تأملات
با خودم فکر کردم اگر امروز قرار باشه به مدت یک هفته به یک جزیره سفر کنم که هیچ امکانات تکنولوژیک (مثل برق و اینترنت و...) نداره، و بهم این جمله رو بگن: هر چی لازمه بردار! چی بر میدارم؟ تا دارم فکرامو میکنم، شما هم بگید! باید لیست ضروریات آدما چیز جالب…
خانم bahartp گفت:
من آب نمیبرم، آب دریا رو تقطیر میکنم :)
غذا هم نمیبرم، تواون جزیره حتما گیاها و دونههای خوراکی هست
تازه میشه از دریا ماهی و میگو و صدف گرفت :)
انشالله قایق هست که بشه باش بری وسطای دریا
قلاب و تور ماهیگیری میبرم
ماهیتابه و روغن و پیاز و رب میبرم برای آشپزی.
چند تا دفتر و خودکار میبرم برای نوشتن،
یه رمان کلاسیک میبرم مثل غرور و تعصب یا جین ایر
لباس برای شنا، دمپایی لا انگشتی :)
عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب و شامپو و ماسک مو
همین .
۶
من آب نمیبرم، آب دریا رو تقطیر میکنم :)
غذا هم نمیبرم، تواون جزیره حتما گیاها و دونههای خوراکی هست
تازه میشه از دریا ماهی و میگو و صدف گرفت :)
انشالله قایق هست که بشه باش بری وسطای دریا
قلاب و تور ماهیگیری میبرم
ماهیتابه و روغن و پیاز و رب میبرم برای آشپزی.
چند تا دفتر و خودکار میبرم برای نوشتن،
یه رمان کلاسیک میبرم مثل غرور و تعصب یا جین ایر
لباس برای شنا، دمپایی لا انگشتی :)
عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب و شامپو و ماسک مو
همین .
۶
تأملات
هفته ی پیش به دیدن دوستی رفته بودم که دچار مسالهی حادی شده بود و مساله به تازگی حل! مثلا دور هم جشنی گرفته بودیم دوتایی. حرف از رنجهای زندگی شد. گفتم: تمام رنجهای زندگی، یا بخاطر «توقع» از آدماس، یا بخاطر «تعلق» به آدما و چیزها. هر وقت این دوتا رو بتونیم…
در همین راستا جناب #صائب تبریزی فرمودهاند که:
دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست
می زاید از تعلق ما، هر غمی که هست
دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست
می زاید از تعلق ما، هر غمی که هست
تأملات
امشب و هر شب این باید گوشهٔ ذهنم بمونه. هر وقت حال بدی داشتم، میگردم کانالها و گروهها رو. یکی رو پیدا میکنم که حالش خوب نیست. یا براش گوش میشم که درد دل کنه؛ یا اگه چیزی بلد بودم و خودش خواست، همفکری میکنم باهاش؛ یا اگه حوصله داشت، یه چیزی میگم بخنده…
و در این راستا هم فرمودهاند که:
زخم تو بی نیاز ز مرهم نمی شود
تا صرف دیگران نکنی مرهمی که هست
#صائب_تبریزی
زخم تو بی نیاز ز مرهم نمی شود
تا صرف دیگران نکنی مرهمی که هست
#صائب_تبریزی
Forwarded from فراسو
چارلز بوکوفسکی در کتاب عامه پسند گفته بود “بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر.
ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام.”
دستهایتان را دریابید.
ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام.”
دستهایتان را دریابید.
تأملات
با خودم فکر کردم اگر امروز قرار باشه به مدت یک هفته به یک جزیره سفر کنم که هیچ امکانات تکنولوژیک (مثل برق و اینترنت و...) نداره، و بهم این جمله رو بگن: هر چی لازمه بردار! چی بر میدارم؟ تا دارم فکرامو میکنم، شما هم بگید! باید لیست ضروریات آدما چیز جالب…
Telegram
❤️دلنوشته های جودی ابوت❤
https://t.me/tmlat/328
اول از همه یه چمدون بزرگ که همه وسایلم توش جابشه
بعد👇
دوربییین
موبایلمو و پاور
عینک افتابی و ضدآفتاب و شامپو...
