Forwarded from ❤️دلنوشته های جودی ابوت❤
❤️دلنوشته های جودی ابوت❤
ما هیچ گاه به امروز برنمی گردیم، هرچه را لازم است بردارید! #آلبرت_هوبارد @yehooyy
با خودم فکر کردم اگر امروز قرار باشه به مدت یک هفته به یک جزیره سفر کنم که هیچ امکانات تکنولوژیک (مثل برق و اینترنت و...) نداره، و بهم این جمله رو بگن:
هر چی لازمه بردار!
چی بر میدارم؟
تا دارم فکرامو میکنم، شما هم بگید! باید لیست ضروریات آدما چیز جالب و خوندنیای باشه!
لینک شناسا:
@mostafaonline
لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
هر چی لازمه بردار!
چی بر میدارم؟
تا دارم فکرامو میکنم، شما هم بگید! باید لیست ضروریات آدما چیز جالب و خوندنیای باشه!
لینک شناسا:
@mostafaonline
لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
تأملات
با خودم فکر کردم اگر امروز قرار باشه به مدت یک هفته به یک جزیره سفر کنم که هیچ امکانات تکنولوژیک (مثل برق و اینترنت و...) نداره، و بهم این جمله رو بگن: هر چی لازمه بردار! چی بر میدارم؟ تا دارم فکرامو میکنم، شما هم بگید! باید لیست ضروریات آدما چیز جالب…
#ناشناس گفت:
کتاب
انواع خوراکی و مواد غذایی
انواع لباس گرم و خنک
یه عالمه کاموا و میل بافتنی
شمع و چراغ قوه و فندک و گاز فندک و گازمسافرتی و کبریت
یه عالمه ورق و خودکار برای نوشتن هرچی فکر میکنم و حس میکنم
عینک آفتابی
کرم ضدآفتاب و لیف و شامپو و صابون
متکا و پتو و ملحفه و حوله
اسپری بدن و مرطوب کننده
طناب ورزشی
یه جور لیست نوشتم که انگار باید جدی جدی جمع کنم😂
۱
کتاب
انواع خوراکی و مواد غذایی
انواع لباس گرم و خنک
یه عالمه کاموا و میل بافتنی
شمع و چراغ قوه و فندک و گاز فندک و گازمسافرتی و کبریت
یه عالمه ورق و خودکار برای نوشتن هرچی فکر میکنم و حس میکنم
عینک آفتابی
کرم ضدآفتاب و لیف و شامپو و صابون
متکا و پتو و ملحفه و حوله
اسپری بدن و مرطوب کننده
طناب ورزشی
یه جور لیست نوشتم که انگار باید جدی جدی جمع کنم😂
۱
تأملات
با خودم فکر کردم اگر امروز قرار باشه به مدت یک هفته به یک جزیره سفر کنم که هیچ امکانات تکنولوژیک (مثل برق و اینترنت و...) نداره، و بهم این جمله رو بگن: هر چی لازمه بردار! چی بر میدارم؟ تا دارم فکرامو میکنم، شما هم بگید! باید لیست ضروریات آدما چیز جالب…
#متین گفت:
مقدار زیادی سیگار، کیسه خواب و چادر و جعبه کمک های اولیه و یه دست لباس اضافه و به اندازه ی نصف وعده های اونجا، غذا ی خشک🚶♂
۲
مقدار زیادی سیگار، کیسه خواب و چادر و جعبه کمک های اولیه و یه دست لباس اضافه و به اندازه ی نصف وعده های اونجا، غذا ی خشک🚶♂
۲
تأملات
#محمد گفت: یه دفتر چندتا خودکار و مداد ۳
امیدوارم محمد توانایی هضم کاغذ داشته باشه!
