دانههايی است كه میافشانيم
برگ و باری است كه میرويانيم
آب و خورشيد و نسيمش «مهر» است
گر بدان گونه كه بايست به بار آيد
زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد.
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس
بینيازت سازد، از همه چيز و همه كس.
زندگی، گرمی دلهای به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانهها را بايد از نو كاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايهي جان
خرج میبايد كرد
رنج میبايد برد
دوست میبايد داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را مالامال از ياری، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند:
شادی روی تو
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت
از اثر صحبت دوست
تازه، عطر افشان
گلباران باد.
فریدون مشیری
#به_میمنت_این_روزها
نیاز داشتم که امروز خودم نباشم. و یک نفر دیگر این رنج را تحمل کند.
•The Hunchback Florist•
از توییتر فارسی
-----------------------------------------؛؛
رنج از آن مفاهیمی ست که هر کسی دست کم یک بار در طول زندگی اش با آن روبرو میشود.
رنج با زندگی ما آمیخته است:
تا چیزی داریم، ترس از دست دادن ما را رنج می دهد.
تا چیزی نداریم، نداشتن رنجمان می دهد.
شاید فلسفه ی زندگی در همین یک عبارت قابل بیان باشد: مواجهه ی ما با رنج.
گاهی از فکر به آن فرار می کنیم؛ با موسیقی، با فیلم دیدن، با غرق کردن خودمان در کار و روزمرگی و مدام حرف زدن...
گاهی آن را به دوش می کشیم؛ با غصه خوردن و اندوهگین شدن و منفعل شدن و سکوت پر از صدای ذهن...
گاهی به آن حمله ور می شویم؛ با سعی در رفع آن از طریق رسیدن یا رها کردن...
من اما فکر می کنم نگاه ما به رنج باید چیزی شبیه پلکانی بزرگ و ناتمام باشد. پذیرش این واقعیت که از رنج گریزی نیست. و بعد، تلاش برای فهم ریشه ی رنج مان. و بعد، تلاش برای بر طرف کردن ریشه ی رنج. و یک پله بالا رفتن.
هر پله که بالا می رویم، بزرگتر شده ایم.
بزرگ شدن ما تمامی ندارد همچنان که رنج های دنیای مان.
این نگاه شاید اثربخش ترین نوع مواجهه را به دنبال داشته باشد. نه فرار، نه به دوش کشیدن، نه حمله ور شدن؛ بلکه پذیرش و ارتقای خویشتن...
@tmlat
•The Hunchback Florist•
از توییتر فارسی
-----------------------------------------؛؛
رنج از آن مفاهیمی ست که هر کسی دست کم یک بار در طول زندگی اش با آن روبرو میشود.
رنج با زندگی ما آمیخته است:
تا چیزی داریم، ترس از دست دادن ما را رنج می دهد.
تا چیزی نداریم، نداشتن رنجمان می دهد.
شاید فلسفه ی زندگی در همین یک عبارت قابل بیان باشد: مواجهه ی ما با رنج.
گاهی از فکر به آن فرار می کنیم؛ با موسیقی، با فیلم دیدن، با غرق کردن خودمان در کار و روزمرگی و مدام حرف زدن...
گاهی آن را به دوش می کشیم؛ با غصه خوردن و اندوهگین شدن و منفعل شدن و سکوت پر از صدای ذهن...
گاهی به آن حمله ور می شویم؛ با سعی در رفع آن از طریق رسیدن یا رها کردن...
من اما فکر می کنم نگاه ما به رنج باید چیزی شبیه پلکانی بزرگ و ناتمام باشد. پذیرش این واقعیت که از رنج گریزی نیست. و بعد، تلاش برای فهم ریشه ی رنج مان. و بعد، تلاش برای بر طرف کردن ریشه ی رنج. و یک پله بالا رفتن.
هر پله که بالا می رویم، بزرگتر شده ایم.
بزرگ شدن ما تمامی ندارد همچنان که رنج های دنیای مان.
