با پسر عمه گفتیم شب رو در حاشیه دریاچه بگذرونیم. از لحظه ای که رسیدیم شروع کرد به استوری گرفتن از جوجه و قلیون و ورق و...با اینکه خیلی چیزای سطحی ای بودن!
داشتم فکر میکردم... چرا من علاقه ای به شیر کردن لحظات ندارم؟ شاید اگر بخوام لحظات خوبم، غذاهایی که میخورم، جاهایی که میرم و کار هایی که میکنم رو استوری کنم همه از تعجب دهنشون باز بمونه!
فکر کردم، فکر کردم و دیدم چهقدر خوبه که من، یه سری لذت هارو فقط برای دل خودم انجام میدم!
غذای خوب میخورم، برای خودم!
سفر خوب میرم،برای خودم!
کار های خوب میکنم، برای خودم!
فقط برای خودم!
خیلی لذت بخشه، خیلی لذت بخشه که آدم یه سری لذت هارو برای دل خودش انجام بده... نه برای اینکه بقیه ببیننش!
چهقدر خوبه که آدم سفر بره، برای دل خودش!
چهقدر خوبه که آدم لذت ببره! برای دل خودش!
چهقدر خوبه که آدم یکیو دوست داشته باشه! برای دل خودش...
داشتم فکر میکردم... چرا من علاقه ای به شیر کردن لحظات ندارم؟ شاید اگر بخوام لحظات خوبم، غذاهایی که میخورم، جاهایی که میرم و کار هایی که میکنم رو استوری کنم همه از تعجب دهنشون باز بمونه!
فکر کردم، فکر کردم و دیدم چهقدر خوبه که من، یه سری لذت هارو فقط برای دل خودم انجام میدم!
غذای خوب میخورم، برای خودم!
سفر خوب میرم،برای خودم!
کار های خوب میکنم، برای خودم!
فقط برای خودم!
خیلی لذت بخشه، خیلی لذت بخشه که آدم یه سری لذت هارو برای دل خودش انجام بده... نه برای اینکه بقیه ببیننش!
چهقدر خوبه که آدم سفر بره، برای دل خودش!
چهقدر خوبه که آدم لذت ببره! برای دل خودش!
چهقدر خوبه که آدم یکیو دوست داشته باشه! برای دل خودش...
👏1
داشتم فكر ميكردم چرا فكراي بد صبحا مياد سراغ آدم؟چرا وقتي يه مدتي حالمون خوب نيست،صبحا بدترم ميشه؟يا چرا بيماراي افسرده از صبحايي ميگن كه زودتر از خواب بيدار ميشن و فكراي تلخ كامشونم تلخ ميكنه و نميذاره بخوابن...
اصلا همون صبايي كه بيشتر از هميشه از خوابيدن توش لذت ميبردي،چي ميشه وقتي ساعتت زنگ ميزنه و خاموشش ميكني كه بخوابي،تو همون ٥ ديقه تمديد كه تو بچگيات شيرين ترين اتفاق دنيا بود،يه عالمه فكر ميريزه تو كلت كه نه تنها ديگه يه ديقه يه ديقه تمديدش نميكني،بلكه ميگي بيخيال ،بيدار موندن بهتر از اين خواب و خيال آشفته س...
و تو ميموني و "حسرت" اون روزاي آسوده و اون دختر بچه اي كه هر وقت دلش ميخواست راحت و شيرين ميخوابيد ...
بگذريم...
واقعا چي ميشه؟
فك كنم ميدونم چي ميشه....
يه چيزايي تو وجود ما هست كه اسمش "باوره"!هم سخت ساخته ميشه ، هم سخت شكسته!برا جفتشم بايد جون بكني.وقتي يكيشو مجبوري عوض كني تا راحتتر نفس بكشي،بايد حمله كني به شناختت! صغري كبري بچيني،كتاب بخوني،تحليل بكني، تا بعد با خودت بگي به به !به چه آرامش خوبي رسيدم! با اين باور جديده حتما روزاي بهتري خواهم داشت..
آره ،روزات اينطوري شب ميشن و با همين خيال خوش و يه لبخند روشنفكرانه ميري كه بخوابي...
اما دنيايِ خوابِ بيرحم ،همه چيزو ميشوره،تا جايي كه بتونه ذهن آدمو خلوت و پاكسازي ميكنه و هرچي بذر كم جون باشه رو درو ميكنه ..
و اما به جاش ميره سراغ ريشه ها . ميره و اون فكراي عميقت رو آبياري ميكنه كه نذاره يادت برن...
بعد صبح كه پا ميشي....
ميبيني اون صغري كبراها چون جوون تر از اون باوراي عميقت بودن،چون اندازه ي اونا سمج نبودن،چون كمتر باهاشون زندگي كردي ،رفتن و فقط ترس مونده به جاش.يه ترس كه تو باهاش آينده رو تلخ پيش بيني ميكني ...
پس ميبيني بهتره بيدار شي و حواستو پرت كني از خودت و دنيات...
@tmlat
اصلا همون صبايي كه بيشتر از هميشه از خوابيدن توش لذت ميبردي،چي ميشه وقتي ساعتت زنگ ميزنه و خاموشش ميكني كه بخوابي،تو همون ٥ ديقه تمديد كه تو بچگيات شيرين ترين اتفاق دنيا بود،يه عالمه فكر ميريزه تو كلت كه نه تنها ديگه يه ديقه يه ديقه تمديدش نميكني،بلكه ميگي بيخيال ،بيدار موندن بهتر از اين خواب و خيال آشفته س...
و تو ميموني و "حسرت" اون روزاي آسوده و اون دختر بچه اي كه هر وقت دلش ميخواست راحت و شيرين ميخوابيد ...
بگذريم...
واقعا چي ميشه؟
فك كنم ميدونم چي ميشه....
