تأملات
272 subscribers
172 photos
30 videos
6 files
156 links
تأملی کوتاه داریم بر زندگی و مسائل انسان

صفحه اینستا:
https://Instagram.com/tmlatmag

لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-39628bb98f

لینک شناس: @mostafaonline

مطالبی که امضای #مصطفی ندارند از سایر ادمین‌هاست.
Download Telegram
کمال عشق چون بتابد، کم‌ترینش آن بوَد که خود را برای او خواهد و در راه رضای او جان دادن بازی داند. عشق این بوَد. باقی هذیان بوَد و علت.

سوانح؛ احمد غزالی.
4🤔1
بنواخت نور مصطفی، آن اُستُن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو حنانه شو

- مولوی

نقل است در اوایل هجرت پیامبر اسلام(ص)، تنه‌ی خشکیده‌ی خرمایی در کنار مسجد قرار داشت که پیامبر هنگام ایراد خطبه بر آن تکیه می‌کرد.
پس از چندی، منبری برای حضرت ساخته شد. اول مرتبه‌ای که حضرت(ص) بر منبر نشست آن درخت به ناله آمد، مانند ناله‌ای که ناقه در مفارقت فرزند خود کند؛ پس حضرت(ص) از منبر به زیر آمد و درخت را در آغوش گرفت تا ساکن شد. و فرمود: اگر من آن را در بر نمی‌گرفتم تا قیامت ناله می‌کرد.

پیامبر این درخت خشکیده را حنانه(بسیار نوحه کننده) نامید.
9👎1👀1
- بدون من چی بهت گذشت؟
خون‌به‌‌دل‌، خاک‌‌به‌‌سر، آه‌به‌‌لب‌، اشک‌به‌چشم
بی جمال تو چه‌ها بر من مسکین آمد!

#بيدل_دهلوی


مصطفی
😢3
•• سکه‌ها را به هم ریخت، معنای زندگی‌ام عوض شد!

مامان و زن‌داداشم، رفته بودند بیرون. برادرزاده‌ام پیش من ماند. نیم ساعتی با مسخره‌بازی و گفتگوهای بی‌ربط سرش را گرم کردم اما کم کم مِنْ‌مِنْ و بهانه‌گیری‌اش شروع شد. به دور و بر نگاهی انداختم و سعی کردم هر چیزی که می‌شود حداقل یک ساعت با آن ور رفت را پیدا کنم؛ از شاخه‌های پتوس مامان گرفته، تا اسباب‌بازی‌های خود او و حتی کتاب‌ها و عبای بابا. دوست نداشتم با گوشی یا لپتاپ از سر خودم بازش کنم. ناگهان پلاستیک سکه‌های گوشه کمد چشمم را گرفت. مثل کلاغی که برقِ تکه‌ای طلا دیده باشد، به سمت‌شان شیرجه زدم. تمام شور و شوق ممکن را در صدایم جمع کردم و گفتم «فهمیدممممم، بیا سکه بچینیم!!!» باید الکی جو می‌دادم که خوشش بیاید، از کاری که حتی خودم هم نمی‌دانستم چیست!
👍4😢1
یکی یکی سکه‌ها را به من می‌داد و من بدون هیچ قاعده‌ای روی زمین کنار هم می‌چیدم‌شان. خوشش آمد، شانس آوردم. راضی از ایده‌ی درخشانم، نصف سکه‌هایی که در دبیرستان جمع کرده بودم را روی زمین چیدم. کم کم طرح قشنگی شد. او هم سر شوق آمده بود و خودش سکه‌ها را می‌گذاشت. چندتایی را با فاصله و نامنظم گذاشت، درست‌شان کردم. چندتای دیگر، باز منظم‌شان کردم. چندتای دیگر، این دفعه بهش تذکر دادم و خواستم سکه‌ها را درست بگذارد. چندتای دیگر، آمدم سکه‌ها را از دم دستش بردارم که خنده‌م گرفت. بازی احمقانه‌ای که در اصل فقط برای سرگرم کردن بچه و گذراندن وقت انتخابش کرده بودم، برایم مهم شده بود، آنقدر مهم که نزدیک بود سرگرمی‌اش را بر هم بزنم.

در مدیریت استراتژیک موضوعی داریم به نام «جابجایی هدف¹». برای وقتی به کار می‌رود که سازمان به جای پیگیری هدف و مأموریت اصلی‌اش به اهداف جدیدی می‌پردازد که در طول زمان به وجود آمده و در جهت اهداف اولیه نبوده یا حتی در تعارض با آنان‌اند. مثلا یک مدرسه را در نظر بگیرید. هدف اصلی مدرسه ارائه آموزش با کیفیت به دانش‌آموزان است. بیشتر بودن شعبه‌ها می‌تواند به تسهیل دسترسی دانش‌آموزان کمک کند اما اگر مدرسه به بهانه توسعه شُعب از کیفیت آموزش کم کند، در حقیقت یک «جابجایی هدف» در آن رخ داده است. جابجایی هدف در هر سازمان و جامعه‌ای ممکن است؛ چه در مجموعه‌ای کوچک مثل یک مدرسه، چه در جهت‌گیری کلان یک کشور! شهید آوینی در کتاب «آغازی بر یک پایان» می‌گوید : «ما در ابتدای انقلاب نتیجه گرفتیم برای حفظ استقلال کشور نیاز به توسعه داریم، اما در طول زمان آنچنان این هدف برای‌مان پررنگ شد که برای توسعه بیشتر حاضر به وابستگی و چشم‌پوشی از استقلال از کشور شدیم.»²

اما به نظرم مهم‌ترین مصداق «جابجایی هدف» زندگی‌های خود ماست. وقتی غلامحسین دینانی پرسید «تو برای چی زندگی می‌کنی؟ معنی زندگی‌ت چیه؟» مجریِ برنامه دستپاچه شد و سعی کرد با چرت و پرت گفتن برای خودش وقت بخرد. فقط او نبود، من و مهدی هم که کلیپ را نگاه می‌کردیم برای این سوال پاسخ آماده‌ای نداشتیم. استرس تحویل پروژه‌ها تا موعد مقرر را داشتیم، قرار بود شب زود بخوابیم تا فردا اول صبح دنبال کارها برویم، از دور بودن آرزوهای‌مان حسرت می‌خوردیم، نگران ازدواج بودیم و در موردش بحث می‌کردیم، اما نمی‌دانستیم چرا!
ما هر روز بیدار می‌شویم، زور می‌زنیم و سکه‌های کار و زندگی و تحصیل و روابط و آرزوها را با دقت کنار هم می‌گذاریم، از جور نشدن‌شان حرص می‌خوریم، فحش می‌دهیم، شب‌ها بخاطرش گریه می‌کنیم و بی‌خوابی می‌کشیم، پیر می‌شویم، سکته می‌کنیم و می‌میریم...

و هیچ‌وقت یادمان نمی‌آید تمام این بازیِ لعنتی قرار بود فقط سرگرم‌مان کند؛ به اندازه‌ی چند سال دوری از خدا.³



۱. Goal Displacement
۲. آغازی بر یک پایان، مرتضی آوینی، نشر ساقی، مقاله "گرداب شیطان"، ص۲۳ (نقل به مضمون)
۳. قرآن کریم، سوره حدید، آیه ۲۰ (نقل به مضمون)
👍5
دیروز وقتی با اضطراب پای پلوپزِ قدیمی و بدون‌ِ تایمرِ کارخانه وایساده بودم و سعی می‌کردم بفهمم برنج لعنتی‌اش پخته یا نه، یادِ یک یادداشت قدیمی افتادم؛

«من عاشق بیرون ریختن آشغال‌ها، مرتب کردن، جارو کشیدن، ظرف شستن، سابیدن سرامیک‌ها و هر نوع فعالیت نظافتی دیگر هستم. آنقدر عاشق که واچ‌لیست یوتیوبم پُر است از کلیپ‌های یک شرکت خدماتی که خانه‌های کثافت‌گرفته را مثل روز اول تمیز می‌کند!

دلایل مختلفی دارد؛ اینکه این جور کارها نیاز به فکر ندارد و تمام مدت انجامش می‌توانم غرق در افکار و تخیلم شوم. یا اینکه فرآیند مرحله‌ای و قدم‌به‌قدم نظافت، وسواس‌های ذهنی‌ام را ارضا می‌کند و ... و از این حرف‌ها.
اما اصلی‌ترینش آن حسِ فرصتِ دوباره‌ای است که به آدم می‌دهد. وقتی آشغال‌ها را بیرون می‌ریزی، لکه‌ها را پاک می‌کنی و فضایی که غرق کثافت شده را مثل روز اولش تمیز می‌کنی، با خودت می‌گویی «حاجی چرا زندگی‌م رو همینجوری عین روز اول تمیز نکنم؟ می‌تونم همه‌چیو بریزم بیرون و یه شروع دوباره داشته باشم!». احتمالا به خاطر همین هم هست که بلافاصله بعد از هر برنامه‌ریزیِ جدید، ابتدا از جمع‌وجور کردن اتاق شروع می‌کنیم.

در حالی که زندگی واقعی اصلا شبیه تمیز کردن نیست، بلکه عین آشپزی است؛
همانقدر گنگ، مبهم، پر از محدودیت و سراسر استرس!
نمی‌دانی از هر چیز دقیقا باید چقدر توی غذا بریزی، توصیه‌ها و دستورات نامفهوم‌اند و باید همزمان حواست به همه‌جا هم باشد؛ اینکه نوشته رنگش طلایی شود یعنی همین یا غذایت دارد می‌سوزد؟ یک لیوان کوچک یا بزرگ؟! مقداری روغن یعنی دقیقا چقدر؟!! وقتی هم گند می‌زنی و می‌خواهی همه را بیرون بریزی، می‌بینی همین یک فرصت را داشتی و تمام مواد اولیه‌ت را استفاده کرده‌ای و مجبوری همین آشغالی را که پختی یک جوری کوفت کنی‌. توی یخچال می‌گردی و سعی می‌کنی با خیارشور و ترشی و ماست و لذت‌های جانبی کمی قابل تحملش کنی. و درست همان لحظه که داری به زور پایینش می‌دهی، یک کره‌خری پیدا می‌شود که در موردش نظر دهد و یک فوت کوزه‌گری برای بهتر شدنش بپراند.

و خب تمام این بدبختی‌ها برای چند ساعت است؛ دوباره گشنه‌ت می‌شود و دوباره مرگ بر آشپزی.
مرگ بر آشپزی، مرگ بر زندگی.»

اما دیروز وقتی گفتم به درک هر چی شد شد و خاموشش کردم و آوردمش و اتفاقا رفقایم از طعمش تعریف کردند و همه‌ش را هم تا ته خوردند؛ فهمیدم همیشه هم لازم نیست زندگی تحت کنترل و روی برنامه پیش برود. بعضی وقت‌ها اگر هر چه بلدی را انجام دهی و بعدش هم شُل کنی؛ همچین بدمزه هم نمی‌شود.

خب از یه پختن برنج توی پلوپز درس زندگی گرفتیم!
پیش بسوی لازانیا!✊🏻

#صالح
10
صحبت کردن در مورد رنج‌های شخصی از قدیم مورد اختلاف بوده است؛ باید از زخم‌هامان بگوییم یا نه؟
بعضی‌ها مثل ادر لارا نظرشان این است که؛

وقت‌هایی که از حرف زدن دربارهٔ خودم خجالت می‌کشیدم، دست به دامن این ایدهٔ یونگ می‌شدم که بر خلاف انتظارمان، فکرهای آدم هرچه شخصی‌تر و هرچه منحصر به فرد‌تر باشند، برای دیگران معنادارتر خواهند بود. به تعبیر یونگ «شخصی‌ترین چیزها عمومی‌ترین چیزها هستند.» بنابراین، تنها توجیه ممکن برای بازگویی قصه‌های شخصیْ این است که بگوییم هر کسی، هر آدم کوچک و خودخواهی که توده‌ای از درد و رنج است از جمله من و شما، کل وضعیت انسانی را درون خودش دارد.

به علاوه، دربارهٔ خودت نوشتن واقعاً به این می‌ماند که رها از هر قید و بندی بگذاری دیگران جای زخم‌های روی تنت را ببینند؛ تا جای زخم‌های روی تن خودشان به وحشت‌شان نیندازد. نوشتن شبیه ناهُشیاری است و کاری می‌کند که واقعاً بخواهی رها شوی؛ واقعاً بخواهی خودت را پیش چشم دیگران بگذاری و از تجربه‌هایت اثری هنری بسازی، با اینکه می‌دانی دیگران نگاهت می‌کنند، با اینکه خجالت می‌کشی و با اینکه تردیدهایت دربارهٔ خودت کارت را سخت می‌کنند.

- رها و ناهُشیار می‌نویسم | ادِر لارا | نشر اطراف


و بعضی‌ها هم مثل سلینجر می‌گویند؛

هیچ‌وقت به هیچ‌کس هیچی نگو. اگه بگی، همه رو از دست میدی.¹

ناتور دشت | جی‌.دی‌.سلینجر | نشر نیلا


شما با کدام‌شان موافقید؟

پی‌نوشت :
۱. این جملهٔ آخر رمان ناتور دشت است :
Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody.
که محمد نجفی قسمت دومش رو ترجمه کرده «اگه بگی، دلت برا همه تنگ میشه». گرچه نجفی خدای ترجمه‌س، اما قویاً معتقدم با توجه تنها موندن هولدن در آخر رمان و از دست دادن تمام فرصت‌های ارتباطی و دوستی‌ش، اینجا miss رو به معنی از دست دادن آورده. در هر حال شاید واقعا هم نجفی درست ترجمه کرده و نویسنده منظورش همون بوده، که خب مرحوم غلط کرده!
👍3
•• عشقم را موبایلم کُشت، قاتل تعهدم کیست؟
• قسمت اول

من تمام دیوایس‌هایی که تا الان داشته‌ام را یادم می‌آید. از آن ۲۶۰۰ نوکیا و اِن۹۵ چینی که تا چند ماه نمی‌دانستم مموری می‌خورَد، تا آیپاد تاچِ دوران دبیرستان و ای‌پنجِ کیبورد کامل، تا آن اچ‌تی‌سی موتزارتِ ویندوز فونِ لعنتیِ دوران دانشگاه! (آخ چقدر از این آخری بدم می‌آمد، همیشه‌ی خدااا داشتم فحشش می‌دادم.) معمولا گوشی‌های قبلیِ اعضای خانواده‌ام بودند. خسته‌هایی که عمرشان را کرده بودند و قرار بود غرغرها و لجبازی‌های پیری‌شان را سر من خالی کنند. دکمه‌های ای۵ را باید حدس می‌زدم، برای باز شدن منوی اچ‌تی‌سی باید از سمت چپ صفحه به بالا می‌کشیدم، کیبورد جِی‌وان دیر بالا می‌آمد، انقدر دیر که معروف شده بودم به آدمِ سین‌کنِ جواب‌ندهنده. از موتزارت بد گفتم؟! اشاره کردم که چقدر آشغال بود؟! لعنت بهش.

دیروز که کمدم را مرتب می‌کردم یادشان افتادم. وقتی به لاشه‌ی خاک‌گرفته‌ی جِی‌۷ برخوردم و تعجب کردم از دیدنش. پاک یادم رفته این را هم داشتم. با اینکه آخرین گوشیِ قبل از دیوایسِ فعلی‌م هم بود. جالب است حتی ترک‌های ریز گوشه‌ی موتزارت را به یاد می‌آورم اما از این یکی هیچی یادم نیست. تنها چیزی که یادم مانده این است که صبح خراب شد و شب یک گوشی جدید¹ خریدم. حتی حوصله نداشتم ببینم چه مرگش شده.

جاناتان فرنزن در کتاب «درد که کسی را نمی‌کشد» می‌گوید² تکنولوژی و به خصوص موبایل‌ها عشق را خراب کرده‌اند. از آن‌ها به عنوان برده‌های اطاعت پذیری نام می‌برد که بی‌چون و چرا هر چه می‌خواهیم را در لحظه فراهم می‌کنند. این صفحه را باز کنم؟ چشم قربانت شوم. با مامان تماس بگیرم؟ الساعه. هر چه می‌خواهیم را لازم است به زبان بیاوریم و پوف! انجام می‌شود. کافی است فقط کمی کُند کار کند (حتی اگر مقصر ما باشیم که ۵۰۰ تا نرم‌افزار را با هم باز کرده‌ایم و گوشی بدبخت دارد زیرش زایمان می‌کند) یا یک مدل جدیدتر بیاید که فقط رنگش کمی قشنگ‌تر از این یکی است؛ بدون جنگ و دعوا کنار می‌رود و جایش را به دیوایس محبوب‌تر می‌دهد!