این نگاه شاید اثربخش ترین نوع مواجهه را به دنبال داشته باشد. نه فرار، نه به دوش کشیدن، نه حمله ور شدن؛ بلکه پذیرش و ارتقای خویشتن...
@tmlat
یه جورایی بای دیفالت نسبت به همه چیز جبهه میگیرم. اول باید خودم قانع بشم تا بتونم جواب بدم هستم یا نه. حالا میخواد شروع یک کار جدید باشه یا یک مسافرت ،خیلی وقتا این جبهه گیری ها باعث جر و بحث شده ولی در نهایت این مسئله شد نقطه قوت من و شاید همه متوجه شدن من سخت بله میگم ولی اگر بگم تا آخرش تحت هر شرایطی هستم.
اما دوست عزیزی دارم که با من خیلی تفاوت داره. یه جورایی قدرت نه گفتنش خیلی پایینه و توی رودربایستی اگر گیر کنه حتی کاری رو که دوست نداره و براش منطقی نیست رو هم قبول میکنه.
وقتی مسئله برای من تعریف میشه، چند دقیقه روش فکر میکنم و سعی میکنم هر چی باگ توی توضیحات کار و... هست رو پیدا کنم و سرش بحث کنم. خیلی وقتا اصلا باگی وجود نداشته و صرفا اشتباه متوجه شدن من بوده. ولی یه وقتایی هم برعکس.
ولی خیلی دلم میخواد بدونم، توی ذهن آدم هایی که به سادگی جواب مثبت میدن چی میگذره!مثلا با خودشون میگن چون فلانی گفت پس چیز خوبیه؟
خیلی فکر کردم. در نهایت فهمیدم این جور آدم ها خیلی خوبن! ولی ای کاش همینطوری خوب بمونن! اینها نه از روی خجالت، بلکه از روی اعتماد جواب میدن!
میگن من به فلانی اعتماد دارم پس حرفش رو قبول میکنم!
ای کاش دنیا همینقدر قابل اعتماد بود...
ای کاش هیچ موقع کسی سر کسی رو کلاه نمیذاشت!
ای کاش به همین سادگی بود...
اما دوست عزیزی دارم که با من خیلی تفاوت داره. یه جورایی قدرت نه گفتنش خیلی پایینه و توی رودربایستی اگر گیر کنه حتی کاری رو که دوست نداره و براش منطقی نیست رو هم قبول میکنه.
وقتی مسئله برای من تعریف میشه، چند دقیقه روش فکر میکنم و سعی میکنم هر چی باگ توی توضیحات کار و... هست رو پیدا کنم و سرش بحث کنم. خیلی وقتا اصلا باگی وجود نداشته و صرفا اشتباه متوجه شدن من بوده. ولی یه وقتایی هم برعکس.
ولی خیلی دلم میخواد بدونم، توی ذهن آدم هایی که به سادگی جواب مثبت میدن چی میگذره!مثلا با خودشون میگن چون فلانی گفت پس چیز خوبیه؟
خیلی فکر کردم. در نهایت فهمیدم این جور آدم ها خیلی خوبن! ولی ای کاش همینطوری خوب بمونن! اینها نه از روی خجالت، بلکه از روی اعتماد جواب میدن!
میگن من به فلانی اعتماد دارم پس حرفش رو قبول میکنم!
ای کاش دنیا همینقدر قابل اعتماد بود...
ای کاش هیچ موقع کسی سر کسی رو کلاه نمیذاشت!
ای کاش به همین سادگی بود...
استاد روحانی بزرگوار رو احتمالا میشناسید. افتخار داشتم که سال چهارم ایشان استاد من بودند.
یادمه سر درس تکامل، جایی که نظریات مختلف، گاها با خالقیت خدا در تناقض بود، ناگهان به هم میریخت. روی صندلی مینشست و با دستانی که به زانوانش تکیه داد بود میگفت: "ببخشید! تدریس این درس برای من سخت است! نمیتوانم چیزی را که به آن اعتقادی ندارم به کسی آموزش دهم! "
شاید این جمله، تنها جمله ای باشد که از کلاس های ایشان در ذهن من مانده، نه سر اینکه سر کلاس ها حواسم جای دیگری بود، به خاطر اینکه این حرف از اعماق وجود استاد بیرون آمده بود!