تأملات
با خودم فکر کردم اگر امروز قرار باشه به مدت یک هفته به یک جزیره سفر کنم که هیچ امکانات تکنولوژیک (مثل برق و اینترنت و...) نداره، و بهم این جمله رو بگن: هر چی لازمه بردار! چی بر میدارم؟ تا دارم فکرامو میکنم، شما هم بگید! باید لیست ضروریات آدما چیز جالب…
#خودم میگم:
راستش خوراکی بر نمیدارم. ترجیح میدم درگیر هیجان "یافتن غذا در جزیره" باشم. بنظرم یه چاقوی تیز کافی باشه. آب اما بر میدارم چون شوخی بردار نیست و پیدا کردن آب یکمی مسأله داره احتمالا. لوازم استراحت و اینا هم که هیچ. باید یه فرقی بکنه اون یک هفته با بقیه زندگی! حالا شاید برای اینکه از سرما نمیرم (ممکنه نتونم شب اول آتیش روشن کنم) پتو میبرم. یه کتاب منتخب شعر هم میبرم. جنگ و صلح #صالح رو هم ازش میدزدم میبرم چون خیلی سبُکه و خوندنش کلاس داره 😁😁😁
۴
راستش خوراکی بر نمیدارم. ترجیح میدم درگیر هیجان "یافتن غذا در جزیره" باشم. بنظرم یه چاقوی تیز کافی باشه. آب اما بر میدارم چون شوخی بردار نیست و پیدا کردن آب یکمی مسأله داره احتمالا. لوازم استراحت و اینا هم که هیچ. باید یه فرقی بکنه اون یک هفته با بقیه زندگی! حالا شاید برای اینکه از سرما نمیرم (ممکنه نتونم شب اول آتیش روشن کنم) پتو میبرم. یه کتاب منتخب شعر هم میبرم. جنگ و صلح #صالح رو هم ازش میدزدم میبرم چون خیلی سبُکه و خوندنش کلاس داره 😁😁😁
۴
تأملات
امیدوارم محمد توانایی هضم کاغذ داشته باشه!
صالح امیدوارم ورقه های کتاب جنگ و صلح ات خوشمزه باشن!
تأملات
با خودم فکر کردم اگر امروز قرار باشه به مدت یک هفته به یک جزیره سفر کنم که هیچ امکانات تکنولوژیک (مثل برق و اینترنت و...) نداره، و بهم این جمله رو بگن: هر چی لازمه بردار! چی بر میدارم؟ تا دارم فکرامو میکنم، شما هم بگید! باید لیست ضروریات آدما چیز جالب…
خانم bahartp گفت:
من آب نمیبرم، آب دریا رو تقطیر میکنم :)
غذا هم نمیبرم، تواون جزیره حتما گیاها و دونههای خوراکی هست
تازه میشه از دریا ماهی و میگو و صدف گرفت :)
انشالله قایق هست که بشه باش بری وسطای دریا
قلاب و تور ماهیگیری میبرم
ماهیتابه و روغن و پیاز و رب میبرم برای آشپزی.
چند تا دفتر و خودکار میبرم برای نوشتن،
یه رمان کلاسیک میبرم مثل غرور و تعصب یا جین ایر
لباس برای شنا، دمپایی لا انگشتی :)
عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب و شامپو و ماسک مو
همین .
۶
من آب نمیبرم، آب دریا رو تقطیر میکنم :)
غذا هم نمیبرم، تواون جزیره حتما گیاها و دونههای خوراکی هست
تازه میشه از دریا ماهی و میگو و صدف گرفت :)
انشالله قایق هست که بشه باش بری وسطای دریا
قلاب و تور ماهیگیری میبرم
ماهیتابه و روغن و پیاز و رب میبرم برای آشپزی.
چند تا دفتر و خودکار میبرم برای نوشتن،
یه رمان کلاسیک میبرم مثل غرور و تعصب یا جین ایر
لباس برای شنا، دمپایی لا انگشتی :)
عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب و شامپو و ماسک مو
همین .
۶
تأملات
هفته ی پیش به دیدن دوستی رفته بودم که دچار مسالهی حادی شده بود و مساله به تازگی حل! مثلا دور هم جشنی گرفته بودیم دوتایی. حرف از رنجهای زندگی شد. گفتم: تمام رنجهای زندگی، یا بخاطر «توقع» از آدماس، یا بخاطر «تعلق» به آدما و چیزها. هر وقت این دوتا رو بتونیم…
در همین راستا جناب #صائب تبریزی فرمودهاند که:
دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست
می زاید از تعلق ما، هر غمی که هست
دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست
می زاید از تعلق ما، هر غمی که هست
تأملات
امشب و هر شب این باید گوشهٔ ذهنم بمونه. هر وقت حال بدی داشتم، میگردم کانالها و گروهها رو. یکی رو پیدا میکنم که حالش خوب نیست. یا براش گوش میشم که درد دل کنه؛ یا اگه چیزی بلد بودم و خودش خواست، همفکری میکنم باهاش؛ یا اگه حوصله داشت، یه چیزی میگم بخنده…
و در این راستا هم فرمودهاند که:
زخم تو بی نیاز ز مرهم نمی شود
تا صرف دیگران نکنی مرهمی که هست
#صائب_تبریزی
زخم تو بی نیاز ز مرهم نمی شود
تا صرف دیگران نکنی مرهمی که هست
#صائب_تبریزی
Forwarded from فراسو
چارلز بوکوفسکی در کتاب عامه پسند گفته بود “بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر.
ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام.”
دستهایتان را دریابید.
ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام.”
دستهایتان را دریابید.
تأملات
با خودم فکر کردم اگر امروز قرار باشه به مدت یک هفته به یک جزیره سفر کنم که هیچ امکانات تکنولوژیک (مثل برق و اینترنت و...) نداره، و بهم این جمله رو بگن: هر چی لازمه بردار! چی بر میدارم؟ تا دارم فکرامو میکنم، شما هم بگید! باید لیست ضروریات آدما چیز جالب…
Telegram
❤️دلنوشته های جودی ابوت❤
https://t.me/tmlat/328
اول از همه یه چمدون بزرگ که همه وسایلم توش جابشه
بعد👇
دوربییین
موبایلمو و پاور
عینک افتابی و ضدآفتاب و شامپو...
لباس به مقدار لازم 😋
نخ و سوزن صرفا جهت اطمینان خاطر
دفتر و خودکار
چادر مسافرتی و فندک و کبریت و پیک نیک و چاقو بشقاب…
اول از همه یه چمدون بزرگ که همه وسایلم توش جابشه
بعد👇
دوربییین
موبایلمو و پاور
عینک افتابی و ضدآفتاب و شامپو...
لباس به مقدار لازم 😋
نخ و سوزن صرفا جهت اطمینان خاطر
دفتر و خودکار
چادر مسافرتی و فندک و کبریت و پیک نیک و چاقو بشقاب…
Forwarded from دکّان حلوایی
Forwarded from دکّان حلوایی
🔸حشمت محتشم
این همان محتشم است که همه او را با ترکیببند عاشوراییش میشناسند و به راستی هم در آن غوغا کرده که هنوز هم بعد از چیزی قریب پانصد سال، لرزه به بندبند انسان میاندازد. با این همه محتشم در شعر و حتی نثر عاشقانه هم یلی است و سوز و گدازش کمتر از مثل سلمان ساوجی نیست، فی المثل وقتی که میگوید؛
آن پری بگذشت و سوی ما نگاهی هم نکرد،
کُشت در ره بیگناهی را و آهی هم نکرد...
تمام دل آدم ریشریش میشود. یا آنجا که غصهدار و ملتمسانه میپرسد؛
هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد؟!
خستهی من نیم جانی داشت، احوالش چه شد؟!
مگر قلب از سنگ باشد که بر چنین حالی به ترحم نیوفتد.
با این وجود، نام محتشم که از گوش میگذرد، پشتبندش نقشی از منبر و علم و کتل محرم در ذهن تداعی میشود و خیال انسان، رنگ عاشورایی میگیرد.
مخلص هنوز خاطرات اوج کودکی را به یاد دارم، به تازگی هم سواد خواندن آموخته بودم و به مشقت سعی میکردم "باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین؟" را که بر کتیبهها حک شده بود، بخوانم که اتفاقا با خط خوشی هم بود ولی -اجلکم الله- مثل خر در گل مانده بودم، هرچه زورم بود هم راه بجایی نبرد، اما غرور همایونی اجازهی سوال و پرسش از دیگران را هم نمیداد.
بیتعارف خیلی اوقات میمانم در این که چطور آسمان و زمین و فلک و افلاک، گاهی دست به دست هم میدهند و یک اثر چنین پررنگ و درشت، همقد جامعه رشد میکند و شانه به شانهی زمان جلو میآید و نسل به نسل و دهه به دهه میماند، و تازه انگار هرچه میگذرد، جای پایش را سفتتر میکند...؟ تا آنجا که حسرت و حسادت همه را برمیانگیزد که ایکاش آنها صاحب آن بودند.
مثلا چطور همگی "گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید" را از حافظ به خاطر دارند، اما کمتر این را دیدهاند که؛
ای پستهی تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
یا "بگذار تا بگرییم، چون ابر در بهاران" از سعدی را، اکثرا میدانند، اما کمترند آنانی که حفظ نه، دست کم خوانده باشند از او؛
مویت رها مکن که چنین در هم اوفتد
کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
حالا تازه اینها حافظ و سعدی اند و الا خوبیت ندارد، اما چه بسا از رشحه، میررضی آرتیمانی، امیرمعزی و سیف فرغانی و هاتف اصفهانی، حتی برای فاتحهای اسمی نباشد.
این که بالاتر، نخ این کلاف را بستم به آسمان و فلک و افلاک و در کل کائنات، نه از آن است که خرافه، عقل و منطقم را پر کرده باشد، یا از ردپای شرایط و جوانب و امکانات اجتماعی، در شهرت و آوازهای که برای هر چیزی رخ میدهد، بیخبر باشم.
اما همهی اینها در کنار بیوفایی و جر زنی آدمی و حافظهیمان، در همهی انواع میراثی که از قبل، مفت و صلواتی به دامنمان ریختهاند، آنقدر بنیه ندارند تا صدها و قرنها استقامت کنند.
علی ای حال، حرف به درازا کشید و حرفهای دیگر زایید؛
ترکیببند عاشورایی محتشم، درمیان اشعار آیینی که به کنار، اما حتی در اقیانوس پیکرهی شعر و ادب به معنی الاعم هم، یک نمونهی بیرقیب است و کماکان پای هوو به خانهاش باز نمیشود. از آن جهت که عینیت و ذهنیت، به تمامترین شکل ممکن پیوند میخورند.
شاهدش آنکه در این سنة کروناییة هم -چو میبینی و عیان است- محرم و نام سیدالشهدا سلام الله علیه، بر جان همه تب و تاب انداخته و حیرت آن را محتشم، پانصد سال قبل به نقش کشیده؛
باز این چه شورش است که در شور عالم است...!؟
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است!؟
مخلص هم، در نهایت عجز و واماندگی و فلاکت
التماس دعا دارم.
این همان محتشم است که همه او را با ترکیببند عاشوراییش میشناسند و به راستی هم در آن غوغا کرده که هنوز هم بعد از چیزی قریب پانصد سال، لرزه به بندبند انسان میاندازد. با این همه محتشم در شعر و حتی نثر عاشقانه هم یلی است و سوز و گدازش کمتر از مثل سلمان ساوجی نیست، فی المثل وقتی که میگوید؛
آن پری بگذشت و سوی ما نگاهی هم نکرد،
کُشت در ره بیگناهی را و آهی هم نکرد...