لباس به مقدار لازم 😋
نخ و سوزن صرفا جهت اطمینان خاطر
دفتر و خودکار
چادر مسافرتی و فندک و کبریت و پیک نیک و چاقو بشقاب…
اول از همه یه چمدون بزرگ که همه وسایلم توش جابشه
بعد👇
دوربییین
موبایلمو و پاور
عینک افتابی و ضدآفتاب و شامپو...
لباس به مقدار لازم 😋
نخ و سوزن صرفا جهت اطمینان خاطر
دفتر و خودکار
چادر مسافرتی و فندک و کبریت و پیک نیک و چاقو بشقاب…
Forwarded from دکّان حلوایی
Forwarded from دکّان حلوایی
🔸حشمت محتشم
این همان محتشم است که همه او را با ترکیببند عاشوراییش میشناسند و به راستی هم در آن غوغا کرده که هنوز هم بعد از چیزی قریب پانصد سال، لرزه به بندبند انسان میاندازد. با این همه محتشم در شعر و حتی نثر عاشقانه هم یلی است و سوز و گدازش کمتر از مثل سلمان ساوجی نیست، فی المثل وقتی که میگوید؛
آن پری بگذشت و سوی ما نگاهی هم نکرد،
کُشت در ره بیگناهی را و آهی هم نکرد...
تمام دل آدم ریشریش میشود. یا آنجا که غصهدار و ملتمسانه میپرسد؛
هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد؟!
خستهی من نیم جانی داشت، احوالش چه شد؟!
مگر قلب از سنگ باشد که بر چنین حالی به ترحم نیوفتد.
با این وجود، نام محتشم که از گوش میگذرد، پشتبندش نقشی از منبر و علم و کتل محرم در ذهن تداعی میشود و خیال انسان، رنگ عاشورایی میگیرد.
مخلص هنوز خاطرات اوج کودکی را به یاد دارم، به تازگی هم سواد خواندن آموخته بودم و به مشقت سعی میکردم "باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین؟" را که بر کتیبهها حک شده بود، بخوانم که اتفاقا با خط خوشی هم بود ولی -اجلکم الله- مثل خر در گل مانده بودم، هرچه زورم بود هم راه بجایی نبرد، اما غرور همایونی اجازهی سوال و پرسش از دیگران را هم نمیداد.
بیتعارف خیلی اوقات میمانم در این که چطور آسمان و زمین و فلک و افلاک، گاهی دست به دست هم میدهند و یک اثر چنین پررنگ و درشت، همقد جامعه رشد میکند و شانه به شانهی زمان جلو میآید و نسل به نسل و دهه به دهه میماند، و تازه انگار هرچه میگذرد، جای پایش را سفتتر میکند...؟ تا آنجا که حسرت و حسادت همه را برمیانگیزد که ایکاش آنها صاحب آن بودند.
مثلا چطور همگی "گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید" را از حافظ به خاطر دارند، اما کمتر این را دیدهاند که؛
ای پستهی تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
یا "بگذار تا بگرییم، چون ابر در بهاران" از سعدی را، اکثرا میدانند، اما کمترند آنانی که حفظ نه، دست کم خوانده باشند از او؛
مویت رها مکن که چنین در هم اوفتد
کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
حالا تازه اینها حافظ و سعدی اند و الا خوبیت ندارد، اما چه بسا از رشحه، میررضی آرتیمانی، امیرمعزی و سیف فرغانی و هاتف اصفهانی، حتی برای فاتحهای اسمی نباشد.
این که بالاتر، نخ این کلاف را بستم به آسمان و فلک و افلاک و در کل کائنات، نه از آن است که خرافه، عقل و منطقم را پر کرده باشد، یا از ردپای شرایط و جوانب و امکانات اجتماعی، در شهرت و آوازهای که برای هر چیزی رخ میدهد، بیخبر باشم.
اما همهی اینها در کنار بیوفایی و جر زنی آدمی و حافظهیمان، در همهی انواع میراثی که از قبل، مفت و صلواتی به دامنمان ریختهاند، آنقدر بنیه ندارند تا صدها و قرنها استقامت کنند.
علی ای حال، حرف به درازا کشید و حرفهای دیگر زایید؛
ترکیببند عاشورایی محتشم، درمیان اشعار آیینی که به کنار، اما حتی در اقیانوس پیکرهی شعر و ادب به معنی الاعم هم، یک نمونهی بیرقیب است و کماکان پای هوو به خانهاش باز نمیشود. از آن جهت که عینیت و ذهنیت، به تمامترین شکل ممکن پیوند میخورند.
شاهدش آنکه در این سنة کروناییة هم -چو میبینی و عیان است- محرم و نام سیدالشهدا سلام الله علیه، بر جان همه تب و تاب انداخته و حیرت آن را محتشم، پانصد سال قبل به نقش کشیده؛
باز این چه شورش است که در شور عالم است...!؟
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است!؟
مخلص هم، در نهایت عجز و واماندگی و فلاکت
التماس دعا دارم.
این همان محتشم است که همه او را با ترکیببند عاشوراییش میشناسند و به راستی هم در آن غوغا کرده که هنوز هم بعد از چیزی قریب پانصد سال، لرزه به بندبند انسان میاندازد. با این همه محتشم در شعر و حتی نثر عاشقانه هم یلی است و سوز و گدازش کمتر از مثل سلمان ساوجی نیست، فی المثل وقتی که میگوید؛
آن پری بگذشت و سوی ما نگاهی هم نکرد،
کُشت در ره بیگناهی را و آهی هم نکرد...
تمام دل آدم ریشریش میشود. یا آنجا که غصهدار و ملتمسانه میپرسد؛
هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد؟!
خستهی من نیم جانی داشت، احوالش چه شد؟!
مگر قلب از سنگ باشد که بر چنین حالی به ترحم نیوفتد.
با این وجود، نام محتشم که از گوش میگذرد، پشتبندش نقشی از منبر و علم و کتل محرم در ذهن تداعی میشود و خیال انسان، رنگ عاشورایی میگیرد.
مخلص هنوز خاطرات اوج کودکی را به یاد دارم، به تازگی هم سواد خواندن آموخته بودم و به مشقت سعی میکردم "باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین؟" را که بر کتیبهها حک شده بود، بخوانم که اتفاقا با خط خوشی هم بود ولی -اجلکم الله- مثل خر در گل مانده بودم، هرچه زورم بود هم راه بجایی نبرد، اما غرور همایونی اجازهی سوال و پرسش از دیگران را هم نمیداد.
بیتعارف خیلی اوقات میمانم در این که چطور آسمان و زمین و فلک و افلاک، گاهی دست به دست هم میدهند و یک اثر چنین پررنگ و درشت، همقد جامعه رشد میکند و شانه به شانهی زمان جلو میآید و نسل به نسل و دهه به دهه میماند، و تازه انگار هرچه میگذرد، جای پایش را سفتتر میکند...؟ تا آنجا که حسرت و حسادت همه را برمیانگیزد که ایکاش آنها صاحب آن بودند.
مثلا چطور همگی "گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید" را از حافظ به خاطر دارند، اما کمتر این را دیدهاند که؛
ای پستهی تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
یا "بگذار تا بگرییم، چون ابر در بهاران" از سعدی را، اکثرا میدانند، اما کمترند آنانی که حفظ نه، دست کم خوانده باشند از او؛
مویت رها مکن که چنین در هم اوفتد
کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
حالا تازه اینها حافظ و سعدی اند و الا خوبیت ندارد، اما چه بسا از رشحه، میررضی آرتیمانی، امیرمعزی و سیف فرغانی و هاتف اصفهانی، حتی برای فاتحهای اسمی نباشد.
این که بالاتر، نخ این کلاف را بستم به آسمان و فلک و افلاک و در کل کائنات، نه از آن است که خرافه، عقل و منطقم را پر کرده باشد، یا از ردپای شرایط و جوانب و امکانات اجتماعی، در شهرت و آوازهای که برای هر چیزی رخ میدهد، بیخبر باشم.
اما همهی اینها در کنار بیوفایی و جر زنی آدمی و حافظهیمان، در همهی انواع میراثی که از قبل، مفت و صلواتی به دامنمان ریختهاند، آنقدر بنیه ندارند تا صدها و قرنها استقامت کنند.
علی ای حال، حرف به درازا کشید و حرفهای دیگر زایید؛
ترکیببند عاشورایی محتشم، درمیان اشعار آیینی که به کنار، اما حتی در اقیانوس پیکرهی شعر و ادب به معنی الاعم هم، یک نمونهی بیرقیب است و کماکان پای هوو به خانهاش باز نمیشود. از آن جهت که عینیت و ذهنیت، به تمامترین شکل ممکن پیوند میخورند.