يه چيزايي تو وجود ما هست كه اسمش "باوره"!هم سخت ساخته ميشه ، هم سخت شكسته!برا جفتشم بايد جون بكني.وقتي يكيشو مجبوري عوض كني تا راحتتر نفس بكشي،بايد حمله كني به شناختت! صغري كبري بچيني،كتاب بخوني،تحليل بكني، تا بعد با خودت بگي به به !به چه آرامش خوبي رسيدم! با اين باور جديده حتما روزاي بهتري خواهم داشت..
آره ،روزات اينطوري شب ميشن و با همين خيال خوش و يه لبخند روشنفكرانه ميري كه بخوابي...
اما دنيايِ خوابِ بيرحم ،همه چيزو ميشوره،تا جايي كه بتونه ذهن آدمو خلوت و پاكسازي ميكنه و هرچي بذر كم جون باشه رو درو ميكنه ..
و اما به جاش ميره سراغ ريشه ها . ميره و اون فكراي عميقت رو آبياري ميكنه كه نذاره يادت برن...
بعد صبح كه پا ميشي....
ميبيني اون صغري كبراها چون جوون تر از اون باوراي عميقت بودن،چون اندازه ي اونا سمج نبودن،چون كمتر باهاشون زندگي كردي ،رفتن و فقط ترس مونده به جاش.يه ترس كه تو باهاش آينده رو تلخ پيش بيني ميكني ...
پس ميبيني بهتره بيدار شي و حواستو پرت كني از خودت و دنيات...
@tmlat
چقدر سخته بین آدمایی زندگی کنی که خیلی چیزایی که تو میفهمی رو نمیفهمن.😔
شایدم تو خیلی چیزا رو بیشتر از حد معمول میفهمی☺️،
ولی از هر طرف که حسابش کنی، خیلی مواقع آزاردهندس🙃
مخصوصا اگر که نتونی جلوی زبونت رو بگیری😜
اگر بریزی بیرون مطمئنا دعوا و بحث شروع میشه، اگر بریزی توی خودت باید بسوزی و بسازی، 🤦♂️
این هم از هر طرفی بری نهایتش حرص و جوش و پیری زودرسه👨🦳
بعضی مواقع فکر میکنم کاش ما هم افرادی عادی بودیم مثل بقیه، قدر اونا میفهمیدیم و از مسائل اطرافمون درکمون مثل بقیه بود😢
ما را که خیر این هوش امیدی نیس، شرّش رو هم نخواستیم.😐
والا بقرعان😁
@tmlat
شایدم تو خیلی چیزا رو بیشتر از حد معمول میفهمی☺️،
ولی از هر طرف که حسابش کنی، خیلی مواقع آزاردهندس🙃
مخصوصا اگر که نتونی جلوی زبونت رو بگیری😜
اگر بریزی بیرون مطمئنا دعوا و بحث شروع میشه، اگر بریزی توی خودت باید بسوزی و بسازی، 🤦♂️
این هم از هر طرفی بری نهایتش حرص و جوش و پیری زودرسه👨🦳
بعضی مواقع فکر میکنم کاش ما هم افرادی عادی بودیم مثل بقیه، قدر اونا میفهمیدیم و از مسائل اطرافمون درکمون مثل بقیه بود😢
ما را که خیر این هوش امیدی نیس، شرّش رو هم نخواستیم.😐
والا بقرعان😁
@tmlat
👍1
روشنگر و رسالت روشنگری
(مقدمتاً ذکر این نکته ضروری است که یادداشت ذیل در مورد علوم انسانی است و نه تجربی.)
وقتی مبحث روشنگری مطرح میشود، در ابتدای امر باید دید مقصود و تعریف ما نسبت به روشنگری چیست؟ اگر روشنگری را دعوت به حق و حقیقت بیان کنیم، بلافاصله این سوال پدید می آید که آیا ما خود با حقیقت آشناییم؟
جواب مثبت به سوال فوق، به سرعت فرد روشنگر را در سرازیری انحطاط قرار میدهد. شخصی که خود دغدغهی روشنی بخشی به جامعه را داشته ناخودآگاه دچار تعصب و یکجانبهنگری میشود. اما اگر جواب ما به این سوال منفی باشد، فرد از هرگونه رسالتی بازداشته میشود( و شخص از یک گوینده، به شنونده تبدیل میشود. شنونده بودن، مطالعه و تفکر میتواند نویدگر جامعهای خردگرا باشد). در نتیجه روشنگری با این تعریف، در ذات خود دچار تناقض بنیادین است.
حال اگر با این فرض که حقیقت و یا دست یافتن به حقیقت، نسبی (و نه مطلق) است، بخواهیم از این تناقض فرار کنیم(هرچند که به نظر نگارندهی این سطور، راه فراری نیست)، باید دید جامعه در مواجهه با حقیقت چه واکنشی از خود نشان خواهد داد، آیا حقیقت را خواهد پذیرفت یا لجوجانه بر عقاید قبلی خود پافشاری خواهد کرد؟ به تجربه دریافتهایم که اکثریت مردم هیچ علاقهای به واقعیت ندارند. حتی حقایق علمی و تجربی نیز، اگر در تضاد با تفکرات و عقاید آنها قرار گیرد، پذیرفته نخواهد شد. مردم فقط به دنبال مواردی هستند که به باورها و عقاید قبلی آن ها صحه بگذارد، به یک دلیل خیلی ساده: هیچکس دوست ندارد که بفهمد اشتباه کرده است. طبق نظر فروید، مردم ابتدا عقایدی را تحت تاثیر محیط میپذیرند و بعد از آن تمامی عمر، دنیا را فقط به گونهای میبینند که موید عقاید اولیهیشان باشد و سپس واقعیت به گونهای بر آنها مشتبه میشود که مشاهدات خود را مبتدا و دلیل پذیرفتن عقایدشان میدانند.