تمام دل آدم ریشریش میشود. یا آنجا که غصهدار و ملتمسانه میپرسد؛
هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد؟!
خستهی من نیم جانی داشت، احوالش چه شد؟!
مگر قلب از سنگ باشد که بر چنین حالی به ترحم نیوفتد.
با این وجود، نام محتشم که از گوش میگذرد، پشتبندش نقشی از منبر و علم و کتل محرم در ذهن تداعی میشود و خیال انسان، رنگ عاشورایی میگیرد.
مخلص هنوز خاطرات اوج کودکی را به یاد دارم، به تازگی هم سواد خواندن آموخته بودم و به مشقت سعی میکردم "باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین؟" را که بر کتیبهها حک شده بود، بخوانم که اتفاقا با خط خوشی هم بود ولی -اجلکم الله- مثل خر در گل مانده بودم، هرچه زورم بود هم راه بجایی نبرد، اما غرور همایونی اجازهی سوال و پرسش از دیگران را هم نمیداد.
بیتعارف خیلی اوقات میمانم در این که چطور آسمان و زمین و فلک و افلاک، گاهی دست به دست هم میدهند و یک اثر چنین پررنگ و درشت، همقد جامعه رشد میکند و شانه به شانهی زمان جلو میآید و نسل به نسل و دهه به دهه میماند، و تازه انگار هرچه میگذرد، جای پایش را سفتتر میکند...؟ تا آنجا که حسرت و حسادت همه را برمیانگیزد که ایکاش آنها صاحب آن بودند.
مثلا چطور همگی "گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید" را از حافظ به خاطر دارند، اما کمتر این را دیدهاند که؛
ای پستهی تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
یا "بگذار تا بگرییم، چون ابر در بهاران" از سعدی را، اکثرا میدانند، اما کمترند آنانی که حفظ نه، دست کم خوانده باشند از او؛
مویت رها مکن که چنین در هم اوفتد
کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
حالا تازه اینها حافظ و سعدی اند و الا خوبیت ندارد، اما چه بسا از رشحه، میررضی آرتیمانی، امیرمعزی و سیف فرغانی و هاتف اصفهانی، حتی برای فاتحهای اسمی نباشد.
این که بالاتر، نخ این کلاف را بستم به آسمان و فلک و افلاک و در کل کائنات، نه از آن است که خرافه، عقل و منطقم را پر کرده باشد، یا از ردپای شرایط و جوانب و امکانات اجتماعی، در شهرت و آوازهای که برای هر چیزی رخ میدهد، بیخبر باشم.
اما همهی اینها در کنار بیوفایی و جر زنی آدمی و حافظهیمان، در همهی انواع میراثی که از قبل، مفت و صلواتی به دامنمان ریختهاند، آنقدر بنیه ندارند تا صدها و قرنها استقامت کنند.
علی ای حال، حرف به درازا کشید و حرفهای دیگر زایید؛
ترکیببند عاشورایی محتشم، درمیان اشعار آیینی که به کنار، اما حتی در اقیانوس پیکرهی شعر و ادب به معنی الاعم هم، یک نمونهی بیرقیب است و کماکان پای هوو به خانهاش باز نمیشود. از آن جهت که عینیت و ذهنیت، به تمامترین شکل ممکن پیوند میخورند.
شاهدش آنکه در این سنة کروناییة هم -چو میبینی و عیان است- محرم و نام سیدالشهدا سلام الله علیه، بر جان همه تب و تاب انداخته و حیرت آن را محتشم، پانصد سال قبل به نقش کشیده؛
باز این چه شورش است که در شور عالم است...!؟
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است!؟
مخلص هم، در نهایت عجز و واماندگی و فلاکت
التماس دعا دارم.
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین