تأملات
272 subscribers
172 photos
30 videos
6 files
156 links
تأملی کوتاه داریم بر زندگی و مسائل انسان

صفحه اینستا:
https://Instagram.com/tmlatmag

لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-39628bb98f

لینک شناس: @mostafaonline

مطالبی که امضای #مصطفی ندارند از سایر ادمین‌هاست.
Download Telegram
تأملات
قشنگ گفتی 😞 خیلی قشنگ خیلی دقیق
از چاه باید بیای بیرون چون این بار دیگه همه کارشو خودت انجام دادی و بعدش هم مطمئن میشی هیچ چاهی و هیچکدوم دره ها نیاز به طنابی نداره
#روانشناسی
آئین زندگی
👈چگونه تشویش و نگرانی را از خود دور کنیم
دیل کارنگی
ترجمه م. آذین فر
انتشارات اسکندری
👈چاپ قدیم ۱۳۴۸
۲۹۵ صفحه
قطع رقعی
جلد سلفون
بسیار تمیز
👈یادبودی در ابتدای کتاب
قیمت ۴۵ هزار تومان
قیمت جدید کتاب ۷۹ شده
پرداخت یک روزه
ارتباط با ادمین:
@sinazolfaghariii
لینک تلگرام:
@ketabsarayeshahreelm
لینک اینستا گرام:
www.instagram.com/ketabsara_shahreelm
#موجود
تأملات
از چاه باید بیای بیرون چون این بار دیگه همه کارشو خودت انجام دادی و بعدش هم مطمئن میشی هیچ چاهی و هیچکدوم دره ها نیاز به طنابی نداره
در اومدن از چاه اول از همه، قبل از انرژی و قبل از اراده و اعتماد به نفس و هر چیز دیگری دلیل میخواد.
گاهی آدم همه زندگیشو ته چاه ساخته شاید باید منتظر بمونه تا بمیره بعد با خیال راحت بیاد بیرون. چه با طناب چه بی طناب...
Forwarded from دکّان حلوایی
🔸Knock on Wood…!


از قدیم الایام عادت شده است که برای فرار از بدشُگونی و چشم‌زخم، دست‌ها گاها به تیر و تخته دراز می‌شوند و تقّ و توقی می‌کنند، که مثلا بلایا و مصائب به طرفة‌العینی محو و دور شوند. حالا این رسمِ "بزنم ب تخته..." از کدام رحمی زاده شده است و کجا پا درآورده و قد کشیده و خلاصه، آن "قدیم الایام" چقدر قدیم است و مسبوق به سابقه، مثل عادت‌واره‌های دیگر خیلی هم شفاف نیست و خودش در گنجه‌ی مابقی خاطرات عمر بشر جا دارد.

چند وقت پیش به این اصطلاح فوق‌الذکر برخوردم که از قضا در همین آمریکای خون‌خوار و استکبار جهانی، گویا مفصلاً رایج است و ای دل غافل! پرده برافتاد که این همان تخته و همان تقّ و توق خودمان است و همان بدشُگونی و چشم‌زخمی که دلهره به جان همه انداخته...مردمان آمریکا کجا و نعوذبالله خرافات کجا؟ لکن مع‌الاسف معلوم شد که آن‌ها هم بله...و اتفاقا فقط به زبان راندنش هم اکتفا نمی‌کنند و چُنان ما شرقیان، منّت تخت و چوب هم می‌کشند و ضربه‌ای می‌پرانند.
بعد که ریزتر شدم و این رگ فضولی، دائم سُقُلمه‌ام می‌کرد، دیدم که ای داد بیداد...اسپانیا و کوچه‌پس‌کوچه‌های لندن و منچسترِ انگلیس هم از این توشه بی‌نصیب نیستند.