ولی اگر روشنگری را به معنای ایجاد شک و نه دعوت به حقیقتی خاص بیان کنیم، این تعریف از روشنگری، نه تنها جامعه را به تکاپو و جستوجو وامیدارد، بلکه خود فرد نیز از مطلقگرایی، انحطاط و دیکتاتوری مصون میماند. دکارت میگوید برای یافتن حقیقت، ابتدا باید به همه چیز (حتی هستی خود فرد) شک کرد، چرا که این شک، ذهن انسان را از تمام تصدیقهای بلاتصور میرهاند. جامعهی امروز ما نیاز به کسانی ندارد که حقیقت را نشانشان بدهد، بلکه نیازمند کسانیست که شک کردن را بیاموزند، پیامبران شک!
@tmlat
(مقدمتاً ذکر این نکته ضروری است که یادداشت ذیل در مورد علوم انسانی است و نه تجربی.)
وقتی مبحث روشنگری مطرح میشود، در ابتدای امر باید دید مقصود و تعریف ما نسبت به روشنگری چیست؟ اگر روشنگری را دعوت به حق و حقیقت بیان کنیم، بلافاصله این سوال پدید می آید که آیا ما خود با حقیقت آشناییم؟
جواب مثبت به سوال فوق، به سرعت فرد روشنگر را در سرازیری انحطاط قرار میدهد. شخصی که خود دغدغهی روشنی بخشی به جامعه را داشته ناخودآگاه دچار تعصب و یکجانبهنگری میشود. اما اگر جواب ما به این سوال منفی باشد، فرد از هرگونه رسالتی بازداشته میشود( و شخص از یک گوینده، به شنونده تبدیل میشود. شنونده بودن، مطالعه و تفکر میتواند نویدگر جامعهای خردگرا باشد). در نتیجه روشنگری با این تعریف، در ذات خود دچار تناقض بنیادین است.
حال اگر با این فرض که حقیقت و یا دست یافتن به حقیقت، نسبی (و نه مطلق) است، بخواهیم از این تناقض فرار کنیم(هرچند که به نظر نگارندهی این سطور، راه فراری نیست)، باید دید جامعه در مواجهه با حقیقت چه واکنشی از خود نشان خواهد داد، آیا حقیقت را خواهد پذیرفت یا لجوجانه بر عقاید قبلی خود پافشاری خواهد کرد؟ به تجربه دریافتهایم که اکثریت مردم هیچ علاقهای به واقعیت ندارند. حتی حقایق علمی و تجربی نیز، اگر در تضاد با تفکرات و عقاید آنها قرار گیرد، پذیرفته نخواهد شد. مردم فقط به دنبال مواردی هستند که به باورها و عقاید قبلی آن ها صحه بگذارد، به یک دلیل خیلی ساده: هیچکس دوست ندارد که بفهمد اشتباه کرده است. طبق نظر فروید، مردم ابتدا عقایدی را تحت تاثیر محیط میپذیرند و بعد از آن تمامی عمر، دنیا را فقط به گونهای میبینند که موید عقاید اولیهیشان باشد و سپس واقعیت به گونهای بر آنها مشتبه میشود که مشاهدات خود را مبتدا و دلیل پذیرفتن عقایدشان میدانند.
ولی اگر روشنگری را به معنای ایجاد شک و نه دعوت به حقیقتی خاص بیان کنیم، این تعریف از روشنگری، نه تنها جامعه را به تکاپو و جستوجو وامیدارد، بلکه خود فرد نیز از مطلقگرایی، انحطاط و دیکتاتوری مصون میماند. دکارت میگوید برای یافتن حقیقت، ابتدا باید به همه چیز (حتی هستی خود فرد) شک کرد، چرا که این شک، ذهن انسان را از تمام تصدیقهای بلاتصور میرهاند. جامعهی امروز ما نیاز به کسانی ندارد که حقیقت را نشانشان بدهد، بلکه نیازمند کسانیست که شک کردن را بیاموزند، پیامبران شک!
@tmlat
🌿
مشهد، خیابان حکیم نظامی را اگر بلد باشی، همان نبش فرعی ۲۴، کافه میلان را میبینی. یک کافهی افتضاح با هفت یا هشت صندلی ک اگر عصرِ شلوغی باشد، احتمالا مجبوری با غریبهها سر یک میز باشی. حسام، صاحبش از آن عشق ایتالیاهاست ک خواب و خیالش، وِنیز و موتور وِسپا بود. با اين حال ب جاى ونيز، اسم كافهاش را گذاشته بود میلان. میگفت اصالتش بیشتر است. چندباری هم مسخره اش کردم ک”ونیز را زیادی شلوغش میکنن و تهش چهار،پنج سطل آب روی هم بیشتر نیست. بعدم اصلا بین اون همه آب، موتور وِسپا ب چه کارت میآید!؟”. حرصش در میآمد و ب تته پته میافتاد ک تو چی میفهمی و اینقدر سرخ و قرمز میشد و دستش را بالا پایین میکرد ک من آخر ب خنده میافتادم و کار از آنچه بود خرابتر میشد.
رگ خوابش اما ساده است، کافی بود از یک چیزِ ایتالیا سوال کنی یا تعریف، یا اصلا همینطور مبهم، روی زبانت بندازی. این که میگویم چیز! یعنی واقعا هرچه. از میکل آنژ و دانته یا همین برلوسکونی بگیر تا برج پیزا و کلیسای فلان و مقبرهی بهمان، و یا پیتزای بیبرکت و باریک ایتالیایی. ب طرفة العینی آتشفشانش فروکش میکرد و تند و درهم، اطلاعاتش را به هر که بود و گوش میداد، پمپاژ میکرد. بعد هم زود یادش میرفت و غرق آمال و آرزوهایش میشد.
