https://t.me/myyyy_dream/68
همه میدونن من چقدر شکمو ام.
فلذا ما بین بحثهای جدی کانال، این دستور چیزکیک رو داشته باشید و اشک و گریهٔ حضار...
#مصطفی
همه میدونن من چقدر شکمو ام.
فلذا ما بین بحثهای جدی کانال، این دستور چیزکیک رو داشته باشید و اشک و گریهٔ حضار...
#مصطفی
تأملات
در ادامه باید بگم، تجربهٔ ترس و مواجههٔ با مرگ رو هم حق نداریم از کسی بگیریم. #مصطفی
جسارتن عرض کنم که بیخیال بابا!
همه حقا مال بقیه اس مال ما هیچی؟!
یه نفر دیگه حق داره مطلع باشه داره از دنیا میره یا حق داره تجربه ترس از مواجهه با مرگشو داشته باشه یا حق داره هرچی...
منم حق خودم میدونم که نکنم کاریو که نمیتونم انجام بدم! من نمیگم. هیچکس نمیتونه مجبورم کنه چیزیو بگم که نمیخوام بگم و این حق منه 😁
چرا باید اونوری به قضیه نگریست؟؟ مگ ما مسئول رسیدن همه به حقوقشونیم؟!! اصلن اومدیم و گفتیم و اون ادم نمرد! اون موقع چی؟ 😄
راستش مخالفم. این یه تصمیم شخصیه که بگیم یا نگیم و اونی که داره میمیره هم حتمن عاقله و خودش باید بفهمه شرایطشو. این شیوه برخورد با قضیه، از نظر من فرافکنی محسوب میشه و درست نیست.
پ. ن. قبول دارم که اون بینوا حق داره بدونه! هرکسی حق داره بدونه. ولی من نیستم اونی که میگه! اونی که میتونه بگه...
همه حقا مال بقیه اس مال ما هیچی؟!
یه نفر دیگه حق داره مطلع باشه داره از دنیا میره یا حق داره تجربه ترس از مواجهه با مرگشو داشته باشه یا حق داره هرچی...
منم حق خودم میدونم که نکنم کاریو که نمیتونم انجام بدم! من نمیگم. هیچکس نمیتونه مجبورم کنه چیزیو بگم که نمیخوام بگم و این حق منه 😁
چرا باید اونوری به قضیه نگریست؟؟ مگ ما مسئول رسیدن همه به حقوقشونیم؟!! اصلن اومدیم و گفتیم و اون ادم نمرد! اون موقع چی؟ 😄
راستش مخالفم. این یه تصمیم شخصیه که بگیم یا نگیم و اونی که داره میمیره هم حتمن عاقله و خودش باید بفهمه شرایطشو. این شیوه برخورد با قضیه، از نظر من فرافکنی محسوب میشه و درست نیست.
پ. ن. قبول دارم که اون بینوا حق داره بدونه! هرکسی حق داره بدونه. ولی من نیستم اونی که میگه! اونی که میتونه بگه...
Forwarded from ❤️دلنوشته های جودی ابوت❤
خیلی خیلی کار سختیه مخصوصا اینکه طرف مقابل یکی از عزیزانت باشه
فکرکنم خودم زودتر بمیرم.
اگرهم نمیرم که رنگ رخساره ...
بیمارخودش میفهمه😐
درکل به نظر من حق هر انسانیه که بدونه داره میمیره
شاید بخواد برای آخرین بار مثلا بهترین رفیقشو ببینه و یه عالمه مثال دیگه برای همین بارآخرها...
اگر از یه زاویه دیگه نگاه کنیم بخوام خودمو به جای اون بیمار بذارم دلم میخواد حتماحتما حقیقتو بدونم.☹️
و یک حقیقت دیگه که چندبار باهاش مواجه شدم و برام عجیبه!!!
اینکه آدما وقتی موقع مرگشون هست خودشون آگاه میشن...
فکرکنم خودم زودتر بمیرم.
اگرهم نمیرم که رنگ رخساره ...
بیمارخودش میفهمه😐
درکل به نظر من حق هر انسانیه که بدونه داره میمیره
شاید بخواد برای آخرین بار مثلا بهترین رفیقشو ببینه و یه عالمه مثال دیگه برای همین بارآخرها...
اگر از یه زاویه دیگه نگاه کنیم بخوام خودمو به جای اون بیمار بذارم دلم میخواد حتماحتما حقیقتو بدونم.☹️
و یک حقیقت دیگه که چندبار باهاش مواجه شدم و برام عجیبه!!!
اینکه آدما وقتی موقع مرگشون هست خودشون آگاه میشن...
Forwarded from توییتر فارسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ساز چینی اسمش guqin هست و ۵هزار سال از ابداعش میگذره،رکوردهایی از این ساز به عنوان موسیقی ما انسانها داخل فضاپیمای وویجر قرار داره که اگر روزی یک تمدن فرازمینی وویجر رو پیدا کرد بدونن موسیقی ما انسانها چقدر زیباست
》بهنام《
@OfficialPersianTwitter
》بهنام《
@OfficialPersianTwitter
توییتر فارسی
این ساز چینی اسمش guqin هست و ۵هزار سال از ابداعش میگذره،رکوردهایی از این ساز به عنوان موسیقی ما انسانها داخل فضاپیمای وویجر قرار داره که اگر روزی یک تمدن فرازمینی وویجر رو پیدا کرد بدونن موسیقی ما انسانها چقدر زیباست 》بهنام《 @OfficialPersianTwitter
و موسیقی، که اگر نبود، حتما دنیا چیزی کم داشت و روح ما چیزی کم داشت و آرامش، وجه بزرگی از خودش رو از دست میداد...
#مصطفی
#مصطفی
تأملات
جسارتن عرض کنم که بیخیال بابا! همه حقا مال بقیه اس مال ما هیچی؟! یه نفر دیگه حق داره مطلع باشه داره از دنیا میره یا حق داره تجربه ترس از مواجهه با مرگشو داشته باشه یا حق داره هرچی... منم حق خودم میدونم که نکنم کاریو که نمیتونم انجام بدم! من نمیگم. هیچکس نمیتونه…
از نظر من فرافکنی نیست.
ما وظیفه داریم حقوق دیگران رو رعایت کنیم نه اینکه بهشون بدیم.
گفتن حقیقت رعایت حق مخاطبمونه.
#مصطفی
ما وظیفه داریم حقوق دیگران رو رعایت کنیم نه اینکه بهشون بدیم.
گفتن حقیقت رعایت حق مخاطبمونه.
#مصطفی
حالا چی ژوزه؟
بعدتر تصور کنید که جزو کادر درمانی بیمارستانی هستید و بیماری درحال احتضار دارید که از کم و کیف وخامت حالش به اون صورت با خبر نیست. تصور میکنه برای درمان مریضیش راهی وجود داره. پیش از رخ دادن مرگ فرد جوری رفتار میکنید که بیمار امیدوار به بهبود بمونه همونطوری…
خب باید بگم که من با کادر درمان و این قشر زندگی کردم به این دلیل که شغل پدرم سالها پیش همین بود و کل دوستاش دکترن و جزو کادر درمانن و ارتباط خودم با اونها تا حد خیلی زیادی صمیمی و دوستانهست.
تقریبا پدربزرگم سه سال پیش فوت شد و ما همین وضعیتو داشتیم. کادر درمان و پزشکش از دوستای پدرم و کلا میشه گفت دوستیم انقدر زیاده که از خانوادهمون بودن؛ اونها از روزِ اول میدونستن که پدربزرگ من موندنی نیست، با اینکه روزِ اول ورود پدربزرگم به بیمارستان حالش نسبتا خوب بود و ما هممون انگار میدونستیم به سه روز نکشیده برمیگرده خونه، اما یواش یواش هی وضعیت بدتر شد و تمام شد.
اما دقیقا یادمه که از روزِ اول دوست بابام یه رفتاری با من داشت که میخواست متوجه بشم دیگه پدربزرگم برنمیگرده، خیلی وضعیت عجیب و تلخی بود. چون خود پزشکای بابابزرگمم گاهی انقدر براش ناراحت میشدن که نمیتونستن بغضشونو کنترل کنن.
اما بعد از فوت پدربزرگم وقتی ازشون پرسیدم که چجوری به همراهای مریض این موضوعو توضیح میدن؛ گفتن بستگی به همراه و خود بیمار داره؛
مثلا کسی که آروم باشه و ساکت یه جور باهاش برخورد میکنن که متوجه بشه، اما امیدِ افراد امیدوار به این ماجرارو از بین نمیبرن.
نمیدونم خیلی وضعیت بدیه.
برای پدربزرگم یه جور بود که من میدونستم دیگه حالش خوب نمیشه اما باور نمیکردم و از هر روزنهای برای راضی کردن خودم به برگشتش استفاده میکردم؛
اما یادمه که کادر درمان و پزشکاش میدونستن که ته این ماجرا مرگه اما اونها هم مثل من بودن؛ از امیدواری دست برنمیداشتن؛ حتی گاهی مادرم و بقیه اعضای خانوادم رو هم به امیدواری تشویق میکردن.
موضوع عجیبیه؛ خیلی عجیب. در هر صورت گفتنش خیلی سخته و کار هرکسی نیست؛ اما اگر من باشم میگم.
-پرنیان (@karanehayeabi)
خب باید بگم که من با کادر درمان و این قشر زندگی کردم به این دلیل که شغل پدرم سالها پیش همین بود و کل دوستاش دکترن و جزو کادر درمانن و ارتباط خودم با اونها تا حد خیلی زیادی صمیمی و دوستانهست.
تقریبا پدربزرگم سه سال پیش فوت شد و ما همین وضعیتو داشتیم. کادر درمان و پزشکش از دوستای پدرم و کلا میشه گفت دوستیم انقدر زیاده که از خانوادهمون بودن؛ اونها از روزِ اول میدونستن که پدربزرگ من موندنی نیست، با اینکه روزِ اول ورود پدربزرگم به بیمارستان حالش نسبتا خوب بود و ما هممون انگار میدونستیم به سه روز نکشیده برمیگرده خونه، اما یواش یواش هی وضعیت بدتر شد و تمام شد.
اما دقیقا یادمه که از روزِ اول دوست بابام یه رفتاری با من داشت که میخواست متوجه بشم دیگه پدربزرگم برنمیگرده، خیلی وضعیت عجیب و تلخی بود. چون خود پزشکای بابابزرگمم گاهی انقدر براش ناراحت میشدن که نمیتونستن بغضشونو کنترل کنن.
اما بعد از فوت پدربزرگم وقتی ازشون پرسیدم که چجوری به همراهای مریض این موضوعو توضیح میدن؛ گفتن بستگی به همراه و خود بیمار داره؛
مثلا کسی که آروم باشه و ساکت یه جور باهاش برخورد میکنن که متوجه بشه، اما امیدِ افراد امیدوار به این ماجرارو از بین نمیبرن.
نمیدونم خیلی وضعیت بدیه.
برای پدربزرگم یه جور بود که من میدونستم دیگه حالش خوب نمیشه اما باور نمیکردم و از هر روزنهای برای راضی کردن خودم به برگشتش استفاده میکردم؛
اما یادمه که کادر درمان و پزشکاش میدونستن که ته این ماجرا مرگه اما اونها هم مثل من بودن؛ از امیدواری دست برنمیداشتن؛ حتی گاهی مادرم و بقیه اعضای خانوادم رو هم به امیدواری تشویق میکردن.
موضوع عجیبیه؛ خیلی عجیب. در هر صورت گفتنش خیلی سخته و کار هرکسی نیست؛ اما اگر من باشم میگم.
-پرنیان (@karanehayeabi)
حالا چی ژوزه؟
بعدتر تصور کنید که جزو کادر درمانی بیمارستانی هستید و بیماری درحال احتضار دارید که از کم و کیف وخامت حالش به اون صورت با خبر نیست. تصور میکنه برای درمان مریضیش راهی وجود داره. پیش از رخ دادن مرگ فرد جوری رفتار میکنید که بیمار امیدوار به بهبود بمونه همونطوری…
#ریحانه_شابرم
به نظر من همه این حق رو دارن که بدونن آخرین روز های زندگیشون رو دارن سپری میکنن اما همه نمیخوان از این حق استفاده کنن.اگر خودم رو جای بیمار بزارم من میخوام حتما بدونم چه اتفاقی برام افتاده و میخواد بیوفته اما به هرحال هستن کسایی که معتقدن بی خبری خوش خبریه.برای همین به نظرم بستگی به خود بیمار داره.اگر طرف نمیخواد بدونه نمیتونم به زور حقیقت رو فرو کنم تو حلقش .
منتها با اینکه بیمار تعیین کننده هست ولی یه تفاوتی بین جزوی از کادر درمان بودن و همراه بیمار بودن به نظر من وجود داره و اون اینه که اگر کادر درمان بودم وظیفه خودم میدونستم که بگم چه اتفاقی افتاده مگر اینکه بیمار نخواد بدونه.در اون صورت به خودم اجازه نمیدادم حال خوبش رو خراب کنم.اما اگر همراه بیمار بودم وظیفه خودم نمیدونستم که من این خبر رو بدم.مگر اینکه حتما اون شخص میخواست بدونه و ازم سوال میکرد.
به نظر من همه این حق رو دارن که بدونن آخرین روز های زندگیشون رو دارن سپری میکنن اما همه نمیخوان از این حق استفاده کنن.اگر خودم رو جای بیمار بزارم من میخوام حتما بدونم چه اتفاقی برام افتاده و میخواد بیوفته اما به هرحال هستن کسایی که معتقدن بی خبری خوش خبریه.برای همین به نظرم بستگی به خود بیمار داره.اگر طرف نمیخواد بدونه نمیتونم به زور حقیقت رو فرو کنم تو حلقش .
منتها با اینکه بیمار تعیین کننده هست ولی یه تفاوتی بین جزوی از کادر درمان بودن و همراه بیمار بودن به نظر من وجود داره و اون اینه که اگر کادر درمان بودم وظیفه خودم میدونستم که بگم چه اتفاقی افتاده مگر اینکه بیمار نخواد بدونه.در اون صورت به خودم اجازه نمیدادم حال خوبش رو خراب کنم.اما اگر همراه بیمار بودم وظیفه خودم نمیدونستم که من این خبر رو بدم.مگر اینکه حتما اون شخص میخواست بدونه و ازم سوال میکرد.
مغزنبشت
وقتی یه جمله رو با «و..» شروع میکنید و به نظرتون خیلی شاعرانه و عارفانه و خاص میشه ولی خب..
بالاخره سلیقه مخاطبهای کانالمون متنوعه😂😂👍
تأملات
پاسخ به این دو سوال ژوزه، بعید میدونم مرتبط با موقعیت من باشه. چه همراه بیمار باشم و چه کادر درمان، مسأله اصلی اینه: آیا کسی که داره میره، حق داره بدونه یا نه؟ و جوابش مثبته. حتی اگر فکر کنی ندونه کمتر زجر میکشه، داری اشتباه فکر میکنی. آگاهی از حقیقت،…
من با اجازه «حق آگاهی از حقیقت» رو اینجوری اصلاحش کنم که غیر فلسفی بشه: «حق اطلاع».
و به نظرم در این موضوع هم بیمار میتونه از وضعیت سلامتیش پرسش کنه و محقه که اطلاعات بهش ارائه بشه.
و به نظرم در این موضوع هم بیمار میتونه از وضعیت سلامتیش پرسش کنه و محقه که اطلاعات بهش ارائه بشه.
خب یکمی شعربازی کنیم.
حُسن از غبارِ شوخنگاهان رمیده است
اینجا هجوم آینه، پشتِ پلنگ بود
#بیدل_دهلوی
* میفرماد که...
حُسن: استعاره از غزال
شوخنگاه: چشم چران
آینه: استعاره از چشم
پشت پلنگ: استعاره از چشم. لکههای پشت پلنگ که شبیه چشمه!
*معنا؟
حُسن معشوق بخاطر هجوم نگاهِ چشمچرانها پنهان شده...
اینجا انقدر چشمچران هستند که مثل پشت پلنگ، چشم کنار چشم قرار گرفته!
#مصطفی
حُسن از غبارِ شوخنگاهان رمیده است
اینجا هجوم آینه، پشتِ پلنگ بود
#بیدل_دهلوی
* میفرماد که...
حُسن: استعاره از غزال
شوخنگاه: چشم چران
آینه: استعاره از چشم
پشت پلنگ: استعاره از چشم. لکههای پشت پلنگ که شبیه چشمه!
*معنا؟
حُسن معشوق بخاطر هجوم نگاهِ چشمچرانها پنهان شده...
اینجا انقدر چشمچران هستند که مثل پشت پلنگ، چشم کنار چشم قرار گرفته!
#مصطفی
تأملات
خب یکمی شعربازی کنیم. حُسن از غبارِ شوخنگاهان رمیده است اینجا هجوم آینه، پشتِ پلنگ بود #بیدل_دهلوی * میفرماد که... حُسن: استعاره از غزال شوخنگاه: چشم چران آینه: استعاره از چشم پشت پلنگ: استعاره از چشم. لکههای پشت پلنگ که شبیه چشمه! *معنا؟ حُسن معشوق…
اینا واسه ایامی بود که «استعاره در غزل بیدل» رو میخوندم. فکر کنم نوشتهٔ دکتر اکرمی. کتاب خوبی بود. یه قدم به دنیای پیچیدهٔ بیدل نزدیک کرد ما رو.
#مصطفی
#مصطفی
حالا چی ژوزه؟
بعدتر تصور کنید که جزو کادر درمانی بیمارستانی هستید و بیماری درحال احتضار دارید که از کم و کیف وخامت حالش به اون صورت با خبر نیست. تصور میکنه برای درمان مریضیش راهی وجود داره. پیش از رخ دادن مرگ فرد جوری رفتار میکنید که بیمار امیدوار به بهبود بمونه همونطوری…
سلام راستش نمیدونم بحث اون سوال که درباره اطلاع بیمار از وضعیت واقعیش بسته شده یا هنوز بازه ولی بذارین نظرمو بگم😁
خب اولش مغزم سریع گفت معلومه که همه باید بدونن حقیقتو، ولی بعد یادم اومد یکی از دوستای صمیمیم وقتی حس میکرد یه امتحانشو بد میشه (حتی بعضی وقتا فکر میکرده میوفته) تا دو سه ماه نمره ی اون درسو نمیدید و ترجیح میداد یه افتاده ای باشه که نمیدونه افتاده!
درحالی که من (و اکثر افراد) برعکسم یعنی هرچی امتحانمو بدتر داده باشم بیشتر عجله دارم که نمرشو ببینم و از بلاتکلیفی در بیام...
راجع به این قضیه هم همینطوره تو افراد مختلف متفاوته احتمالا، ولییی اینکه خود کادر درمان یا همراها تصمیم بگیرن که حقیقتو مخفی کنن به نظرم کار غلطیه و باید این پرسش از بیمار بشه که دوست داری وضعیت بیماریت رو بدون هیچ سانسوری بدونی یا به همراهت بگیم؟
راجع به اتونازی هم موافق بودنشم چون زنده موندن هر کسی به خودش مربوطه ولی باید یه ارگانی وجود داشته باشه که برای افرادی که میخوان اتونازی کنن بیاد و مثلا ۶ ماه براشون شرایطشونو بهتر کنه و بهشون مشاوره بده و... اگه هنوز تصمیمشون همون بود بعد موافقت کنه با اتونازیشون...
- آذین (@petriiiichor)
خب اولش مغزم سریع گفت معلومه که همه باید بدونن حقیقتو، ولی بعد یادم اومد یکی از دوستای صمیمیم وقتی حس میکرد یه امتحانشو بد میشه (حتی بعضی وقتا فکر میکرده میوفته) تا دو سه ماه نمره ی اون درسو نمیدید و ترجیح میداد یه افتاده ای باشه که نمیدونه افتاده!
درحالی که من (و اکثر افراد) برعکسم یعنی هرچی امتحانمو بدتر داده باشم بیشتر عجله دارم که نمرشو ببینم و از بلاتکلیفی در بیام...
راجع به این قضیه هم همینطوره تو افراد مختلف متفاوته احتمالا، ولییی اینکه خود کادر درمان یا همراها تصمیم بگیرن که حقیقتو مخفی کنن به نظرم کار غلطیه و باید این پرسش از بیمار بشه که دوست داری وضعیت بیماریت رو بدون هیچ سانسوری بدونی یا به همراهت بگیم؟
راجع به اتونازی هم موافق بودنشم چون زنده موندن هر کسی به خودش مربوطه ولی باید یه ارگانی وجود داشته باشه که برای افرادی که میخوان اتونازی کنن بیاد و مثلا ۶ ماه براشون شرایطشونو بهتر کنه و بهشون مشاوره بده و... اگه هنوز تصمیمشون همون بود بعد موافقت کنه با اتونازیشون...
- آذین (@petriiiichor)
تأملی داشته باشیم بر...
anonymous poll
باید و نبایدهای ارتباطات عاطفی – 12
👍👍👍👍👍👍👍 44%
فردی بودن/نبودن دین – 6
👍👍👍👍 22%
اخلاقی بودن/نبودن فرزندآوری – 5
👍👍👍 19%
باید و نبایدهای مسیر شغلی-تحصیلی – 4
👍👍 15%
سایر موضوعات (با لینک ناشناس پیشنهاد میدم)
▫️ 0%
👥 27 people voted so far.
anonymous poll
باید و نبایدهای ارتباطات عاطفی – 12
👍👍👍👍👍👍👍 44%
فردی بودن/نبودن دین – 6
👍👍👍👍 22%
اخلاقی بودن/نبودن فرزندآوری – 5
👍👍👍 19%
باید و نبایدهای مسیر شغلی-تحصیلی – 4
👍👍 15%
سایر موضوعات (با لینک ناشناس پیشنهاد میدم)
▫️ 0%
👥 27 people voted so far.