Forwarded from ENIGMA 🖋
سال ۲۰۱۴ یک مطالعه روانشناسی انجام شد و مقاله اش در مجله ساینس چاپ شد که نتیجه اش حیرت انگیزه.
تعدادی داوطلب را به آزمایشگاه بردند و بهشون به وسیله یک دستگاه، شوک الکتریکی وارد کردند. درد این شوک چیزی ما بین یک نیشگون ساده یا دردی نزدیک به تیرکشیدن دندون بود. بعد از هر شرکت کننده خواستند که نظرش را راجع به این تجربه بنویسه. همه شرکت کننده ها تقریبا معتقد بودند که تجربه دلپذیری نبود. ازشون پرسیدند: آیا دوست دارید دوباره تکرار بشه؟ نه.
در ادامه آزمایش از هر داوطلب خواستند در اتاقی تنها بشینه و به چیزهای خوب فکر کنه و هیچ کاری انجام نده. صرفا فقط نشستن و فکر خوب کردن و شاد بودن، همین.
مدتی که باید در اتاق تنها می نشستند در آزمایشهای مختلف بین ۶ تا ۱۵ دقیقه بود. لحظه آخر قبل از اینکه آزمایشگر از اتاق خارج بشه، یهو برمی گرده و به داوطلب میگه: راستی در این مدت اگر دلت بخواد می تونی از دستگاه شوک الکتریکی هم استفاده کنی و به خودت شوک بدی!
حدس می زنید چند درصد آدمها به جای نشستن در تنهایی و فکر کردن به چیزهای خوب و شاد، رفتند سراغ دستگاه شوک دهنده که قبلا دردش را کشیده بودند و به خودشون شوک دادند که درد بکشند؟
دو سوم مردها و یک سوم زنها بطور خود خواسته و با وجود آگاهی از دردش و داشتن تجربه قبلی دوباره رفتند سراغ دستگاه و حداقل یکبار دیگه به خودشون شوک الکتریکی وارد کردند. در یک مورد یک از شرکت کننده ها به خودش بیش از ۱۹۰ بار شوک وارد کرد بطور متوسط هر ۶ ثانیه یکبار.
در دورانی به سر می بریم که آدمها ترجیح میدند سرشون به چیزی مشغول باشه حتی اگر اون چیز باعث درد و رنجشون میشه ولی لحظه ای با خودشون و افکارشون تنها نباشند. این مقاله خیلی من را به فکر فرو برد که آیا بطور خود خواسته مواردی هست که دارم درد و رنجی که ازش آگاه هستم را به خودم تحمیل می کنم برای اینکه مثل اون شرکت کننده های آزمایش با خودم و افکارم تنها نباشم؟ شاید فکر کردن راجع بهش برای شما هم جالب باشه.
عنوان مقاله برای مطالعه بیشتر:
“Timothy D. Wilson and others, “Just Think: The Challenges of the Disengaged Mind,” Science 345, no. 6192 (July 2014): 75–77.”
@Enigma1987
تعدادی داوطلب را به آزمایشگاه بردند و بهشون به وسیله یک دستگاه، شوک الکتریکی وارد کردند. درد این شوک چیزی ما بین یک نیشگون ساده یا دردی نزدیک به تیرکشیدن دندون بود. بعد از هر شرکت کننده خواستند که نظرش را راجع به این تجربه بنویسه. همه شرکت کننده ها تقریبا معتقد بودند که تجربه دلپذیری نبود. ازشون پرسیدند: آیا دوست دارید دوباره تکرار بشه؟ نه.
در ادامه آزمایش از هر داوطلب خواستند در اتاقی تنها بشینه و به چیزهای خوب فکر کنه و هیچ کاری انجام نده. صرفا فقط نشستن و فکر خوب کردن و شاد بودن، همین.
مدتی که باید در اتاق تنها می نشستند در آزمایشهای مختلف بین ۶ تا ۱۵ دقیقه بود. لحظه آخر قبل از اینکه آزمایشگر از اتاق خارج بشه، یهو برمی گرده و به داوطلب میگه: راستی در این مدت اگر دلت بخواد می تونی از دستگاه شوک الکتریکی هم استفاده کنی و به خودت شوک بدی!
حدس می زنید چند درصد آدمها به جای نشستن در تنهایی و فکر کردن به چیزهای خوب و شاد، رفتند سراغ دستگاه شوک دهنده که قبلا دردش را کشیده بودند و به خودشون شوک دادند که درد بکشند؟
دو سوم مردها و یک سوم زنها بطور خود خواسته و با وجود آگاهی از دردش و داشتن تجربه قبلی دوباره رفتند سراغ دستگاه و حداقل یکبار دیگه به خودشون شوک الکتریکی وارد کردند. در یک مورد یک از شرکت کننده ها به خودش بیش از ۱۹۰ بار شوک وارد کرد بطور متوسط هر ۶ ثانیه یکبار.