جایی، در حال تدریس نحوه بازاریابی برای چند دانشجو بودم. نمیدانم از کجا این جمله به ذهن من رسید، اما گفتم: "به جای اینکه فروشنده باشید، مشاوری دلسوز باشید! آنگاه فروش خود به خود اتفاق میوفتد!"
مشاور همیشه حرف هایی را میزند که به آن اعتقاد دارد! در خرید و فروش رفتاری را بروز میدهد که اگر خودش خریدار یا فروشنده بود همان کارها را میکرد!
با خودم فکر کردم...
گفتم اگر همه ما، فقط چیز هایی که به آن اعتقاد داریم را به دیگران منتقل میکردیم چهقدر دنیا زیباتر بود!
اگر به جای اینکه به فکر منفعت طلبی خودمان باشیم، لحظه ای جای طرف مقابل قرار بگیریم، چه میکنیم؟
اگر اینگونه بود...
یادمه سر درس تکامل، جایی که نظریات مختلف، گاها با خالقیت خدا در تناقض بود، ناگهان به هم میریخت. روی صندلی مینشست و با دستانی که به زانوانش تکیه داد بود میگفت: "ببخشید! تدریس این درس برای من سخت است! نمیتوانم چیزی را که به آن اعتقادی ندارم به کسی آموزش دهم! "
شاید این جمله، تنها جمله ای باشد که از کلاس های ایشان در ذهن من مانده، نه سر اینکه سر کلاس ها حواسم جای دیگری بود، به خاطر اینکه این حرف از اعماق وجود استاد بیرون آمده بود!
جایی، در حال تدریس نحوه بازاریابی برای چند دانشجو بودم. نمیدانم از کجا این جمله به ذهن من رسید، اما گفتم: "به جای اینکه فروشنده باشید، مشاوری دلسوز باشید! آنگاه فروش خود به خود اتفاق میوفتد!"
مشاور همیشه حرف هایی را میزند که به آن اعتقاد دارد! در خرید و فروش رفتاری را بروز میدهد که اگر خودش خریدار یا فروشنده بود همان کارها را میکرد!
با خودم فکر کردم...
گفتم اگر همه ما، فقط چیز هایی که به آن اعتقاد داریم را به دیگران منتقل میکردیم چهقدر دنیا زیباتر بود!
اگر به جای اینکه به فکر منفعت طلبی خودمان باشیم، لحظه ای جای طرف مقابل قرار بگیریم، چه میکنیم؟
اگر اینگونه بود...
"شب" نه چون روز بد و جانكاه است
"شب" كجا روز كجا "شب" ماه است
"شب" چراغي ست پر از راز نهان
شرح آغاز و سرانجام جهان
"شب" در رحمت گردون باز است
دل "شب" محرم اهل راز است
.
.
.
هميشه شبارو بيشتر از روزا دوست داشتم.اينكه تا دل شب بيدار بمونم و فكر كنم و فكر كنم...
كتاب بخونم،راه برم،چايي بخورم،يه موسيقي ملايم گوش كنم و بازم فكر كنم...
اما همه ي شبا به اين زيبايي پيش نميرن،نميدونم، فكر ميكنم تا حالا همه ي آدما تجربه ي بي خوابي تو يه شب تاريكو داشتن.يا پريدن از خوابي كه هنوز سنگين نشده.و يه شبي كه ديگه خوابت نره و اين بي خوابي حالتو بد كنه...
اصلا چرا همون بيداري كه تو روز ميتونيم ازش لذت ببريم،شب كه ميشه ازش ميترسيم؟چرا همون بيداري كه تو روز هوشيارمون ميكنه ،شب وقتي مياد سراغمون بيقرار و نا امن و سردرگم ميشيم؟يا چرا همون آرامشو استراحتي كه تو روز براي رسيدن بهش ميجنگيم،وقتي شب ميرسيم بهش و نميتونيم بخوابيم ، دلمون ميخواد هر چه زودتر زمان بگذره و به صبح برسيم؟
شنيديد ميگن شب سنگينه؟ شب وزنشو از چي ميگيره؟چرا مث آوار ميشه رو دوش و قلب ادم؟ اين وزنش از كجا مياد؟
فك كنم بدونم...
جونم براتون بگه من فك ميكنم تو شب آدما بي دفاع ميشن..
وقتي ميپري از خواب مث يه سرباز سپر انداخته اي ميشي كه تسليم تاريكي شدي.وقتي بي سپر ميشي،انگار همه ي اون چيزايي كه تو روز ازشون قدرت گرفتي و پشتت بودن،رفتن پي كارشونو تنهات گذاشتن...
آره،اين ميشه كه در برابر ضعف وبي وزنيِ تو ،شب انگار سنگين و سنگين تر ميشه...غم بزرگ و بزرگ تر ميشه...اون كاهي كه تو روز ساده از كنارش گذشتي ،ميشه يه كوهي جلو پات كه مانع جلو رفتنت ميشه و "ميموني تو دل شب"...
شب همون شبه،غم همون غمه،اما اوني كه مث روز نيست تويي...
يني آدم روز نيستي ،بي وزن و بي دفاع و پر از ترسي...
و اينه كه به شب ميبازي...
"شب" كجا روز كجا "شب" ماه است
"شب" چراغي ست پر از راز نهان
شرح آغاز و سرانجام جهان
"شب" در رحمت گردون باز است
دل "شب" محرم اهل راز است
.
.
.
هميشه شبارو بيشتر از روزا دوست داشتم.اينكه تا دل شب بيدار بمونم و فكر كنم و فكر كنم...
كتاب بخونم،راه برم،چايي بخورم،يه موسيقي ملايم گوش كنم و بازم فكر كنم...
اما همه ي شبا به اين زيبايي پيش نميرن،نميدونم، فكر ميكنم تا حالا همه ي آدما تجربه ي بي خوابي تو يه شب تاريكو داشتن.يا پريدن از خوابي كه هنوز سنگين نشده.و يه شبي كه ديگه خوابت نره و اين بي خوابي حالتو بد كنه...
اصلا چرا همون بيداري كه تو روز ميتونيم ازش لذت ببريم،شب كه ميشه ازش ميترسيم؟چرا همون بيداري كه تو روز هوشيارمون ميكنه ،شب وقتي مياد سراغمون بيقرار و نا امن و سردرگم ميشيم؟يا چرا همون آرامشو استراحتي كه تو روز براي رسيدن بهش ميجنگيم،وقتي شب ميرسيم بهش و نميتونيم بخوابيم ، دلمون ميخواد هر چه زودتر زمان بگذره و به صبح برسيم؟
شنيديد ميگن شب سنگينه؟ شب وزنشو از چي ميگيره؟چرا مث آوار ميشه رو دوش و قلب ادم؟ اين وزنش از كجا مياد؟
فك كنم بدونم...
جونم براتون بگه من فك ميكنم تو شب آدما بي دفاع ميشن..
وقتي ميپري از خواب مث يه سرباز سپر انداخته اي ميشي كه تسليم تاريكي شدي.وقتي بي سپر ميشي،انگار همه ي اون چيزايي كه تو روز ازشون قدرت گرفتي و پشتت بودن،رفتن پي كارشونو تنهات گذاشتن...
آره،اين ميشه كه در برابر ضعف وبي وزنيِ تو ،شب انگار سنگين و سنگين تر ميشه...غم بزرگ و بزرگ تر ميشه...اون كاهي كه تو روز ساده از كنارش گذشتي ،ميشه يه كوهي جلو پات كه مانع جلو رفتنت ميشه و "ميموني تو دل شب"...
شب همون شبه،غم همون غمه،اما اوني كه مث روز نيست تويي...
يني آدم روز نيستي ،بي وزن و بي دفاع و پر از ترسي...
و اينه كه به شب ميبازي...