تأملات
#ناشناس گفت: میشه از این حرفا نتیجه گیری کنی؟ چی درسته؟ باید چیکار کرد؟ ۱۴
بله حتما. اگر چه نسخهی واحد دادن در زمینهی مسائل انسانی غیرممکن/بیهوده است. ولی جمعبندی ممکن/مفیده.
حالا چی ژوزه؟
بعدتر تصور کنید که جزو کادر درمانی بیمارستانی هستید و بیماری درحال احتضار دارید که از کم و کیف وخامت حالش به اون صورت با خبر نیست. تصور میکنه برای درمان مریضیش راهی وجود داره. پیش از رخ دادن مرگ فرد جوری رفتار میکنید که بیمار امیدوار به بهبود بمونه همونطوری…
آذین خانم از مخاطبان جدی کانالمون، محبت کردند و این مطلب رو در رابطه با سوال فوق فرستادند. اگرچه بیارتباط با آخرین سوال ما هم نیست...
https://t.me/omidrezaie55/1099
https://t.me/omidrezaie55/1099
Telegram
اميد به فردا( ياد داشتهاي دكتر اميد رضائی)
داسبهدستان
🌀دکتر امیدرضائی🌀
نوشتهاند که قتل ناموسی هنگامی رخ میدهد که کسی در خانوادهای فکر میکند که بهتر از دیگری، صلاحِ زندگیِ او را میداند
من این وضعیت را در طبابتم بسیار دیدهام.
مردی را دیدهام که با پدر پیرش جلویم نشسته و با چشم و ابرو به من…
🌀دکتر امیدرضائی🌀
نوشتهاند که قتل ناموسی هنگامی رخ میدهد که کسی در خانوادهای فکر میکند که بهتر از دیگری، صلاحِ زندگیِ او را میداند
من این وضعیت را در طبابتم بسیار دیدهام.
مردی را دیدهام که با پدر پیرش جلویم نشسته و با چشم و ابرو به من…
دوست خوبم، سلام!
اینا رو مینویسم که هر وقت دوست داشتی بخونی.
شاید بنظرت غلط باشه،
شاید هم درست.
اما هرچی باشه یادگاریه:
زندگی پیوند همین لحظههای تلخ و شیرینه.
کنار هم:
افت و خیز
بالا و پایین.
هر وقت پایین بودی
بدون بالا بودی قبلش
و بعدش هم بالا خواهی بود
هر وقت بالا بودی
بدون پایین بودی قبلش
و ممکنه بعدا هم بیای پایین
و اینا فقط و فقط کنار هم قشنگن
چه بالا
چه پایین
صبح بیدار شو و بگو:
قراره اتفاقای جدید بیفتن!
شب بخواب و بگو:
یه روز دیگه زندگی کردم😍
ذهنت رو از زمان جدا کن...
برو بالای بالای بالا:
اونجا که دیگه ابری نیست...
کرهی زمین یه نقطه شده...
فضا ساکت و ساکنه...
و گذر زمان حس نمیشه...
از اونجا به کل زندگیت،
به گذشته و آینده
همزمان نگاه کن!
هیچ چیزی عوض نمیشه...
همه چی مثل یه نقطه است...
همهی عمر ما!
تو همیشه دقیقا همون جایی هستی که باید باشی...
و در بیزمانی، غم معناشو از دست میده🙃
امضا:
دوستت، #مصطفی
اینا رو مینویسم که هر وقت دوست داشتی بخونی.
شاید بنظرت غلط باشه،
شاید هم درست.
اما هرچی باشه یادگاریه:
زندگی پیوند همین لحظههای تلخ و شیرینه.
کنار هم:
افت و خیز
بالا و پایین.
هر وقت پایین بودی
بدون بالا بودی قبلش
و بعدش هم بالا خواهی بود
هر وقت بالا بودی
بدون پایین بودی قبلش
و ممکنه بعدا هم بیای پایین
و اینا فقط و فقط کنار هم قشنگن
چه بالا
چه پایین
صبح بیدار شو و بگو:
قراره اتفاقای جدید بیفتن!
شب بخواب و بگو:
یه روز دیگه زندگی کردم😍
ذهنت رو از زمان جدا کن...
برو بالای بالای بالا:
اونجا که دیگه ابری نیست...
کرهی زمین یه نقطه شده...
فضا ساکت و ساکنه...
و گذر زمان حس نمیشه...
از اونجا به کل زندگیت،
به گذشته و آینده
همزمان نگاه کن!
هیچ چیزی عوض نمیشه...
همه چی مثل یه نقطه است...
همهی عمر ما!
تو همیشه دقیقا همون جایی هستی که باید باشی...
و در بیزمانی، غم معناشو از دست میده🙃
امضا:
دوستت، #مصطفی
یکسری نقطه مقابلم گذاشتم و فقط سعی میکردم همه اینا رو به هم متصل کنم اخر هرچیزی دو نقطه میشد و یه خط بینش نمیتونستم هیچ خطی رو با سه نقطه رسم کنم خیلی تلاش کردم هیچ خطی هم با یه نقطه رسم نمیشد . عشق خیلی عذاب آوره خیلی اذیتت میکنه و خیلی محدودت میکنه و خیلی مشکلات دیگه داره و برای من مثل یه خط میمونه که نمیشه با یه نقطه رسمش کرد و باید یه نقطه دیگه باشه که همونقدر که یک سمت خط رو من گرفتم اونم همون سمت خط رو بگیره. آدم ها هیچ وقت دلشون نمیخاد کاری که خوشایند نیست رو تنهایی انجام بدن
زهی زبان پر از قندی
که سوخت جان مرا چندی
نداد آب حیات امّا
نهاد در سخنم آتش...
امشب به قدری غرق در این غزل زیبای #غلامرضا_طریقی شدم که هیچ کاری -جز گوش دادن بهش- نمیتونم انجام بدم...🙃
#مصطفی
که سوخت جان مرا چندی
نداد آب حیات امّا
نهاد در سخنم آتش...
امشب به قدری غرق در این غزل زیبای #غلامرضا_طریقی شدم که هیچ کاری -جز گوش دادن بهش- نمیتونم انجام بدم...🙃
#مصطفی
تأملات
☘ لطفاً بفرمایید، مهمترین درسی که از روابط عاطفیتون گرفتید چی بوده؟ ☘ به فرض بعید که رابطهای نداشتید. فکر میکنید چرا به درد یک رابطهٔ عاطفی میخورید/نمیخورید؟ طبق معمول اگر دوست داشتید شناس بگید، @mostafaonline و اگر ناشناس، https://t.me/BChatBot?start=sc…
#ناشناس گفت:
سلام
:)
به نظرم مهم ترین درسی که گرفتم این بود
همیشه اونجور که انتظار داری پیش نمیره
همیشه اونی که فکر میکنی تا آخر پشتته نمیمونه
ی جا پشتتو خالی میکنه میره و تورو واقعا غافلگیر میکنی اصلا نمیفهمی چی شد! برای چی!
فقط ازین باید درس بگیریم که به هیچکس جز خودمون تکیه نکنیم
آدما خیلی زود تغییر میکنن
خیلی زود روزای خوب یادشون میره....
۲۲
سلام
:)
به نظرم مهم ترین درسی که گرفتم این بود
همیشه اونجور که انتظار داری پیش نمیره
همیشه اونی که فکر میکنی تا آخر پشتته نمیمونه
ی جا پشتتو خالی میکنه میره و تورو واقعا غافلگیر میکنی اصلا نمیفهمی چی شد! برای چی!
فقط ازین باید درس بگیریم که به هیچکس جز خودمون تکیه نکنیم
آدما خیلی زود تغییر میکنن
خیلی زود روزای خوب یادشون میره....
۲۲
زندگی رودخانهی پر پیچ و خمیست و ما قایقهای سرگردانِ تنها.
گاه، در قطعهای نه چندان طولانی، جریان آب قایق ما را کنار قایقهای دیگر قرار میدهد؛ لختی کنار هم زمزمهٔ خروشانی رود را گوش میدهیم؛ همکلام میشویم و جانمان آغشتهٔ هم میشود؛
از جریان آب گریزی نیست و اختیاری در حرکت خویش نداریم؛ اما کسی چه میداند؟ شاید چند وقت دیگر، این قایق و آن قایق، باز تنه به هم بسایند و روزهای کنار هم بودن را مرور کنند...
#مصطفی
گاه، در قطعهای نه چندان طولانی، جریان آب قایق ما را کنار قایقهای دیگر قرار میدهد؛ لختی کنار هم زمزمهٔ خروشانی رود را گوش میدهیم؛ همکلام میشویم و جانمان آغشتهٔ هم میشود؛
از جریان آب گریزی نیست و اختیاری در حرکت خویش نداریم؛ اما کسی چه میداند؟ شاید چند وقت دیگر، این قایق و آن قایق، باز تنه به هم بسایند و روزهای کنار هم بودن را مرور کنند...
#مصطفی
تأملات
☘ لطفاً بفرمایید، مهمترین درسی که از روابط عاطفیتون گرفتید چی بوده؟ ☘ به فرض بعید که رابطهای نداشتید. فکر میکنید چرا به درد یک رابطهٔ عاطفی میخورید/نمیخورید؟ طبق معمول اگر دوست داشتید شناس بگید، @mostafaonline و اگر ناشناس، https://t.me/BChatBot?start=sc…
#صادق گفت:
درس که فعلاً نگرفتم🥺
ولی اینکه آدم بدونه چرا به درد یک رابطه عاطفی میخوره یا نمیخوره رو فکرنمیکنم زیاد خود فرد بتونه بگه،چون ممکنه تو یه کاری رو بگی توجه کردن به فرد هستش ولی از دید اون فضولی یا کنترلگر بودن باشه.
هر چه قدرهم رو خودت شناخت داشته باشی باز نگاه طرف مقابلت ممکنه متفاوت باشه.👀
فکرمیکنم اینکه انسان بدونه چی نیازداره و ببینه آیا طرف مقابلش میتونه اون نیاز رو رفع کنه یانه بیشتر کاربردی.
و خوب هیچوقت یه نفرنمیتونه کل نیازهای یه نفر دیگه رو پوشش بده ولی حتی رفع یدونه از نیازها هم خیلی وقت ها به آدم دلگرمی،امید،انرژی و... میده، همین هم برای طرف مقابلت هست تو چقدر از نیاز های اون رو میتونی رفع کنی آیا اصلاً میتونی نیازی رفع کنی؟؟؟🤔
۲۳
درس که فعلاً نگرفتم🥺
ولی اینکه آدم بدونه چرا به درد یک رابطه عاطفی میخوره یا نمیخوره رو فکرنمیکنم زیاد خود فرد بتونه بگه،چون ممکنه تو یه کاری رو بگی توجه کردن به فرد هستش ولی از دید اون فضولی یا کنترلگر بودن باشه.
هر چه قدرهم رو خودت شناخت داشته باشی باز نگاه طرف مقابلت ممکنه متفاوت باشه.👀
فکرمیکنم اینکه انسان بدونه چی نیازداره و ببینه آیا طرف مقابلش میتونه اون نیاز رو رفع کنه یانه بیشتر کاربردی.
و خوب هیچوقت یه نفرنمیتونه کل نیازهای یه نفر دیگه رو پوشش بده ولی حتی رفع یدونه از نیازها هم خیلی وقت ها به آدم دلگرمی،امید،انرژی و... میده، همین هم برای طرف مقابلت هست تو چقدر از نیاز های اون رو میتونی رفع کنی آیا اصلاً میتونی نیازی رفع کنی؟؟؟🤔
۲۳
چند پیشنهاد حالخوبکن:
این روزا بازهم باید تو خونه موند.
گفتگویی با یک دوست عزیز داشتم،
و از دل اون گفتگو پیشنهاداتی در اومد برای بهتر شدن حالمون در این ایام.
مینویسم که هم بخونید و هم اگر چیزی میخواهید به لیست اضافه کنید:
🔅 یک کار هنری شروع کنید.
آبرنگ گزینهی بسیار مناسبیه. نقاشی، خط، و هر هنر دیگری باعث میشه روحتون جلا پیدا کنه. اگر بلد نیستید، یوتوب پر از آموزشه!
🔆 کتاب بخونید.
ایجاد یک لیست مطالعاتی که حجم غالبش داستان و شعر باشه، مطمئنا حالتون رو بهتر خواهد کرد.
🔅 دیوانهوار بنویسید.
از حالتون، از فکرهاتون، شخصیتهای تخیلی، ماجراهای نیمهواقعی و واقعی، خاطرات شیرین و تلخ. مهم نیست چی باشه. قلم و کاغذ رو بردارید (یا صفحه کلید و یک کانال!) و بنویسید. روزی چند خط هم بسه.
🔆 پیادهروی کنید.
صبح زود یا آخر شب گزینههای بهتری هستند. جای خلوتی پیدا کنید و قدم بزنید. تردمیل رو پیشنهاد نمیکنم چون قصدم اینه که در عین رعایت قواعد بهداشتی، اکسیژن برسه به مختون.
🔅 فیلمهای خوب ببینید.
در انتخاب فیلم دقت کنید و البته مراقب باشید تعداد فیلمها بیشتر از تعداد کارهای دیگه نشه. عالم خیال خوبه اگر مقدارش کم باشه.
🔆 گل و گیاه پرورش بدید.
مراقبت از گلدون و مشاهدهی حال خوبش، حال شما رو هم خوب خواهد کرد.
🔅 بازی کنید.
کنار خانواده، بازیهای گروهی خوبی میشه راه انداخت. استوژیت، مافیا، گل یا پوچ، منچ، راز جنگل، پانتومیم، اسم فامیل، و صدها گزینهی دیگه دم دستتونه. بازی در جمعهای واقعی مزهی خیلی خوبی داره که تا نچشید تایید نخواهید کرد.
ا♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️ا
شما هم اگر پیشنهادی دارید بفرمایید که به لیست اضافه کنیم😍
https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
این روزا بازهم باید تو خونه موند.
گفتگویی با یک دوست عزیز داشتم،
و از دل اون گفتگو پیشنهاداتی در اومد برای بهتر شدن حالمون در این ایام.
مینویسم که هم بخونید و هم اگر چیزی میخواهید به لیست اضافه کنید:
🔅 یک کار هنری شروع کنید.
آبرنگ گزینهی بسیار مناسبیه. نقاشی، خط، و هر هنر دیگری باعث میشه روحتون جلا پیدا کنه. اگر بلد نیستید، یوتوب پر از آموزشه!
🔆 کتاب بخونید.
ایجاد یک لیست مطالعاتی که حجم غالبش داستان و شعر باشه، مطمئنا حالتون رو بهتر خواهد کرد.
🔅 دیوانهوار بنویسید.
از حالتون، از فکرهاتون، شخصیتهای تخیلی، ماجراهای نیمهواقعی و واقعی، خاطرات شیرین و تلخ. مهم نیست چی باشه. قلم و کاغذ رو بردارید (یا صفحه کلید و یک کانال!) و بنویسید. روزی چند خط هم بسه.
🔆 پیادهروی کنید.
صبح زود یا آخر شب گزینههای بهتری هستند. جای خلوتی پیدا کنید و قدم بزنید. تردمیل رو پیشنهاد نمیکنم چون قصدم اینه که در عین رعایت قواعد بهداشتی، اکسیژن برسه به مختون.
🔅 فیلمهای خوب ببینید.
در انتخاب فیلم دقت کنید و البته مراقب باشید تعداد فیلمها بیشتر از تعداد کارهای دیگه نشه. عالم خیال خوبه اگر مقدارش کم باشه.
🔆 گل و گیاه پرورش بدید.
مراقبت از گلدون و مشاهدهی حال خوبش، حال شما رو هم خوب خواهد کرد.
🔅 بازی کنید.
کنار خانواده، بازیهای گروهی خوبی میشه راه انداخت. استوژیت، مافیا، گل یا پوچ، منچ، راز جنگل، پانتومیم، اسم فامیل، و صدها گزینهی دیگه دم دستتونه. بازی در جمعهای واقعی مزهی خیلی خوبی داره که تا نچشید تایید نخواهید کرد.
ا♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️ا
شما هم اگر پیشنهادی دارید بفرمایید که به لیست اضافه کنیم😍
https://t.me/BChatBot?start=sc-14343-nudjYpF
تأملات
چند پیشنهاد حالخوبکن: این روزا بازهم باید تو خونه موند. گفتگویی با یک دوست عزیز داشتم، و از دل اون گفتگو پیشنهاداتی در اومد برای بهتر شدن حالمون در این ایام. مینویسم که هم بخونید و هم اگر چیزی میخواهید به لیست اضافه کنید: 🔅 یک کار هنری شروع کنید. آبرنگ…
#مجتبی گفت:
آشپزی و کارای تغذیه رو هم بهش اضافه کن.
درد و دل با رفقا یا خبر گرفتن ازشون هم حال خودت یا اون رفیقت رو بهتر میکنه😉
2
آشپزی و کارای تغذیه رو هم بهش اضافه کن.
درد و دل با رفقا یا خبر گرفتن ازشون هم حال خودت یا اون رفیقت رو بهتر میکنه😉
2
تأملات
چند پیشنهاد حالخوبکن: این روزا بازهم باید تو خونه موند. گفتگویی با یک دوست عزیز داشتم، و از دل اون گفتگو پیشنهاداتی در اومد برای بهتر شدن حالمون در این ایام. مینویسم که هم بخونید و هم اگر چیزی میخواهید به لیست اضافه کنید: 🔅 یک کار هنری شروع کنید. آبرنگ…
#انسی به نقل از توییتر پیپرکات گفت:
عشق بورزید. یکی رو بردارید و عشق بورزید بهش. به همدیگه عشق بورزید. بدویید دنبال آدما بهشون عشق بورزید. این دنیا میگذره و مثل سگ میمیرید. عشق بورزید.
3
عشق بورزید. یکی رو بردارید و عشق بورزید بهش. به همدیگه عشق بورزید. بدویید دنبال آدما بهشون عشق بورزید. این دنیا میگذره و مثل سگ میمیرید. عشق بورزید.
3
تأملات
چند پیشنهاد حالخوبکن: این روزا بازهم باید تو خونه موند. گفتگویی با یک دوست عزیز داشتم، و از دل اون گفتگو پیشنهاداتی در اومد برای بهتر شدن حالمون در این ایام. مینویسم که هم بخونید و هم اگر چیزی میخواهید به لیست اضافه کنید: 🔅 یک کار هنری شروع کنید. آبرنگ…
اه اه این پیشنهادهای فرهنگی مصطفی رو ول کنید🤢🤢
بیاید بهترین روش های خوب شدن حالو بهتون بگم؛
- استفاده از بادکنک حاوی هلیوم جهت تغییر صدا و خندیدن با اعضای خانواده.
- انداختن قرص ملیّن در قوری چای خانواده.
- یاد دادن فحشهای مدل ۲۰۲۰ به خواهرزاده و برادرزادهی زیر چهار سال.
- ریختن شکر در دوغ خانواده.
- دوختن شلوار دیگران به تختخواب، زمانی که خوابند.
- چسباندن آدامس به موهای همخانههای بزرگوار.
- شکار مارمولک، بستن ایشان به سر چوب، دنبال کردن خواهر کوچکتر با چوب مزبور.
- در آوردن صدای قورباغه با زیربغل.
- رد شدن از پسزمینهی تماس تصویری اعضای خانواده و ادای میمون در آوردن.
- ریختن وایتکس در قوطی شامپو.
- تمرین آواز خواندن با باد گلو.
- کوتاه کردن موهای اضافهی دیگران زمانی که خوابند.
- ریختن چسب قطرهای روی لبهای کسی که خیلی خروپف میکند.
- جابجا کردن لیبل سرد و گرم شیر دسشویی.
پ.ن : این لیست توسط مجید خسروانجم و رفقا ارائه شده و صددرصد تضمینی است. منتظر پیشنهادهای شما نیز هستیم!
#صالح
4
بیاید بهترین روش های خوب شدن حالو بهتون بگم؛
- استفاده از بادکنک حاوی هلیوم جهت تغییر صدا و خندیدن با اعضای خانواده.
- انداختن قرص ملیّن در قوری چای خانواده.
- یاد دادن فحشهای مدل ۲۰۲۰ به خواهرزاده و برادرزادهی زیر چهار سال.
- ریختن شکر در دوغ خانواده.
- دوختن شلوار دیگران به تختخواب، زمانی که خوابند.
- چسباندن آدامس به موهای همخانههای بزرگوار.
- شکار مارمولک، بستن ایشان به سر چوب، دنبال کردن خواهر کوچکتر با چوب مزبور.
- در آوردن صدای قورباغه با زیربغل.
- رد شدن از پسزمینهی تماس تصویری اعضای خانواده و ادای میمون در آوردن.
- ریختن وایتکس در قوطی شامپو.
- تمرین آواز خواندن با باد گلو.
- کوتاه کردن موهای اضافهی دیگران زمانی که خوابند.
- ریختن چسب قطرهای روی لبهای کسی که خیلی خروپف میکند.
- جابجا کردن لیبل سرد و گرم شیر دسشویی.
پ.ن : این لیست توسط مجید خسروانجم و رفقا ارائه شده و صددرصد تضمینی است. منتظر پیشنهادهای شما نیز هستیم!
#صالح
4
تأملات
چند پیشنهاد حالخوبکن: این روزا بازهم باید تو خونه موند. گفتگویی با یک دوست عزیز داشتم، و از دل اون گفتگو پیشنهاداتی در اومد برای بهتر شدن حالمون در این ایام. مینویسم که هم بخونید و هم اگر چیزی میخواهید به لیست اضافه کنید: 🔅 یک کار هنری شروع کنید. آبرنگ…
#حنا (@maghznebesht) گفت:
حال خوب کن ترین چیزای دنیا برای من
شیرین عسل
رب انار
سریال هری پاتر
سریال فرندز
سریال منتالیست
و کافه بهشت با هشتپاعه
البته خونه ریحون و بودن با ریحون و نادیا رو جزو اینا حساب نمیکنم چون اینا زندگیمه. عصن نباشه ی چیز بزرگ کمه.
5
حال خوب کن ترین چیزای دنیا برای من
شیرین عسل
رب انار
سریال هری پاتر
سریال فرندز
سریال منتالیست
و کافه بهشت با هشتپاعه
البته خونه ریحون و بودن با ریحون و نادیا رو جزو اینا حساب نمیکنم چون اینا زندگیمه. عصن نباشه ی چیز بزرگ کمه.
5
مرثیهای برای ریتم ها
خب، شروع کنیم؟ آمادهاید؟ لطفا اگر مطمئن نیستید که آره یا نه!؟ همین الان خارج شوید و هر وقت حاضر بودید برگردید. من تا ابد برای زدن این حرفها وقت دارم، اما شما حواستان باشد ک همیشه برای شنیدنش فرصت نخواهید داشت. پس باز هم هشدار میدم. وقتش ک شد، شروع کنید...!
خب حالا هندزفری را بردارید و از ساندکلاود، یا گوگل و اصلا هرجا، موسیقی فیلم “مرثیهای برای یک رویا” را سرچ کنید. اصلا هم مهم نیست کدام نسخهاش را پلی میکنید. اسپل رِکویِم هم میشود؛ “آر.اي.کیو.یو.آی.اي.ام” اینقدر هم نپرسید چرا و آخرش که چی...!؟ معلوم میشه.
میشنوید؟ آرنوفسکی سال ۲۰۰۰ فیلمش را ساخت. نتیجهی کار خیلی وحشیانه و وهمانگیز بود، با این حال مسحورکننده. رازش هم در همین ریتم و صداهایی است ک به خورد تماشاچیها میداد. مثل همینی ک الان دارد پخش میشود و در سرتان میچرخد. صداهایی ک شاید متوجه حضور بعضیشان هم نشوید، اما ارنوفسکی خوب بلد بود جایشان را در سیگنالهای مغزتان پیدا کند و به موقع، فرود بیاوردشان. نه! فرود تعبیر دقیقی نیست. صداها بر ضمیر گنگ و حیرتزدهی مخاطب “سقوط” میکرد.
صداهایی ک گاهی زمزمه و گاهی هایوهوی بود. حتا بعضیشان، فقط ضربِ سادهی مترونوم بودند و اصلا انگار، هیچ وظیفهی خاصی نداشتند، جز نگهداشتن ریتم.
و البته این شاید خودش همه چیز باشد، اینکه ریتم، جریان داشته باشد. دیده هم نشد، خب نشد.
تهش همین را میخواهم بگویم، از صداها میخواهم بگویم. از هر نوایی ک دور و بر ما هست، گاهی با ریتم کند و گاهی هم پر از نُتهای درهم و بیدر و پیکر. ولی هست!
راحتتان کنم، شاید ناکوک و شلخته باشد اما تا نشنویمشان، تا حسشان نکنیم، تا همهاش را نشناسیم، تغییرش هم نمیتوانیم بدهیم.
و حرف من، حال و هوای الان من، همین دو کلام آخر بود.
اینکه ضربانها را جدی بگیرید. بگردید و خطِ بود و نبودتان را پیدا کنید. اینکه وقتی هستید، روی چه مختصاتی ایستادهاید و لحظهی بعد ک پلک زدهاید، کجا کشیده خواهید شد...
ریتمهای غُر شده را باید نونَوا کرد. دم و بازدمتان، به خوشرقصی آنها بسته است.
🌿
#تهجدی
خب، شروع کنیم؟ آمادهاید؟ لطفا اگر مطمئن نیستید که آره یا نه!؟ همین الان خارج شوید و هر وقت حاضر بودید برگردید. من تا ابد برای زدن این حرفها وقت دارم، اما شما حواستان باشد ک همیشه برای شنیدنش فرصت نخواهید داشت. پس باز هم هشدار میدم. وقتش ک شد، شروع کنید...!
خب حالا هندزفری را بردارید و از ساندکلاود، یا گوگل و اصلا هرجا، موسیقی فیلم “مرثیهای برای یک رویا” را سرچ کنید. اصلا هم مهم نیست کدام نسخهاش را پلی میکنید. اسپل رِکویِم هم میشود؛ “آر.اي.کیو.یو.آی.اي.ام” اینقدر هم نپرسید چرا و آخرش که چی...!؟ معلوم میشه.
میشنوید؟ آرنوفسکی سال ۲۰۰۰ فیلمش را ساخت. نتیجهی کار خیلی وحشیانه و وهمانگیز بود، با این حال مسحورکننده. رازش هم در همین ریتم و صداهایی است ک به خورد تماشاچیها میداد. مثل همینی ک الان دارد پخش میشود و در سرتان میچرخد. صداهایی ک شاید متوجه حضور بعضیشان هم نشوید، اما ارنوفسکی خوب بلد بود جایشان را در سیگنالهای مغزتان پیدا کند و به موقع، فرود بیاوردشان. نه! فرود تعبیر دقیقی نیست. صداها بر ضمیر گنگ و حیرتزدهی مخاطب “سقوط” میکرد.
صداهایی ک گاهی زمزمه و گاهی هایوهوی بود. حتا بعضیشان، فقط ضربِ سادهی مترونوم بودند و اصلا انگار، هیچ وظیفهی خاصی نداشتند، جز نگهداشتن ریتم.
و البته این شاید خودش همه چیز باشد، اینکه ریتم، جریان داشته باشد. دیده هم نشد، خب نشد.
تهش همین را میخواهم بگویم، از صداها میخواهم بگویم. از هر نوایی ک دور و بر ما هست، گاهی با ریتم کند و گاهی هم پر از نُتهای درهم و بیدر و پیکر. ولی هست!
راحتتان کنم، شاید ناکوک و شلخته باشد اما تا نشنویمشان، تا حسشان نکنیم، تا همهاش را نشناسیم، تغییرش هم نمیتوانیم بدهیم.
و حرف من، حال و هوای الان من، همین دو کلام آخر بود.
اینکه ضربانها را جدی بگیرید. بگردید و خطِ بود و نبودتان را پیدا کنید. اینکه وقتی هستید، روی چه مختصاتی ایستادهاید و لحظهی بعد ک پلک زدهاید، کجا کشیده خواهید شد...
ریتمهای غُر شده را باید نونَوا کرد. دم و بازدمتان، به خوشرقصی آنها بسته است.
🌿
#تهجدی
تأملات
چند پیشنهاد حالخوبکن: این روزا بازهم باید تو خونه موند. گفتگویی با یک دوست عزیز داشتم، و از دل اون گفتگو پیشنهاداتی در اومد برای بهتر شدن حالمون در این ایام. مینویسم که هم بخونید و هم اگر چیزی میخواهید به لیست اضافه کنید: 🔅 یک کار هنری شروع کنید. آبرنگ…
#عاطفه گفت:
دانلود فول آلبوم حسن شماعی زاده بخصوص آهنگ زبون زرگری علاوه بر فزونی شادی و نشاط در خانواده جنبه ی آموزش زبان زرگری هم دارد😊😊😊
6
دانلود فول آلبوم حسن شماعی زاده بخصوص آهنگ زبون زرگری علاوه بر فزونی شادی و نشاط در خانواده جنبه ی آموزش زبان زرگری هم دارد😊😊😊
6
اینو از کی گرفتم؟!
#قسمتاول
۱.
وقتی ۴ نفری همزمان از ماشین پیاده شدیم هیچ کداممان ذرهای تصور نداشتیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. هر چه به ماشین او نزدیکتر میشدم شتاب قدمهام کندتر میشد، و وقتی دستم را روی دستگیره گذاشتم حتی یادم نمیآمد برای چه پیاده شدهام. زیر چشمی به هم نگاه میکردیم، انگار هر کس منتظر حرکت دیگری بود. انگشتانم از فرط پشیمانی سست شده بودند. داشتم منصرف میشدم که ناگهان دایی عروس جفتپا روی کاپوت ماشین پرید و با تمام قدرت شروع به تکان دادن برف پاک کن پژویِ گُلزده کرد. همین حرکت کافی بود تا همهی تردید چند لحظه قبل از بین برود. بچه ریشوهای سر بهزیری که عرق شرم بر پیشانیشان نشسته بود، یکهو دیوانه شدند . هر کسی کاری میکرد؛ یکی ماشین را تکان میداد، دیگری زور میزد داماد را از پنجره بیرون بکشد و آنیکی دامادی که تا کمر از پنجره آویزان بود، میبوسید. وقتی بیرونش کشیدیم، مثل مربی قهرمانی که مهمترین جام عالم را فتح کرده دو سه بار به هوایش انداختیم و پشت بندش چند دقیقهای هم با صدای تند آهنگی که از میان درهای باز مانده ماشینمان بیرون میزد کُردی قر دادیم.
تنها صدای بسته شدن آخرین درِ ماشین بود که مثل پاشیدن آب به صورت آدمی بیهوش، به خود آوردمان. تا خانه، سر روی شیشههای بخار گرفته گذاشتیم و به نور محو بیرون خیره شدیم. فقط صدای خفهی رادیو میآمد. انگار با سکوتمان بهم میگفتیم : «باور کن منم مثل تو نمیدونم این چه غلطی بود کردم.»
۲.
دی ماه ۹۶ وقتی با مهدی سر فلکه بستنی ایستاده بودیم، باور نمیکردیم که چند ثانیه بعد قرار است همراه همین بچه سوسولهایی که ازشان بدمان میآمد، فرار کنیم و فحشهای رکیک به حکومت بدهیم. وسط فحش ناموسیِ سوم به نیروی گاردی که با موتور دنبالمان کرد، بودم که ناگهان یادم آمد من بسیجیام! یک طرفدارِ حکومت!! که اصلاً آمده ببیند چه خبر است. به مهدی نگاه کردم. سرش پایین بود و اخمهاش در هم، مثل کسی که زور میزند اتفاقی را در گذشتهاش بیاد آورد.
۳.
سیتی گل دوم را که زد ممد ایز تایپینگ شد. اول سریع چند ایموجی خنده فرستاد. انگار میخواست تا داغم تازه است ضربهاش را بزند. میتوانستم خندهی کریهاش را از پس ایموجیها ببینم. بیشتر از باخت رئال، خوشحالیِ او آزارم میداد،حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا چند ساعت آینده را لال شود و کُریها و متلکهاش را نشنوم.