در دورانی به سر می بریم که آدمها ترجیح میدند سرشون به چیزی مشغول باشه حتی اگر اون چیز باعث درد و رنجشون میشه ولی لحظه ای با خودشون و افکارشون تنها نباشند. این مقاله خیلی من را به فکر فرو برد که آیا بطور خود خواسته مواردی هست که دارم درد و رنجی که ازش آگاه هستم را به خودم تحمیل می کنم برای اینکه مثل اون شرکت کننده های آزمایش با خودم و افکارم تنها نباشم؟ شاید فکر کردن راجع بهش برای شما هم جالب باشه.
عنوان مقاله برای مطالعه بیشتر:
“Timothy D. Wilson and others, “Just Think: The Challenges of the Disengaged Mind,” Science 345, no. 6192 (July 2014): 75–77.”
@Enigma1987
Forwarded from دکّان حلوایی
Forwarded from Mhmd
https://www.instagram.com/p/CF4yosIJMkQ
روایت اول
فرماندهی نیروی انتظامی اعلام کرد؛ بنا به طرحی، هفت هزار پلیس مخفی برای مبارزه با بدحجابی میان مردم حضور خواهند داشت.
این خبر را از روی گوشی خواندم. رضا رانندگی میکرد، اتوبان صدر مثل هرروز ترافیک بود، وارد تونل شدیم و از ستیغِ آفتابِ عصرگاهی اولین روزهای تابستان سال نود و چهار نجات پیداکردیم.
رضا دوست و همکار عزیزیست که عمرش را در ایران و لبنان و سوریه و عراق به مجاهدت گذرانده است. صورتش سرخ شد، گفت؛ ما در سوریه میجنگیم که زنان و فرزندان این سرزمین امنیت داشته باشند، آنوقت این جماعت، طرحی در میاندازند که امنیت روانی مردم را به هم بریزد. بحث دربارهی این خبرِ ترسناک، ترافیک تونل را ملالآورتر کرد. از تونل که درآمدیم خورشید رسیده بود به مغربش. رضا خیره شد به خونرنگی خورشید و گفت: من اگر در سوریه یا هر جای دیگر شهید شدم بگو که جانش را حتی فدای فاحشههای این سرزمین کرد. اینرا بغضآلود گفت و سکوت کرد.
رضا تا امروز شهید نشدهاست و خونِ دل میخورد.
روایت دوم
چند ماه قبل در قطعهی شهدای بهشتزهرا، دختر نوجوانی کنار مزار پسرعمویم نشسته بود و نوشتههای سنگ را نقاشی میکرد. نسبتی با شهید و ما نداشت.
نشستم کنار قبر و سر صحبت را باز کردم.
ملیکا چهارده سالش بود، پدرش تازه مرحوم شده بود و او برای زیارت قبر پدر هر هفته چند بار به بهشتزهرا میآمد، کمکم پایش به قطعهی شهدا باز شده بود و با این بهظاهر سنگهای سرد و خاموش اُنس گرفته بود، آنقدر که بیشتر از قبر پدرش به شهدا سر میزد. گویی در قطعهی شهدا آرامش را بیشتر پیدا میکند. حالا هم که شده بود خادم الشهید. دخترک بهوضوح حجاب نداشت و تا چشم کار میکرد آرایش، بیآنکه در دلش آلایشی باشد.
ملیکا اما از جهان بزرگترها، از تاکتیکهای نیروی انتظامی و از سیاستهای امامان جمعه سر در نمیآورد، اصلا روحش هم خبر ندارد آدم بزرگهایی هستند که او را بزرگترین تهدید برای خودشان و جامعه میدانند و از تمام قدرتشان برای مهار او و هملباسانش استفاده میکنند.
روایت سوم
امنیت نان نیست که بشود به کسی داد و از دیگری گرفت، امنیت یا برای همه هست یا برای هیچکس نخواهد بود.
روایت اول
فرماندهی نیروی انتظامی اعلام کرد؛ بنا به طرحی، هفت هزار پلیس مخفی برای مبارزه با بدحجابی میان مردم حضور خواهند داشت.
این خبر را از روی گوشی خواندم. رضا رانندگی میکرد، اتوبان صدر مثل هرروز ترافیک بود، وارد تونل شدیم و از ستیغِ آفتابِ عصرگاهی اولین روزهای تابستان سال نود و چهار نجات پیداکردیم.