خلاصه از همین دکّان حلوایی، اگر کسی روی خط مستقیم بدود و اتفاقا آب‌تنی‌اش هم خوب باشد، باید یازده هزارکیلومتر و نصفی را حداقل عرق بریزد که مگر پایش به واشنگتن باز شود، حالا حساب پرتقال‌فروش با خودتان که اینور و آنور عالم، در یک عادت‌واره چطور تا این اندازه با هم جفت و جور شده‌اند، گیرم که خرافه هم نباشد...


@Halwaei
یه وقتایی خیلی دلم میگیره مثل الان
بخاطراینکه دنیااونجور که فکرمیکنم نیست.
قشنگ نیست🖤...
آدماش اونجور که تو ساده برخورد میکنی رفتارنمیکنن
دروغ، دورنگی، ظاهرسازی، ظاهرگرایی، زرنگی و...
دلم میگیره بخاطر رویاهام
بخاطر رویاهایی که میترسم فقط رویا بمونن🖤
و در آخر این جمله رو دوست دارم بگم: یک رنگ بمان حتی اگر در دنیایی زندگی میکنی که مردمش برای پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند....
https://t.me/tmlat/357
تأملات
در اومدن از چاه اول از همه، قبل از انرژی و قبل از اراده و اعتماد به نفس و هر چیز دیگری دلیل میخواد. گاهی آدم همه زندگیشو ته چاه ساخته شاید باید منتظر بمونه تا بمیره بعد با خیال راحت بیاد بیرون. چه با طناب چه بی طناب...
همه این دلیل ها یک جور توجیهه. بالاخره انتخاب ته چاه موندن انتخاب بدیه به قولی آدم برای هدفش باید تلاش کنه حتی اگه تو این راه بمیره لااقل میگه من تلاشمو کردم
Forwarded from دکّان حلوایی
#عسل_صبح‌گانه

دل در میان گرفته سرِ زلف یار را
ای شانه دور شو، به تو یک مو نمی‌رسد

قدسی مشهدی
#یک_گفتگوی_شبانه
پیرامون #معنای_زندگی

- چه ما مخلوق خدا باشیم
چه پدید آمده توسط طبیعت
در هر دو صورت
حتما حتما حتما
یه جایی خالی بوده که ما باید پُرش میکردیم
و هیچکی جز ما نمیتونسته پُرش کنه
و ماموریت ما پیدا کردن اون جای خالیه
حتی اگه همه عمر دنبالش بگردیم
میارزه🙃🙃🙃

+ من همیشه میگم هرکی جایگاه خودشو داره
ولی حالا ماموریت...
یعنی نگم من همینجاکه هستم درسته؟

- چرا نگی؟
شاید همینجا اون جای خالیه:
معلم سوم دبستان.
شاید یکی از شاگردات قراره با تربیت تو یه کار عظیم بکنه،
که اگه تو نباشی اون کار انجام نمیشه.
ماموریتت شاید رسوندن یه کلمه در وقت مناسب به آدم مناسب باشه
مثل مهره اول یه دومینو...
حتی فکر کردن بهش آدمو پر از لذت و هیجان می‌کنه!

+ آره، ولی تو مدرسه‌ای که خودت با رفیقات تاسیس کردی...
مثلا مدرسه بچه‌های اتیسم.

- آفرین!
به هر حال گریزی از حرکت نیس...
باید رفت و پیداش کرد.
وقتی بهش برسی، میفهمی این همون جای مخصوص تو بوده یا نه.

+ وقتی اون رضایت باشه
یعنی رسیدم🧐

- آره.
وقتی حاضر باشی روی سنگ قبرت بنویسن:
فلانی کسی بود که فلان کار رو کرد و از دنیا رفت.

+ ولی این ماموریت با اون کاربزرگ که گفتی فرق دارن.

- چه فرقی؟

+ کار بزرگ تو کشور
با یک کلمه حرف در زمان مناسب...
فرق دارن.
تو کاربزرگ، من نقش مستقیم دارم.

- نچ.
بزرگی کار به حجمش نیست؛
به تاثیر سیستمی‌شه.
وقتی یه ماشین سوار تو مسابقه اول میشه،
مهندس طراح موتور کار بزرگی نکرده؟
یا اونی که لاستیک ها رو عوض میکنه؟
یا طراح فرمون؟
همه کارشون بزرگه...
و بدون هر کدوم، هیچ موفقیتی نیست.

#مصطفی
ENIGMA 🖋
https://hamed.github.io/trust/ @Enigma1987
اگر به دنبال فهم عمیقی از نظریه بازی هستید، با انجام مراحل این بازی هم سرگرم بشید و هم چیز یاد بگیرید!
اللهم اجعل نفسی اول کریمه تنتزعها من کرائمی
خدایا کاری کن که از چیزهای ارزشمند زندگی، جانم اولین چیزی باشد، که از من می‌گیری
منظور این حرف امام علی : نکند قبل از این که جانم را می‌گیری، انصافم گرفته شده باشد، شرفم، عدالتم، راستگویی و ادب و دیگر مکرمت های اخلاقی ام گرفته شده باشد و تفاله‌ای شده باشم که تو جانم را می‌گیری

پیام زیبای یک رفیق
والس دریا
رضا مرتضوی و ایندو
بستن چشم و گوش دادن به این آهنگ مثل ۱۰ ساعت مدیتیشن میمونه! 🌊🌴☕️
@radiolimoo
Forwarded from ENIGMA 🖋
سال ۲۰۱۴ یک مطالعه روانشناسی انجام شد و مقاله اش در مجله ساینس چاپ شد که نتیجه اش حیرت انگیزه.
تعدادی داوطلب را به آزمایشگاه بردند و بهشون به وسیله یک دستگاه، شوک الکتریکی وارد کردند. درد این شوک چیزی ما بین یک نیشگون ساده یا دردی نزدیک به تیرکشیدن دندون بود. بعد از هر شرکت کننده خواستند که نظرش را راجع به این تجربه بنویسه. همه شرکت کننده ها تقریبا معتقد بودند که تجربه دلپذیری نبود. ازشون پرسیدند: آیا دوست دارید دوباره تکرار بشه؟‌ نه.
در ادامه آزمایش از هر داوطلب خواستند در اتاقی تنها بشینه و به چیزهای خوب فکر کنه و هیچ کاری انجام نده. صرفا فقط نشستن و فکر خوب کردن و شاد بودن، همین.
مدتی که باید در اتاق تنها می نشستند در آزمایشهای مختلف بین ۶ تا ۱۵ دقیقه بود. لحظه آخر قبل از اینکه آزمایشگر از اتاق خارج بشه، یهو برمی گرده و به داوطلب میگه: راستی در این مدت اگر دلت بخواد می تونی از دستگاه شوک الکتریکی هم استفاده کنی و به خودت شوک بدی!
حدس می زنید چند درصد آدمها به جای نشستن در تنهایی و فکر کردن به چیزهای خوب و شاد، رفتند سراغ دستگاه شوک دهنده که قبلا دردش را کشیده بودند و به خودشون شوک دادند که درد بکشند؟‌
دو سوم مردها و یک سوم زنها بطور خود خواسته و با وجود آگاهی از دردش و داشتن تجربه قبلی دوباره رفتند سراغ دستگاه و حداقل یکبار دیگه به خودشون شوک الکتریکی وارد کردند. در یک مورد یک از شرکت کننده ها به خودش بیش از ۱۹۰ بار شوک وارد کرد بطور متوسط هر ۶ ثانیه یکبار.
در دورانی به سر می بریم که آدمها ترجیح میدند سرشون به چیزی مشغول باشه حتی اگر اون چیز باعث درد و رنجشون میشه ولی لحظه ای با خودشون و افکارشون تنها نباشند. این مقاله خیلی من را به فکر فرو برد که آیا بطور خود خواسته مواردی هست که دارم درد و رنجی که ازش آگاه هستم را به خودم تحمیل می کنم برای اینکه مثل اون شرکت کننده های آزمایش با خودم و افکارم تنها نباشم؟ شاید فکر کردن راجع بهش برای شما هم جالب باشه.

عنوان مقاله برای مطالعه بیشتر:
“Timothy D. Wilson and others, “Just Think: The Challenges of the Disengaged Mind,” Science 345, no. 6192 (July 2014): 75–77.”


@Enigma1987
Forwarded from دکّان حلوایی
#عسل_صبح‌گانه

به خشم و ناز مرا نااميد نتوان كرد
به شيوه‌هاى غريب تو آشناست دلم...

صائب
Forwarded from Mhmd
https://www.instagram.com/p/CF4yosIJMkQ

روایت اول
فرماندهی نیروی انتظامی اعلام کرد؛ بنا به طرحی، هفت هزار پلیس مخفی برای مبارزه با بدحجابی میان مردم حضور خواهند داشت.
این خبر را از روی گوشی خواندم. رضا رانندگی می‌کرد، اتوبان صدر مثل هرروز ترافیک بود، وارد تونل شدیم و از ستیغِ آفتاب‌ِ عصرگاهی اولین روزهای تابستان سال نود و چهار نجات پیداکردیم.
رضا دوست و همکار عزیزی‌ست که عمرش را در ایران و لبنان و سوریه و عراق به مجاهدت گذرانده است. صورتش سرخ شد، گفت؛ ما در سوریه می‌جنگیم که زنان و فرزندان این سرزمین امنیت داشته باشند، آن‌وقت این‌ جماعت، طرحی در می‌اندازند که امنیت روانی مردم را به هم بریزد. بحث درباره‌ی این خبرِ ترسناک، ترافیک تونل را ملال‌آورتر کرد. از تونل که درآمدیم خورشید رسیده بود به مغربش. رضا خیره شد به خون‌رنگی خورشید و گفت: من اگر در سوریه یا هر جای دیگر شهید شدم بگو که جانش را حتی فدای فاحشه‌های این سرزمین کرد. این‌را بغض‌آلود گفت و سکوت کرد.
رضا تا امروز شهید نشده‌است و خونِ دل می‌خورد.

روایت دوم
چند ماه قبل در قطعه‌ی شهدای بهشت‌زهرا، دختر نوجوانی کنار مزار پسرعمویم نشسته بود و نوشته‌های سنگ را نقاشی می‌کرد. نسبتی با شهید و ما نداشت.
نشستم کنار قبر و سر صحبت را باز کردم.
ملیکا چهارده سالش بود، پدرش تازه مرحوم شده بود و او برای زیارت قبر پدر هر هفته چند بار به بهشت‌زهرا می‌آمد، کم‌کم پایش به قطعه‌ی شهدا باز شده بود و با این به‌ظاهر سنگ‌های سرد و خاموش اُنس گرفته بود، آن‌قدر که بیشتر از قبر پدرش به شهدا سر می‌زد. گویی در قطعه‌ی شهدا آرامش را بیشتر پیدا می‌کند. حالا هم که شده بود خادم الشهید. دخترک به‌وضوح حجاب نداشت و تا چشم کار می‌کرد آرایش، بی‌آن‌که در دلش آلایشی باشد.
ملیکا اما از جهان بزرگ‌ترها، از تاکتیک‌های نیروی انتظامی و از سیاست‌های امامان جمعه سر در نمی‌آورد، اصلا روحش هم خبر ندارد آدم بزرگ‌هایی هستند که او را بزرگ‌ترین تهدید برای خودشان و جامعه می‌دانند و از تمام قدرتشان برای مهار او و هم‌لباسانش استفاده می‌کنند.

روایت سوم
امنیت نان نیست که بشود به کسی داد و از دیگری گرفت، امنیت یا برای همه هست یا برای هیچ‌کس نخواهد بود.
Forwarded from از خط ساقی... (Mohadeseh)
۱۰۵۶.

بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت...

#هوشنگ_ابتهاج

🖤