تأملات
272 subscribers
172 photos
30 videos
6 files
156 links
تأملی کوتاه داریم بر زندگی و مسائل انسان

صفحه اینستا:
https://Instagram.com/tmlatmag

لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-39628bb98f

لینک شناس: @mostafaonline

مطالبی که امضای #مصطفی ندارند از سایر ادمین‌هاست.
Download Telegram
Forwarded from خانومِ آقای جیم
https://t.me/tmlat/194
زیاد
درست وقتایی که باید با عصبانیت برخورد میکردم و همه این انتظارو ازم داشتن ولی در کمال خونسردی کار خودمو انجام دادم
درست شبیه یه اتفاق غیر منتظره
طوفانی که از رخ دادنش اطلاع داری ولی کلی با تاخیر میاد
مثل بارونی که باید آبان ماه بباره ولی خب خبری ازش نیست :)
اینطوره که غیر قابل پیش بینی میشم
و این لذت بخشه برام :)))
﴿ برای حال خوب دیگران قدمی بردار.
کم کم حال خودت هم خوب خواهد شد.﴾
امشب و هر شب این باید گوشهٔ ذهنم بمونه.

هر وقت حال بدی داشتم، میگردم کانال‌ها و گروه‌ها رو.

یکی رو پیدا میکنم که حالش خوب نیست.

یا براش گوش میشم که درد دل کنه؛
یا اگه چیزی بلد بودم و خودش خواست، همفکری می‌کنم باهاش؛
یا اگه حوصله داشت، یه چیزی میگم بخنده -حتی یه لحظه- .

یادم بمونه

#مصطفی
Forwarded from وُش.
اینارو بخونین لدفا💔
Forwarded from •Tired Girl
خسته، گیج و پوچم
ناامید، گمشده و کمرنگم
نه من بی رنگم، بی رنگ..
کاش منم یکی از اون سیاه یا خاکستریای کلیشه ای بودم که اثر خودمو روی این صفحه هرچند تکراری ولی به جا میذاشتم.
اینکه ندونی چه رنگی هستی مثل اینه که زیر دوش آب داغ ایستاده باشی ولی فرقی با ایستادن جلوی پنجره اتاقت برای چند ثانیه تنفس احساس نکنی.
اینکه بی رنگ باشی مثل اینه که زیباترین بوسه در بهترین زمان و مکان رو داشته باشی ولی فرقی با نوشیدن یه لیوان آب ولرم روی لبات حس نکنی.
اینکه بی رنگ باشی یعنی در بهترین مکان قلبت تا مرز خفگی و انفجار میره ولی نمیدونی چرا...!
اینکه بی رنگ باشی یعنی از همون بچگی قصه هایی که واسه ترسوندن تو گفته میشدن فقط حوصلتو سر میبردن..
اینکه بی رنگ باشی یعنی اینکه ندونی قراره چه رنگی باشی، ندونی کدوم رنگو تو زندگیت جا بدی، کدوم قراره موندنی باشه و کدوم رنگ با تو در تضاد خواهد بود.
اینکه رنگت خاکستری یا سیاهه قرار نیست ناراحت کننده باشه، بهم اعتماد کن...
Forwarded from حالا چی ژوزه؟
تصور کنید جزو همراهان بیماری در حال احتضار هستید که خودش از کم و کیف وخامت ناگهانی حالش باخبر نیست. خودتون رو موظف می‌دونید که پیش از رخ دادن مرگ فرد آگاهش کنید که درحال گذره؟
Forwarded from حالا چی ژوزه؟
بعدتر تصور کنید که جزو کادر درمانی بیمارستانی هستید و بیماری درحال احتضار دارید که از کم و کیف وخامت حالش به اون صورت با خبر نیست. تصور می‌کنه برای درمان مریضیش راهی وجود داره. پیش از رخ دادن مرگ فرد جوری رفتار می‌کنید که بیمار امیدوار به بهبود بمونه همون‌طوری یا آماده‌اش می‌کنید برای مرحله‌ی گذار؟
پاسخ به این دو سوال ژوزه، بعید می‌دونم مرتبط با موقعیت من باشه.

چه همراه بیمار باشم و چه کادر درمان، مسأله اصلی اینه: آیا کسی که داره میره، حق داره بدونه یا نه؟

و جوابش مثبته.

حتی اگر فکر کنی ندونه کمتر زجر می‌کشه، داری اشتباه فکر می‌کنی.

آگاهی از حقیقت، یکی از حقوق بسیار بزرگ هر صاحب شعوریه. شاید حقی در حد و اندازهٔ آزادی.

#مصطفی
#حنا (@maghznebesht) گفت:

من سعی میکنم آگاه نکنم.

حقیقت دردناکه و رنج بیماری رو بیشتر می‌کنه. شاید یهو عصن معجزه شد. نمیخام اونی باشم ک نخ نازک امید رو قیچی می‌کنه.
https://t.me/myyyy_dream/68


همه می‌دونن من چقدر شکمو ام.
فلذا ما بین بحث‌های جدی کانال، این دستور چیزکیک رو داشته باشید و اشک و گریهٔ حضار...

#مصطفی
تأملات
در ادامه باید بگم، تجربهٔ ترس و مواجههٔ با مرگ رو هم حق نداریم از کسی بگیریم. #مصطفی
جسارتن عرض کنم که بیخیال بابا!
همه حقا مال بقیه اس مال ما هیچی؟!
یه نفر دیگه حق داره مطلع باشه داره از دنیا میره یا حق داره تجربه ترس از مواجهه با مرگشو داشته باشه یا حق داره هرچی...
منم حق خودم میدونم که نکنم کاریو که نمیتونم انجام بدم! من نمیگم. هیچکس نمیتونه مجبورم کنه چیزیو بگم که نمیخوام بگم و این حق منه 😁
چرا باید اونوری به قضیه نگریست؟؟ مگ ما مسئول رسیدن همه به حقوقشونیم؟!! اصلن اومدیم و گفتیم و اون ادم نمرد! اون موقع چی؟ 😄
راستش مخالفم. این یه تصمیم شخصیه که بگیم یا نگیم و اونی که داره میمیره هم حتمن عاقله و خودش باید بفهمه شرایطشو. این شیوه برخورد با قضیه، از نظر من فرافکنی محسوب میشه و درست نیست.

پ. ن. قبول دارم که اون بی‌نوا حق داره بدونه! هرکسی حق داره بدونه. ولی من نیستم اونی که میگه! اونی که میتونه بگه...
خیلی خیلی کار سختیه مخصوصا اینکه طرف مقابل یکی از عزیزانت باشه
فکرکنم خودم زودتر بمیرم.
اگرهم نمیرم که رنگ رخساره ...
بیمارخودش میفهمه😐
درکل به نظر من حق هر انسانیه که بدونه داره میمیره
شاید بخواد برای آخرین بار مثلا بهترین رفیقشو ببینه و یه عالمه مثال دیگه برای همین بارآخرها...

اگر از یه زاویه دیگه نگاه کنیم بخوام خودمو به جای اون بیمار بذارم دلم میخواد حتماحتما حقیقتو بدونم.☹️

و یک حقیقت دیگه که چندبار باهاش مواجه شدم و برام عجیبه!!!
اینکه آدما وقتی موقع مرگشون هست خودشون آگاه میشن...
Forwarded from توییتر فارسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‏این ساز چینی اسمش guqin هست و ۵هزار سال از ابداعش میگذره،رکوردهایی از این ساز به عنوان موسیقی ما انسانها داخل فضاپیمای وویجر قرار داره که اگر روزی یک تمدن فرازمینی وویجر رو پیدا کرد بدونن موسیقی ما انسانها چقدر زیباست

》بهنام《

@OfficialPersianTwitter
تأملات pinned «تصور کنید جزو همراهان بیماری در حال احتضار هستید که خودش از کم و کیف وخامت ناگهانی حالش باخبر نیست. خودتون رو موظف می‌دونید که پیش از رخ دادن مرگ فرد آگاهش کنید که درحال گذره؟»
حالا چی ژوزه؟
بعدتر تصور کنید که جزو کادر درمانی بیمارستانی هستید و بیماری درحال احتضار دارید که از کم و کیف وخامت حالش به اون صورت با خبر نیست. تصور می‌کنه برای درمان مریضیش راهی وجود داره. پیش از رخ دادن مرگ فرد جوری رفتار می‌کنید که بیمار امیدوار به بهبود بمونه همون‌طوری…
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
خب باید بگم که من با کادر درمان و این قشر زندگی کردم به این دلیل که شغل پدرم سالها پیش همین بود و کل دوستاش دکترن و جزو کادر درمانن و ارتباط خودم با اونها تا حد خیلی زیادی صمیمی و دوستانه‌ست.

تقریبا پدربزرگم سه سال پیش فوت شد و ما همین وضعیتو داشتیم. کادر درمان و پزشکش از دوستای پدرم و کلا میشه گفت دوستیم انقدر زیاده که از خانواده‌مون بودن؛ اونها از روزِ اول می‌دونستن که پدربزرگ من موندنی نیست، با اینکه روزِ اول ورود پدربزرگم به بیمارستان حالش نسبتا خوب بود و ما هممون انگار می‌دونستیم به سه روز نکشیده برمیگرده خونه، اما یواش یواش هی وضعیت بدتر شد و تمام شد.

اما دقیقا یادمه که از روزِ اول دوست بابام یه رفتاری با من داشت که می‌خواست متوجه بشم دیگه پدربزرگم برنمی‌گرده، خیلی وضعیت عجیب و تلخی بود. چون خود پزشکای بابابزرگمم گاهی انقدر براش ناراحت میشدن که نمی‌تونستن بغضشونو کنترل کنن.

اما بعد از فوت پدربزرگم وقتی ازشون پرسیدم که چجوری به همراهای مریض این موضوعو توضیح میدن؛ گفتن بستگی به همراه و خود بیمار داره؛

مثلا کسی که آروم باشه و ساکت یه جور باهاش برخورد میکنن که متوجه بشه، اما امیدِ افراد امیدوار به این ماجرارو از بین نمیبرن.

نمی‌دونم خیلی وضعیت بدیه.
برای پدربزرگم یه جور بود که من می‌دونستم دیگه حالش خوب نمیشه اما باور نمی‌کردم و از هر روزنه‌ای برای راضی کردن خودم به برگشتش استفاده میکردم؛

اما یادمه که کادر درمان و پزشکاش می‌دونستن که ته این ماجرا مرگه اما اونها هم مثل من بودن؛ از امیدواری دست برنمیداشتن؛ حتی گاهی مادرم و بقیه اعضای خانوادم رو هم به امیدواری تشویق میکردن.

موضوع عجیبیه؛ خیلی عجیب. در هر صورت گفتنش خیلی سخته و کار هرکسی نیست؛ اما اگر من باشم میگم.

-پرنیان (@karanehayeabi)