رضا دوست و همکار عزیزیست که عمرش را در ایران و لبنان و سوریه و عراق به مجاهدت گذرانده است. صورتش سرخ شد، گفت؛ ما در سوریه میجنگیم که زنان و فرزندان این سرزمین امنیت داشته باشند، آنوقت این جماعت، طرحی در میاندازند که امنیت روانی مردم را به هم بریزد. بحث دربارهی این خبرِ ترسناک، ترافیک تونل را ملالآورتر کرد. از تونل که درآمدیم خورشید رسیده بود به مغربش. رضا خیره شد به خونرنگی خورشید و گفت: من اگر در سوریه یا هر جای دیگر شهید شدم بگو که جانش را حتی فدای فاحشههای این سرزمین کرد. اینرا بغضآلود گفت و سکوت کرد.
رضا تا امروز شهید نشدهاست و خونِ دل میخورد.
روایت دوم
چند ماه قبل در قطعهی شهدای بهشتزهرا، دختر نوجوانی کنار مزار پسرعمویم نشسته بود و نوشتههای سنگ را نقاشی میکرد. نسبتی با شهید و ما نداشت.
نشستم کنار قبر و سر صحبت را باز کردم.
ملیکا چهارده سالش بود، پدرش تازه مرحوم شده بود و او برای زیارت قبر پدر هر هفته چند بار به بهشتزهرا میآمد، کمکم پایش به قطعهی شهدا باز شده بود و با این بهظاهر سنگهای سرد و خاموش اُنس گرفته بود، آنقدر که بیشتر از قبر پدرش به شهدا سر میزد. گویی در قطعهی شهدا آرامش را بیشتر پیدا میکند. حالا هم که شده بود خادم الشهید. دخترک بهوضوح حجاب نداشت و تا چشم کار میکرد آرایش، بیآنکه در دلش آلایشی باشد.
ملیکا اما از جهان بزرگترها، از تاکتیکهای نیروی انتظامی و از سیاستهای امامان جمعه سر در نمیآورد، اصلا روحش هم خبر ندارد آدم بزرگهایی هستند که او را بزرگترین تهدید برای خودشان و جامعه میدانند و از تمام قدرتشان برای مهار او و هملباسانش استفاده میکنند.
روایت سوم
امنیت نان نیست که بشود به کسی داد و از دیگری گرفت، امنیت یا برای همه هست یا برای هیچکس نخواهد بود.
Instagram
علیرضا آل یمین
... 🇮🇷 روایت اول فرماندهی نیروی انتظامی اعلام کرد؛ بنا به طرحی، هفت هزار پلیس مخفی برای مبارزه با بدحجابی میان مردم حضور خواهند داشت. این خبر را از روی گوشی خواندم. رضا رانندگی میکرد، اتوبان صدر مثل هرروز ترافیک بود، وارد تونل شدیم و از ستیغِ آفتابِ عصرگاهی…
Forwarded from از خط ساقی... (Mohadeseh)
۱۰۵۶.
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت...
#هوشنگ_ابتهاج
🖤
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت...
#هوشنگ_ابتهاج
🖤
Forwarded from دريچه | محمد یاسر مفتح
به تازگی مشغول واکاوی در کارهای روزمره دیگران بودهام تا بفهمم چه عواملی برای آنها مفید بوده است، مخصوصاً وقتی که آنها از خانه مشغول کار میشوند.
برای افزایش بهرهوری نیازی نیست که حتما فرد سحرخیزی باشید! یک برنامه خوب هم میتواند به شما کمک کند تا روز کاری خود را با موفقیت سپری کنید.
منتظر ادامه این مقاله در روزهای آینده از دریچه باشید.
t.me/yaser_mofatteh
برای افزایش بهرهوری نیازی نیست که حتما فرد سحرخیزی باشید! یک برنامه خوب هم میتواند به شما کمک کند تا روز کاری خود را با موفقیت سپری کنید.
منتظر ادامه این مقاله در روزهای آینده از دریچه باشید.
t.me/yaser_mofatteh
Telegram
دريچه | محمد یاسر مفتح
تماشاى جهان پيرامون از دريچه خوش بينى و اميد...
پیج اینستاگرام: https://instagram.com/yaser_mofatteh?igshid=jd1cknvsmtvv
پیج اینستاگرام: https://instagram.com/yaser_mofatteh?igshid=jd1cknvsmtvv
بچه تر که بودم، سر کلاس دوم دبستان، زنگ املا....
استرس زیادی داشتم، من هیچ وقت املایم خوب نبوده و نیست.. از عمق فاجعه برایتان در این حد بگویم که کلی فلسفه بافی میکردم تا به خود بفهمانم چاقو ربطی به چاغ ندارد...
معلم قدم برمیداشت در کلاس و املا میگفت...
" ایران....
وطن زیبای من....
است...
ما....
نگهبان وطن خود..
هستیم...
ما... وغیره"
اینجا بود که فلسفه هایم به هم میریخت....