کم نیاوردم، از افتخارات تیممان گفتم، اینکه ۱۳ یوسیال داریم و بازی برگشت میزنیمشان و اصلاً تیم خود ممد چه پشمی است و ... . مثل همیشه بحثمان کشید به شخصیتِ تیم و جهانبینیِ فوتبالی که ناگهان پرسید : «اصلا خود تو چرا طرفدار رئال شدی؟». همانطور که آماده میشدم سخنرانیام را در باب اهمیتِ اصالتِ تیم آغاز کنم، سعی کردم اولین باری که درست و حسابی بازی رئال را دیدم، به یاد آورم.
۵ ۶ سالم بود که شبها کنار حامدمان مینشستم و در تلویزیونِ ۱۴ اینچ سیاهوسفید که آنتناش یک کاسهی فلزی بود، فوتبالها را نگاه میکردم. حامد دیوانهی رئال بود. روی زیرپوشهاش با خودکار لوگوی رئال را میکشید، موهاش را شبیه مورینتس درست میکرد و پس از هر موفقیتی در زندگی، حلقهی نداشتهاش را مثل رائول میبوسید. در حالی که من فقط میدانستم رنگ پیراهن رئال سفید است. این اداها و دیوانگی حامد کافی بود تا من هم عاشق رئال شوم؛ آنقدر عاشق که صبح جمعه در تلویزیونی که صدایش بسته است، تا آخرین ضربهی پنالتیِ یک بازی تکراریِ رئال را تماشا کنم و تا چند ساعت بعد هم از باختش دپرس باشم. حتی پس از این که حامد بهم گفت آنها دو تیم آفریقایی بودند که صرفاً رنگ پیراهن یکیشان سفید بوده.
#قسمتاول
۱.
وقتی ۴ نفری همزمان از ماشین پیاده شدیم هیچ کداممان ذرهای تصور نداشتیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. هر چه به ماشین او نزدیکتر میشدم شتاب قدمهام کندتر میشد، و وقتی دستم را روی دستگیره گذاشتم حتی یادم نمیآمد برای چه پیاده شدهام. زیر چشمی به هم نگاه میکردیم، انگار هر کس منتظر حرکت دیگری بود. انگشتانم از فرط پشیمانی سست شده بودند. داشتم منصرف میشدم که ناگهان دایی عروس جفتپا روی کاپوت ماشین پرید و با تمام قدرت شروع به تکان دادن برف پاک کن پژویِ گُلزده کرد. همین حرکت کافی بود تا همهی تردید چند لحظه قبل از بین برود. بچه ریشوهای سر بهزیری که عرق شرم بر پیشانیشان نشسته بود، یکهو دیوانه شدند . هر کسی کاری میکرد؛ یکی ماشین را تکان میداد، دیگری زور میزد داماد را از پنجره بیرون بکشد و آنیکی دامادی که تا کمر از پنجره آویزان بود، میبوسید. وقتی بیرونش کشیدیم، مثل مربی قهرمانی که مهمترین جام عالم را فتح کرده دو سه بار به هوایش انداختیم و پشت بندش چند دقیقهای هم با صدای تند آهنگی که از میان درهای باز مانده ماشینمان بیرون میزد کُردی قر دادیم.
تنها صدای بسته شدن آخرین درِ ماشین بود که مثل پاشیدن آب به صورت آدمی بیهوش، به خود آوردمان. تا خانه، سر روی شیشههای بخار گرفته گذاشتیم و به نور محو بیرون خیره شدیم. فقط صدای خفهی رادیو میآمد. انگار با سکوتمان بهم میگفتیم : «باور کن منم مثل تو نمیدونم این چه غلطی بود کردم.»
۲.
دی ماه ۹۶ وقتی با مهدی سر فلکه بستنی ایستاده بودیم، باور نمیکردیم که چند ثانیه بعد قرار است همراه همین بچه سوسولهایی که ازشان بدمان میآمد، فرار کنیم و فحشهای رکیک به حکومت بدهیم. وسط فحش ناموسیِ سوم به نیروی گاردی که با موتور دنبالمان کرد، بودم که ناگهان یادم آمد من بسیجیام! یک طرفدارِ حکومت!! که اصلاً آمده ببیند چه خبر است. به مهدی نگاه کردم. سرش پایین بود و اخمهاش در هم، مثل کسی که زور میزند اتفاقی را در گذشتهاش بیاد آورد.
۳.
سیتی گل دوم را که زد ممد ایز تایپینگ شد. اول سریع چند ایموجی خنده فرستاد. انگار میخواست تا داغم تازه است ضربهاش را بزند. میتوانستم خندهی کریهاش را از پس ایموجیها ببینم. بیشتر از باخت رئال، خوشحالیِ او آزارم میداد،حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا چند ساعت آینده را لال شود و کُریها و متلکهاش را نشنوم.
کم نیاوردم، از افتخارات تیممان گفتم، اینکه ۱۳ یوسیال داریم و بازی برگشت میزنیمشان و اصلاً تیم خود ممد چه پشمی است و ... . مثل همیشه بحثمان کشید به شخصیتِ تیم و جهانبینیِ فوتبالی که ناگهان پرسید : «اصلا خود تو چرا طرفدار رئال شدی؟». همانطور که آماده میشدم سخنرانیام را در باب اهمیتِ اصالتِ تیم آغاز کنم، سعی کردم اولین باری که درست و حسابی بازی رئال را دیدم، به یاد آورم.
۵ ۶ سالم بود که شبها کنار حامدمان مینشستم و در تلویزیونِ ۱۴ اینچ سیاهوسفید که آنتناش یک کاسهی فلزی بود، فوتبالها را نگاه میکردم. حامد دیوانهی رئال بود. روی زیرپوشهاش با خودکار لوگوی رئال را میکشید، موهاش را شبیه مورینتس درست میکرد و پس از هر موفقیتی در زندگی، حلقهی نداشتهاش را مثل رائول میبوسید. در حالی که من فقط میدانستم رنگ پیراهن رئال سفید است. این اداها و دیوانگی حامد کافی بود تا من هم عاشق رئال شوم؛ آنقدر عاشق که صبح جمعه در تلویزیونی که صدایش بسته است، تا آخرین ضربهی پنالتیِ یک بازی تکراریِ رئال را تماشا کنم و تا چند ساعت بعد هم از باختش دپرس باشم. حتی پس از این که حامد بهم گفت آنها دو تیم آفریقایی بودند که صرفاً رنگ پیراهن یکیشان سفید بوده.
اینو از کی گرفتم؟!
#قسمتدوم
۴.
اینها فقط چند نمونه از رفتارها، تمایلات و عقایدی بودند که خودم هیچ نقشی در انجام و شکلگیریشان نداشتم و همه را تحت تأثیر اطرافیانم انجام دادم. نمونههایی که در زندگیام بیشمارند؛ آن لحظهای که همراه بچهها از در پشتی مدرسه توحید فرار کردم، آن اربعینی که به خودم قول دادم در شلوغیها نروم و چند دقیقه بعدش گیرکرده بین آرنج یک عرب و ضریح در حال احتضار بودم، آن روزی که میان طرفداران قالیباف هورا میکشیدم و به روحانی فحش میدادم، وقتی از اقتصاد آزاد در مقابل کمونیسم دفاع میکنم، علاقهای که به همینگوی دارم، اینکه «بریکینگبد» را بهترین سریال تاریخ میدانم، نظرم در مورد شاهکار بودن «خداحافظ گاری کوپر»، تعصبی که روی بهتر بودن «آیاواس» دارم، نفرتم از «ملت عشق»، تصویری که از «علامه طباطبایی(ره)» روی میزم گذاشتهام و ... .
گاهی تشخیصشان ساده است و گاهی آنقدر در ذهنمان گره میخورند که هیچوقت نمیفهمیم مال خودمان نبودهاند. بعضی وقتها از سر عشقاند مانند طرفداری از سیاستمداری که چهرهاش یادآورِ پدرمان است و گاهی از روی نفرت، مثل نفرت از شرکتی که رنگ سازمانیاش همرنگ لباس عروسکی است که دختر همسایهمان داشت و به ما نمیدادش. کافیست منصفانه اعتقاداتمان را حلاجی کنیم تا بفهمیم حتی عمیقترین باورها، همانهایی که برایشان هزاران دلیل و آیه و روایت میآوریم هم، از جایی لابلای خاطرات گذشتهمان سرک میکشند، از دستان کسی غیر از خودمان. آنوقت در هر گفتگویی قبل از ردیف کردن جوابهای کوبنده و لجنمال کردن طرف مقابل در دفاع از عقیدهمان، ناخودآگاه از خود میپرسیم «اینو از کی گرفتم؟!».
#صالح
#قسمتدوم
۴.
اینها فقط چند نمونه از رفتارها، تمایلات و عقایدی بودند که خودم هیچ نقشی در انجام و شکلگیریشان نداشتم و همه را تحت تأثیر اطرافیانم انجام دادم. نمونههایی که در زندگیام بیشمارند؛ آن لحظهای که همراه بچهها از در پشتی مدرسه توحید فرار کردم، آن اربعینی که به خودم قول دادم در شلوغیها نروم و چند دقیقه بعدش گیرکرده بین آرنج یک عرب و ضریح در حال احتضار بودم، آن روزی که میان طرفداران قالیباف هورا میکشیدم و به روحانی فحش میدادم، وقتی از اقتصاد آزاد در مقابل کمونیسم دفاع میکنم، علاقهای که به همینگوی دارم، اینکه «بریکینگبد» را بهترین سریال تاریخ میدانم، نظرم در مورد شاهکار بودن «خداحافظ گاری کوپر»، تعصبی که روی بهتر بودن «آیاواس» دارم، نفرتم از «ملت عشق»، تصویری که از «علامه طباطبایی(ره)» روی میزم گذاشتهام و ... .
گاهی تشخیصشان ساده است و گاهی آنقدر در ذهنمان گره میخورند که هیچوقت نمیفهمیم مال خودمان نبودهاند. بعضی وقتها از سر عشقاند مانند طرفداری از سیاستمداری که چهرهاش یادآورِ پدرمان است و گاهی از روی نفرت، مثل نفرت از شرکتی که رنگ سازمانیاش همرنگ لباس عروسکی است که دختر همسایهمان داشت و به ما نمیدادش. کافیست منصفانه اعتقاداتمان را حلاجی کنیم تا بفهمیم حتی عمیقترین باورها، همانهایی که برایشان هزاران دلیل و آیه و روایت میآوریم هم، از جایی لابلای خاطرات گذشتهمان سرک میکشند، از دستان کسی غیر از خودمان. آنوقت در هر گفتگویی قبل از ردیف کردن جوابهای کوبنده و لجنمال کردن طرف مقابل در دفاع از عقیدهمان، ناخودآگاه از خود میپرسیم «اینو از کی گرفتم؟!».
#صالح