میگفت #س غم چه رنگیه؟
چه رنگیه؟ 😐
غم اگ رنگ داشت که دیگه غم نمیشد...
غم وختی میاد که همه رنگا کمرنگ شدن. غم که میاد همه رنگا بیرنگ میشن... غم مث ژله آلوئهورا میمونه! هم خودش بیرنگه هم هرچیزی رو که از پشتش نگاه کنی رنگ پریده و تار میبینی... دنیا از پشت ژله آلوئهورا همه رنگاشو همه حساشو همه قشنگیاشو از دست داده! هیچی ازش دیده نمیشه جز یه توده مات محو ناواضح... هیچ لبخندی از پشتش پیدا نیس هیچ چشمی از پشتش درخشان نیس هیچ بغلی وسط ژله آلوئهورا داغ و ملتهب و شورانگیز نیس... دنیا از پشت ژله آلوئهورا همون دنیاس ولی دیگه خسته و بیرمق و منجمده... سرده... خوابیده... مرده...
چه رنگیه؟ 😐
غم اگ رنگ داشت که دیگه غم نمیشد...
غم وختی میاد که همه رنگا کمرنگ شدن. غم که میاد همه رنگا بیرنگ میشن... غم مث ژله آلوئهورا میمونه! هم خودش بیرنگه هم هرچیزی رو که از پشتش نگاه کنی رنگ پریده و تار میبینی... دنیا از پشت ژله آلوئهورا همه رنگاشو همه حساشو همه قشنگیاشو از دست داده! هیچی ازش دیده نمیشه جز یه توده مات محو ناواضح... هیچ لبخندی از پشتش پیدا نیس هیچ چشمی از پشتش درخشان نیس هیچ بغلی وسط ژله آلوئهورا داغ و ملتهب و شورانگیز نیس... دنیا از پشت ژله آلوئهورا همون دنیاس ولی دیگه خسته و بیرمق و منجمده... سرده... خوابیده... مرده...
مگر که بستن پلکی گشایدم راهی...
وگرنه دور و برم غیر چاه، چیزی نیست...
#مصطفی_ناصحی
شاید این غم دوباره شعر شود...
وگرنه دور و برم غیر چاه، چیزی نیست...
#مصطفی_ناصحی
شاید این غم دوباره شعر شود...
مگر که بستن پلکی گشایدم راهی...
وگرنه دور و برم غیر چاه، چیزی نیست...
غریب و خسته و گیجم... مرا بخوان! کآخر،
برای دامن لطفت، پناه چیزی نیست...
از عاقبت نهراسم، که در حوالی ما
برای اهل جهنم، گناه چیزی نیست!
"دوباره پلک دلم می پرد" ولی این بار
به جز غبار ملالت، به راه چیزی نیست...
نه یک نفس، که تمام حضور من غم بود
به دفتر دل من جز سیاه، چیزی نیست...
برای وصل من و تو مثال میخواهی؟
به جز حکایت خورشید و ماه، چیزی نیست...
#مصطفی_ناصحی
پ.ن1:
تضمین مصرعی از قیصر امینپور عزیز
دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟
پ.ن2:
به قول یه دوست خیلی خوب، هیچی مثل وصال نابودکننده ی عشق نیست. کاش هیچ وقت نرسیم. کاش همیشه با فکر وصال خوشحال باشیم. با تصور خوبمون از یار. بعدش توقعات و آرزوهای بربادرفته خراب میکنن همه چیزو.
وگرنه دور و برم غیر چاه، چیزی نیست...
غریب و خسته و گیجم... مرا بخوان! کآخر،
برای دامن لطفت، پناه چیزی نیست...
از عاقبت نهراسم، که در حوالی ما
برای اهل جهنم، گناه چیزی نیست!
"دوباره پلک دلم می پرد" ولی این بار
به جز غبار ملالت، به راه چیزی نیست...
نه یک نفس، که تمام حضور من غم بود
به دفتر دل من جز سیاه، چیزی نیست...
برای وصل من و تو مثال میخواهی؟
به جز حکایت خورشید و ماه، چیزی نیست...
#مصطفی_ناصحی
پ.ن1:
تضمین مصرعی از قیصر امینپور عزیز
دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟
پ.ن2:
به قول یه دوست خیلی خوب، هیچی مثل وصال نابودکننده ی عشق نیست. کاش هیچ وقت نرسیم. کاش همیشه با فکر وصال خوشحال باشیم. با تصور خوبمون از یار. بعدش توقعات و آرزوهای بربادرفته خراب میکنن همه چیزو.
سگ عزیزش بیماری لاعلاجی گرفت.
تنها راه، خلاص کردنش از این همه رنج و درد بود. به یک وعده چاق شیرینی خامهای که عاشقش بود و برایش ممنوع بود مهمانش کرد و بعد خداحافظی.
کاش وقتی که وقتش شد، ما هم کسی را داشته باشیم که آنقدر دوستمان بدارد که به آن آخرین شیرینی خامهای مهمانمان کند.
به نقل از توییتر "فهیمه خضرحیدری"
ا--------------------------------------------------ا
اینو که خوندم با خودم فکر کردم دو تا عبارت خیلی مهم اینجا هست:
وقتش که شد
و
آن آخرین شیرینی خامه ای!
راستی کی وقتش میشه؟
مریضی لاعلاج بگیریم یعنی؟
دل بکنیم یعنی؟
دلمرده باشیم یعنی؟
اون آخرین شیرینی خامه ای ما چیه؟
آخرین بار گرفتن دستاش؟
آخرین بار دیدن لبخندش؟
خوردن یه خوراکی ممنوع؟
گفتن یه حرف نگفته؟
سفر به یه جای نادیده؟
چرا تا وقتش نشده، اون نون خامه ای رو نمیخوریم پس؟
@tmlat
تنها راه، خلاص کردنش از این همه رنج و درد بود. به یک وعده چاق شیرینی خامهای که عاشقش بود و برایش ممنوع بود مهمانش کرد و بعد خداحافظی.
کاش وقتی که وقتش شد، ما هم کسی را داشته باشیم که آنقدر دوستمان بدارد که به آن آخرین شیرینی خامهای مهمانمان کند.
به نقل از توییتر "فهیمه خضرحیدری"
ا--------------------------------------------------ا
اینو که خوندم با خودم فکر کردم دو تا عبارت خیلی مهم اینجا هست:
وقتش که شد
و
آن آخرین شیرینی خامه ای!
راستی کی وقتش میشه؟
مریضی لاعلاج بگیریم یعنی؟
دل بکنیم یعنی؟
دلمرده باشیم یعنی؟
اون آخرین شیرینی خامه ای ما چیه؟
آخرین بار گرفتن دستاش؟
آخرین بار دیدن لبخندش؟
خوردن یه خوراکی ممنوع؟
گفتن یه حرف نگفته؟
سفر به یه جای نادیده؟
چرا تا وقتش نشده، اون نون خامه ای رو نمیخوریم پس؟
@tmlat
همیشه میگن برای هر چیزی تلاش کنی نتیجه بهتری میبینی. هرچی که با تلاش بدست بیاد نتیجه آخرش بهتره. اینجوری که میبینم این مسئله برای هرچی صدق میکنه برای هرکی صدق نمیکنه. هر وقت هرکسیو بخای با تلاش نگهش داری بیشتر و زودتر از نتیجه ای که میبینی از بین میره. تلاش برای ادما اشتباهه همون قدری که برای هدفا درسته. فکر کنم هدف رو نباید هیچوقت در بقیه ادما جستجو کرد.
پردهٔ اول؛
چهارشنبه قبل از شروع سالن برادرزادهٔ یکی از بازیکنانمان مُرد.
لباسش را عوض کرده بود و داشت خودش را گرم میکرد که گوشیاش زنگ خورد. هنوز تلفن را بالا نیاورده بود که صدایی از آن طرف خط جیغ کشید «ندا مرد». همینقدر طول کشید تا آدمی که با رفقایش مسخره بازی در میآورد و میخندید با تمام وجود اشک بریزد.
برادرزادهاش با قرص خودکشی کرده بود. یک دختر ۱۵ ساله. نه میشناختمشان و نه آنقدر حس انسان دوستانه دارم که برای مرگ غریبهای متأثر شوم. فقط کمی ذهنم مشغول این شد که چرا دختر ۱۵ سالهٔ یک خانوادهٔ متمول باید خودکشی کند! با اولین شوتی که زیر توپ زدم ، ندا را کاملا فراموش کردم، انگار اصلا از روز اول وجود نداشته.
پردهٔ دوم؛
توپ سوت شد و تا در زمین های خاکی اطراف پیدایش کنند، چند دقیقهای فرصت استراحت داشتیم. خودم را روی چمن های مصنوعی ولو کردم. چمن های پلاستیکی از صبح آفتاب خورده بودند و حالا که شب شده بود داشتند تلافیاش را سر ما در میآوردند. مهدی همانطور که روی زمین زانو زده بود، با لحن لاابالی همیشگیاش گفت : «از محمدرضا و زیروووو مینویسي آقا صالح!» . متنم را خوانده بود و حالا قطعا میخواست تیکه بیندازد. حال و حوصلهٔ مسخره بازی هایش را نداشتم اما از طرفی هم میخواستم نظرش را بدانم. میدانستم که نباید این را بفهمد و الا تا صبح زبانش را تکان نمیداد. صبر کردم تا خودش ادامه دهد.
- راستش صالح، یکی از چیزایی که همیشه در مورد تو برای من جالب و حتی حسادت برانگیز بوده این تکلف نداشتنته، برات مهم نیس ناهار چی میخوری، اصلا غذا میخوری یا نه، کلاساتو نخوای نمیری، در قید زمان و ...
بقیهٔ حرفش را گوش ندادم. مهدی از آن آدم هایی است که میتوانی ساعتت را با آنها تنظیم کنی. کسی که صبحانهٔ هر روزش مشخص است، ساعت ۱۰ و نیم هر شب از کتابخانه حوزهشان درمیآید و حتی یک جلسه از کلاس های فوق برنامهشان را هم در طول ترم غائب نمیشود و حالا داشت به ویژگی هایی از من حسرت میخورد که خودم ازشان متنفر بودم. خدایا! یعنی دقیقا همان موقعی که او داشته پیش خودش فکر میکرده که خوش بحال صالح، من از اینکه مثل او نسبت به اتفاقات زندگیام تعهد ندارم، از خودم بدم میآمده. خندهام گرفت. پرسید چرا میخندی؟
توپ را آوردند، دستم را روی چمن های داغ گذاشتم و بلند شدم.
پردهٔ آخر؛
فقط خدا میداند آن لحظهای که ندا داشته قرص ها را یکی یکی قورت میداده از کدام ویژگی های زندگیاش متنفر بوده است. و باز فقط خدا میداند درست همان موقع ، چه کسانی به زندگی او حسرت میخوردند. همهٔ ما بار ها در زندگیمان ندا را تجربه کردهایم. آن ده دقیقه که هر شب قبل از خوابیدن به خودمان فکر میکنیم، آن چند ثانیه که میان یک مهمانی دوستانه ساکت میشویم، آن لحظاتی که از پنجرهٔ مترو به عبور سریع چراغ ها خیره شدهایم، دقیقا حال او را داریم. هر لعنتمان به زندگی، عین قرصی است که گلو را میخراشد و پایین میرود. میتوانیم از خودمان متنفر شویم و تمام! در حالی که یکی دیگر در آرزوی زندگی ما به قرص های کف دستش نگاه میکند.
چهارشنبه قبل از شروع سالن برادرزادهٔ یکی از بازیکنانمان مُرد.
لباسش را عوض کرده بود و داشت خودش را گرم میکرد که گوشیاش زنگ خورد. هنوز تلفن را بالا نیاورده بود که صدایی از آن طرف خط جیغ کشید «ندا مرد». همینقدر طول کشید تا آدمی که با رفقایش مسخره بازی در میآورد و میخندید با تمام وجود اشک بریزد.
برادرزادهاش با قرص خودکشی کرده بود. یک دختر ۱۵ ساله. نه میشناختمشان و نه آنقدر حس انسان دوستانه دارم که برای مرگ غریبهای متأثر شوم. فقط کمی ذهنم مشغول این شد که چرا دختر ۱۵ سالهٔ یک خانوادهٔ متمول باید خودکشی کند! با اولین شوتی که زیر توپ زدم ، ندا را کاملا فراموش کردم، انگار اصلا از روز اول وجود نداشته.
پردهٔ دوم؛
توپ سوت شد و تا در زمین های خاکی اطراف پیدایش کنند، چند دقیقهای فرصت استراحت داشتیم. خودم را روی چمن های مصنوعی ولو کردم. چمن های پلاستیکی از صبح آفتاب خورده بودند و حالا که شب شده بود داشتند تلافیاش را سر ما در میآوردند. مهدی همانطور که روی زمین زانو زده بود، با لحن لاابالی همیشگیاش گفت : «از محمدرضا و زیروووو مینویسي آقا صالح!» . متنم را خوانده بود و حالا قطعا میخواست تیکه بیندازد. حال و حوصلهٔ مسخره بازی هایش را نداشتم اما از طرفی هم میخواستم نظرش را بدانم. میدانستم که نباید این را بفهمد و الا تا صبح زبانش را تکان نمیداد. صبر کردم تا خودش ادامه دهد.
- راستش صالح، یکی از چیزایی که همیشه در مورد تو برای من جالب و حتی حسادت برانگیز بوده این تکلف نداشتنته، برات مهم نیس ناهار چی میخوری، اصلا غذا میخوری یا نه، کلاساتو نخوای نمیری، در قید زمان و ...
بقیهٔ حرفش را گوش ندادم. مهدی از آن آدم هایی است که میتوانی ساعتت را با آنها تنظیم کنی. کسی که صبحانهٔ هر روزش مشخص است، ساعت ۱۰ و نیم هر شب از کتابخانه حوزهشان درمیآید و حتی یک جلسه از کلاس های فوق برنامهشان را هم در طول ترم غائب نمیشود و حالا داشت به ویژگی هایی از من حسرت میخورد که خودم ازشان متنفر بودم. خدایا! یعنی دقیقا همان موقعی که او داشته پیش خودش فکر میکرده که خوش بحال صالح، من از اینکه مثل او نسبت به اتفاقات زندگیام تعهد ندارم، از خودم بدم میآمده. خندهام گرفت. پرسید چرا میخندی؟
توپ را آوردند، دستم را روی چمن های داغ گذاشتم و بلند شدم.
پردهٔ آخر؛
فقط خدا میداند آن لحظهای که ندا داشته قرص ها را یکی یکی قورت میداده از کدام ویژگی های زندگیاش متنفر بوده است. و باز فقط خدا میداند درست همان موقع ، چه کسانی به زندگی او حسرت میخوردند. همهٔ ما بار ها در زندگیمان ندا را تجربه کردهایم. آن ده دقیقه که هر شب قبل از خوابیدن به خودمان فکر میکنیم، آن چند ثانیه که میان یک مهمانی دوستانه ساکت میشویم، آن لحظاتی که از پنجرهٔ مترو به عبور سریع چراغ ها خیره شدهایم، دقیقا حال او را داریم. هر لعنتمان به زندگی، عین قرصی است که گلو را میخراشد و پایین میرود. میتوانیم از خودمان متنفر شویم و تمام! در حالی که یکی دیگر در آرزوی زندگی ما به قرص های کف دستش نگاه میکند.
با پسر عمه گفتیم شب رو در حاشیه دریاچه بگذرونیم. از لحظه ای که رسیدیم شروع کرد به استوری گرفتن از جوجه و قلیون و ورق و...با اینکه خیلی چیزای سطحی ای بودن!
داشتم فکر میکردم... چرا من علاقه ای به شیر کردن لحظات ندارم؟ شاید اگر بخوام لحظات خوبم، غذاهایی که میخورم، جاهایی که میرم و کار هایی که میکنم رو استوری کنم همه از تعجب دهنشون باز بمونه!
فکر کردم، فکر کردم و دیدم چهقدر خوبه که من، یه سری لذت هارو فقط برای دل خودم انجام میدم!
غذای خوب میخورم، برای خودم!
سفر خوب میرم،برای خودم!
کار های خوب میکنم، برای خودم!
فقط برای خودم!
خیلی لذت بخشه، خیلی لذت بخشه که آدم یه سری لذت هارو برای دل خودش انجام بده... نه برای اینکه بقیه ببیننش!
چهقدر خوبه که آدم سفر بره، برای دل خودش!
چهقدر خوبه که آدم لذت ببره! برای دل خودش!
چهقدر خوبه که آدم یکیو دوست داشته باشه! برای دل خودش...
داشتم فکر میکردم... چرا من علاقه ای به شیر کردن لحظات ندارم؟ شاید اگر بخوام لحظات خوبم، غذاهایی که میخورم، جاهایی که میرم و کار هایی که میکنم رو استوری کنم همه از تعجب دهنشون باز بمونه!
فکر کردم، فکر کردم و دیدم چهقدر خوبه که من، یه سری لذت هارو فقط برای دل خودم انجام میدم!
غذای خوب میخورم، برای خودم!
سفر خوب میرم،برای خودم!
کار های خوب میکنم، برای خودم!
فقط برای خودم!
خیلی لذت بخشه، خیلی لذت بخشه که آدم یه سری لذت هارو برای دل خودش انجام بده... نه برای اینکه بقیه ببیننش!
چهقدر خوبه که آدم سفر بره، برای دل خودش!
چهقدر خوبه که آدم لذت ببره! برای دل خودش!
چهقدر خوبه که آدم یکیو دوست داشته باشه! برای دل خودش...
👏1
داشتم فكر ميكردم چرا فكراي بد صبحا مياد سراغ آدم؟چرا وقتي يه مدتي حالمون خوب نيست،صبحا بدترم ميشه؟يا چرا بيماراي افسرده از صبحايي ميگن كه زودتر از خواب بيدار ميشن و فكراي تلخ كامشونم تلخ ميكنه و نميذاره بخوابن...
اصلا همون صبايي كه بيشتر از هميشه از خوابيدن توش لذت ميبردي،چي ميشه وقتي ساعتت زنگ ميزنه و خاموشش ميكني كه بخوابي،تو همون ٥ ديقه تمديد كه تو بچگيات شيرين ترين اتفاق دنيا بود،يه عالمه فكر ميريزه تو كلت كه نه تنها ديگه يه ديقه يه ديقه تمديدش نميكني،بلكه ميگي بيخيال ،بيدار موندن بهتر از اين خواب و خيال آشفته س...
و تو ميموني و "حسرت" اون روزاي آسوده و اون دختر بچه اي كه هر وقت دلش ميخواست راحت و شيرين ميخوابيد ...
بگذريم...
واقعا چي ميشه؟
فك كنم ميدونم چي ميشه....
يه چيزايي تو وجود ما هست كه اسمش "باوره"!هم سخت ساخته ميشه ، هم سخت شكسته!برا جفتشم بايد جون بكني.وقتي يكيشو مجبوري عوض كني تا راحتتر نفس بكشي،بايد حمله كني به شناختت! صغري كبري بچيني،كتاب بخوني،تحليل بكني، تا بعد با خودت بگي به به !به چه آرامش خوبي رسيدم! با اين باور جديده حتما روزاي بهتري خواهم داشت..
آره ،روزات اينطوري شب ميشن و با همين خيال خوش و يه لبخند روشنفكرانه ميري كه بخوابي...
اما دنيايِ خوابِ بيرحم ،همه چيزو ميشوره،تا جايي كه بتونه ذهن آدمو خلوت و پاكسازي ميكنه و هرچي بذر كم جون باشه رو درو ميكنه ..
و اما به جاش ميره سراغ ريشه ها . ميره و اون فكراي عميقت رو آبياري ميكنه كه نذاره يادت برن...
بعد صبح كه پا ميشي....
ميبيني اون صغري كبراها چون جوون تر از اون باوراي عميقت بودن،چون اندازه ي اونا سمج نبودن،چون كمتر باهاشون زندگي كردي ،رفتن و فقط ترس مونده به جاش.يه ترس كه تو باهاش آينده رو تلخ پيش بيني ميكني ...
پس ميبيني بهتره بيدار شي و حواستو پرت كني از خودت و دنيات...
@tmlat
اصلا همون صبايي كه بيشتر از هميشه از خوابيدن توش لذت ميبردي،چي ميشه وقتي ساعتت زنگ ميزنه و خاموشش ميكني كه بخوابي،تو همون ٥ ديقه تمديد كه تو بچگيات شيرين ترين اتفاق دنيا بود،يه عالمه فكر ميريزه تو كلت كه نه تنها ديگه يه ديقه يه ديقه تمديدش نميكني،بلكه ميگي بيخيال ،بيدار موندن بهتر از اين خواب و خيال آشفته س...
و تو ميموني و "حسرت" اون روزاي آسوده و اون دختر بچه اي كه هر وقت دلش ميخواست راحت و شيرين ميخوابيد ...
بگذريم...
واقعا چي ميشه؟
فك كنم ميدونم چي ميشه....
يه چيزايي تو وجود ما هست كه اسمش "باوره"!هم سخت ساخته ميشه ، هم سخت شكسته!برا جفتشم بايد جون بكني.وقتي يكيشو مجبوري عوض كني تا راحتتر نفس بكشي،بايد حمله كني به شناختت! صغري كبري بچيني،كتاب بخوني،تحليل بكني، تا بعد با خودت بگي به به !به چه آرامش خوبي رسيدم! با اين باور جديده حتما روزاي بهتري خواهم داشت..
آره ،روزات اينطوري شب ميشن و با همين خيال خوش و يه لبخند روشنفكرانه ميري كه بخوابي...
اما دنيايِ خوابِ بيرحم ،همه چيزو ميشوره،تا جايي كه بتونه ذهن آدمو خلوت و پاكسازي ميكنه و هرچي بذر كم جون باشه رو درو ميكنه ..
و اما به جاش ميره سراغ ريشه ها . ميره و اون فكراي عميقت رو آبياري ميكنه كه نذاره يادت برن...
بعد صبح كه پا ميشي....
ميبيني اون صغري كبراها چون جوون تر از اون باوراي عميقت بودن،چون اندازه ي اونا سمج نبودن،چون كمتر باهاشون زندگي كردي ،رفتن و فقط ترس مونده به جاش.يه ترس كه تو باهاش آينده رو تلخ پيش بيني ميكني ...
پس ميبيني بهتره بيدار شي و حواستو پرت كني از خودت و دنيات...
@tmlat
چقدر سخته بین آدمایی زندگی کنی که خیلی چیزایی که تو میفهمی رو نمیفهمن.😔
شایدم تو خیلی چیزا رو بیشتر از حد معمول میفهمی☺️،
ولی از هر طرف که حسابش کنی، خیلی مواقع آزاردهندس🙃
مخصوصا اگر که نتونی جلوی زبونت رو بگیری😜
اگر بریزی بیرون مطمئنا دعوا و بحث شروع میشه، اگر بریزی توی خودت باید بسوزی و بسازی، 🤦♂️
این هم از هر طرفی بری نهایتش حرص و جوش و پیری زودرسه👨🦳
بعضی مواقع فکر میکنم کاش ما هم افرادی عادی بودیم مثل بقیه، قدر اونا میفهمیدیم و از مسائل اطرافمون درکمون مثل بقیه بود😢
ما را که خیر این هوش امیدی نیس، شرّش رو هم نخواستیم.😐
والا بقرعان😁
@tmlat
شایدم تو خیلی چیزا رو بیشتر از حد معمول میفهمی☺️،
ولی از هر طرف که حسابش کنی، خیلی مواقع آزاردهندس🙃
مخصوصا اگر که نتونی جلوی زبونت رو بگیری😜
اگر بریزی بیرون مطمئنا دعوا و بحث شروع میشه، اگر بریزی توی خودت باید بسوزی و بسازی، 🤦♂️
این هم از هر طرفی بری نهایتش حرص و جوش و پیری زودرسه👨🦳
بعضی مواقع فکر میکنم کاش ما هم افرادی عادی بودیم مثل بقیه، قدر اونا میفهمیدیم و از مسائل اطرافمون درکمون مثل بقیه بود😢
ما را که خیر این هوش امیدی نیس، شرّش رو هم نخواستیم.😐
والا بقرعان😁
@tmlat
👍1
روشنگر و رسالت روشنگری
(مقدمتاً ذکر این نکته ضروری است که یادداشت ذیل در مورد علوم انسانی است و نه تجربی.)
وقتی مبحث روشنگری مطرح میشود، در ابتدای امر باید دید مقصود و تعریف ما نسبت به روشنگری چیست؟ اگر روشنگری را دعوت به حق و حقیقت بیان کنیم، بلافاصله این سوال پدید می آید که آیا ما خود با حقیقت آشناییم؟
جواب مثبت به سوال فوق، به سرعت فرد روشنگر را در سرازیری انحطاط قرار میدهد. شخصی که خود دغدغهی روشنی بخشی به جامعه را داشته ناخودآگاه دچار تعصب و یکجانبهنگری میشود. اما اگر جواب ما به این سوال منفی باشد، فرد از هرگونه رسالتی بازداشته میشود( و شخص از یک گوینده، به شنونده تبدیل میشود. شنونده بودن، مطالعه و تفکر میتواند نویدگر جامعهای خردگرا باشد). در نتیجه روشنگری با این تعریف، در ذات خود دچار تناقض بنیادین است.
حال اگر با این فرض که حقیقت و یا دست یافتن به حقیقت، نسبی (و نه مطلق) است، بخواهیم از این تناقض فرار کنیم(هرچند که به نظر نگارندهی این سطور، راه فراری نیست)، باید دید جامعه در مواجهه با حقیقت چه واکنشی از خود نشان خواهد داد، آیا حقیقت را خواهد پذیرفت یا لجوجانه بر عقاید قبلی خود پافشاری خواهد کرد؟ به تجربه دریافتهایم که اکثریت مردم هیچ علاقهای به واقعیت ندارند. حتی حقایق علمی و تجربی نیز، اگر در تضاد با تفکرات و عقاید آنها قرار گیرد، پذیرفته نخواهد شد. مردم فقط به دنبال مواردی هستند که به باورها و عقاید قبلی آن ها صحه بگذارد، به یک دلیل خیلی ساده: هیچکس دوست ندارد که بفهمد اشتباه کرده است. طبق نظر فروید، مردم ابتدا عقایدی را تحت تاثیر محیط میپذیرند و بعد از آن تمامی عمر، دنیا را فقط به گونهای میبینند که موید عقاید اولیهیشان باشد و سپس واقعیت به گونهای بر آنها مشتبه میشود که مشاهدات خود را مبتدا و دلیل پذیرفتن عقایدشان میدانند.
ولی اگر روشنگری را به معنای ایجاد شک و نه دعوت به حقیقتی خاص بیان کنیم، این تعریف از روشنگری، نه تنها جامعه را به تکاپو و جستوجو وامیدارد، بلکه خود فرد نیز از مطلقگرایی، انحطاط و دیکتاتوری مصون میماند. دکارت میگوید برای یافتن حقیقت، ابتدا باید به همه چیز (حتی هستی خود فرد) شک کرد، چرا که این شک، ذهن انسان را از تمام تصدیقهای بلاتصور میرهاند. جامعهی امروز ما نیاز به کسانی ندارد که حقیقت را نشانشان بدهد، بلکه نیازمند کسانیست که شک کردن را بیاموزند، پیامبران شک!
@tmlat
(مقدمتاً ذکر این نکته ضروری است که یادداشت ذیل در مورد علوم انسانی است و نه تجربی.)
وقتی مبحث روشنگری مطرح میشود، در ابتدای امر باید دید مقصود و تعریف ما نسبت به روشنگری چیست؟ اگر روشنگری را دعوت به حق و حقیقت بیان کنیم، بلافاصله این سوال پدید می آید که آیا ما خود با حقیقت آشناییم؟
جواب مثبت به سوال فوق، به سرعت فرد روشنگر را در سرازیری انحطاط قرار میدهد. شخصی که خود دغدغهی روشنی بخشی به جامعه را داشته ناخودآگاه دچار تعصب و یکجانبهنگری میشود. اما اگر جواب ما به این سوال منفی باشد، فرد از هرگونه رسالتی بازداشته میشود( و شخص از یک گوینده، به شنونده تبدیل میشود. شنونده بودن، مطالعه و تفکر میتواند نویدگر جامعهای خردگرا باشد). در نتیجه روشنگری با این تعریف، در ذات خود دچار تناقض بنیادین است.
حال اگر با این فرض که حقیقت و یا دست یافتن به حقیقت، نسبی (و نه مطلق) است، بخواهیم از این تناقض فرار کنیم(هرچند که به نظر نگارندهی این سطور، راه فراری نیست)، باید دید جامعه در مواجهه با حقیقت چه واکنشی از خود نشان خواهد داد، آیا حقیقت را خواهد پذیرفت یا لجوجانه بر عقاید قبلی خود پافشاری خواهد کرد؟ به تجربه دریافتهایم که اکثریت مردم هیچ علاقهای به واقعیت ندارند. حتی حقایق علمی و تجربی نیز، اگر در تضاد با تفکرات و عقاید آنها قرار گیرد، پذیرفته نخواهد شد. مردم فقط به دنبال مواردی هستند که به باورها و عقاید قبلی آن ها صحه بگذارد، به یک دلیل خیلی ساده: هیچکس دوست ندارد که بفهمد اشتباه کرده است. طبق نظر فروید، مردم ابتدا عقایدی را تحت تاثیر محیط میپذیرند و بعد از آن تمامی عمر، دنیا را فقط به گونهای میبینند که موید عقاید اولیهیشان باشد و سپس واقعیت به گونهای بر آنها مشتبه میشود که مشاهدات خود را مبتدا و دلیل پذیرفتن عقایدشان میدانند.
ولی اگر روشنگری را به معنای ایجاد شک و نه دعوت به حقیقتی خاص بیان کنیم، این تعریف از روشنگری، نه تنها جامعه را به تکاپو و جستوجو وامیدارد، بلکه خود فرد نیز از مطلقگرایی، انحطاط و دیکتاتوری مصون میماند. دکارت میگوید برای یافتن حقیقت، ابتدا باید به همه چیز (حتی هستی خود فرد) شک کرد، چرا که این شک، ذهن انسان را از تمام تصدیقهای بلاتصور میرهاند. جامعهی امروز ما نیاز به کسانی ندارد که حقیقت را نشانشان بدهد، بلکه نیازمند کسانیست که شک کردن را بیاموزند، پیامبران شک!
@tmlat
🌿
مشهد، خیابان حکیم نظامی را اگر بلد باشی، همان نبش فرعی ۲۴، کافه میلان را میبینی. یک کافهی افتضاح با هفت یا هشت صندلی ک اگر عصرِ شلوغی باشد، احتمالا مجبوری با غریبهها سر یک میز باشی. حسام، صاحبش از آن عشق ایتالیاهاست ک خواب و خیالش، وِنیز و موتور وِسپا بود. با اين حال ب جاى ونيز، اسم كافهاش را گذاشته بود میلان. میگفت اصالتش بیشتر است. چندباری هم مسخره اش کردم ک”ونیز را زیادی شلوغش میکنن و تهش چهار،پنج سطل آب روی هم بیشتر نیست. بعدم اصلا بین اون همه آب، موتور وِسپا ب چه کارت میآید!؟”. حرصش در میآمد و ب تته پته میافتاد ک تو چی میفهمی و اینقدر سرخ و قرمز میشد و دستش را بالا پایین میکرد ک من آخر ب خنده میافتادم و کار از آنچه بود خرابتر میشد.
رگ خوابش اما ساده است، کافی بود از یک چیزِ ایتالیا سوال کنی یا تعریف، یا اصلا همینطور مبهم، روی زبانت بندازی. این که میگویم چیز! یعنی واقعا هرچه. از میکل آنژ و دانته یا همین برلوسکونی بگیر تا برج پیزا و کلیسای فلان و مقبرهی بهمان، و یا پیتزای بیبرکت و باریک ایتالیایی. ب طرفة العینی آتشفشانش فروکش میکرد و تند و درهم، اطلاعاتش را به هر که بود و گوش میداد، پمپاژ میکرد. بعد هم زود یادش میرفت و غرق آمال و آرزوهایش میشد.
این ماجراها از زبان من تهش همین است؛ ک او چه بود و من چطور مسخرهاش کردم و چطور خندیدم و چه شد ک رفت و کجا رفت و تمام. اما یقین دارم از زبانِ دل و نگاه حسام ک بپرسی، برایت زندگی را معنا میکند. برایت از لذت همین فکر و خیالِ سالهای بعدش میگوید. این همان نقطهایست ک نمیتواتم حسادتم را پشتش مخفی کنم.
روی کاغذ ک حسابکتاب میکنم، بعید میدانم در این اوضاع و احوالِ این روزها، حتا نوهی حسام هم پایش ب آب ونیز، تَر شود، چ رسد ب خودش. اما تا اینکه سرم را از روی همین منطق و دو دوتا چارتا کردنها برمیدارم، موتور وِسپا و کافه میلانش، صاف و رنگی جلوی چشمانم سبز میشود. راستش اصلا این رویا و آرزوها مثل همان لوبیای سحرآمیز جَک میماند، آن هم ب محض اینکه کاشته شد، سبز شد.
حرف همین است، اینکه هر آنچه میخواهیم را یک روز باید بکاریم، مابقیاش خود ب خود سبز میشود.
یا لااقل من اینطور خیال میکنم.
[حسام جان اگر میخوانی، من ب همان تَکبوق موتورت هم راضیام.]
🌿 @tmlat
مشهد، خیابان حکیم نظامی را اگر بلد باشی، همان نبش فرعی ۲۴، کافه میلان را میبینی. یک کافهی افتضاح با هفت یا هشت صندلی ک اگر عصرِ شلوغی باشد، احتمالا مجبوری با غریبهها سر یک میز باشی. حسام، صاحبش از آن عشق ایتالیاهاست ک خواب و خیالش، وِنیز و موتور وِسپا بود. با اين حال ب جاى ونيز، اسم كافهاش را گذاشته بود میلان. میگفت اصالتش بیشتر است. چندباری هم مسخره اش کردم ک”ونیز را زیادی شلوغش میکنن و تهش چهار،پنج سطل آب روی هم بیشتر نیست. بعدم اصلا بین اون همه آب، موتور وِسپا ب چه کارت میآید!؟”. حرصش در میآمد و ب تته پته میافتاد ک تو چی میفهمی و اینقدر سرخ و قرمز میشد و دستش را بالا پایین میکرد ک من آخر ب خنده میافتادم و کار از آنچه بود خرابتر میشد.
رگ خوابش اما ساده است، کافی بود از یک چیزِ ایتالیا سوال کنی یا تعریف، یا اصلا همینطور مبهم، روی زبانت بندازی. این که میگویم چیز! یعنی واقعا هرچه. از میکل آنژ و دانته یا همین برلوسکونی بگیر تا برج پیزا و کلیسای فلان و مقبرهی بهمان، و یا پیتزای بیبرکت و باریک ایتالیایی. ب طرفة العینی آتشفشانش فروکش میکرد و تند و درهم، اطلاعاتش را به هر که بود و گوش میداد، پمپاژ میکرد. بعد هم زود یادش میرفت و غرق آمال و آرزوهایش میشد.
این ماجراها از زبان من تهش همین است؛ ک او چه بود و من چطور مسخرهاش کردم و چطور خندیدم و چه شد ک رفت و کجا رفت و تمام. اما یقین دارم از زبانِ دل و نگاه حسام ک بپرسی، برایت زندگی را معنا میکند. برایت از لذت همین فکر و خیالِ سالهای بعدش میگوید. این همان نقطهایست ک نمیتواتم حسادتم را پشتش مخفی کنم.
روی کاغذ ک حسابکتاب میکنم، بعید میدانم در این اوضاع و احوالِ این روزها، حتا نوهی حسام هم پایش ب آب ونیز، تَر شود، چ رسد ب خودش. اما تا اینکه سرم را از روی همین منطق و دو دوتا چارتا کردنها برمیدارم، موتور وِسپا و کافه میلانش، صاف و رنگی جلوی چشمانم سبز میشود. راستش اصلا این رویا و آرزوها مثل همان لوبیای سحرآمیز جَک میماند، آن هم ب محض اینکه کاشته شد، سبز شد.
حرف همین است، اینکه هر آنچه میخواهیم را یک روز باید بکاریم، مابقیاش خود ب خود سبز میشود.
یا لااقل من اینطور خیال میکنم.
[حسام جان اگر میخوانی، من ب همان تَکبوق موتورت هم راضیام.]
🌿 @tmlat
میگه که :
دل شکستی و شبی
یک نفر از جنس خودت
خنده ای تلخ به چشمان ترت خواهد کرد!
این یه جمله بدجوری منو برد توی فکر!
دل شکستن حتما خیلی دردناکه... اینکه آدم دلش بشکنه، اینکه بفهمی یک نفر قرار نیست مال تو باشه، اینکه بفهمی یک نفر... دیگه نیست!
خوب، عاشقی که راضی باشه معشوقش همین درد رو بکشه واقعا عاشقه؟
دل شکستی و شبی
یک نفر از جنس خودت
خنده ای تلخ به چشمان ترت خواهد کرد!
این یه جمله بدجوری منو برد توی فکر!
دل شکستن حتما خیلی دردناکه... اینکه آدم دلش بشکنه، اینکه بفهمی یک نفر قرار نیست مال تو باشه، اینکه بفهمی یک نفر... دیگه نیست!
خوب، عاشقی که راضی باشه معشوقش همین درد رو بکشه واقعا عاشقه؟
امروز چشمانم به اسمان بود که شاید باز هم ببارد ولی نه امروز میدانستم چشمانم آنچه که دلش یا دلم میخاهد نمیبیند. سخت است دلت به هرچه که افتاده است دلگیر باشد. سخت است که بین آنچه چشمانم میبیند و آنچه که دلم میبیند تفاوت هاست. کنار هر قدم هر لحظه ای کوتاه سرم را پایین می آورم نمیدانم به کجا اما اسمان را نمی نگرم. نا امیدی ساده ای که فقط، خود را به وجوم رسانده، همان ارزویی است که مدت ها به دنبالش بودم میدانستم ،منتظرش بودم دلم به لحظه رسیدنش بود ولی چشمانم...
براتون یک نامه از سووشون دارم
گریه نکن خواهرم.در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می امدی سحر را ندیدی؟؟
گریه نکن خواهرم.در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می امدی سحر را ندیدی؟؟
هوای عجیبیه...
هوای نبودن
از صبح تا حالا باریده، الان دیگه نمیباره.
هوا اما دم داره. از اون دمای نفسگیر، گیج شده با عطر گلهای اقاقیا.
شده از اون هواهای خفه کننده
از اون هواهای نامردی که پرتت میکنه درست همونجایی که ازش وحشت داری همونجایی که همه انرژی این ماههای اخرت صرف فرار ازش شده...
...
...
...
از مسافرت با هر چیزی بجز ماشینم گریزانم. تنها توی ماشینمه که میتونم برم بدون اینکه بخوام برسم... میتونم برم بدون اینکه حتا یاد رسیدن بیافتم... یاد خونه یاد بوی عطر اقاقیا توی افتاب... یاد زمین خاکی و هوای آبی!
فقط توی ماشینم هست که میتونم برم بدون اینکه برسم، که ببینم بغلهای بزرگی رو که اخر راه پیدا میشن و چشمهای کوچولوی منتظری رو که از شادی برق میزنن و بدو بدو میپرن بغل مامی/پاپی شون...
هوای بدی شده...
فقط میباره 😔
فردا باید مسیر برگشتمو عوض کنم. زیر درخت اقاقیا خوب نیست... راه دیگه ای باید پیدا کنم.
هوای نبودن
از صبح تا حالا باریده، الان دیگه نمیباره.
هوا اما دم داره. از اون دمای نفسگیر، گیج شده با عطر گلهای اقاقیا.
شده از اون هواهای خفه کننده
از اون هواهای نامردی که پرتت میکنه درست همونجایی که ازش وحشت داری همونجایی که همه انرژی این ماههای اخرت صرف فرار ازش شده...
...
...
...
از مسافرت با هر چیزی بجز ماشینم گریزانم. تنها توی ماشینمه که میتونم برم بدون اینکه بخوام برسم... میتونم برم بدون اینکه حتا یاد رسیدن بیافتم... یاد خونه یاد بوی عطر اقاقیا توی افتاب... یاد زمین خاکی و هوای آبی!
فقط توی ماشینم هست که میتونم برم بدون اینکه برسم، که ببینم بغلهای بزرگی رو که اخر راه پیدا میشن و چشمهای کوچولوی منتظری رو که از شادی برق میزنن و بدو بدو میپرن بغل مامی/پاپی شون...
هوای بدی شده...
فقط میباره 😔
فردا باید مسیر برگشتمو عوض کنم. زیر درخت اقاقیا خوب نیست... راه دیگه ای باید پیدا کنم.
خوشالی ینی داری میری
مهم نیس اگ قراره هیچوخ نرسی...
اصلن چه اهمیتی داره چی میخاد بشه چی میشه!
🚶🏻♀
مهم نیس اگ قراره هیچوخ نرسی...
اصلن چه اهمیتی داره چی میخاد بشه چی میشه!
🚶🏻♀
میگه انما الحیات الدنیا الا لهو و لعب
یعنی زندگی دنیا جز بیهودگیِ سرگرم کنندهای نیست، تازه تاکیدم میکنه.
میخوام بگم وقتی خودش داره میگه دنیاتون اینقدر پوچه، شما داری دنبال چی میگردی؟
یعنی زندگی دنیا جز بیهودگیِ سرگرم کنندهای نیست، تازه تاکیدم میکنه.
میخوام بگم وقتی خودش داره میگه دنیاتون اینقدر پوچه، شما داری دنبال چی میگردی؟
نمیدونم چرا یهو زد به سرم چایی رو بردارم ببرم تو حیاط پنج دقیقه رو نیمکت بغل باغچه بشینم...
هنوز دو دقیقه نشده بود که یک پشه مهمون لیوان چاییم شد!
برگشتم چایی رو عوض کردم راهمو کشیدم اومدم تو دفترم!!! از همون موقع تا الان که نیم ساعت شده مدام دارم پشه های کوچولویی رو که احتمالن اومدن انتقام دوستشونو بگیرن، از توی موها، لباس، روی صورت، میز کارم، کاغذام و در و دیوار اتاقم جمع میکنم.....
پشههای دوسداشتنی 😍😄
هنوز دو دقیقه نشده بود که یک پشه مهمون لیوان چاییم شد!
برگشتم چایی رو عوض کردم راهمو کشیدم اومدم تو دفترم!!! از همون موقع تا الان که نیم ساعت شده مدام دارم پشه های کوچولویی رو که احتمالن اومدن انتقام دوستشونو بگیرن، از توی موها، لباس، روی صورت، میز کارم، کاغذام و در و دیوار اتاقم جمع میکنم.....
پشههای دوسداشتنی 😍😄