خدایا وطن با "ط" درست است یا وتن با "ت"؟ قطعا وطن خیلی شکیل تر به نظر می آمد ولی انگار وتن یکجور ارتباطی با کلمه ی "تن" دارد، انگار از تن همه ما ساخته شده یا بخشی از تن همه ی ماست.
ها؟ منطقی نیست؟ پس مینویسم وتن
هرچند سالی که گذشت، تا هر مقطع تحصیلیی که معلمی بود و در کلاس با آرامش وحشتناکی راه میرفت و املایی رو با صدای بلند میگفت ، وطن را غلط مینوشتم.
حالا نه. حالا وطن برایم فقط وطن است، که کلمه اش بر سرم داد میزند، که ای پسر!.... ، بدان و بفهم که نهایتا روزی باید دل و تن بکنی از این وطن..
پسرم باید یاد بگیری وطن با "ط" طناب است، مثل طناب دار. وطن با "ط" خط است، مثل نامجو که میگوید دور ایرانو خط بکش.
میدانم وطن را با "ت" ی تبعید، اشتباه میگیری، هرچند حق هم داری، اما نه وطن با "ط" است.
حالا گویا با فلسفه اش کنار آمده ام. واقعا هم کلمه باید به فلسفه ساخته شدنش بیاید.
استرس زیادی داشتم، من هیچ وقت املایم خوب نبوده و نیست.. از عمق فاجعه برایتان در این حد بگویم که کلی فلسفه بافی میکردم تا به خود بفهمانم چاقو ربطی به چاغ ندارد...
معلم قدم برمیداشت در کلاس و املا میگفت...
" ایران....
وطن زیبای من....
است...
ما....
نگهبان وطن خود..
هستیم...
ما... وغیره"
اینجا بود که فلسفه هایم به هم میریخت....
خدایا وطن با "ط" درست است یا وتن با "ت"؟ قطعا وطن خیلی شکیل تر به نظر می آمد ولی انگار وتن یکجور ارتباطی با کلمه ی "تن" دارد، انگار از تن همه ما ساخته شده یا بخشی از تن همه ی ماست.
ها؟ منطقی نیست؟ پس مینویسم وتن
هرچند سالی که گذشت، تا هر مقطع تحصیلیی که معلمی بود و در کلاس با آرامش وحشتناکی راه میرفت و املایی رو با صدای بلند میگفت ، وطن را غلط مینوشتم.
حالا نه. حالا وطن برایم فقط وطن است، که کلمه اش بر سرم داد میزند، که ای پسر!.... ، بدان و بفهم که نهایتا روزی باید دل و تن بکنی از این وطن..
پسرم باید یاد بگیری وطن با "ط" طناب است، مثل طناب دار. وطن با "ط" خط است، مثل نامجو که میگوید دور ایرانو خط بکش.
میدانم وطن را با "ت" ی تبعید، اشتباه میگیری، هرچند حق هم داری، اما نه وطن با "ط" است.
حالا گویا با فلسفه اش کنار آمده ام. واقعا هم کلمه باید به فلسفه ساخته شدنش بیاید.
یاروی اول خطاب به یاروی دوم:
دقت کردی همیشه زنای بقیه به نظر خوشکلتر و باحالتر میان؟
...
پ. ن. ما فکر میکردیم موضوع سر مرغ و غاز تموم شده. زهی خیال باطل!
دقت کردی همیشه زنای بقیه به نظر خوشکلتر و باحالتر میان؟
...
پ. ن. ما فکر میکردیم موضوع سر مرغ و غاز تموم شده. زهی خیال باطل!
دوست دارید رو قبرتون چی بنویسن؟!
لینک شناس :
@mostafaonline
ناشناس :
https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
لینک شناس :
@mostafaonline
ناشناس :
https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
Telegram
برنامه ناشناس
بات پیام ناشناس
Forwarded from برنامه ناشناس
عاطفه ی آدمی را می توان در مویرگ چشمان او هم باز یافت...
حالا به این تابلویی نمی دونم چرا اومدم ناشناس🤣😂
عاطفه ی آدمی را می توان در مویرگ چشمان او هم باز یافت...
حالا به این تابلویی نمی دونم چرا اومدم ناشناس🤣😂
Forwarded from M.Y M
اینجا خانه سبز و ابدی کسی است که همه آرزو و تلاشش این بود تا دنیا جای بهتری برای زندگی باشد...
و تو ای رهگذر، اکنون که به این خانه سر زدهای برایش فاتحهای بفرست تا آن جهانش جای بهتری برای زندگی باشد...
و تو ای رهگذر، اکنون که به این خانه سر زدهای برایش فاتحهای بفرست تا آن جهانش جای بهتری برای زندگی باشد...
Forwarded from Qasem Toluee
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت