تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
#ملینا گفت:
از نظر من والدین هر چقدر هم فرزند یا فرزندان خود را دوست دارن همان قدر هم باید درک کنند که هر آدمی عقلی دارد و حق تصمیم گیری برای خود و زندگیش را دارد و همچنین هر کس صلاح مصلحت خود را بهتر از هر کسی میداند،، هر چقدر هم والدین وانمود کنند که نگران فرزند خود هستن و این کنترل های بی اندازه فقط از روی دوست داشتن هست من قبول ندارم چون انسان از جایی که بیش از حد مورد کنترل قرار بگیره بیشتر فراری میشه...
به احتمال زیاد اگه فرزند همچین خانواده ای باشم خیلی محکم به والدینم میگم من بچه نیستم که مدام زیر سلطه ی کنترل شما باشم ولی از طرفیم به شما قول میدم که راه اشتباهی نمیرم.
البته نظر من اینه شاید هر کی یه جور نظری داشته باشه اما من تسلیم خونوادم نمیشم چون من جوونم دوست دارم توی جامعه با مردم جامعه باشم نه عین یه ربات کنترل شده تحت حمایت خانواده.
۱
از نظر من والدین هر چقدر هم فرزند یا فرزندان خود را دوست دارن همان قدر هم باید درک کنند که هر آدمی عقلی دارد و حق تصمیم گیری برای خود و زندگیش را دارد و همچنین هر کس صلاح مصلحت خود را بهتر از هر کسی میداند،، هر چقدر هم والدین وانمود کنند که نگران فرزند خود هستن و این کنترل های بی اندازه فقط از روی دوست داشتن هست من قبول ندارم چون انسان از جایی که بیش از حد مورد کنترل قرار بگیره بیشتر فراری میشه...
به احتمال زیاد اگه فرزند همچین خانواده ای باشم خیلی محکم به والدینم میگم من بچه نیستم که مدام زیر سلطه ی کنترل شما باشم ولی از طرفیم به شما قول میدم که راه اشتباهی نمیرم.
البته نظر من اینه شاید هر کی یه جور نظری داشته باشه اما من تسلیم خونوادم نمیشم چون من جوونم دوست دارم توی جامعه با مردم جامعه باشم نه عین یه ربات کنترل شده تحت حمایت خانواده.
۱
👍1
تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
#سیدعلی گفت:
اگر جای مربی باشم، با خانواده حرف میزنم و گروهی حداقل ۳ نفره از دوستان مورد اعتماد خانواده رو معرفی میکنم که با اونا بتونه بیرون بره بچه.
اگر جای بچه باشم هم خودم این گروه رو معرفی میکنم با همکاری یه بزرگتر که خانواده قبولش داره.
۲
اگر جای مربی باشم، با خانواده حرف میزنم و گروهی حداقل ۳ نفره از دوستان مورد اعتماد خانواده رو معرفی میکنم که با اونا بتونه بیرون بره بچه.
اگر جای بچه باشم هم خودم این گروه رو معرفی میکنم با همکاری یه بزرگتر که خانواده قبولش داره.
۲
تأملات
#سیدعلی گفت: اگر جای مربی باشم، با خانواده حرف میزنم و گروهی حداقل ۳ نفره از دوستان مورد اعتماد خانواده رو معرفی میکنم که با اونا بتونه بیرون بره بچه. اگر جای بچه باشم هم خودم این گروه رو معرفی میکنم با همکاری یه بزرگتر که خانواده قبولش داره. ۲
#نیکتا گفت:
در رابطه با سوالتون که به شدت باهاش درگیر بودم میخوام صحبت کنم.
به نظرِ من خانواده های ما به جای اینکه بچشون رو طوری تربیت کنن که بتونه تو جامعه از پس خودش بر بیاد و مقاومت کنه با پاک کردن صورت مسئله خودشونو راحت میکنن که نتیجش میشه بچه هایی دروغگو و بدون اعتماد به نفس و وابسته که حتی یه کار کوچیکم به صورت مستقل نمیتونن انجام بدن.
من به عنوان دختری که چنین شرایطیو تجربه کردم بسیار تو این زمینه مقاومت کردم.
خیلی جاهایی که دیدم رفتنش و دردسرش به دعوا با خانواده می ارزه بارها بحث کردم و جنگیدم و از پیش بردم چون بعضی چیزا قبحش باید براشون بریزه تا دست از مقاومت بردارن بعضی وقتا هم پیچوندم و همه ی حقیقتو نگفتم خیلی جاهام گذشتم
ولی اخیرا از راه صحبت کردن وارد شدم
اونم نه به صورت مستقیم
بلکه کیسایی با شرایط مشابه خودمو جلوشون به چالش میکشم.
مثلا میگم فلانیو نگاه کن با این شیوه تربیتی که پدر مادرش پیاده کردن چه صدمه هایی دیده و چه انتخابای غلط کرده و زندگیشو خراب کرده.
یا حتی بارها مستقیم به مامانم گفتم چرا تربیتی رو که مامانت رو شما پیاده کرده و ازش آسیب دیدی رو داری رو من پیاده میکنی ؟
خیلی سخت بوده خیلی زمان برده چون با اینکه منطقی بوده ولی مقاومت میکردن.
البته گله ای هم بهشون وارد نیست یه عمر در ذهنشون نهادینه شده
ولی اخیرا دارم تفاوتشو حس میکنم.
مثل پریشب که در بحثی که با جمعی داشتیم دیدم داره برای اولین بار از نظریه من حمایت میکنه.
ولی در کل باید صبور بود و صبر کرد و مثل من کمتر غر زد و بیشتر عمل کرد
ببخشید خیلی طولانی شد ولی دوست داشتم تجربه ام رو از مسئله ای که عمیقا باهاش درگیرم بگم☺️
۳
در رابطه با سوالتون که به شدت باهاش درگیر بودم میخوام صحبت کنم.
به نظرِ من خانواده های ما به جای اینکه بچشون رو طوری تربیت کنن که بتونه تو جامعه از پس خودش بر بیاد و مقاومت کنه با پاک کردن صورت مسئله خودشونو راحت میکنن که نتیجش میشه بچه هایی دروغگو و بدون اعتماد به نفس و وابسته که حتی یه کار کوچیکم به صورت مستقل نمیتونن انجام بدن.
من به عنوان دختری که چنین شرایطیو تجربه کردم بسیار تو این زمینه مقاومت کردم.
خیلی جاهایی که دیدم رفتنش و دردسرش به دعوا با خانواده می ارزه بارها بحث کردم و جنگیدم و از پیش بردم چون بعضی چیزا قبحش باید براشون بریزه تا دست از مقاومت بردارن بعضی وقتا هم پیچوندم و همه ی حقیقتو نگفتم خیلی جاهام گذشتم
ولی اخیرا از راه صحبت کردن وارد شدم
اونم نه به صورت مستقیم
بلکه کیسایی با شرایط مشابه خودمو جلوشون به چالش میکشم.
مثلا میگم فلانیو نگاه کن با این شیوه تربیتی که پدر مادرش پیاده کردن چه صدمه هایی دیده و چه انتخابای غلط کرده و زندگیشو خراب کرده.
یا حتی بارها مستقیم به مامانم گفتم چرا تربیتی رو که مامانت رو شما پیاده کرده و ازش آسیب دیدی رو داری رو من پیاده میکنی ؟
خیلی سخت بوده خیلی زمان برده چون با اینکه منطقی بوده ولی مقاومت میکردن.
البته گله ای هم بهشون وارد نیست یه عمر در ذهنشون نهادینه شده
ولی اخیرا دارم تفاوتشو حس میکنم.
مثل پریشب که در بحثی که با جمعی داشتیم دیدم داره برای اولین بار از نظریه من حمایت میکنه.
ولی در کل باید صبور بود و صبر کرد و مثل من کمتر غر زد و بیشتر عمل کرد
ببخشید خیلی طولانی شد ولی دوست داشتم تجربه ام رو از مسئله ای که عمیقا باهاش درگیرم بگم☺️
۳
👍1
تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
#رضا گفت:
عموما بحث و جدل با خانواده در چنین شرایطی بیفایدهست، چون به همون دلیلی که پدر و مادر خودشون رو محق میدونن فرزندشون رو به این شدت کنترل کنن، همون دلیل هم باعث میشه گوش شنوایی برای صحبتها و انتقادات فرزندانشون نداشته باشن.
هرچند در این مواقع صحبت آشنایانی که مورد قبول پدر و مادر هستند میتونه تاثیرگذار باشه، ولی به عنوان فرزند، تا حدود زیادی به اون دانشآموز شما حق میدم.
اون به عنوان یک نوجوان یک سری حقوق طبیعی داره، همونطور که گفتم بحث و جدل برای به دست آوردن این حقوق، به دلیل وابستگی همهجانبهی فرد به خانواده در این سن، عموما نتیجهی عکس داره. در نتیجه این دروغ گفتن رو بخشی از سیاستی میدونم که هم باعث میشه اون نوجوان به حقش برسه، و هم خانواده دچار نارضایتی نشن.
البته منکر تاثیرات منفی این رفتار نیستم، ولی در این مورد، گناه، مستقیما و کاملا متوجه خانوادهست و نه فرزند.
۴
عموما بحث و جدل با خانواده در چنین شرایطی بیفایدهست، چون به همون دلیلی که پدر و مادر خودشون رو محق میدونن فرزندشون رو به این شدت کنترل کنن، همون دلیل هم باعث میشه گوش شنوایی برای صحبتها و انتقادات فرزندانشون نداشته باشن.
هرچند در این مواقع صحبت آشنایانی که مورد قبول پدر و مادر هستند میتونه تاثیرگذار باشه، ولی به عنوان فرزند، تا حدود زیادی به اون دانشآموز شما حق میدم.
اون به عنوان یک نوجوان یک سری حقوق طبیعی داره، همونطور که گفتم بحث و جدل برای به دست آوردن این حقوق، به دلیل وابستگی همهجانبهی فرد به خانواده در این سن، عموما نتیجهی عکس داره. در نتیجه این دروغ گفتن رو بخشی از سیاستی میدونم که هم باعث میشه اون نوجوان به حقش برسه، و هم خانواده دچار نارضایتی نشن.
البته منکر تاثیرات منفی این رفتار نیستم، ولی در این مورد، گناه، مستقیما و کاملا متوجه خانوادهست و نه فرزند.
۴
تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
#خانم ناشناس گفت:
من جای بچه نبودم ولی اگ بودم قطعن واکنشم دروغ گفتن و نقش بازی کردن بود🙄
و در مواجهه با کسی تو این موقعیت هم بهش حق میدم دروغ بگه و نقش بازی کنه و حتا تشویقش هم میکنم بعد که خیالش راحت شد که واقعن میفهممش و بهش حق میدم، تلاش میکنم از بغلش ترغیبش کنم که اصول و چارچوب اخلاقیای برا خودش منظور کنه و به خودش همیشه متعهد بمونه نه بخاطر دیگری نه بخاطر هیچی فقط بخاطر خودش بخاطر ارامش و انسانیت خودش...
و بهش میگفتم این روزا میگذرن صبور باش و مراقب خودت باش...
و بهش میگم یادت نره که از زندگیت لذت ببری... تحت هر شرایطی. وظیفه درست بودن هیچوقت حق مسلم «خودت بودن» رو ازت نمیگیره.
۵
من جای بچه نبودم ولی اگ بودم قطعن واکنشم دروغ گفتن و نقش بازی کردن بود🙄
و در مواجهه با کسی تو این موقعیت هم بهش حق میدم دروغ بگه و نقش بازی کنه و حتا تشویقش هم میکنم بعد که خیالش راحت شد که واقعن میفهممش و بهش حق میدم، تلاش میکنم از بغلش ترغیبش کنم که اصول و چارچوب اخلاقیای برا خودش منظور کنه و به خودش همیشه متعهد بمونه نه بخاطر دیگری نه بخاطر هیچی فقط بخاطر خودش بخاطر ارامش و انسانیت خودش...
و بهش میگفتم این روزا میگذرن صبور باش و مراقب خودت باش...
و بهش میگم یادت نره که از زندگیت لذت ببری... تحت هر شرایطی. وظیفه درست بودن هیچوقت حق مسلم «خودت بودن» رو ازت نمیگیره.
۵
تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
#امین گفت:
هیچ کاری نمیشه کرد.
تنها راه حلی که وجود داره مستقل شدن و رفتنه.
اما تا اون وقت پیش بیاد که مستقل شی صد کفن سوزوندی.
و اینکه دیوونه شدی واقعا.
هر شخصتی نمیتونه نشکنه تو اون محیط.
اصولا سر خم میکنن.
اینجا چیزی که من تو گذشتم دیدم این بوده:
پذیرفتن ریسک از دست دادن خانواده و جدا شدن و بر نگشتن که بتونی مستقل بشی ( وگرنه هیچ وقت استقلال برات معنی نداره )
در مقابل سر خم کردن و شخصیت خود رو نابود کردن و گرفتن شخصیتی که خانواده ازت میخواد.
۶
هیچ کاری نمیشه کرد.
تنها راه حلی که وجود داره مستقل شدن و رفتنه.
اما تا اون وقت پیش بیاد که مستقل شی صد کفن سوزوندی.
و اینکه دیوونه شدی واقعا.
هر شخصتی نمیتونه نشکنه تو اون محیط.
اصولا سر خم میکنن.
اینجا چیزی که من تو گذشتم دیدم این بوده:
پذیرفتن ریسک از دست دادن خانواده و جدا شدن و بر نگشتن که بتونی مستقل بشی ( وگرنه هیچ وقت استقلال برات معنی نداره )
در مقابل سر خم کردن و شخصیت خود رو نابود کردن و گرفتن شخصیتی که خانواده ازت میخواد.
۶
تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
#حمید (حمید خودمون نه) گفت:
بهش بگو وضعیت تو سختتره یا من که نمیتونم دستشویی برم الان؟
و بگو خوشحال باشه 😂😂😂
۸
بهش بگو وضعیت تو سختتره یا من که نمیتونم دستشویی برم الان؟
و بگو خوشحال باشه 😂😂😂
۸
تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
#مجتبی گفت:
طبیعتا فراهم کردن شرایط برای استقلال این فرد بهترین گزینه ست. حالا این شرایط میتونه از دوستان، نزدیکان و آشناهای شخص باشن و یا همچنین میتونه از قبیل جامعه باشه، یعنی جامعه طرز آموزشش و رفتار با افراد طوری بشه که استقلال فردی رو ترغیب کنه، که خوب این تا حدی نیازمند اینه که بعضی هنجارها شکسته بشن، از جمله هنجارهایی که در مورد دخترا هست و میگه دختر بیشتر بدرد خونه نشینی میخوره و کار براش یه چیز اضافیه و غیره.
استقلال مالی و شخصی جفتش مهمه. وقتی مستقل بشی، یا حتی نیمه مستقل، اونوقت قدرت بیشتری داری که جلوی افراد کنترل گر وایستی.
راه حل ساده ای نداره، حتما باید کار به جر و بحث و دعوا کشیده بشه و این امر باید مستمر باشه تا اون دیوار جهل بشکنه. اینکه چقدر انرژی بذاری سرش برای هر فرد فرق میکنه. تو اکثر موارد میشه انجامش داد بدون اینکه بخوای چیزی رو قربانی کنی، اما بعضی وقتا هست که نیاز میشه آدم برای نجات خودش، رابطه اش با خانواده رو قربانی کنه، هرچند که بعدها احتمالا خانواده متوجه اشتباهشون بشن و بشه برگشت.
در کل باید یه قدرتی بالای سر خانواده ها باشه که مجبورشون کنه به رفتارای اشتباهشون فکر کنن. تو بعضی کشورا میبینید که کوچکترین اشتباه والدین میتونه به لغو حضانت بچه منجر بشه لذا خانواده سعی میکنه مراعات کنه.
راه ساده ای جز ایستادن تو روی خانواده نیست. کمک اطرافیان تاثیر بزرگی داره.
۹
طبیعتا فراهم کردن شرایط برای استقلال این فرد بهترین گزینه ست. حالا این شرایط میتونه از دوستان، نزدیکان و آشناهای شخص باشن و یا همچنین میتونه از قبیل جامعه باشه، یعنی جامعه طرز آموزشش و رفتار با افراد طوری بشه که استقلال فردی رو ترغیب کنه، که خوب این تا حدی نیازمند اینه که بعضی هنجارها شکسته بشن، از جمله هنجارهایی که در مورد دخترا هست و میگه دختر بیشتر بدرد خونه نشینی میخوره و کار براش یه چیز اضافیه و غیره.
استقلال مالی و شخصی جفتش مهمه. وقتی مستقل بشی، یا حتی نیمه مستقل، اونوقت قدرت بیشتری داری که جلوی افراد کنترل گر وایستی.
راه حل ساده ای نداره، حتما باید کار به جر و بحث و دعوا کشیده بشه و این امر باید مستمر باشه تا اون دیوار جهل بشکنه. اینکه چقدر انرژی بذاری سرش برای هر فرد فرق میکنه. تو اکثر موارد میشه انجامش داد بدون اینکه بخوای چیزی رو قربانی کنی، اما بعضی وقتا هست که نیاز میشه آدم برای نجات خودش، رابطه اش با خانواده رو قربانی کنه، هرچند که بعدها احتمالا خانواده متوجه اشتباهشون بشن و بشه برگشت.
در کل باید یه قدرتی بالای سر خانواده ها باشه که مجبورشون کنه به رفتارای اشتباهشون فکر کنن. تو بعضی کشورا میبینید که کوچکترین اشتباه والدین میتونه به لغو حضانت بچه منجر بشه لذا خانواده سعی میکنه مراعات کنه.
راه ساده ای جز ایستادن تو روی خانواده نیست. کمک اطرافیان تاثیر بزرگی داره.
۹
تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
یه #حمید دیگه گفت:
خاندان ما دوبار تجربه کرد این داستان رو
یکی فرار کرد
یکی موند و تحمل کرد و بعد از ۱۸ سالگی جدا شد
هر دوتاشون هم به فنا رفتن بیچاره ها
فقط باید دیدگاه بزرگتر ها و خانواده ها عوض بشه
یا ی بزرگتر دیگه مثل معلم و خاله و عمو و ... به بچه خط بده یعنی نقش والدین رو برای بچه بازی کنه تا از راه بدر نشه
وگرنه فاتحه آینده بچه خونده است در اغلب موارد (استثنا همیشه هست).
۱۰
خاندان ما دوبار تجربه کرد این داستان رو
یکی فرار کرد
یکی موند و تحمل کرد و بعد از ۱۸ سالگی جدا شد
هر دوتاشون هم به فنا رفتن بیچاره ها
فقط باید دیدگاه بزرگتر ها و خانواده ها عوض بشه
یا ی بزرگتر دیگه مثل معلم و خاله و عمو و ... به بچه خط بده یعنی نقش والدین رو برای بچه بازی کنه تا از راه بدر نشه
وگرنه فاتحه آینده بچه خونده است در اغلب موارد (استثنا همیشه هست).
۱۰
تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
#آذین گفت:
سلام
راجع به سوالتون
من تو شرایطی بودم که حتی تو چیزای کوچیکتر مثل حجاب لیتر لیتر اشک میریختم با بد برخوردیا و استبدادگریای مامانم، یا مثلا بارها شده بود مامانم بگه که امیدوارم اگه یه روزی خواستی با یه پسر بری بیرون قبلش زمین دهن باز کنه و منو ببلعه، یا حتی ترم یک دانشگاه با دوستای دخترمم نمیذاشت بیرون برم!🤦🏻♀
برای همین منم راه دروغ گفتن رو انتخاب کردم و با دوستم که پسر بود بیرون رفتم و حتی یه بار برای یه کارگاهی که خوابگاه هم بهم میدادن رفتم شهرشون و یه هفته ی تمام باهاش بودم و کلی تفریح کردیم و شهرشون که شهر قشنگیم هست گشتیم کلی با هم و خب به عنوان یه دختر به معنی واقعی کلمه ریسک بزرگی کردم!
البته الان که دیگه تا حد زیادی مستقل تر شدم و دیگه اون مشکلاتو ندارم ولی برای سنی که آدم تحت سلطه ی آدمای متعصب و بی منطقه دروغ گفتنه... چون ایمان داشتم که کار غیرانسانی ای نمیکنم و برای سنم دوستی با پسری که بهش اعتماد دارم لازمه...
و الان به خاطر یه سری مشکلات دیگه با اون پسر دوست نیستم ولی پشیمون نیستم از این که دلو زدم به دریا چون نمیدونم اگه تو اون سن این دوستی و الکی مثلا عشق (!) رو تجربه نمیکردم بعدا برا ازدواج چه جوری میخواستم تشخیص بدم کی مناسبمه!
خلاصه که همیشه باید کاری که آدم خودش فکر میکنه درسته و دوست داره بکنه و به کسی هم آسیبی نمیزنه رو انجام بده، این وسط اگه مامان بابا ها اهل فکر کردن باز و دلیل منطقی آوردن هستند اوکی بهشون باید گفت و اگه هم با دلایل منطقی گفتن نه منصرف شیم،
ولی اگه پدر و مادر سنتی هستند و فقط دلایل تعصبی و آبرو و... میارن، نباید این تفکرای تعصبی مبنای عمل بچه ها بشن و بهتره که در سکوت راه درست رو برن.
۱۱
سلام
راجع به سوالتون
من تو شرایطی بودم که حتی تو چیزای کوچیکتر مثل حجاب لیتر لیتر اشک میریختم با بد برخوردیا و استبدادگریای مامانم، یا مثلا بارها شده بود مامانم بگه که امیدوارم اگه یه روزی خواستی با یه پسر بری بیرون قبلش زمین دهن باز کنه و منو ببلعه، یا حتی ترم یک دانشگاه با دوستای دخترمم نمیذاشت بیرون برم!🤦🏻♀
برای همین منم راه دروغ گفتن رو انتخاب کردم و با دوستم که پسر بود بیرون رفتم و حتی یه بار برای یه کارگاهی که خوابگاه هم بهم میدادن رفتم شهرشون و یه هفته ی تمام باهاش بودم و کلی تفریح کردیم و شهرشون که شهر قشنگیم هست گشتیم کلی با هم و خب به عنوان یه دختر به معنی واقعی کلمه ریسک بزرگی کردم!
البته الان که دیگه تا حد زیادی مستقل تر شدم و دیگه اون مشکلاتو ندارم ولی برای سنی که آدم تحت سلطه ی آدمای متعصب و بی منطقه دروغ گفتنه... چون ایمان داشتم که کار غیرانسانی ای نمیکنم و برای سنم دوستی با پسری که بهش اعتماد دارم لازمه...
و الان به خاطر یه سری مشکلات دیگه با اون پسر دوست نیستم ولی پشیمون نیستم از این که دلو زدم به دریا چون نمیدونم اگه تو اون سن این دوستی و الکی مثلا عشق (!) رو تجربه نمیکردم بعدا برا ازدواج چه جوری میخواستم تشخیص بدم کی مناسبمه!
خلاصه که همیشه باید کاری که آدم خودش فکر میکنه درسته و دوست داره بکنه و به کسی هم آسیبی نمیزنه رو انجام بده، این وسط اگه مامان بابا ها اهل فکر کردن باز و دلیل منطقی آوردن هستند اوکی بهشون باید گفت و اگه هم با دلایل منطقی گفتن نه منصرف شیم،
ولی اگه پدر و مادر سنتی هستند و فقط دلایل تعصبی و آبرو و... میارن، نباید این تفکرای تعصبی مبنای عمل بچه ها بشن و بهتره که در سکوت راه درست رو برن.
۱۱
تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
#ناشناس گفت:
هیچ فایده ندارم منم یه جورایی بااین مشکل درگیرم و والدین وقتی یه عمر اینطوری رفتار کردن حتی با روانشناسم نمیشه تغییر محسوسی ایجاد کرد... باید مدارا کرد تا ازدواج کنی!
۱۲
هیچ فایده ندارم منم یه جورایی بااین مشکل درگیرم و والدین وقتی یه عمر اینطوری رفتار کردن حتی با روانشناسم نمیشه تغییر محسوسی ایجاد کرد... باید مدارا کرد تا ازدواج کنی!
۱۲
👎1
تأملات
ماجرای گفتگوی امشب، بر میگرده به یکی از شاگردام که چند سال قبل تو مدرسه بود. الآن دانشجو شده. خانوادهی این بنده خدا خیلی گیر بودن. از اینا که یه ساعت بیرون رفتن بچهشون هم به زور اجازه میدادن و اینا. بارها به پدرش گفته بودم این حد از سختگیری، نتیجه عکس…
#ناشناس گفت:
من همیشه با مشکل سختگیری روبرو بودم و هستم فقط فرق قدیم با االان اینه که قدیم وقتی میگفتن که فلان کارو نکن و من میکردم تنبیهم میکردن و من از اون کار دست میکشیدم ولی ناراحت میشدم و در خفا انجام میدادمش الان اینطوریه که تنبیههی نیس که جواب بده روم و تا منو قانع نکنن که فلان کار غلطه من به اون کار ادامه میدم البته به مشاوره خیلی معتقدن و همش منو میفرستن مشاور مشاورم منطقی تره گاهی وقتا هم بهم میگن ما دو تا پیرهن بیشتر پاره کردیم و میدونیم چی درسته و چی غلط منم میگم آدمایی هستن که اندازه شما تجربه دارن و این کاری که شما میگید غلطه رو انجام میدن پس درستی یک چیز ربطی به تجربه نداره در کل اینکه منن کلا آدم منطقی و بحاثی هستم و مشاورا هم اگه زیادی مذهبی نباشن قبول دارم به نظر من اگر از اول زندگی انقد سخت گیری بیخود نمیکردن زندگیم خیلی بهتر بود من خودم اگر بچه دار بشم این سخت گیری هارو نمیکنم در قبالش کمکش میکنم خودش راه درستو پیدا کنه اینطوری هم بچه با پدر و مادرش رفیق تر میشه و هم زندگیش شیرین تر میشه.
۱۳
من همیشه با مشکل سختگیری روبرو بودم و هستم فقط فرق قدیم با االان اینه که قدیم وقتی میگفتن که فلان کارو نکن و من میکردم تنبیهم میکردن و من از اون کار دست میکشیدم ولی ناراحت میشدم و در خفا انجام میدادمش الان اینطوریه که تنبیههی نیس که جواب بده روم و تا منو قانع نکنن که فلان کار غلطه من به اون کار ادامه میدم البته به مشاوره خیلی معتقدن و همش منو میفرستن مشاور مشاورم منطقی تره گاهی وقتا هم بهم میگن ما دو تا پیرهن بیشتر پاره کردیم و میدونیم چی درسته و چی غلط منم میگم آدمایی هستن که اندازه شما تجربه دارن و این کاری که شما میگید غلطه رو انجام میدن پس درستی یک چیز ربطی به تجربه نداره در کل اینکه منن کلا آدم منطقی و بحاثی هستم و مشاورا هم اگه زیادی مذهبی نباشن قبول دارم به نظر من اگر از اول زندگی انقد سخت گیری بیخود نمیکردن زندگیم خیلی بهتر بود من خودم اگر بچه دار بشم این سخت گیری هارو نمیکنم در قبالش کمکش میکنم خودش راه درستو پیدا کنه اینطوری هم بچه با پدر و مادرش رفیق تر میشه و هم زندگیش شیرین تر میشه.
۱۳
تأملات
#ناشناس گفت: میشه از این حرفا نتیجه گیری کنی؟ چی درسته؟ باید چیکار کرد؟ ۱۴
بله حتما. اگر چه نسخهی واحد دادن در زمینهی مسائل انسانی غیرممکن/بیهوده است. ولی جمعبندی ممکن/مفیده.
حالا چی ژوزه؟
بعدتر تصور کنید که جزو کادر درمانی بیمارستانی هستید و بیماری درحال احتضار دارید که از کم و کیف وخامت حالش به اون صورت با خبر نیست. تصور میکنه برای درمان مریضیش راهی وجود داره. پیش از رخ دادن مرگ فرد جوری رفتار میکنید که بیمار امیدوار به بهبود بمونه همونطوری…
آذین خانم از مخاطبان جدی کانالمون، محبت کردند و این مطلب رو در رابطه با سوال فوق فرستادند. اگرچه بیارتباط با آخرین سوال ما هم نیست...
https://t.me/omidrezaie55/1099
https://t.me/omidrezaie55/1099
Telegram
اميد به فردا( ياد داشتهاي دكتر اميد رضائی)
داسبهدستان
🌀دکتر امیدرضائی🌀
نوشتهاند که قتل ناموسی هنگامی رخ میدهد که کسی در خانوادهای فکر میکند که بهتر از دیگری، صلاحِ زندگیِ او را میداند
من این وضعیت را در طبابتم بسیار دیدهام.
مردی را دیدهام که با پدر پیرش جلویم نشسته و با چشم و ابرو به من…
🌀دکتر امیدرضائی🌀
نوشتهاند که قتل ناموسی هنگامی رخ میدهد که کسی در خانوادهای فکر میکند که بهتر از دیگری، صلاحِ زندگیِ او را میداند
من این وضعیت را در طبابتم بسیار دیدهام.
مردی را دیدهام که با پدر پیرش جلویم نشسته و با چشم و ابرو به من…
دوست خوبم، سلام!
اینا رو مینویسم که هر وقت دوست داشتی بخونی.
شاید بنظرت غلط باشه،
شاید هم درست.
اما هرچی باشه یادگاریه:
زندگی پیوند همین لحظههای تلخ و شیرینه.
کنار هم:
افت و خیز
بالا و پایین.
هر وقت پایین بودی
بدون بالا بودی قبلش
و بعدش هم بالا خواهی بود
هر وقت بالا بودی
بدون پایین بودی قبلش
و ممکنه بعدا هم بیای پایین
و اینا فقط و فقط کنار هم قشنگن
چه بالا
چه پایین
صبح بیدار شو و بگو:
قراره اتفاقای جدید بیفتن!
شب بخواب و بگو:
یه روز دیگه زندگی کردم😍
ذهنت رو از زمان جدا کن...
برو بالای بالای بالا:
اونجا که دیگه ابری نیست...
کرهی زمین یه نقطه شده...
فضا ساکت و ساکنه...
و گذر زمان حس نمیشه...
از اونجا به کل زندگیت،
به گذشته و آینده
همزمان نگاه کن!
هیچ چیزی عوض نمیشه...
همه چی مثل یه نقطه است...
همهی عمر ما!
تو همیشه دقیقا همون جایی هستی که باید باشی...
و در بیزمانی، غم معناشو از دست میده🙃
امضا:
دوستت، #مصطفی
اینا رو مینویسم که هر وقت دوست داشتی بخونی.
شاید بنظرت غلط باشه،
شاید هم درست.
اما هرچی باشه یادگاریه:
زندگی پیوند همین لحظههای تلخ و شیرینه.
کنار هم:
افت و خیز
بالا و پایین.
هر وقت پایین بودی
بدون بالا بودی قبلش
و بعدش هم بالا خواهی بود
هر وقت بالا بودی
بدون پایین بودی قبلش
و ممکنه بعدا هم بیای پایین
و اینا فقط و فقط کنار هم قشنگن
چه بالا
چه پایین
صبح بیدار شو و بگو:
قراره اتفاقای جدید بیفتن!
شب بخواب و بگو:
یه روز دیگه زندگی کردم😍
ذهنت رو از زمان جدا کن...
برو بالای بالای بالا:
اونجا که دیگه ابری نیست...
کرهی زمین یه نقطه شده...
فضا ساکت و ساکنه...
و گذر زمان حس نمیشه...
از اونجا به کل زندگیت،
به گذشته و آینده
همزمان نگاه کن!
هیچ چیزی عوض نمیشه...
همه چی مثل یه نقطه است...
همهی عمر ما!
تو همیشه دقیقا همون جایی هستی که باید باشی...
و در بیزمانی، غم معناشو از دست میده🙃
امضا:
دوستت، #مصطفی
یکسری نقطه مقابلم گذاشتم و فقط سعی میکردم همه اینا رو به هم متصل کنم اخر هرچیزی دو نقطه میشد و یه خط بینش نمیتونستم هیچ خطی رو با سه نقطه رسم کنم خیلی تلاش کردم هیچ خطی هم با یه نقطه رسم نمیشد . عشق خیلی عذاب آوره خیلی اذیتت میکنه و خیلی محدودت میکنه و خیلی مشکلات دیگه داره و برای من مثل یه خط میمونه که نمیشه با یه نقطه رسمش کرد و باید یه نقطه دیگه باشه که همونقدر که یک سمت خط رو من گرفتم اونم همون سمت خط رو بگیره. آدم ها هیچ وقت دلشون نمیخاد کاری که خوشایند نیست رو تنهایی انجام بدن
زهی زبان پر از قندی
که سوخت جان مرا چندی
نداد آب حیات امّا
نهاد در سخنم آتش...
امشب به قدری غرق در این غزل زیبای #غلامرضا_طریقی شدم که هیچ کاری -جز گوش دادن بهش- نمیتونم انجام بدم...🙃
#مصطفی
که سوخت جان مرا چندی
نداد آب حیات امّا
نهاد در سخنم آتش...
امشب به قدری غرق در این غزل زیبای #غلامرضا_طریقی شدم که هیچ کاری -جز گوش دادن بهش- نمیتونم انجام بدم...🙃
#مصطفی
تأملات
☘ لطفاً بفرمایید، مهمترین درسی که از روابط عاطفیتون گرفتید چی بوده؟ ☘ به فرض بعید که رابطهای نداشتید. فکر میکنید چرا به درد یک رابطهٔ عاطفی میخورید/نمیخورید؟ طبق معمول اگر دوست داشتید شناس بگید، @mostafaonline و اگر ناشناس، https://t.me/BChatBot?start=sc…
#ناشناس گفت:
سلام
:)
به نظرم مهم ترین درسی که گرفتم این بود
همیشه اونجور که انتظار داری پیش نمیره
همیشه اونی که فکر میکنی تا آخر پشتته نمیمونه
ی جا پشتتو خالی میکنه میره و تورو واقعا غافلگیر میکنی اصلا نمیفهمی چی شد! برای چی!
فقط ازین باید درس بگیریم که به هیچکس جز خودمون تکیه نکنیم
آدما خیلی زود تغییر میکنن
خیلی زود روزای خوب یادشون میره....
۲۲
سلام
:)
به نظرم مهم ترین درسی که گرفتم این بود
همیشه اونجور که انتظار داری پیش نمیره
همیشه اونی که فکر میکنی تا آخر پشتته نمیمونه
ی جا پشتتو خالی میکنه میره و تورو واقعا غافلگیر میکنی اصلا نمیفهمی چی شد! برای چی!
فقط ازین باید درس بگیریم که به هیچکس جز خودمون تکیه نکنیم
آدما خیلی زود تغییر میکنن
خیلی زود روزای خوب یادشون میره....
۲۲