تأملات
چند پیشنهاد حالخوبکن: این روزا بازهم باید تو خونه موند. گفتگویی با یک دوست عزیز داشتم، و از دل اون گفتگو پیشنهاداتی در اومد برای بهتر شدن حالمون در این ایام. مینویسم که هم بخونید و هم اگر چیزی میخواهید به لیست اضافه کنید: 🔅 یک کار هنری شروع کنید. آبرنگ…
اه اه این پیشنهادهای فرهنگی مصطفی رو ول کنید🤢🤢
بیاید بهترین روش های خوب شدن حالو بهتون بگم؛
- استفاده از بادکنک حاوی هلیوم جهت تغییر صدا و خندیدن با اعضای خانواده.
- انداختن قرص ملیّن در قوری چای خانواده.
- یاد دادن فحشهای مدل ۲۰۲۰ به خواهرزاده و برادرزادهی زیر چهار سال.
- ریختن شکر در دوغ خانواده.
- دوختن شلوار دیگران به تختخواب، زمانی که خوابند.
- چسباندن آدامس به موهای همخانههای بزرگوار.
- شکار مارمولک، بستن ایشان به سر چوب، دنبال کردن خواهر کوچکتر با چوب مزبور.
- در آوردن صدای قورباغه با زیربغل.
- رد شدن از پسزمینهی تماس تصویری اعضای خانواده و ادای میمون در آوردن.
- ریختن وایتکس در قوطی شامپو.
- تمرین آواز خواندن با باد گلو.
- کوتاه کردن موهای اضافهی دیگران زمانی که خوابند.
- ریختن چسب قطرهای روی لبهای کسی که خیلی خروپف میکند.
- جابجا کردن لیبل سرد و گرم شیر دسشویی.
پ.ن : این لیست توسط مجید خسروانجم و رفقا ارائه شده و صددرصد تضمینی است. منتظر پیشنهادهای شما نیز هستیم!
#صالح
4
بیاید بهترین روش های خوب شدن حالو بهتون بگم؛
- استفاده از بادکنک حاوی هلیوم جهت تغییر صدا و خندیدن با اعضای خانواده.
- انداختن قرص ملیّن در قوری چای خانواده.
- یاد دادن فحشهای مدل ۲۰۲۰ به خواهرزاده و برادرزادهی زیر چهار سال.
- ریختن شکر در دوغ خانواده.
- دوختن شلوار دیگران به تختخواب، زمانی که خوابند.
- چسباندن آدامس به موهای همخانههای بزرگوار.
- شکار مارمولک، بستن ایشان به سر چوب، دنبال کردن خواهر کوچکتر با چوب مزبور.
- در آوردن صدای قورباغه با زیربغل.
- رد شدن از پسزمینهی تماس تصویری اعضای خانواده و ادای میمون در آوردن.
- ریختن وایتکس در قوطی شامپو.
- تمرین آواز خواندن با باد گلو.
- کوتاه کردن موهای اضافهی دیگران زمانی که خوابند.
- ریختن چسب قطرهای روی لبهای کسی که خیلی خروپف میکند.
- جابجا کردن لیبل سرد و گرم شیر دسشویی.
پ.ن : این لیست توسط مجید خسروانجم و رفقا ارائه شده و صددرصد تضمینی است. منتظر پیشنهادهای شما نیز هستیم!
#صالح
4
تأملات
چند پیشنهاد حالخوبکن: این روزا بازهم باید تو خونه موند. گفتگویی با یک دوست عزیز داشتم، و از دل اون گفتگو پیشنهاداتی در اومد برای بهتر شدن حالمون در این ایام. مینویسم که هم بخونید و هم اگر چیزی میخواهید به لیست اضافه کنید: 🔅 یک کار هنری شروع کنید. آبرنگ…
#حنا (@maghznebesht) گفت:
حال خوب کن ترین چیزای دنیا برای من
شیرین عسل
رب انار
سریال هری پاتر
سریال فرندز
سریال منتالیست
و کافه بهشت با هشتپاعه
البته خونه ریحون و بودن با ریحون و نادیا رو جزو اینا حساب نمیکنم چون اینا زندگیمه. عصن نباشه ی چیز بزرگ کمه.
5
حال خوب کن ترین چیزای دنیا برای من
شیرین عسل
رب انار
سریال هری پاتر
سریال فرندز
سریال منتالیست
و کافه بهشت با هشتپاعه
البته خونه ریحون و بودن با ریحون و نادیا رو جزو اینا حساب نمیکنم چون اینا زندگیمه. عصن نباشه ی چیز بزرگ کمه.
5
مرثیهای برای ریتم ها
خب، شروع کنیم؟ آمادهاید؟ لطفا اگر مطمئن نیستید که آره یا نه!؟ همین الان خارج شوید و هر وقت حاضر بودید برگردید. من تا ابد برای زدن این حرفها وقت دارم، اما شما حواستان باشد ک همیشه برای شنیدنش فرصت نخواهید داشت. پس باز هم هشدار میدم. وقتش ک شد، شروع کنید...!
خب حالا هندزفری را بردارید و از ساندکلاود، یا گوگل و اصلا هرجا، موسیقی فیلم “مرثیهای برای یک رویا” را سرچ کنید. اصلا هم مهم نیست کدام نسخهاش را پلی میکنید. اسپل رِکویِم هم میشود؛ “آر.اي.کیو.یو.آی.اي.ام” اینقدر هم نپرسید چرا و آخرش که چی...!؟ معلوم میشه.
میشنوید؟ آرنوفسکی سال ۲۰۰۰ فیلمش را ساخت. نتیجهی کار خیلی وحشیانه و وهمانگیز بود، با این حال مسحورکننده. رازش هم در همین ریتم و صداهایی است ک به خورد تماشاچیها میداد. مثل همینی ک الان دارد پخش میشود و در سرتان میچرخد. صداهایی ک شاید متوجه حضور بعضیشان هم نشوید، اما ارنوفسکی خوب بلد بود جایشان را در سیگنالهای مغزتان پیدا کند و به موقع، فرود بیاوردشان. نه! فرود تعبیر دقیقی نیست. صداها بر ضمیر گنگ و حیرتزدهی مخاطب “سقوط” میکرد.
صداهایی ک گاهی زمزمه و گاهی هایوهوی بود. حتا بعضیشان، فقط ضربِ سادهی مترونوم بودند و اصلا انگار، هیچ وظیفهی خاصی نداشتند، جز نگهداشتن ریتم.
و البته این شاید خودش همه چیز باشد، اینکه ریتم، جریان داشته باشد. دیده هم نشد، خب نشد.
تهش همین را میخواهم بگویم، از صداها میخواهم بگویم. از هر نوایی ک دور و بر ما هست، گاهی با ریتم کند و گاهی هم پر از نُتهای درهم و بیدر و پیکر. ولی هست!
راحتتان کنم، شاید ناکوک و شلخته باشد اما تا نشنویمشان، تا حسشان نکنیم، تا همهاش را نشناسیم، تغییرش هم نمیتوانیم بدهیم.
و حرف من، حال و هوای الان من، همین دو کلام آخر بود.
اینکه ضربانها را جدی بگیرید. بگردید و خطِ بود و نبودتان را پیدا کنید. اینکه وقتی هستید، روی چه مختصاتی ایستادهاید و لحظهی بعد ک پلک زدهاید، کجا کشیده خواهید شد...
ریتمهای غُر شده را باید نونَوا کرد. دم و بازدمتان، به خوشرقصی آنها بسته است.
🌿
#تهجدی
خب، شروع کنیم؟ آمادهاید؟ لطفا اگر مطمئن نیستید که آره یا نه!؟ همین الان خارج شوید و هر وقت حاضر بودید برگردید. من تا ابد برای زدن این حرفها وقت دارم، اما شما حواستان باشد ک همیشه برای شنیدنش فرصت نخواهید داشت. پس باز هم هشدار میدم. وقتش ک شد، شروع کنید...!
خب حالا هندزفری را بردارید و از ساندکلاود، یا گوگل و اصلا هرجا، موسیقی فیلم “مرثیهای برای یک رویا” را سرچ کنید. اصلا هم مهم نیست کدام نسخهاش را پلی میکنید. اسپل رِکویِم هم میشود؛ “آر.اي.کیو.یو.آی.اي.ام” اینقدر هم نپرسید چرا و آخرش که چی...!؟ معلوم میشه.
میشنوید؟ آرنوفسکی سال ۲۰۰۰ فیلمش را ساخت. نتیجهی کار خیلی وحشیانه و وهمانگیز بود، با این حال مسحورکننده. رازش هم در همین ریتم و صداهایی است ک به خورد تماشاچیها میداد. مثل همینی ک الان دارد پخش میشود و در سرتان میچرخد. صداهایی ک شاید متوجه حضور بعضیشان هم نشوید، اما ارنوفسکی خوب بلد بود جایشان را در سیگنالهای مغزتان پیدا کند و به موقع، فرود بیاوردشان. نه! فرود تعبیر دقیقی نیست. صداها بر ضمیر گنگ و حیرتزدهی مخاطب “سقوط” میکرد.
صداهایی ک گاهی زمزمه و گاهی هایوهوی بود. حتا بعضیشان، فقط ضربِ سادهی مترونوم بودند و اصلا انگار، هیچ وظیفهی خاصی نداشتند، جز نگهداشتن ریتم.
و البته این شاید خودش همه چیز باشد، اینکه ریتم، جریان داشته باشد. دیده هم نشد، خب نشد.
تهش همین را میخواهم بگویم، از صداها میخواهم بگویم. از هر نوایی ک دور و بر ما هست، گاهی با ریتم کند و گاهی هم پر از نُتهای درهم و بیدر و پیکر. ولی هست!
راحتتان کنم، شاید ناکوک و شلخته باشد اما تا نشنویمشان، تا حسشان نکنیم، تا همهاش را نشناسیم، تغییرش هم نمیتوانیم بدهیم.
و حرف من، حال و هوای الان من، همین دو کلام آخر بود.
اینکه ضربانها را جدی بگیرید. بگردید و خطِ بود و نبودتان را پیدا کنید. اینکه وقتی هستید، روی چه مختصاتی ایستادهاید و لحظهی بعد ک پلک زدهاید، کجا کشیده خواهید شد...
ریتمهای غُر شده را باید نونَوا کرد. دم و بازدمتان، به خوشرقصی آنها بسته است.
🌿
#تهجدی
تأملات
چند پیشنهاد حالخوبکن: این روزا بازهم باید تو خونه موند. گفتگویی با یک دوست عزیز داشتم، و از دل اون گفتگو پیشنهاداتی در اومد برای بهتر شدن حالمون در این ایام. مینویسم که هم بخونید و هم اگر چیزی میخواهید به لیست اضافه کنید: 🔅 یک کار هنری شروع کنید. آبرنگ…
#عاطفه گفت:
دانلود فول آلبوم حسن شماعی زاده بخصوص آهنگ زبون زرگری علاوه بر فزونی شادی و نشاط در خانواده جنبه ی آموزش زبان زرگری هم دارد😊😊😊
6
دانلود فول آلبوم حسن شماعی زاده بخصوص آهنگ زبون زرگری علاوه بر فزونی شادی و نشاط در خانواده جنبه ی آموزش زبان زرگری هم دارد😊😊😊
6
اینو از کی گرفتم؟!
#قسمتاول
۱.
وقتی ۴ نفری همزمان از ماشین پیاده شدیم هیچ کداممان ذرهای تصور نداشتیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. هر چه به ماشین او نزدیکتر میشدم شتاب قدمهام کندتر میشد، و وقتی دستم را روی دستگیره گذاشتم حتی یادم نمیآمد برای چه پیاده شدهام. زیر چشمی به هم نگاه میکردیم، انگار هر کس منتظر حرکت دیگری بود. انگشتانم از فرط پشیمانی سست شده بودند. داشتم منصرف میشدم که ناگهان دایی عروس جفتپا روی کاپوت ماشین پرید و با تمام قدرت شروع به تکان دادن برف پاک کن پژویِ گُلزده کرد. همین حرکت کافی بود تا همهی تردید چند لحظه قبل از بین برود. بچه ریشوهای سر بهزیری که عرق شرم بر پیشانیشان نشسته بود، یکهو دیوانه شدند . هر کسی کاری میکرد؛ یکی ماشین را تکان میداد، دیگری زور میزد داماد را از پنجره بیرون بکشد و آنیکی دامادی که تا کمر از پنجره آویزان بود، میبوسید. وقتی بیرونش کشیدیم، مثل مربی قهرمانی که مهمترین جام عالم را فتح کرده دو سه بار به هوایش انداختیم و پشت بندش چند دقیقهای هم با صدای تند آهنگی که از میان درهای باز مانده ماشینمان بیرون میزد کُردی قر دادیم.
تنها صدای بسته شدن آخرین درِ ماشین بود که مثل پاشیدن آب به صورت آدمی بیهوش، به خود آوردمان. تا خانه، سر روی شیشههای بخار گرفته گذاشتیم و به نور محو بیرون خیره شدیم. فقط صدای خفهی رادیو میآمد. انگار با سکوتمان بهم میگفتیم : «باور کن منم مثل تو نمیدونم این چه غلطی بود کردم.»
۲.
دی ماه ۹۶ وقتی با مهدی سر فلکه بستنی ایستاده بودیم، باور نمیکردیم که چند ثانیه بعد قرار است همراه همین بچه سوسولهایی که ازشان بدمان میآمد، فرار کنیم و فحشهای رکیک به حکومت بدهیم. وسط فحش ناموسیِ سوم به نیروی گاردی که با موتور دنبالمان کرد، بودم که ناگهان یادم آمد من بسیجیام! یک طرفدارِ حکومت!! که اصلاً آمده ببیند چه خبر است. به مهدی نگاه کردم. سرش پایین بود و اخمهاش در هم، مثل کسی که زور میزند اتفاقی را در گذشتهاش بیاد آورد.
۳.
سیتی گل دوم را که زد ممد ایز تایپینگ شد. اول سریع چند ایموجی خنده فرستاد. انگار میخواست تا داغم تازه است ضربهاش را بزند. میتوانستم خندهی کریهاش را از پس ایموجیها ببینم. بیشتر از باخت رئال، خوشحالیِ او آزارم میداد،حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا چند ساعت آینده را لال شود و کُریها و متلکهاش را نشنوم.
کم نیاوردم، از افتخارات تیممان گفتم، اینکه ۱۳ یوسیال داریم و بازی برگشت میزنیمشان و اصلاً تیم خود ممد چه پشمی است و ... . مثل همیشه بحثمان کشید به شخصیتِ تیم و جهانبینیِ فوتبالی که ناگهان پرسید : «اصلا خود تو چرا طرفدار رئال شدی؟». همانطور که آماده میشدم سخنرانیام را در باب اهمیتِ اصالتِ تیم آغاز کنم، سعی کردم اولین باری که درست و حسابی بازی رئال را دیدم، به یاد آورم.
۵ ۶ سالم بود که شبها کنار حامدمان مینشستم و در تلویزیونِ ۱۴ اینچ سیاهوسفید که آنتناش یک کاسهی فلزی بود، فوتبالها را نگاه میکردم. حامد دیوانهی رئال بود. روی زیرپوشهاش با خودکار لوگوی رئال را میکشید، موهاش را شبیه مورینتس درست میکرد و پس از هر موفقیتی در زندگی، حلقهی نداشتهاش را مثل رائول میبوسید. در حالی که من فقط میدانستم رنگ پیراهن رئال سفید است. این اداها و دیوانگی حامد کافی بود تا من هم عاشق رئال شوم؛ آنقدر عاشق که صبح جمعه در تلویزیونی که صدایش بسته است، تا آخرین ضربهی پنالتیِ یک بازی تکراریِ رئال را تماشا کنم و تا چند ساعت بعد هم از باختش دپرس باشم. حتی پس از این که حامد بهم گفت آنها دو تیم آفریقایی بودند که صرفاً رنگ پیراهن یکیشان سفید بوده.
#قسمتاول
۱.
وقتی ۴ نفری همزمان از ماشین پیاده شدیم هیچ کداممان ذرهای تصور نداشتیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. هر چه به ماشین او نزدیکتر میشدم شتاب قدمهام کندتر میشد، و وقتی دستم را روی دستگیره گذاشتم حتی یادم نمیآمد برای چه پیاده شدهام. زیر چشمی به هم نگاه میکردیم، انگار هر کس منتظر حرکت دیگری بود. انگشتانم از فرط پشیمانی سست شده بودند. داشتم منصرف میشدم که ناگهان دایی عروس جفتپا روی کاپوت ماشین پرید و با تمام قدرت شروع به تکان دادن برف پاک کن پژویِ گُلزده کرد. همین حرکت کافی بود تا همهی تردید چند لحظه قبل از بین برود. بچه ریشوهای سر بهزیری که عرق شرم بر پیشانیشان نشسته بود، یکهو دیوانه شدند . هر کسی کاری میکرد؛ یکی ماشین را تکان میداد، دیگری زور میزد داماد را از پنجره بیرون بکشد و آنیکی دامادی که تا کمر از پنجره آویزان بود، میبوسید. وقتی بیرونش کشیدیم، مثل مربی قهرمانی که مهمترین جام عالم را فتح کرده دو سه بار به هوایش انداختیم و پشت بندش چند دقیقهای هم با صدای تند آهنگی که از میان درهای باز مانده ماشینمان بیرون میزد کُردی قر دادیم.
تنها صدای بسته شدن آخرین درِ ماشین بود که مثل پاشیدن آب به صورت آدمی بیهوش، به خود آوردمان. تا خانه، سر روی شیشههای بخار گرفته گذاشتیم و به نور محو بیرون خیره شدیم. فقط صدای خفهی رادیو میآمد. انگار با سکوتمان بهم میگفتیم : «باور کن منم مثل تو نمیدونم این چه غلطی بود کردم.»
۲.
دی ماه ۹۶ وقتی با مهدی سر فلکه بستنی ایستاده بودیم، باور نمیکردیم که چند ثانیه بعد قرار است همراه همین بچه سوسولهایی که ازشان بدمان میآمد، فرار کنیم و فحشهای رکیک به حکومت بدهیم. وسط فحش ناموسیِ سوم به نیروی گاردی که با موتور دنبالمان کرد، بودم که ناگهان یادم آمد من بسیجیام! یک طرفدارِ حکومت!! که اصلاً آمده ببیند چه خبر است. به مهدی نگاه کردم. سرش پایین بود و اخمهاش در هم، مثل کسی که زور میزند اتفاقی را در گذشتهاش بیاد آورد.
۳.
سیتی گل دوم را که زد ممد ایز تایپینگ شد. اول سریع چند ایموجی خنده فرستاد. انگار میخواست تا داغم تازه است ضربهاش را بزند. میتوانستم خندهی کریهاش را از پس ایموجیها ببینم. بیشتر از باخت رئال، خوشحالیِ او آزارم میداد،حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا چند ساعت آینده را لال شود و کُریها و متلکهاش را نشنوم.
کم نیاوردم، از افتخارات تیممان گفتم، اینکه ۱۳ یوسیال داریم و بازی برگشت میزنیمشان و اصلاً تیم خود ممد چه پشمی است و ... . مثل همیشه بحثمان کشید به شخصیتِ تیم و جهانبینیِ فوتبالی که ناگهان پرسید : «اصلا خود تو چرا طرفدار رئال شدی؟». همانطور که آماده میشدم سخنرانیام را در باب اهمیتِ اصالتِ تیم آغاز کنم، سعی کردم اولین باری که درست و حسابی بازی رئال را دیدم، به یاد آورم.
۵ ۶ سالم بود که شبها کنار حامدمان مینشستم و در تلویزیونِ ۱۴ اینچ سیاهوسفید که آنتناش یک کاسهی فلزی بود، فوتبالها را نگاه میکردم. حامد دیوانهی رئال بود. روی زیرپوشهاش با خودکار لوگوی رئال را میکشید، موهاش را شبیه مورینتس درست میکرد و پس از هر موفقیتی در زندگی، حلقهی نداشتهاش را مثل رائول میبوسید. در حالی که من فقط میدانستم رنگ پیراهن رئال سفید است. این اداها و دیوانگی حامد کافی بود تا من هم عاشق رئال شوم؛ آنقدر عاشق که صبح جمعه در تلویزیونی که صدایش بسته است، تا آخرین ضربهی پنالتیِ یک بازی تکراریِ رئال را تماشا کنم و تا چند ساعت بعد هم از باختش دپرس باشم. حتی پس از این که حامد بهم گفت آنها دو تیم آفریقایی بودند که صرفاً رنگ پیراهن یکیشان سفید بوده.
اینو از کی گرفتم؟!
#قسمتدوم
۴.
اینها فقط چند نمونه از رفتارها، تمایلات و عقایدی بودند که خودم هیچ نقشی در انجام و شکلگیریشان نداشتم و همه را تحت تأثیر اطرافیانم انجام دادم. نمونههایی که در زندگیام بیشمارند؛ آن لحظهای که همراه بچهها از در پشتی مدرسه توحید فرار کردم، آن اربعینی که به خودم قول دادم در شلوغیها نروم و چند دقیقه بعدش گیرکرده بین آرنج یک عرب و ضریح در حال احتضار بودم، آن روزی که میان طرفداران قالیباف هورا میکشیدم و به روحانی فحش میدادم، وقتی از اقتصاد آزاد در مقابل کمونیسم دفاع میکنم، علاقهای که به همینگوی دارم، اینکه «بریکینگبد» را بهترین سریال تاریخ میدانم، نظرم در مورد شاهکار بودن «خداحافظ گاری کوپر»، تعصبی که روی بهتر بودن «آیاواس» دارم، نفرتم از «ملت عشق»، تصویری که از «علامه طباطبایی(ره)» روی میزم گذاشتهام و ... .
گاهی تشخیصشان ساده است و گاهی آنقدر در ذهنمان گره میخورند که هیچوقت نمیفهمیم مال خودمان نبودهاند. بعضی وقتها از سر عشقاند مانند طرفداری از سیاستمداری که چهرهاش یادآورِ پدرمان است و گاهی از روی نفرت، مثل نفرت از شرکتی که رنگ سازمانیاش همرنگ لباس عروسکی است که دختر همسایهمان داشت و به ما نمیدادش. کافیست منصفانه اعتقاداتمان را حلاجی کنیم تا بفهمیم حتی عمیقترین باورها، همانهایی که برایشان هزاران دلیل و آیه و روایت میآوریم هم، از جایی لابلای خاطرات گذشتهمان سرک میکشند، از دستان کسی غیر از خودمان. آنوقت در هر گفتگویی قبل از ردیف کردن جوابهای کوبنده و لجنمال کردن طرف مقابل در دفاع از عقیدهمان، ناخودآگاه از خود میپرسیم «اینو از کی گرفتم؟!».
#صالح
#قسمتدوم
۴.
اینها فقط چند نمونه از رفتارها، تمایلات و عقایدی بودند که خودم هیچ نقشی در انجام و شکلگیریشان نداشتم و همه را تحت تأثیر اطرافیانم انجام دادم. نمونههایی که در زندگیام بیشمارند؛ آن لحظهای که همراه بچهها از در پشتی مدرسه توحید فرار کردم، آن اربعینی که به خودم قول دادم در شلوغیها نروم و چند دقیقه بعدش گیرکرده بین آرنج یک عرب و ضریح در حال احتضار بودم، آن روزی که میان طرفداران قالیباف هورا میکشیدم و به روحانی فحش میدادم، وقتی از اقتصاد آزاد در مقابل کمونیسم دفاع میکنم، علاقهای که به همینگوی دارم، اینکه «بریکینگبد» را بهترین سریال تاریخ میدانم، نظرم در مورد شاهکار بودن «خداحافظ گاری کوپر»، تعصبی که روی بهتر بودن «آیاواس» دارم، نفرتم از «ملت عشق»، تصویری که از «علامه طباطبایی(ره)» روی میزم گذاشتهام و ... .
گاهی تشخیصشان ساده است و گاهی آنقدر در ذهنمان گره میخورند که هیچوقت نمیفهمیم مال خودمان نبودهاند. بعضی وقتها از سر عشقاند مانند طرفداری از سیاستمداری که چهرهاش یادآورِ پدرمان است و گاهی از روی نفرت، مثل نفرت از شرکتی که رنگ سازمانیاش همرنگ لباس عروسکی است که دختر همسایهمان داشت و به ما نمیدادش. کافیست منصفانه اعتقاداتمان را حلاجی کنیم تا بفهمیم حتی عمیقترین باورها، همانهایی که برایشان هزاران دلیل و آیه و روایت میآوریم هم، از جایی لابلای خاطرات گذشتهمان سرک میکشند، از دستان کسی غیر از خودمان. آنوقت در هر گفتگویی قبل از ردیف کردن جوابهای کوبنده و لجنمال کردن طرف مقابل در دفاع از عقیدهمان، ناخودآگاه از خود میپرسیم «اینو از کی گرفتم؟!».
#صالح
این چند روز یه تجربه جدیدی داشتم
همیشه سعی میکردم فیلمهایی که میبینم خاص باشن یا واقعا به قولی فیلمای خیلی خوبی باشن. چند روز قبل یه کلیپی موزیکال از تیکه های چند تا فیلم عجیب فکرمو مشغول کرد برام معنی نداشت که چرا این چند تا فیلم رو کنار هم گذاشته و با توجه به شکل تینیجری انتخابیش واقعا به نظر نمیومد علت انتخاب فقط نوجوون بودن کاراکتر ها باشه؛ البته غیر از یدونه بقیه رو نمیدونستم چه فیلمایی هستن برای همین با سرچ لفظی از ظاهر کاراکترها و سرچ عکس (قدرت عجیب گوگل) تونستم فیلمارو پیدا کنم. به غیر یه فیلم از تارنتینو که البته بازم به نظرم اون فیلم هم متوسط هست؛ بقیه فیلما تقریبا متوسط یا ضعیف بودن و قطعا فیلمایی نبودن که بعد از دیدن چند دقیقه ابتدایی جذبشون بشم. ولی اتفاق عجیب این بود که وقتی این چند تا فیلم رو کنار هم نگاه کردم کاملا برام حس متفاوتی داشت. قشنگ نقص های همدیگه رو پر میکردن و اون حفره های خاصی که اگه تنها بودن به هیچ وجهی قابل جبران نبود با قسمت خاصی از فیلم دیگه پر میشد. کنار هم انگار یه داستان خاص باشه از زندگی های کنار هم تشکیل شده انگار یه دنیا و یه خونه باشه و فقط با گردش آدم ها حول اون خونه حرف هاشون کامل میشه. تجربه ای که داشتم به جرأت میتونم بگم از تماشای یه فیلم شاهکار بهتر بود.
ذهنمو درگیر کرد چرا که همیشه دلم میخاست همه چیز یه جا جمع بشه تازه فهمیدم چرا میگن ما آدما نمیتونیم تنها باشیم. میشه متوسط یا حتی ضعیف باشی که کنار یه ضعف دیگه همه چیز معنا بگیره حس میکنم قرار نیست بتونیم همه حفره ها رو پر کنیم مثل یه فیلم ضعیف و یه سرگذشت ضعیف، اما کنار سرگذشت های دیگه معنی واقعیمونو برسونیم.
