صحبت کردن در مورد رنجهای شخصی از قدیم مورد اختلاف بوده است؛ باید از زخمهامان بگوییم یا نه؟
بعضیها مثل ادر لارا نظرشان این است که؛
وقتهایی که از حرف زدن دربارهٔ خودم خجالت میکشیدم، دست به دامن این ایدهٔ یونگ میشدم که بر خلاف انتظارمان، فکرهای آدم هرچه شخصیتر و هرچه منحصر به فردتر باشند، برای دیگران معنادارتر خواهند بود. به تعبیر یونگ «شخصیترین چیزها عمومیترین چیزها هستند.» بنابراین، تنها توجیه ممکن برای بازگویی قصههای شخصیْ این است که بگوییم هر کسی، هر آدم کوچک و خودخواهی که تودهای از درد و رنج است از جمله من و شما، کل وضعیت انسانی را درون خودش دارد.
به علاوه، دربارهٔ خودت نوشتن واقعاً به این میماند که رها از هر قید و بندی بگذاری دیگران جای زخمهای روی تنت را ببینند؛ تا جای زخمهای روی تن خودشان به وحشتشان نیندازد. نوشتن شبیه ناهُشیاری است و کاری میکند که واقعاً بخواهی رها شوی؛ واقعاً بخواهی خودت را پیش چشم دیگران بگذاری و از تجربههایت اثری هنری بسازی، با اینکه میدانی دیگران نگاهت میکنند، با اینکه خجالت میکشی و با اینکه تردیدهایت دربارهٔ خودت کارت را سخت میکنند.
و بعضیها هم مثل سلینجر میگویند؛
هیچوقت به هیچکس هیچی نگو. اگه بگی، همه رو از دست میدی.¹
شما با کدامشان موافقید؟
پینوشت :
۱. این جملهٔ آخر رمان ناتور دشت است :
Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody.
که محمد نجفی قسمت دومش رو ترجمه کرده «اگه بگی، دلت برا همه تنگ میشه». گرچه نجفی خدای ترجمهس، اما قویاً معتقدم با توجه تنها موندن هولدن در آخر رمان و از دست دادن تمام فرصتهای ارتباطی و دوستیش، اینجا miss رو به معنی از دست دادن آورده. در هر حال شاید واقعا هم نجفی درست ترجمه کرده و نویسنده منظورش همون بوده، که خب مرحوم غلط کرده!
بعضیها مثل ادر لارا نظرشان این است که؛
وقتهایی که از حرف زدن دربارهٔ خودم خجالت میکشیدم، دست به دامن این ایدهٔ یونگ میشدم که بر خلاف انتظارمان، فکرهای آدم هرچه شخصیتر و هرچه منحصر به فردتر باشند، برای دیگران معنادارتر خواهند بود. به تعبیر یونگ «شخصیترین چیزها عمومیترین چیزها هستند.» بنابراین، تنها توجیه ممکن برای بازگویی قصههای شخصیْ این است که بگوییم هر کسی، هر آدم کوچک و خودخواهی که تودهای از درد و رنج است از جمله من و شما، کل وضعیت انسانی را درون خودش دارد.
به علاوه، دربارهٔ خودت نوشتن واقعاً به این میماند که رها از هر قید و بندی بگذاری دیگران جای زخمهای روی تنت را ببینند؛ تا جای زخمهای روی تن خودشان به وحشتشان نیندازد. نوشتن شبیه ناهُشیاری است و کاری میکند که واقعاً بخواهی رها شوی؛ واقعاً بخواهی خودت را پیش چشم دیگران بگذاری و از تجربههایت اثری هنری بسازی، با اینکه میدانی دیگران نگاهت میکنند، با اینکه خجالت میکشی و با اینکه تردیدهایت دربارهٔ خودت کارت را سخت میکنند.
- رها و ناهُشیار مینویسم | ادِر لارا | نشر اطراف
و بعضیها هم مثل سلینجر میگویند؛
هیچوقت به هیچکس هیچی نگو. اگه بگی، همه رو از دست میدی.¹
ناتور دشت | جی.دی.سلینجر | نشر نیلا
شما با کدامشان موافقید؟
پینوشت :
۱. این جملهٔ آخر رمان ناتور دشت است :
Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody.
که محمد نجفی قسمت دومش رو ترجمه کرده «اگه بگی، دلت برا همه تنگ میشه». گرچه نجفی خدای ترجمهس، اما قویاً معتقدم با توجه تنها موندن هولدن در آخر رمان و از دست دادن تمام فرصتهای ارتباطی و دوستیش، اینجا miss رو به معنی از دست دادن آورده. در هر حال شاید واقعا هم نجفی درست ترجمه کرده و نویسنده منظورش همون بوده، که خب مرحوم غلط کرده!
👍3
تأملات
صحبت کردن در مورد رنجهای شخصی از قدیم مورد اختلاف بوده است؛ باید از زخمهامان بگوییم یا نه؟ بعضیها مثل ادر لارا نظرشان این است که؛ وقتهایی که از حرف زدن دربارهٔ خودم خجالت میکشیدم، دست به دامن این ایدهٔ یونگ میشدم که بر خلاف انتظارمان، فکرهای آدم هرچه…
لارا یا سلینجر؟!
Anonymous Poll
43%
لارا درست میگه، سلینجر انقدر تنها مونده اسکول شده!
57%
نوچ! لارا قراره به زودی به حرف سلینجر برسه.
•• عشقم را موبایلم کُشت، قاتل تعهدم کیست؟
• قسمت اول
من تمام دیوایسهایی که تا الان داشتهام را یادم میآید. از آن ۲۶۰۰ نوکیا و اِن۹۵ چینی که تا چند ماه نمیدانستم مموری میخورَد، تا آیپاد تاچِ دوران دبیرستان و ایپنجِ کیبورد کامل، تا آن اچتیسی موتزارتِ ویندوز فونِ لعنتیِ دوران دانشگاه! (آخ چقدر از این آخری بدم میآمد، همیشهی خدااا داشتم فحشش میدادم.) معمولا گوشیهای قبلیِ اعضای خانوادهام بودند. خستههایی که عمرشان را کرده بودند و قرار بود غرغرها و لجبازیهای پیریشان را سر من خالی کنند. دکمههای ای۵ را باید حدس میزدم، برای باز شدن منوی اچتیسی باید از سمت چپ صفحه به بالا میکشیدم، کیبورد جِیوان دیر بالا میآمد، انقدر دیر که معروف شده بودم به آدمِ سینکنِ جوابندهنده. از موتزارت بد گفتم؟! اشاره کردم که چقدر آشغال بود؟! لعنت بهش.
دیروز که کمدم را مرتب میکردم یادشان افتادم. وقتی به لاشهی خاکگرفتهی جِی۷ برخوردم و تعجب کردم از دیدنش. پاک یادم رفته این را هم داشتم. با اینکه آخرین گوشیِ قبل از دیوایسِ فعلیم هم بود. جالب است حتی ترکهای ریز گوشهی موتزارت را به یاد میآورم اما از این یکی هیچی یادم نیست. تنها چیزی که یادم مانده این است که صبح خراب شد و شب یک گوشی جدید¹ خریدم. حتی حوصله نداشتم ببینم چه مرگش شده.
جاناتان فرنزن در کتاب «درد که کسی را نمیکشد» میگوید² تکنولوژی و به خصوص موبایلها عشق را خراب کردهاند. از آنها به عنوان بردههای اطاعت پذیری نام میبرد که بیچون و چرا هر چه میخواهیم را در لحظه فراهم میکنند. این صفحه را باز کنم؟ چشم قربانت شوم. با مامان تماس بگیرم؟ الساعه. هر چه میخواهیم را لازم است به زبان بیاوریم و پوف! انجام میشود. کافی است فقط کمی کُند کار کند (حتی اگر مقصر ما باشیم که ۵۰۰ تا نرمافزار را با هم باز کردهایم و گوشی بدبخت دارد زیرش زایمان میکند) یا یک مدل جدیدتر بیاید که فقط رنگش کمی قشنگتر از این یکی است؛ بدون جنگ و دعوا کنار میرود و جایش را به دیوایس محبوبتر میدهد!
البته فرنزن از تکنولوژی بیزار نیست، کیست که از راحتتر شدن کارها بدش بیاید؟ مشکل از جایی شروع میشود که ما این الگوی ارتباط را در بخشهای دیگر زندگیمان هم، مخصوصا روابط عاطفی جستجو میکنیم. تکنولوژی برای ما دنیایی میسازد که در آن خبری از مشقتها و طوفانها و دلشکستگیها نیست، دنیایی که چنان سراپا در خدمت ماست که گویی به واقع نه جهانی خارج از ما بلکه امتداد محض وجود ماست. و دقیقا به همین خاطر تکنولوژی با عشق مشکل دارد.
• قسمت اول
من تمام دیوایسهایی که تا الان داشتهام را یادم میآید. از آن ۲۶۰۰ نوکیا و اِن۹۵ چینی که تا چند ماه نمیدانستم مموری میخورَد، تا آیپاد تاچِ دوران دبیرستان و ایپنجِ کیبورد کامل، تا آن اچتیسی موتزارتِ ویندوز فونِ لعنتیِ دوران دانشگاه! (آخ چقدر از این آخری بدم میآمد، همیشهی خدااا داشتم فحشش میدادم.) معمولا گوشیهای قبلیِ اعضای خانوادهام بودند. خستههایی که عمرشان را کرده بودند و قرار بود غرغرها و لجبازیهای پیریشان را سر من خالی کنند. دکمههای ای۵ را باید حدس میزدم، برای باز شدن منوی اچتیسی باید از سمت چپ صفحه به بالا میکشیدم، کیبورد جِیوان دیر بالا میآمد، انقدر دیر که معروف شده بودم به آدمِ سینکنِ جوابندهنده. از موتزارت بد گفتم؟! اشاره کردم که چقدر آشغال بود؟! لعنت بهش.
دیروز که کمدم را مرتب میکردم یادشان افتادم. وقتی به لاشهی خاکگرفتهی جِی۷ برخوردم و تعجب کردم از دیدنش. پاک یادم رفته این را هم داشتم. با اینکه آخرین گوشیِ قبل از دیوایسِ فعلیم هم بود. جالب است حتی ترکهای ریز گوشهی موتزارت را به یاد میآورم اما از این یکی هیچی یادم نیست. تنها چیزی که یادم مانده این است که صبح خراب شد و شب یک گوشی جدید¹ خریدم. حتی حوصله نداشتم ببینم چه مرگش شده.
جاناتان فرنزن در کتاب «درد که کسی را نمیکشد» میگوید² تکنولوژی و به خصوص موبایلها عشق را خراب کردهاند. از آنها به عنوان بردههای اطاعت پذیری نام میبرد که بیچون و چرا هر چه میخواهیم را در لحظه فراهم میکنند. این صفحه را باز کنم؟ چشم قربانت شوم. با مامان تماس بگیرم؟ الساعه. هر چه میخواهیم را لازم است به زبان بیاوریم و پوف! انجام میشود. کافی است فقط کمی کُند کار کند (حتی اگر مقصر ما باشیم که ۵۰۰ تا نرمافزار را با هم باز کردهایم و گوشی بدبخت دارد زیرش زایمان میکند) یا یک مدل جدیدتر بیاید که فقط رنگش کمی قشنگتر از این یکی است؛ بدون جنگ و دعوا کنار میرود و جایش را به دیوایس محبوبتر میدهد!
البته فرنزن از تکنولوژی بیزار نیست، کیست که از راحتتر شدن کارها بدش بیاید؟ مشکل از جایی شروع میشود که ما این الگوی ارتباط را در بخشهای دیگر زندگیمان هم، مخصوصا روابط عاطفی جستجو میکنیم. تکنولوژی برای ما دنیایی میسازد که در آن خبری از مشقتها و طوفانها و دلشکستگیها نیست، دنیایی که چنان سراپا در خدمت ماست که گویی به واقع نه جهانی خارج از ما بلکه امتداد محض وجود ماست. و دقیقا به همین خاطر تکنولوژی با عشق مشکل دارد.
👏4
•• عشقم را موبایلم کُشت، قاتل تعهدم کیست؟
• قسمت دوم
پیوندهای روحی با اتفاقات دوستداشتنی و خاطرات خوب ایجاد میشوند اما آنچه آنها را عمیق میکند «صبوری» است. در ارتباط با آدمها ما آن پادشاهان بیچون و چرای دنیای «تِک» نیستیم، خیلی جاها حالمان را به هم میزنند، از چیزی خوششان میآید که ما چندشمان میشود، احساسی دارند که برای ما حتی قابل درک هم نیست چه برسد به اینکه مشترک باشد. هر چقدر هم شبیه باشیم باز تفاوتها بیشمارند. عشق یا آن پیوند عمیق روحی با یاد گرفتن، تحمل و احترام به این تفاوتها ایجاد میشود.
اینکه ما عمیقترین محبتها را با خانواده تجربه میکنیم، نه فقط از روی پیوند خونی که بخاطر همین یاد گرفتن است. گرچه دلمان میخواسته کله برادر کوچکترمان را بکنیم یا بزنیم بچسبد به دیوار! اما نزدیم، تحملش کردیم، فهمیدیم چه مرگش است و با تمام تنفرمان با او کنار آمدیم. و حالا بعد از چند سال آنقدر به یکدیگر گره خوردهایم که دیگر جدا شدنمان غیرممکن شده. و خب آنکه عادت کرده با هر ناسازگاری گوشیاش را دور انداخته و دنبال مدل جدیدتر بگردد، هیچوقت چنین احساسی را تجربه نخواهد کرد. او آنقدر سخت شده که دیگر نمیتواند گوشههای تیز خود را کمی صیقل دهد تا در میانهی پستی و بلندیهای روح طرف مقابلش «قرار» یابد.
البته این تنها پیامد تکنولوژی در زندگی نیست! چند وقت پیش با یکی از دوستانم مشغول آماده کردن سازهای بودیم. دستش کمی لغزید و به معنی واقعی کلمه گند زد! اولین چیزی که گفت این بود : کنترل زِدِش کجاس؟! او آنقدر به برگشتپذیری نرمافزارها عادت داشت که حتی قبل از حسرت خوردن دنبال برگشتن بود. و مطمئنم این تنها جایی نبوده که رفیقم دنبال کنترلزد گشته. میتوانستم ردِ آن را در ترسش از تصمیمهای مهم که راه بازگشتی ندارند، مثل ازدواج یا بچهدار شدن، هم ببینم. دهها مثال از این تأثیرات تکنولوژی در مواجههی آدمها با دنیا وجود دارد؛ اسکرینهایی که تمام احساسات را به بصر تقلیل داده و آدمهای محروم از درکِ لذتِ لمس کردن، دستگاههای سریع و آدمهای بیحوصله در برابرِ روندهای آرام، ابزارهای روتوش و آدمهای کمالگرا، ارتباطهای جزیرهای و ...
هوف! دلم برای اچتیسیِ آشغالم تنگ شد.
#صالح
۱. اینکه مدل گوشی جدیدم را نمیگویم بخاطر این است که نمیدانمش. فقط میدانم شیائومی است و یک ۱۱ای توش دارد.
۲. درد که کسی را نمیکشد | جاناتان فرنزن | نشر اطراف | جستار «درد که کسی را نمیکشد؛ چگونه در عصر اینترنت عشق بورزیم؟»
• قسمت دوم
پیوندهای روحی با اتفاقات دوستداشتنی و خاطرات خوب ایجاد میشوند اما آنچه آنها را عمیق میکند «صبوری» است. در ارتباط با آدمها ما آن پادشاهان بیچون و چرای دنیای «تِک» نیستیم، خیلی جاها حالمان را به هم میزنند، از چیزی خوششان میآید که ما چندشمان میشود، احساسی دارند که برای ما حتی قابل درک هم نیست چه برسد به اینکه مشترک باشد. هر چقدر هم شبیه باشیم باز تفاوتها بیشمارند. عشق یا آن پیوند عمیق روحی با یاد گرفتن، تحمل و احترام به این تفاوتها ایجاد میشود.
اینکه ما عمیقترین محبتها را با خانواده تجربه میکنیم، نه فقط از روی پیوند خونی که بخاطر همین یاد گرفتن است. گرچه دلمان میخواسته کله برادر کوچکترمان را بکنیم یا بزنیم بچسبد به دیوار! اما نزدیم، تحملش کردیم، فهمیدیم چه مرگش است و با تمام تنفرمان با او کنار آمدیم. و حالا بعد از چند سال آنقدر به یکدیگر گره خوردهایم که دیگر جدا شدنمان غیرممکن شده. و خب آنکه عادت کرده با هر ناسازگاری گوشیاش را دور انداخته و دنبال مدل جدیدتر بگردد، هیچوقت چنین احساسی را تجربه نخواهد کرد. او آنقدر سخت شده که دیگر نمیتواند گوشههای تیز خود را کمی صیقل دهد تا در میانهی پستی و بلندیهای روح طرف مقابلش «قرار» یابد.
البته این تنها پیامد تکنولوژی در زندگی نیست! چند وقت پیش با یکی از دوستانم مشغول آماده کردن سازهای بودیم. دستش کمی لغزید و به معنی واقعی کلمه گند زد! اولین چیزی که گفت این بود : کنترل زِدِش کجاس؟! او آنقدر به برگشتپذیری نرمافزارها عادت داشت که حتی قبل از حسرت خوردن دنبال برگشتن بود. و مطمئنم این تنها جایی نبوده که رفیقم دنبال کنترلزد گشته. میتوانستم ردِ آن را در ترسش از تصمیمهای مهم که راه بازگشتی ندارند، مثل ازدواج یا بچهدار شدن، هم ببینم. دهها مثال از این تأثیرات تکنولوژی در مواجههی آدمها با دنیا وجود دارد؛ اسکرینهایی که تمام احساسات را به بصر تقلیل داده و آدمهای محروم از درکِ لذتِ لمس کردن، دستگاههای سریع و آدمهای بیحوصله در برابرِ روندهای آرام، ابزارهای روتوش و آدمهای کمالگرا، ارتباطهای جزیرهای و ...
هوف! دلم برای اچتیسیِ آشغالم تنگ شد.
#صالح
۱. اینکه مدل گوشی جدیدم را نمیگویم بخاطر این است که نمیدانمش. فقط میدانم شیائومی است و یک ۱۱ای توش دارد.
۲. درد که کسی را نمیکشد | جاناتان فرنزن | نشر اطراف | جستار «درد که کسی را نمیکشد؛ چگونه در عصر اینترنت عشق بورزیم؟»
👏3❤2
سه چیز مجویید که نیابید:
عالمی که علم او به میزان عمل راست بود مجویید که نیابید و بیعلم بمانید؛
و عاملی که اخلاص او با عمل موافق بود مجویید که نیابید و بیعمل بمانید؛
و برادری بیعیب مطلبید که نیابید و بیبرادر بمانید.
#تذکرة_الاولیا
ذکر فضیل عیاض
#مصطفی_ناصحی
👍2
آخر رمان خانوادهی تیبو، آنتوان مجروح شده، ژاک مرده، کسی اسکار تیبو را یادش نمیآید، همه اعضای خانواده و دوستان پراکنده شدهاند. شهر به خاطر جنگ از رونق افتاده و همه چیز در یک سکون عمیق به سر میبرد. آنتوان دیگر آن عجلهی سابق برای انجام کارها را ندارد و همه را سر فرصت و با آرامش انجام میدهد. تنها بازماندهی خانوادهش ژیز است و آنچنان قدرش را میداند که برای هر حرکت کوچکی تحسینش میکند.
خانوادهی فونتانن به مزون لافیت رفتهاند و آنها هم در سکونی رخوتبار به سر میبرند. دانیل که مجروح شده تمام وقتش را به قدم زدن و کتاب خواندن و تربیت خواهرزادهاش میگذراند. آنها که روزگاری فاصلهای خصمانه با خانوادهی تیبو داشتند، حالا چنان با هم پیوندِ نزدیکی دارند، گویی اعضای یک خانوادهاند.
انگار #جنگ تمام مناسبات دنیا را بیاعتبار کرده است. دلم بیدغدغگی و سکونی از آن دست میخواهد، میخواهم به این باور برسم که ارزش دویدن ندارد، میخواهم آرام بگیرم.
#صالح
خانوادهی فونتانن به مزون لافیت رفتهاند و آنها هم در سکونی رخوتبار به سر میبرند. دانیل که مجروح شده تمام وقتش را به قدم زدن و کتاب خواندن و تربیت خواهرزادهاش میگذراند. آنها که روزگاری فاصلهای خصمانه با خانوادهی تیبو داشتند، حالا چنان با هم پیوندِ نزدیکی دارند، گویی اعضای یک خانوادهاند.
انگار #جنگ تمام مناسبات دنیا را بیاعتبار کرده است. دلم بیدغدغگی و سکونی از آن دست میخواهد، میخواهم به این باور برسم که ارزش دویدن ندارد، میخواهم آرام بگیرم.
#صالح
❤6👎1
احتمالا میدانید «فیل/فایل» و «فوب» که ریشهی یونانی دارند، به معنی عشق و ترس به یک سوژه هستند. مانند سِلینوفایل (عاشقِ ماه) یا هِموفوب (ترسناکِ از خون).
این دو هیچوقت در یک کلمه جمع نمیشوند چون عشق و ترس دو قطب مخالفاند.¹
به جز در دو کلمه :
فیلوفوب و فوبوفایل؛ کسی که «از عشقْ میترسد» و آنکه «عاشقِ ترس است».
یکی #ویرانشده و دیگری #ویرانگر.
۱. در باب نسبت عشق و ترس این را بخوانید :
https://t.me/tmlat/1044
این دو هیچوقت در یک کلمه جمع نمیشوند چون عشق و ترس دو قطب مخالفاند.¹
به جز در دو کلمه :
فیلوفوب و فوبوفایل؛ کسی که «از عشقْ میترسد» و آنکه «عاشقِ ترس است».
یکی #ویرانشده و دیگری #ویرانگر.
۱. در باب نسبت عشق و ترس این را بخوانید :
https://t.me/tmlat/1044
Telegram
تأملات
اگر بگویم دکتر گوستافسون هرگز هیچ حرف جالبی نمیزد و هیچ مدل بهدردبخور و نگاه تازهای ارائه نمیداد، دروغ گفتهام.
مثلاً یکی از فرضهای اولیهٔ او این بود که اساساً در زندگی، تنها دو راه پیش پای انسان وجود دارد: ۱. عشق و ۲. ترس
و این دو هرگز همزمان بروز…
مثلاً یکی از فرضهای اولیهٔ او این بود که اساساً در زندگی، تنها دو راه پیش پای انسان وجود دارد: ۱. عشق و ۲. ترس
و این دو هرگز همزمان بروز…
❤4👍2
یه سؤال؛
شماها میدونید دارید تو زندگی چیکار میکنید؟
یعنی آگاهانه زندگی میکنید؟ رؤیا و هدفهای کوتاه، میان و بلند مدت دارید و برای رسیدن بهشون برنامهریزی میکنید یا همینجوری بریم جلو ببینیم چی میشه، پیش میرید؟
شماها میدونید دارید تو زندگی چیکار میکنید؟
یعنی آگاهانه زندگی میکنید؟ رؤیا و هدفهای کوتاه، میان و بلند مدت دارید و برای رسیدن بهشون برنامهریزی میکنید یا همینجوری بریم جلو ببینیم چی میشه، پیش میرید؟
Forwarded from توییتر دانشگاه تهرانی ها
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پژوهشهای آماری انجامشده بر روی پیشینه تحصیلی اعضای گروههای تندرو نظیر داعش، نتایج تاملبرانگیزی را نشان میدهد.
دادهها نشان میدهند که برخلاف تصور عمومی، بخش قابلتوجهی از این افراد، تحصیلکردههای دانشگاهی هستند. اما نکته جالب در رشتههای تحصیلی آنهاست: اکثریت قاطع این افراد از فارغالتحصیلان رشتههای مهندسی، پزشکی و علوم پایه بودهاند و حضور فارغالتحصیلان علوم انسانی در میان آنها بسیار اندک است.
دکتر حسین شیخ رضایی برای تبیین این پدیده، به تفاوت در نظام حل مسئلهی هرکدام از این علوم اشاره میکند. در علومی مانند مهندسی و پزشکی، ذهن دانشجو برای یافتن پاسخهای بسته و قطعی تربیت میشود. این یعنی پاسخها ماهیتی دوگانه دارند: یک محاسبه یا درست است یا غلط، یک سازه یا پایدار است یا ناپایدار، یک تشخیص پزشکی یا صحیح است یا خطا. این قطعیت، ذهن را به سمت باورهای سیاه و سفید سوق میدهد.
در مقابل، ساختار علوم انسانی بر پایه تکثر بنا شده است. در علوم انسانی ما با «پاسخ» سر و کار نداریم، بلکه با «پاسخها» مواجهیم. در نتیجه حقیقت یک امر واحد و نزد یک نفر نیست، بلکه آن چیزی است که هر متفکر تنها زاویهدیدی از آن را در اختیار دارد.
نکته اینجاست که این تفاوت در علوم، میتواند رفتار اجتماعی افراد را شکل دهد. ذهنی که به قطعیت عادت کرده، ممکن است راحتتر جذب ایدئولوژیهایی شود که مدعیاند تمام حقیقت نزد ماست و دیگران در بطلان مطلق هستند. اما ماهیت علوم انسانی، با پذیرش نسبیت، فرد را به این باور میرساند که احتمالا بخشی از حقیقت نزد من و بخشی نزد دیگری است. این دقیقا آن نگرشی است که راه را برای گفتگو باز میگذارد و سدی در برابر تفکرات رادیکال ایجاد میکند.
-اکبر سلطانی-
@uttweet
دادهها نشان میدهند که برخلاف تصور عمومی، بخش قابلتوجهی از این افراد، تحصیلکردههای دانشگاهی هستند. اما نکته جالب در رشتههای تحصیلی آنهاست: اکثریت قاطع این افراد از فارغالتحصیلان رشتههای مهندسی، پزشکی و علوم پایه بودهاند و حضور فارغالتحصیلان علوم انسانی در میان آنها بسیار اندک است.
دکتر حسین شیخ رضایی برای تبیین این پدیده، به تفاوت در نظام حل مسئلهی هرکدام از این علوم اشاره میکند. در علومی مانند مهندسی و پزشکی، ذهن دانشجو برای یافتن پاسخهای بسته و قطعی تربیت میشود. این یعنی پاسخها ماهیتی دوگانه دارند: یک محاسبه یا درست است یا غلط، یک سازه یا پایدار است یا ناپایدار، یک تشخیص پزشکی یا صحیح است یا خطا. این قطعیت، ذهن را به سمت باورهای سیاه و سفید سوق میدهد.
در مقابل، ساختار علوم انسانی بر پایه تکثر بنا شده است. در علوم انسانی ما با «پاسخ» سر و کار نداریم، بلکه با «پاسخها» مواجهیم. در نتیجه حقیقت یک امر واحد و نزد یک نفر نیست، بلکه آن چیزی است که هر متفکر تنها زاویهدیدی از آن را در اختیار دارد.
نکته اینجاست که این تفاوت در علوم، میتواند رفتار اجتماعی افراد را شکل دهد. ذهنی که به قطعیت عادت کرده، ممکن است راحتتر جذب ایدئولوژیهایی شود که مدعیاند تمام حقیقت نزد ماست و دیگران در بطلان مطلق هستند. اما ماهیت علوم انسانی، با پذیرش نسبیت، فرد را به این باور میرساند که احتمالا بخشی از حقیقت نزد من و بخشی نزد دیگری است. این دقیقا آن نگرشی است که راه را برای گفتگو باز میگذارد و سدی در برابر تفکرات رادیکال ایجاد میکند.
-اکبر سلطانی-
@uttweet
❤4👌1
توییتر دانشگاه تهرانی ها
پژوهشهای آماری انجامشده بر روی پیشینه تحصیلی اعضای گروههای تندرو نظیر داعش، نتایج تاملبرانگیزی را نشان میدهد. دادهها نشان میدهند که برخلاف تصور عمومی، بخش قابلتوجهی از این افراد، تحصیلکردههای دانشگاهی هستند. اما نکته جالب در رشتههای تحصیلی آنهاست:…
اینکه اکثر جنبشها هم از دانشگاه امیرکبیر و شریف شروع میشه نه دانشگاه تهران، فک کنم قضیهش همینه!
👌3👎2
یلنا : به نظر من حقیقت هر چقدر هم تلخ باشد، به تلخی بلاتکلیفی نیست. به من اعتماد داشته باش عزیزم.
(سونیا راه میافتد که برود و بعد دم در میایستد)
- نه، بلاتکلیفی بهتر است... لااقل آدم امیدوار است.
(سونیا راه میافتد که برود و بعد دم در میایستد)
- نه، بلاتکلیفی بهتر است... لااقل آدم امیدوار است.
نمایشنامه «دایی وانیا» | اثر آنتوان چخوف
❤4👏1