شاهدش آنکه در این سنة کروناییة هم -چو میبینی و عیان است- محرم و نام سیدالشهدا سلام الله علیه، بر جان همه تب و تاب انداخته و حیرت آن را محتشم، پانصد سال قبل به نقش کشیده؛
باز این چه شورش است که در شور عالم است...!؟
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است!؟
مخلص هم، در نهایت عجز و واماندگی و فلاکت
التماس دعا دارم.
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
تأملات
https://t.me/podcastbplus/61
خلاصه کتاب اصلگرایی:
۱. پارادوکس موفقیت:
بعد از موفقیت در یک کار، فرصتهای جدیدی معرفی میشن. پیگیری اون فرصتها، اغلب ما رو از مسیر اولیه گمراه و وقت ما رو تلف میکنه.
۲. اگر اولویت خودتو تعیین نکنی، بقیه برات تعیین میکنن.
۳. کتاب درباره افزایش بهرهوری نیست. درباره تشخیص اولویته.
۴. اگر همه رو راضی کنی محبوب میشی ولی از اصل میمونی.
۵. سه مرحله:
ارزیابی، حذف، اجرا
این مراحل مستمر اجرا میشن نه یکباره.
۶. از یه جا به بعد، کمتر کردن کارها باعث بهتر شدن نتایج میشه. این نکته در کتاب فرمول موفقیت هم ذکر شده. رابطهٔ تلاش و موفقیت، خطی نیست. اینکه تلاش صرف چی میشه مهمه.
۷. کسی که به همهٔ پروژهها بله میگه، دیگه وقت برای تشخیص پروژهٔ اصلی نداره.
۸. اگر چند اولویت داری، یعنی اولویت نداری.
۹. پیدا کردن اولویت زندگی نیازمند زمان طولانی تفکر بدون مزاحمته. البته نتیجه قطعی نیست و ممکنه نرسی بهش.
۱۰. مرحله انتخاب: اگر از ته دل گزینهای رو دوست نداری، کنار بذار. تمام گزینههایی که زیر ۹۰درصد علاقه داری رد کن. یک کار سهل ممتنع!
۱۱. مرحله حذف: اگر این لباس/موقعیت کاری/گزینه رو نداشتی چقدر حاضر بودی هزینه کنی که به دست بیاریش؟ ارزش گزینه اینطوری بهتر معلوم میشه. این نکته در کتاب «بیمنطقیهای هر روز ما» هم گفته شده.
۱۲. هدف مبهم، یعنی فرار از احساس شکست؛ و فرار از نه گفتن. مشخص کردن هدف هزینه داره.
۱۳. هزینه فرصت از دست رفته رو حساب کن: وقتی به یه کار بله میگی، یعنی به ده ها کار در همون زمان نه گفتی. هزینهی اونها که بهشون نه گفتی رو حساب کن.
۱۴. نه گفتن سخته. اما روشهایی مختلف داره: ارجاع دادن، محترمانه گفتن اولویت زندگیت، تعویق در اعلام تصمیم و... . هرکس روش خودشو باید پیدا کنه.
۱۵. فیلمهای برنده اسکار، تدوینهای درجه یک داشتند! تدوینگر فیلم زندگیت باش. طوری حذف کن که اصل داستان بیشتر و بهتر به چشم بیاد.
۱۶. اگر مرزهای زندگی خودت رو معلوم کنی، بقیه هم کم کم یاد میگیرن و دیگه پیشنهاد بیربط بهت نمیدن.
۱۷. رعایت فاصلهٔ طولی در رانندگی الگوی خوبیه: برای زمان کارها، تخمین واقعبینانه داشته باش. یه زمان اضافه در نظر بگیر بین کارها.
۱۸. مرحله اجرا: کار اصلی رو باید با بالاترین کیفیت اجرا کرد. تخمین واقعبینانه، آماده شدن برای مواجهه با عواقب (در کتاب ریسک نسیم طالب هم اشاره شده)
۱۹. اصلگرایی باید سبک زندگی بشه نه یه کار کنار بقیه. حذف حواشی مستمر باید باشه. تمرکز بر هدف اصلی زندگی مستمر باید باشه.