من فیلما رو به این ترتیب دیدم
20th century women
skate kitchen
palo alto
beautiful boy
once upon a time in hollywood
perks of being a wallflower
همیشه سعی میکردم فیلمهایی که میبینم خاص باشن یا واقعا به قولی فیلمای خیلی خوبی باشن. چند روز قبل یه کلیپی موزیکال از تیکه های چند تا فیلم عجیب فکرمو مشغول کرد برام معنی نداشت که چرا این چند تا فیلم رو کنار هم گذاشته و با توجه به شکل تینیجری انتخابیش واقعا به نظر نمیومد علت انتخاب فقط نوجوون بودن کاراکتر ها باشه؛ البته غیر از یدونه بقیه رو نمیدونستم چه فیلمایی هستن برای همین با سرچ لفظی از ظاهر کاراکترها و سرچ عکس (قدرت عجیب گوگل) تونستم فیلمارو پیدا کنم. به غیر یه فیلم از تارنتینو که البته بازم به نظرم اون فیلم هم متوسط هست؛ بقیه فیلما تقریبا متوسط یا ضعیف بودن و قطعا فیلمایی نبودن که بعد از دیدن چند دقیقه ابتدایی جذبشون بشم. ولی اتفاق عجیب این بود که وقتی این چند تا فیلم رو کنار هم نگاه کردم کاملا برام حس متفاوتی داشت. قشنگ نقص های همدیگه رو پر میکردن و اون حفره های خاصی که اگه تنها بودن به هیچ وجهی قابل جبران نبود با قسمت خاصی از فیلم دیگه پر میشد. کنار هم انگار یه داستان خاص باشه از زندگی های کنار هم تشکیل شده انگار یه دنیا و یه خونه باشه و فقط با گردش آدم ها حول اون خونه حرف هاشون کامل میشه. تجربه ای که داشتم به جرأت میتونم بگم از تماشای یه فیلم شاهکار بهتر بود.
ذهنمو درگیر کرد چرا که همیشه دلم میخاست همه چیز یه جا جمع بشه تازه فهمیدم چرا میگن ما آدما نمیتونیم تنها باشیم. میشه متوسط یا حتی ضعیف باشی که کنار یه ضعف دیگه همه چیز معنا بگیره حس میکنم قرار نیست بتونیم همه حفره ها رو پر کنیم مثل یه فیلم ضعیف و یه سرگذشت ضعیف، اما کنار سرگذشت های دیگه معنی واقعیمونو برسونیم.
من فیلما رو به این ترتیب دیدم
20th century women
skate kitchen
palo alto
beautiful boy
once upon a time in hollywood
perks of being a wallflower
برداشت ۱.
- بابا تازه آشپزخونه رو جارو کشیدم! دو دقیقه نیایید توش تا من پذیرایی رو هم جارو بکشم دیگه. اَه!
صدامو بالا بردم و اینا رو با دلخوری آغشته به کمی عصبانیت به همه میگم. کلافهام و خسته. خستگی آستانۀ تحملمو پایین آورده. به خودم حق میدم و بقیه هم در سکوت، کارشونو ادامه میدن.
برداشت ۲.
- بیا آشپزخونه رو جارو کن. پذیرایی رو جارو کردم آشغالا رو با پا میبریم اونجا، اونجا هم باز کثیف میشه.
خواهرم اینو میگه و جاروبرقی رو میده دستم. در سکوت جارو میکشم و به فکر فرو میرم. چند دقیقه پیش مهمونمون از آشپزخونه قدم زنان رفت تو پذیرایی. باهاش تعارف نداریم. میشد بهش بگیم نرو تو آشپزخونه! یا بگیم مواظب باش آشغالا رو بیرون نبری با خودت. چرا نگفتیم؟
رواداری ما علتش ادب نبود. اگر هم بود، علت اصلی نبود. علت اصلی شاید این بود که قرار نیست مهمون همیشه بمونه. شاید ته ذهنمون همین جمله بود که این دوتا رفتار باهم فرق میکردن.
هنوز مشغول جارو کشیدنم. چرا فکر میکنیم مهمون قرار نیست بمونه، ولی خواهرم و برادرم و مادرم و پدرم قراره همیشه بمونن؟ کی تضمین کرده موندن ماها رو کنار هم؟
#مصطفی
- بابا تازه آشپزخونه رو جارو کشیدم! دو دقیقه نیایید توش تا من پذیرایی رو هم جارو بکشم دیگه. اَه!
صدامو بالا بردم و اینا رو با دلخوری آغشته به کمی عصبانیت به همه میگم. کلافهام و خسته. خستگی آستانۀ تحملمو پایین آورده. به خودم حق میدم و بقیه هم در سکوت، کارشونو ادامه میدن.
برداشت ۲.
- بیا آشپزخونه رو جارو کن. پذیرایی رو جارو کردم آشغالا رو با پا میبریم اونجا، اونجا هم باز کثیف میشه.
خواهرم اینو میگه و جاروبرقی رو میده دستم. در سکوت جارو میکشم و به فکر فرو میرم. چند دقیقه پیش مهمونمون از آشپزخونه قدم زنان رفت تو پذیرایی. باهاش تعارف نداریم. میشد بهش بگیم نرو تو آشپزخونه! یا بگیم مواظب باش آشغالا رو بیرون نبری با خودت. چرا نگفتیم؟
رواداری ما علتش ادب نبود. اگر هم بود، علت اصلی نبود. علت اصلی شاید این بود که قرار نیست مهمون همیشه بمونه. شاید ته ذهنمون همین جمله بود که این دوتا رفتار باهم فرق میکردن.
هنوز مشغول جارو کشیدنم. چرا فکر میکنیم مهمون قرار نیست بمونه، ولی خواهرم و برادرم و مادرم و پدرم قراره همیشه بمونن؟ کی تضمین کرده موندن ماها رو کنار هم؟
#مصطفی
خوشیهای مورد انتظار اما تجربه نشده، شیرینی مضاعفی دارند. یک وجه شیرینی به انتظار برمیگردد و یک وجه دیگرش به هیجان یک تجربهٔ جدید.
گاهی میدانی چه لذتی در انتظار توست، و فقط لذت انتظار -آن هم انتظاری که یقین داری برآورده میشود- باقی میماند.
گاهی نمیدانی چه پیش میآید، اما انتظاری هم نمیکشی و ناگهان است. اینجا هم فقط لذت هیجان باقی میماند.
اما انتظارات تجربهنشده هر دوی این لذتها را دارند و از این رو لذت مضاعفند.
#مصطفی
https://t.me/maatryoshka/15460
گاهی میدانی چه لذتی در انتظار توست، و فقط لذت انتظار -آن هم انتظاری که یقین داری برآورده میشود- باقی میماند.
گاهی نمیدانی چه پیش میآید، اما انتظاری هم نمیکشی و ناگهان است. اینجا هم فقط لذت هیجان باقی میماند.
اما انتظارات تجربهنشده هر دوی این لذتها را دارند و از این رو لذت مضاعفند.
#مصطفی
https://t.me/maatryoshka/15460
تأملات
خوشیهای مورد انتظار اما تجربه نشده، شیرینی مضاعفی دارند. یک وجه شیرینی به انتظار برمیگردد و یک وجه دیگرش به هیجان یک تجربهٔ جدید. گاهی میدانی چه لذتی در انتظار توست، و فقط لذت انتظار -آن هم انتظاری که یقین داری برآورده میشود- باقی میماند. گاهی نمیدانی…
شما بگویید، آن «خوشیِ مورد انتظار و تجربه نشدهٔ» شما چیست؟
لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
تأملات
شما بگویید، آن «خوشیِ مورد انتظار و تجربه نشدهٔ» شما چیست؟ لینک ناشناس: https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
#خودم میگم:
صدها نفر از بغل دستم نون بخورن. یعنی یه شرکت/سازمان موفق داشته باشم که شبا سرمو میذارم زمین، کیف کنم از اینکه زندگی ۳۰۰،۴۰۰ نفر رو آسونتر و شیرینتر کردم.
۲
صدها نفر از بغل دستم نون بخورن. یعنی یه شرکت/سازمان موفق داشته باشم که شبا سرمو میذارم زمین، کیف کنم از اینکه زندگی ۳۰۰،۴۰۰ نفر رو آسونتر و شیرینتر کردم.
۲
تأملات
شما بگویید، آن «خوشیِ مورد انتظار و تجربه نشدهٔ» شما چیست؟ لینک ناشناس: https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
#یاسر گفت:
اثرگذاری
اینکه بر روی اصلاح یک روند معیوب تأثیر گذار باشم
یا حتی روی ارتقاء استاندارد یک روند کارآمد
اگر در سطح ملی باشه این قضیه چه بهتر
اگه در سطح بینالمللی باشه که دیگه آخجون:)))
۳
اثرگذاری
اینکه بر روی اصلاح یک روند معیوب تأثیر گذار باشم
یا حتی روی ارتقاء استاندارد یک روند کارآمد
اگر در سطح ملی باشه این قضیه چه بهتر
اگه در سطح بینالمللی باشه که دیگه آخجون:)))
۳
تأملات
شما بگویید، آن «خوشیِ مورد انتظار و تجربه نشدهٔ» شما چیست؟ لینک ناشناس: https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
#حسین گفت:
خب چیزای زیادین در واقع اونایی که میتونم بگم و قابل بیانه به این شرح هستند:
۱ طوری زندگی کنم که بعد مرگم نامم رو به عنوان شخصی تاثیر گذار و مفید عنوان کنن
۲ تمامی مکاتب فلسفی که حرفی برای گفتن دارن مطالعه کنم و به یک اندیشه خاص خودم برسم و با تمام اعماق وجودم به اون اندیشه باور داشته باشم
۳ شرکتی داشته باشم با برند جهانی معتبر که دنیا منو با اون برند بشناسن
۴ یک دیتا ساینتیست بزرگ بشم طوری که بتونم از پس تمامی مسائل از این دست بر بیام
۵ عشق واقعی رو پیدا کنم این عشق میتونه خدا باشه اگه وجود داره میتونه یک شخص باشه و یا میتونه حتی یک کانسپت باشع مثل دیتا ساینس یا برنامه نویسی تمام زندگیمو در راه این عشق بدم چیزی باشه که منو از خود بی خود کنه و باعث بشه که دیگه اصلا به خودم فکر نکنم
و .....
فعلا همینا به ذهنم رسید.
۴
خب چیزای زیادین در واقع اونایی که میتونم بگم و قابل بیانه به این شرح هستند:
۱ طوری زندگی کنم که بعد مرگم نامم رو به عنوان شخصی تاثیر گذار و مفید عنوان کنن
۲ تمامی مکاتب فلسفی که حرفی برای گفتن دارن مطالعه کنم و به یک اندیشه خاص خودم برسم و با تمام اعماق وجودم به اون اندیشه باور داشته باشم
۳ شرکتی داشته باشم با برند جهانی معتبر که دنیا منو با اون برند بشناسن
۴ یک دیتا ساینتیست بزرگ بشم طوری که بتونم از پس تمامی مسائل از این دست بر بیام
۵ عشق واقعی رو پیدا کنم این عشق میتونه خدا باشه اگه وجود داره میتونه یک شخص باشه و یا میتونه حتی یک کانسپت باشع مثل دیتا ساینس یا برنامه نویسی تمام زندگیمو در راه این عشق بدم چیزی باشه که منو از خود بی خود کنه و باعث بشه که دیگه اصلا به خودم فکر نکنم
و .....
فعلا همینا به ذهنم رسید.
۴
تأملات
شما بگویید، آن «خوشیِ مورد انتظار و تجربه نشدهٔ» شما چیست؟ لینک ناشناس: https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
#ناشناس گفت:
قبولی دکتری تو رشته و دانشگاهی که جز اهدافمه حتی فکرکردن بهش هم لذت بخشه هم ترسناک که نکنه نشه چون هدف بزرگیه
ازدواج با مرد رویاهام و خوشبختی که هیچ وقت ازش کم نمیشه و یا عادی نمیشه
و قشنگ تر از همش مادر شدن و به آغوش کشیدن بچم
الان اینا به ذهنم رسید😇
۵
قبولی دکتری تو رشته و دانشگاهی که جز اهدافمه حتی فکرکردن بهش هم لذت بخشه هم ترسناک که نکنه نشه چون هدف بزرگیه
ازدواج با مرد رویاهام و خوشبختی که هیچ وقت ازش کم نمیشه و یا عادی نمیشه
و قشنگ تر از همش مادر شدن و به آغوش کشیدن بچم
الان اینا به ذهنم رسید😇
۵
تأملات
شما بگویید، آن «خوشیِ مورد انتظار و تجربه نشدهٔ» شما چیست؟ لینک ناشناس: https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
#ناشناس گفت:
یک سوالی برای من پیش اومد. گفتید که مثلا دوست دارید شرکتی داشته باشید که 300 نفر از کنارش نون بخورن. یا توی دنیا اثرگذاری خوب داشته باشید. ینی انگار وقتی اتفاق خوبی برای یک تعدادی از مردم بیفته اون شادی قشنگ رو تجربه خواهید کرد. حالا اگر این اتفاق قشنگ, مثل شرکتی که 300 نفر ازش نون بخورن یا شبیه این, توسط کسی دیگه ای غیر از خودتون بیفته با همون جزییات, ایا باز هم همون احساس قشنگ رو دارید؟
فقط سواله
من خودم دوست دارم روزی بیاد که هیچ کسی گشنه باشه. همه خونه ای برای زندگی داشته باشن. به عبارت دیگه, توی هرم نیازهای انسان ها, همه مردم دنیا اون نیاز های اساسیشون رو بتونن برطرف کنن. اما اگر واقع نگرانه نگاه کنم, نهایت بتونم زندگی یکی دو نفر رو عوض کنم. مثلا دو نفر بچه بی سرپرست رو سرپرستی کنم.
۷
یک سوالی برای من پیش اومد. گفتید که مثلا دوست دارید شرکتی داشته باشید که 300 نفر از کنارش نون بخورن. یا توی دنیا اثرگذاری خوب داشته باشید. ینی انگار وقتی اتفاق خوبی برای یک تعدادی از مردم بیفته اون شادی قشنگ رو تجربه خواهید کرد. حالا اگر این اتفاق قشنگ, مثل شرکتی که 300 نفر ازش نون بخورن یا شبیه این, توسط کسی دیگه ای غیر از خودتون بیفته با همون جزییات, ایا باز هم همون احساس قشنگ رو دارید؟
فقط سواله
من خودم دوست دارم روزی بیاد که هیچ کسی گشنه باشه. همه خونه ای برای زندگی داشته باشن. به عبارت دیگه, توی هرم نیازهای انسان ها, همه مردم دنیا اون نیاز های اساسیشون رو بتونن برطرف کنن. اما اگر واقع نگرانه نگاه کنم, نهایت بتونم زندگی یکی دو نفر رو عوض کنم. مثلا دو نفر بچه بی سرپرست رو سرپرستی کنم.
۷
تأملات
#ناشناس گفت: یک سوالی برای من پیش اومد. گفتید که مثلا دوست دارید شرکتی داشته باشید که 300 نفر از کنارش نون بخورن. یا توی دنیا اثرگذاری خوب داشته باشید. ینی انگار وقتی اتفاق خوبی برای یک تعدادی از…
برای من خوشحالی این یکی دو برابره. چون احساس میکنم خودم رد پای مثبتی داشتم تو زندگی. یاسر رو نمیدونم خودش اگه خوند جواب بده😅
#مصطفی
#مصطفی
تأملات
#ناشناس گفت: یک سوالی برای من پیش اومد. گفتید که مثلا دوست دارید شرکتی داشته باشید که 300 نفر از کنارش نون بخورن. یا توی دنیا اثرگذاری خوب داشته باشید. ینی انگار وقتی اتفاق خوبی برای یک تعدادی از…
#یاسر گفت:
واقعیتش اینه که رویای من در این زمینه ته نداره
یعنی شما حتی اگه به من بگی همه مردم دارن توی دنیا با رفاه زندگی میکنن، بازم من میرم دنبال یه استاندارد جدیدتر که رفاهشون رو بیشتر کنه و سعی میکنم در اون مسیر اثر بذارم.
ولی خب دو تا چالش هست
یکی اینکه آیا رفاه معیار درستیه برای سنجش کیفیت زندگی و سعادت مردم
و دوم اینکه آیا به همین خوشگلی که داریم اینجا صحبت میکنیم میشه در اون سطح اثرگذار بود یا نه:)
واقعیتش اینه که رویای من در این زمینه ته نداره
یعنی شما حتی اگه به من بگی همه مردم دارن توی دنیا با رفاه زندگی میکنن، بازم من میرم دنبال یه استاندارد جدیدتر که رفاهشون رو بیشتر کنه و سعی میکنم در اون مسیر اثر بذارم.
ولی خب دو تا چالش هست
یکی اینکه آیا رفاه معیار درستیه برای سنجش کیفیت زندگی و سعادت مردم
و دوم اینکه آیا به همین خوشگلی که داریم اینجا صحبت میکنیم میشه در اون سطح اثرگذار بود یا نه:)