این ماجراها از زبان من تهش همین است؛ ک او چه بود و من چطور مسخرهاش کردم و چطور خندیدم و چه شد ک رفت و کجا رفت و تمام. اما یقین دارم از زبانِ دل و نگاه حسام ک بپرسی، برایت زندگی را معنا میکند. برایت از لذت همین فکر و خیالِ سالهای بعدش میگوید. این همان نقطهایست ک نمیتواتم حسادتم را پشتش مخفی کنم.
روی کاغذ ک حسابکتاب میکنم، بعید میدانم در این اوضاع و احوالِ این روزها، حتا نوهی حسام هم پایش ب آب ونیز، تَر شود، چ رسد ب خودش. اما تا اینکه سرم را از روی همین منطق و دو دوتا چارتا کردنها برمیدارم، موتور وِسپا و کافه میلانش، صاف و رنگی جلوی چشمانم سبز میشود. راستش اصلا این رویا و آرزوها مثل همان لوبیای سحرآمیز جَک میماند، آن هم ب محض اینکه کاشته شد، سبز شد.
حرف همین است، اینکه هر آنچه میخواهیم را یک روز باید بکاریم، مابقیاش خود ب خود سبز میشود.
یا لااقل من اینطور خیال میکنم.
[حسام جان اگر میخوانی، من ب همان تَکبوق موتورت هم راضیام.]
🌿 @tmlat
مشهد، خیابان حکیم نظامی را اگر بلد باشی، همان نبش فرعی ۲۴، کافه میلان را میبینی. یک کافهی افتضاح با هفت یا هشت صندلی ک اگر عصرِ شلوغی باشد، احتمالا مجبوری با غریبهها سر یک میز باشی. حسام، صاحبش از آن عشق ایتالیاهاست ک خواب و خیالش، وِنیز و موتور وِسپا بود. با اين حال ب جاى ونيز، اسم كافهاش را گذاشته بود میلان. میگفت اصالتش بیشتر است. چندباری هم مسخره اش کردم ک”ونیز را زیادی شلوغش میکنن و تهش چهار،پنج سطل آب روی هم بیشتر نیست. بعدم اصلا بین اون همه آب، موتور وِسپا ب چه کارت میآید!؟”. حرصش در میآمد و ب تته پته میافتاد ک تو چی میفهمی و اینقدر سرخ و قرمز میشد و دستش را بالا پایین میکرد ک من آخر ب خنده میافتادم و کار از آنچه بود خرابتر میشد.
رگ خوابش اما ساده است، کافی بود از یک چیزِ ایتالیا سوال کنی یا تعریف، یا اصلا همینطور مبهم، روی زبانت بندازی. این که میگویم چیز! یعنی واقعا هرچه. از میکل آنژ و دانته یا همین برلوسکونی بگیر تا برج پیزا و کلیسای فلان و مقبرهی بهمان، و یا پیتزای بیبرکت و باریک ایتالیایی. ب طرفة العینی آتشفشانش فروکش میکرد و تند و درهم، اطلاعاتش را به هر که بود و گوش میداد، پمپاژ میکرد. بعد هم زود یادش میرفت و غرق آمال و آرزوهایش میشد.
این ماجراها از زبان من تهش همین است؛ ک او چه بود و من چطور مسخرهاش کردم و چطور خندیدم و چه شد ک رفت و کجا رفت و تمام. اما یقین دارم از زبانِ دل و نگاه حسام ک بپرسی، برایت زندگی را معنا میکند. برایت از لذت همین فکر و خیالِ سالهای بعدش میگوید. این همان نقطهایست ک نمیتواتم حسادتم را پشتش مخفی کنم.
روی کاغذ ک حسابکتاب میکنم، بعید میدانم در این اوضاع و احوالِ این روزها، حتا نوهی حسام هم پایش ب آب ونیز، تَر شود، چ رسد ب خودش. اما تا اینکه سرم را از روی همین منطق و دو دوتا چارتا کردنها برمیدارم، موتور وِسپا و کافه میلانش، صاف و رنگی جلوی چشمانم سبز میشود. راستش اصلا این رویا و آرزوها مثل همان لوبیای سحرآمیز جَک میماند، آن هم ب محض اینکه کاشته شد، سبز شد.
حرف همین است، اینکه هر آنچه میخواهیم را یک روز باید بکاریم، مابقیاش خود ب خود سبز میشود.
یا لااقل من اینطور خیال میکنم.
[حسام جان اگر میخوانی، من ب همان تَکبوق موتورت هم راضیام.]
🌿 @tmlat
میگه که :
دل شکستی و شبی
یک نفر از جنس خودت
خنده ای تلخ به چشمان ترت خواهد کرد!
این یه جمله بدجوری منو برد توی فکر!
دل شکستن حتما خیلی دردناکه... اینکه آدم دلش بشکنه، اینکه بفهمی یک نفر قرار نیست مال تو باشه، اینکه بفهمی یک نفر... دیگه نیست!
خوب، عاشقی که راضی باشه معشوقش همین درد رو بکشه واقعا عاشقه؟
دل شکستی و شبی
یک نفر از جنس خودت
خنده ای تلخ به چشمان ترت خواهد کرد!
این یه جمله بدجوری منو برد توی فکر!
دل شکستن حتما خیلی دردناکه... اینکه آدم دلش بشکنه، اینکه بفهمی یک نفر قرار نیست مال تو باشه، اینکه بفهمی یک نفر... دیگه نیست!
خوب، عاشقی که راضی باشه معشوقش همین درد رو بکشه واقعا عاشقه؟
امروز چشمانم به اسمان بود که شاید باز هم ببارد ولی نه امروز میدانستم چشمانم آنچه که دلش یا دلم میخاهد نمیبیند. سخت است دلت به هرچه که افتاده است دلگیر باشد. سخت است که بین آنچه چشمانم میبیند و آنچه که دلم میبیند تفاوت هاست. کنار هر قدم هر لحظه ای کوتاه سرم را پایین می آورم نمیدانم به کجا اما اسمان را نمی نگرم. نا امیدی ساده ای که فقط، خود را به وجوم رسانده، همان ارزویی است که مدت ها به دنبالش بودم میدانستم ،منتظرش بودم دلم به لحظه رسیدنش بود ولی چشمانم...
براتون یک نامه از سووشون دارم
گریه نکن خواهرم.در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می امدی سحر را ندیدی؟؟
گریه نکن خواهرم.در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می امدی سحر را ندیدی؟؟
هوای عجیبیه...
هوای نبودن
از صبح تا حالا باریده، الان دیگه نمیباره.
هوا اما دم داره. از اون دمای نفسگیر، گیج شده با عطر گلهای اقاقیا.
شده از اون هواهای خفه کننده
از اون هواهای نامردی که پرتت میکنه درست همونجایی که ازش وحشت داری همونجایی که همه انرژی این ماههای اخرت صرف فرار ازش شده...
...
...
...
از مسافرت با هر چیزی بجز ماشینم گریزانم. تنها توی ماشینمه که میتونم برم بدون اینکه بخوام برسم... میتونم برم بدون اینکه حتا یاد رسیدن بیافتم... یاد خونه یاد بوی عطر اقاقیا توی افتاب... یاد زمین خاکی و هوای آبی!
فقط توی ماشینم هست که میتونم برم بدون اینکه برسم، که ببینم بغلهای بزرگی رو که اخر راه پیدا میشن و چشمهای کوچولوی منتظری رو که از شادی برق میزنن و بدو بدو میپرن بغل مامی/پاپی شون...
هوای بدی شده...
فقط میباره 😔
فردا باید مسیر برگشتمو عوض کنم. زیر درخت اقاقیا خوب نیست... راه دیگه ای باید پیدا کنم.
هوای نبودن
از صبح تا حالا باریده، الان دیگه نمیباره.
هوا اما دم داره. از اون دمای نفسگیر، گیج شده با عطر گلهای اقاقیا.
شده از اون هواهای خفه کننده
از اون هواهای نامردی که پرتت میکنه درست همونجایی که ازش وحشت داری همونجایی که همه انرژی این ماههای اخرت صرف فرار ازش شده...
...
...
...
از مسافرت با هر چیزی بجز ماشینم گریزانم. تنها توی ماشینمه که میتونم برم بدون اینکه بخوام برسم... میتونم برم بدون اینکه حتا یاد رسیدن بیافتم... یاد خونه یاد بوی عطر اقاقیا توی افتاب... یاد زمین خاکی و هوای آبی!
فقط توی ماشینم هست که میتونم برم بدون اینکه برسم، که ببینم بغلهای بزرگی رو که اخر راه پیدا میشن و چشمهای کوچولوی منتظری رو که از شادی برق میزنن و بدو بدو میپرن بغل مامی/پاپی شون...
هوای بدی شده...
فقط میباره 😔
فردا باید مسیر برگشتمو عوض کنم. زیر درخت اقاقیا خوب نیست... راه دیگه ای باید پیدا کنم.
خوشالی ینی داری میری
مهم نیس اگ قراره هیچوخ نرسی...
اصلن چه اهمیتی داره چی میخاد بشه چی میشه!
🚶🏻♀
مهم نیس اگ قراره هیچوخ نرسی...
اصلن چه اهمیتی داره چی میخاد بشه چی میشه!
🚶🏻♀
میگه انما الحیات الدنیا الا لهو و لعب
یعنی زندگی دنیا جز بیهودگیِ سرگرم کنندهای نیست، تازه تاکیدم میکنه.
میخوام بگم وقتی خودش داره میگه دنیاتون اینقدر پوچه، شما داری دنبال چی میگردی؟
یعنی زندگی دنیا جز بیهودگیِ سرگرم کنندهای نیست، تازه تاکیدم میکنه.
میخوام بگم وقتی خودش داره میگه دنیاتون اینقدر پوچه، شما داری دنبال چی میگردی؟
نمیدونم چرا یهو زد به سرم چایی رو بردارم ببرم تو حیاط پنج دقیقه رو نیمکت بغل باغچه بشینم...
هنوز دو دقیقه نشده بود که یک پشه مهمون لیوان چاییم شد!
برگشتم چایی رو عوض کردم راهمو کشیدم اومدم تو دفترم!!! از همون موقع تا الان که نیم ساعت شده مدام دارم پشه های کوچولویی رو که احتمالن اومدن انتقام دوستشونو بگیرن، از توی موها، لباس، روی صورت، میز کارم، کاغذام و در و دیوار اتاقم جمع میکنم.....
پشههای دوسداشتنی 😍😄
هنوز دو دقیقه نشده بود که یک پشه مهمون لیوان چاییم شد!
برگشتم چایی رو عوض کردم راهمو کشیدم اومدم تو دفترم!!! از همون موقع تا الان که نیم ساعت شده مدام دارم پشه های کوچولویی رو که احتمالن اومدن انتقام دوستشونو بگیرن، از توی موها، لباس، روی صورت، میز کارم، کاغذام و در و دیوار اتاقم جمع میکنم.....
پشههای دوسداشتنی 😍😄
خانواده فقط اونجاش که
میبینی بعضی حرف ها و رفتاراشونو با هیچ جای منطقت(!) نمیتونی بپذیری
و فقط یک خنده ی تلخ میزنی به معنای تسلیم شدن
حالا یکسوال برام پیش میاد که ایا این برنده شدن براشون شیرین هست؟
میبینی بعضی حرف ها و رفتاراشونو با هیچ جای منطقت(!) نمیتونی بپذیری
و فقط یک خنده ی تلخ میزنی به معنای تسلیم شدن
حالا یکسوال برام پیش میاد که ایا این برنده شدن براشون شیرین هست؟
چند ماه قبل موسسه يك عضو جديد ب خودش اضافه كرده بود ك بخش مطالعاتى را مرتب و مدون كند، پر مدعى، پر حرف و پر از پيشنهادهاى جديدِ كم اهميت و غير عملى. هميشهى خدا هم سرگمههاش تو هم است. از آن ها ك وقتى وارد اتاق میشود، همه از ديوار و پنجره بالا میروند و در ثانيه غيب میشوند. البته اينكه هميشه ژوليده است و جوك هم بىمزه تعريف میكند بىاثر نيست، و الا چ بسا براى همه تبديل میشد ب دوستى كارآمد و پر انرژى و خلاق، ك هميشه ايدههاى نو دارد و کمی هم جدى است حالا.
يكبار هم من دير جنبيدم و زمانِ فرار از دستم رفت. مجبور شدم سرپايى تحت سلطهاش بمانم. میگفت "از قدرت ويژن يا همان تصورات ذهنى چ میدانى؟" همين ها ك فلان خيال را در ذهنت بساز و ب باور تبديلش كن و آينده و روياهايت را نقاشى بكش و بعد چنين كن و چنان میشود، كائنات و از اين دست خزعبلات. كم و بيش يك چيزهايى خوانده بودم و چند كليپ بامزه هم ديده بودم، اما ترجيح دادم بگويم "نچ، هيچى". بلكه اين راهِ خلاص باشد. تيرم خلاف رفت و تازه شروع كرد ب توضيح و تفسيرش، آن چنان پر هيجان ك هر از گاهى باید آب دهانش را از روى صورتم پاك میكردم.
خيلى نمیفهميدم چ میبافد و سرهم میكند. گفت "بنشين. چشم هاتو ببند و تصور كن" با همه ى بيمزگى، خندهام گرفته بود اما دست بردار نبود. تقلا بيهوده بود و زمانبر. بىمعطلى هرچه گفت كردم ك فقط زودتر تمام بشود. میگفت تمركز كنم و ذهنم را ب او بسپارم، همينقدر كشك. آدم كليد خانهاش را هم ب زور ب اين و آن میدهد، بعد ذهنم را مفت و مجانى بسپارم ب يك ژوليدهى بىمزهى فلان!؟
از يك اتاق میگفت ك دو در داشت و هر دو بسته. گفت "يكى را باز كن و در راهروى پشت آن قدم بزن." ديوارش را بى دقت رنگ كرده بودند و يكى از مهتابىها قطعى داشت. "وسط راهرو ب چپ بچرخ، آن جفت صندلِ چرم كنار ديوار را پا كن و از آن درِ چوبى سبز خارج شو ووو ........"
خودم را از بالا میديدم و مثل خيمه شب بازى تكانش میدادم، همين چهرهى خودم. كمى خندانتر، كمى خميدهتر، كمى دستپاچه.
كم كم انگار گيج داستان شدم. نمیفهميدم او میگويد و هرثانيهى بعدى را برايم میسازد، يا واقعا كسى يك ساندويچ ماهى سالمون، روى ميز خيالى، در باغچهى خيالى ذهنم جعل كرده است. حسش كرده بودم. ب نظر كلك زده بود و من هيپنوتيزم بودم.
اين شوك براى من خطرى بود ك بفهمم تا چ حد ميتوانم بين واقعيت و خيال گم شوم و باورش كنم. غريزهام چطور جلوتر از تحليل ذهنىام پيش میرود و مرا بازيچه میكند. خاطرات گذشته، شايد بتوانند صورتهايى باشند ك حفرههاى ذهن من، ب اندازه اشتهايش از آنچه هست و بوده، ساخته است. و اگر همين بلا سر داشتههاى فكرىام آمده باشد چه؟
اين [شايد و اگر و چقدر و چطور] نوكِ پيكان زهرآگينى است ك ن تنها كمكى نكرد تا آينده را با ويژن بسازم، بلكه همهى هويتم را در يك فضاى سيالِ بدون دستگيره و تكيه گاه، رها كرد و رفت. براى من سخت است ك زير پايم شل باشد. حس عدم امنيت میدهد. و خيال و تصور يك چيزى بين همهى اينهاست.
از آن روز، ترجيح میدهم سر انگشتانم از تيزى بلور شيشه خون بريزد، اما نگينهاى الماس خيالى را در ذهنم راه ندهم.
يكبار هم من دير جنبيدم و زمانِ فرار از دستم رفت. مجبور شدم سرپايى تحت سلطهاش بمانم. میگفت "از قدرت ويژن يا همان تصورات ذهنى چ میدانى؟" همين ها ك فلان خيال را در ذهنت بساز و ب باور تبديلش كن و آينده و روياهايت را نقاشى بكش و بعد چنين كن و چنان میشود، كائنات و از اين دست خزعبلات. كم و بيش يك چيزهايى خوانده بودم و چند كليپ بامزه هم ديده بودم، اما ترجيح دادم بگويم "نچ، هيچى". بلكه اين راهِ خلاص باشد. تيرم خلاف رفت و تازه شروع كرد ب توضيح و تفسيرش، آن چنان پر هيجان ك هر از گاهى باید آب دهانش را از روى صورتم پاك میكردم.
خيلى نمیفهميدم چ میبافد و سرهم میكند. گفت "بنشين. چشم هاتو ببند و تصور كن" با همه ى بيمزگى، خندهام گرفته بود اما دست بردار نبود. تقلا بيهوده بود و زمانبر. بىمعطلى هرچه گفت كردم ك فقط زودتر تمام بشود. میگفت تمركز كنم و ذهنم را ب او بسپارم، همينقدر كشك. آدم كليد خانهاش را هم ب زور ب اين و آن میدهد، بعد ذهنم را مفت و مجانى بسپارم ب يك ژوليدهى بىمزهى فلان!؟
از يك اتاق میگفت ك دو در داشت و هر دو بسته. گفت "يكى را باز كن و در راهروى پشت آن قدم بزن." ديوارش را بى دقت رنگ كرده بودند و يكى از مهتابىها قطعى داشت. "وسط راهرو ب چپ بچرخ، آن جفت صندلِ چرم كنار ديوار را پا كن و از آن درِ چوبى سبز خارج شو ووو ........"
خودم را از بالا میديدم و مثل خيمه شب بازى تكانش میدادم، همين چهرهى خودم. كمى خندانتر، كمى خميدهتر، كمى دستپاچه.
كم كم انگار گيج داستان شدم. نمیفهميدم او میگويد و هرثانيهى بعدى را برايم میسازد، يا واقعا كسى يك ساندويچ ماهى سالمون، روى ميز خيالى، در باغچهى خيالى ذهنم جعل كرده است. حسش كرده بودم. ب نظر كلك زده بود و من هيپنوتيزم بودم.
اين شوك براى من خطرى بود ك بفهمم تا چ حد ميتوانم بين واقعيت و خيال گم شوم و باورش كنم. غريزهام چطور جلوتر از تحليل ذهنىام پيش میرود و مرا بازيچه میكند. خاطرات گذشته، شايد بتوانند صورتهايى باشند ك حفرههاى ذهن من، ب اندازه اشتهايش از آنچه هست و بوده، ساخته است. و اگر همين بلا سر داشتههاى فكرىام آمده باشد چه؟
اين [شايد و اگر و چقدر و چطور] نوكِ پيكان زهرآگينى است ك ن تنها كمكى نكرد تا آينده را با ويژن بسازم، بلكه همهى هويتم را در يك فضاى سيالِ بدون دستگيره و تكيه گاه، رها كرد و رفت. براى من سخت است ك زير پايم شل باشد. حس عدم امنيت میدهد. و خيال و تصور يك چيزى بين همهى اينهاست.
از آن روز، ترجيح میدهم سر انگشتانم از تيزى بلور شيشه خون بريزد، اما نگينهاى الماس خيالى را در ذهنم راه ندهم.
«واقعیت» (به هر معنایی) بسیار پیچیده است. آدم متعصب از این پیچیدگی واقعا میترسد/میگریزد. برای او، جهان چیزی نیست جز مجموعهای از دوگانههای یکسره متمایز: «مرد-زن»؛ «دوست-دشمن»؛ «دیندار-ملحد»؛ «سفید-رنگینپوست»؛ «هموطن-خارجی». هرچه در این چارچوبها نگنجد، وجود/واقعیت ندارد.
Ebrahim Soltani @ توییتر فارسی
---------------------------------------؛
اگر این جملات رو چند سال پیش می خوندم، حتما قدری برآشفته می شدم.
با خودم می گفتم: واضحه! حق و باطل خیلی خوب و دقیق جدا شدن...
میگفتم این حرفا تلاش رسانه س برای خراب کردن ریشه ها...
ولی وقتی خودت مثل چای کیسه ای می افتی تو آب جوش زندگی، وقتی مجبور میشی تو واقعیت دست و پا بزنی، وقتی بیشتر و بیشتر دنبال حقیقت میری، تازه متوجه میشی که ای بابا... مرزها خیلی خاکستری تر از اونن که بشه حدس زد...
میفهمی که حتی اگه برای خودت خیلی چیزا وضوح داره، زاویه ی دید بقیه متفاوته... و لزوما اونطوری که تو سیاه و سفید می بینی، اونا نمی بینن...
میفهمی که حتی اگه زاویه دید بقیه با تو یکسان باشه، ذهنتیشون و زیست جهانشون متفاوته... حتی اگه عینا مثل تو ببینن واقعیت رو، مثل تو تفسیر نمی کنن...
اینطوری یکم برای پذیرش تفاوت ها آماده تر میشی...
Ebrahim Soltani @ توییتر فارسی
---------------------------------------؛
اگر این جملات رو چند سال پیش می خوندم، حتما قدری برآشفته می شدم.
با خودم می گفتم: واضحه! حق و باطل خیلی خوب و دقیق جدا شدن...
میگفتم این حرفا تلاش رسانه س برای خراب کردن ریشه ها...
ولی وقتی خودت مثل چای کیسه ای می افتی تو آب جوش زندگی، وقتی مجبور میشی تو واقعیت دست و پا بزنی، وقتی بیشتر و بیشتر دنبال حقیقت میری، تازه متوجه میشی که ای بابا... مرزها خیلی خاکستری تر از اونن که بشه حدس زد...
میفهمی که حتی اگه برای خودت خیلی چیزا وضوح داره، زاویه ی دید بقیه متفاوته... و لزوما اونطوری که تو سیاه و سفید می بینی، اونا نمی بینن...
میفهمی که حتی اگه زاویه دید بقیه با تو یکسان باشه، ذهنتیشون و زیست جهانشون متفاوته... حتی اگه عینا مثل تو ببینن واقعیت رو، مثل تو تفسیر نمی کنن...
اینطوری یکم برای پذیرش تفاوت ها آماده تر میشی...
زندگی از یه جایی تموم میشه و از اونجا به بعد میشینی به فک کردن بهش به به خاطر آوردن لحظاتش به بازی کردن با خاطراتت به دست بردن تو اون خاطرهها کش دار کردن لحظههای شیرین بوس و بغلش کوتاه کردن صحنههای جانخراشش عقب و جلو کردن خدافزیا اشکا غصههاش! خندیدن به حماقتا و دلتنگی کردن به خندیدناش... و مات و مبهوت شدن ازون لحظههای فولانی که حتا نمیشه گفت فولان...
پاک نمیشه فقط 🤦♀️🤦♀️
لامصب هیچی از توش پاک نمیشه...
یه جایی میخوندم آلزایمر در واقع شیوهایه که احتمالن بخش ناخودآگاه مغز آدم اتخاذ میکنه تا از شرایط غیر قابل تحملی که شخص توش قرار داره رهاش کنه و بذارش تا تو دنیایی که تحملش براش سادهتر باشه یا اصن فقط شدنی باشه به تحمل زندگی ادامه بده. دنیایی که توش از حال میبُره و فقط یه چیزایی از گذشته رو به خاطر میاره... دنیایی که توش فقط نشسته و فیلم تماشا میکنه... عقب میزنه جلو میاره پازش میکنه باز از ابتدا پلی میکنه... باز عقب باز جلو باز تماشا با این تفاوت که یه چیزایی از بینش رو پاک کرده...
دلم میخاد بدونم آدمی که تو جوونیش عشقشو کشته آدمی که زندگیشو ریش ریش کرده دنیای خودشو همه عزیزاشو به دست خودش جهنم کرده اگ آلزایمر بگیره حالش چیه؟ یادش میاد عذابی که داده یا کشیده رو؟
چقدر باید بیچاره بود تا فراموشی بشه بزرگترین آرزو...
پاک نمیشه فقط 🤦♀️🤦♀️
لامصب هیچی از توش پاک نمیشه...
یه جایی میخوندم آلزایمر در واقع شیوهایه که احتمالن بخش ناخودآگاه مغز آدم اتخاذ میکنه تا از شرایط غیر قابل تحملی که شخص توش قرار داره رهاش کنه و بذارش تا تو دنیایی که تحملش براش سادهتر باشه یا اصن فقط شدنی باشه به تحمل زندگی ادامه بده. دنیایی که توش از حال میبُره و فقط یه چیزایی از گذشته رو به خاطر میاره... دنیایی که توش فقط نشسته و فیلم تماشا میکنه... عقب میزنه جلو میاره پازش میکنه باز از ابتدا پلی میکنه... باز عقب باز جلو باز تماشا با این تفاوت که یه چیزایی از بینش رو پاک کرده...
دلم میخاد بدونم آدمی که تو جوونیش عشقشو کشته آدمی که زندگیشو ریش ریش کرده دنیای خودشو همه عزیزاشو به دست خودش جهنم کرده اگ آلزایمر بگیره حالش چیه؟ یادش میاد عذابی که داده یا کشیده رو؟
چقدر باید بیچاره بود تا فراموشی بشه بزرگترین آرزو...
امروز دوباره دیدمش...
مثل همه شنبه های دیگه، یه جورایی باید بعد از این همه وقت عادی میشد، ولی نشده...
همون شالی روی سرش بود که توی اون قرارمون که اولین بار بهش گفتم "دوستت دارم" هم سر کرده بود!
راستش، اولش پشتش بهم بود، من فقط شالش رو دیدم و ناخودآگاه خاطرات تلخ و شیرین گذشته برام زنده شد...
شاید یک روزی، خودش رو فراموش کنم!
اما...
اما اون شال رنگی رنگی قشنگش همیشه گوشه ای از ذهنم میمونه...
مثل آهنگی که متنش رو یادت رفته اما وقتی آهنگش رو با خودت زمزمه میکنی شعرش یادت میاد...
اون شال لعنتی... اون شال لعنتی برای من، مثل همون آهنگیه که توی ذهنم زمزمه میکنم تا شعرش یادم بیاد...
مثل همه شنبه های دیگه، یه جورایی باید بعد از این همه وقت عادی میشد، ولی نشده...
همون شالی روی سرش بود که توی اون قرارمون که اولین بار بهش گفتم "دوستت دارم" هم سر کرده بود!
راستش، اولش پشتش بهم بود، من فقط شالش رو دیدم و ناخودآگاه خاطرات تلخ و شیرین گذشته برام زنده شد...
شاید یک روزی، خودش رو فراموش کنم!
اما...
اما اون شال رنگی رنگی قشنگش همیشه گوشه ای از ذهنم میمونه...
مثل آهنگی که متنش رو یادت رفته اما وقتی آهنگش رو با خودت زمزمه میکنی شعرش یادت میاد...
اون شال لعنتی... اون شال لعنتی برای من، مثل همون آهنگیه که توی ذهنم زمزمه میکنم تا شعرش یادم بیاد...
چقدر سفر خوبه، سفر یکی از بهترین روش ها برای دوری از محیطیه که توش نفس کشیدن برات سخته، وقتی یه جو فیزیکی وجود داره که اذیتت میکنه و میتونی ترکش کنی سفر بهترین راهه، چقدر خوش گذشت😍
ده روز رها بودم از این خفقان موجود توی اون محیط، اما دوباره برگشتم😔، دوباره برگشتم و باید تحمل کنم افرادی رو که نمیفهمند اون چیزی رو که من میفهمم و بجای همراهی همش چوب لای چرخت میزارن😡.
بعضی افراد برعکس مایعاتن، مایعات رو تو هر ظرفی بریزی شکل اون ظرف رو بخودشون میگیرن
ولی بعضی افراد رو توی هر محیطی قرار بدی، محیط هم شکل اون افراد میشه، آزاردهنده😁
چقدر بد هستن بعضی افراد..
ده روز رها بودم از این خفقان موجود توی اون محیط، اما دوباره برگشتم😔، دوباره برگشتم و باید تحمل کنم افرادی رو که نمیفهمند اون چیزی رو که من میفهمم و بجای همراهی همش چوب لای چرخت میزارن😡.
بعضی افراد برعکس مایعاتن، مایعات رو تو هر ظرفی بریزی شکل اون ظرف رو بخودشون میگیرن
ولی بعضی افراد رو توی هر محیطی قرار بدی، محیط هم شکل اون افراد میشه، آزاردهنده😁
چقدر بد هستن بعضی افراد..