#مصطفی
https://mrmarksclassroom.com/wp-content/blogs.dir/10/files/2017/04/Essentialism-21-Day-Challenge.pdf
۱. پارادوکس موفقیت:
بعد از موفقیت در یک کار، فرصتهای جدیدی معرفی میشن. پیگیری اون فرصتها، اغلب ما رو از مسیر اولیه گمراه و وقت ما رو تلف میکنه.
۲. اگر اولویت خودتو تعیین نکنی، بقیه برات تعیین میکنن.
۳. کتاب درباره افزایش بهرهوری نیست. درباره تشخیص اولویته.
۴. اگر همه رو راضی کنی محبوب میشی ولی از اصل میمونی.
۵. سه مرحله:
ارزیابی، حذف، اجرا
این مراحل مستمر اجرا میشن نه یکباره.
۶. از یه جا به بعد، کمتر کردن کارها باعث بهتر شدن نتایج میشه. این نکته در کتاب فرمول موفقیت هم ذکر شده. رابطهٔ تلاش و موفقیت، خطی نیست. اینکه تلاش صرف چی میشه مهمه.
۷. کسی که به همهٔ پروژهها بله میگه، دیگه وقت برای تشخیص پروژهٔ اصلی نداره.
۸. اگر چند اولویت داری، یعنی اولویت نداری.
۹. پیدا کردن اولویت زندگی نیازمند زمان طولانی تفکر بدون مزاحمته. البته نتیجه قطعی نیست و ممکنه نرسی بهش.
۱۰. مرحله انتخاب: اگر از ته دل گزینهای رو دوست نداری، کنار بذار. تمام گزینههایی که زیر ۹۰درصد علاقه داری رد کن. یک کار سهل ممتنع!
۱۱. مرحله حذف: اگر این لباس/موقعیت کاری/گزینه رو نداشتی چقدر حاضر بودی هزینه کنی که به دست بیاریش؟ ارزش گزینه اینطوری بهتر معلوم میشه. این نکته در کتاب «بیمنطقیهای هر روز ما» هم گفته شده.
۱۲. هدف مبهم، یعنی فرار از احساس شکست؛ و فرار از نه گفتن. مشخص کردن هدف هزینه داره.
۱۳. هزینه فرصت از دست رفته رو حساب کن: وقتی به یه کار بله میگی، یعنی به ده ها کار در همون زمان نه گفتی. هزینهی اونها که بهشون نه گفتی رو حساب کن.
۱۴. نه گفتن سخته. اما روشهایی مختلف داره: ارجاع دادن، محترمانه گفتن اولویت زندگیت، تعویق در اعلام تصمیم و... . هرکس روش خودشو باید پیدا کنه.
۱۵. فیلمهای برنده اسکار، تدوینهای درجه یک داشتند! تدوینگر فیلم زندگیت باش. طوری حذف کن که اصل داستان بیشتر و بهتر به چشم بیاد.
۱۶. اگر مرزهای زندگی خودت رو معلوم کنی، بقیه هم کم کم یاد میگیرن و دیگه پیشنهاد بیربط بهت نمیدن.
۱۷. رعایت فاصلهٔ طولی در رانندگی الگوی خوبیه: برای زمان کارها، تخمین واقعبینانه داشته باش. یه زمان اضافه در نظر بگیر بین کارها.
۱۸. مرحله اجرا: کار اصلی رو باید با بالاترین کیفیت اجرا کرد. تخمین واقعبینانه، آماده شدن برای مواجهه با عواقب (در کتاب ریسک نسیم طالب هم اشاره شده)
۱۹. اصلگرایی باید سبک زندگی بشه نه یه کار کنار بقیه. حذف حواشی مستمر باید باشه. تمرکز بر هدف اصلی زندگی مستمر باید باشه.
#مصطفی
https://mrmarksclassroom.com/wp-content/blogs.dir/10/files/2017/04/Essentialism-21-Day-Challenge.pdf
👍1
دنیای شما چه رنگیه؟
دنیای بقیه آدما چه رنگیه؟!!
دنیای همه آدما همینقدر ساده رنگ عوض میکنه؟؟ همینقدر الکی همینقدر بی معنی؟!!!
چرا آخه.....
دنیای بقیه آدما چه رنگیه؟!!
دنیای همه آدما همینقدر ساده رنگ عوض میکنه؟؟ همینقدر الکی همینقدر بی معنی؟!!!
چرا آخه.....