البته فرنزن از تکنولوژی بیزار نیست، کیست که از راحت‌تر شدن کارها بدش بیاید؟ مشکل از جایی شروع می‌شود که ما این الگوی ارتباط را در بخش‌های دیگر زندگی‌مان هم، مخصوصا روابط‌ عاطفی‌ جستجو می‌کنیم. تکنولوژی برای ما دنیایی می‌سازد که در آن خبری از مشقت‌ها و طوفان‌ها و دلشکستگی‌ها نیست، دنیایی که چنان سراپا در خدمت ماست که گویی به واقع نه جهانی خارج از ما بلکه امتداد محض وجود ماست. و دقیقا به همین خاطر تکنولوژی با عشق مشکل دارد.
👏4
•• عشقم را موبایلم کُشت، قاتل تعهدم کیست؟
• قسمت دوم

پیوندهای روحی با اتفاقات دوست‌داشتنی و خاطرات خوب ایجاد می‌شوند اما آن‌چه آن‌ها را عمیق می‌کند «صبوری» است. در ارتباط با آدم‌ها ما آن پادشاهان بی‌چون و چرای دنیای «تِک» نیستیم، خیلی جاها حال‌مان را به هم می‌زنند، از چیزی خوش‌شان می‌آید که ما چندش‌مان می‌شود، احساسی دارند که برای ما حتی قابل درک هم نیست چه برسد به اینکه مشترک باشد. هر چقدر هم شبیه باشیم باز تفاوت‌ها بی‌شمار‌ند. عشق یا آن پیوند عمیق روحی با یاد گرفتن، تحمل و احترام به این تفاوت‌ها ایجاد می‌شود.

اینکه ما عمیق‌ترین محبت‌ها را با خانواده تجربه می‌کنیم، نه فقط از روی پیوند خونی که بخاطر همین یاد گرفتن است. گرچه دل‌مان می‌خواسته کله‌ برادر کوچک‌ترمان را بکنیم یا بزنیم بچسبد به دیوار! اما نزدیم، تحملش کردیم، فهمیدیم چه مرگش است و با تمام تنفرمان با او کنار آمدیم. و حالا بعد از چند سال آنقدر به یکدیگر گره خورده‌ایم که دیگر جدا شدن‌مان غیرممکن شده. و خب آن‌که عادت کرده با هر ناسازگاری گوشی‌اش را دور انداخته و دنبال مدل جدیدتر بگردد، هیچ‌وقت چنین احساسی را تجربه نخواهد کرد. او آن‌قدر سخت شده که دیگر نمی‌تواند گوشه‌های تیز خود را کمی صیقل دهد تا در میانه‌ی پستی و بلندی‌های روح طرف مقابلش «قرار» یابد.

البته این تنها پیامد تکنولوژی در زندگی نیست! چند وقت پیش با یکی از دوستانم مشغول آماده کردن سازه‌ای بودیم. دستش کمی لغزید و به معنی واقعی کلمه گند زد! اولین چیزی که گفت این بود : کنترل زِدِش کجاس؟! او آنقدر به برگشت‌پذیری نرم‌افزارها عادت داشت که حتی قبل از حسرت خوردن دنبال برگشتن بود. و مطمئنم این تنها جایی نبوده که رفیقم دنبال کنترل‌زد گشته. می‌توانستم ردِ آن را در ترسش از تصمیم‌های مهم که راه بازگشتی ندارند، مثل ازدواج یا بچه‌دار شدن، هم ببینم. ده‌ها مثال از این تأثیرات تکنولوژی در مواجهه‌ی آدم‌ها با دنیا وجود دارد؛ اسکرین‌هایی که تمام احساسات را به بصر تقلیل داده‌ و آدم‌های محروم از درکِ لذتِ لمس کردن، دستگاه‌های سریع و آدم‌های بی‌حوصله در برابرِ روند‌های آرام، ابزارهای روتوش و آدم‌های کمال‌گرا، ارتباط‌های جزیره‌ای و ...

هوف! دلم برای اچ‌تی‌سی‌ِ آشغالم تنگ شد.
#صالح


۱. این‌که مدل گوشی جدیدم را نمی‌گویم بخاطر این است که نمی‌دانمش. فقط می‌دانم شیائومی است و یک ۱۱ای توش دارد.

۲. درد که کسی را نمی‌کشد | جاناتان فرنزن | نشر اطراف | جستار «درد که کسی را نمی‌کشد؛ چگونه در عصر اینترنت عشق بورزیم؟»
👏32
سه چیز مجویید که نیابید:


عالمی که علم او به میزان عمل راست بود مجویید که نیابید و بی‌علم بمانید؛

و عاملی که اخلاص او با عمل موافق بود مجویید که نیابید و بی‌عمل بمانید؛

و برادری بی‌عیب مطلبید که نیابید و بی‌برادر بمانید.



#تذکرة_الاولیا
ذکر فضیل عیاض

#مصطفی_ناصحی
👍2
آخر رمان خانواده‌ی تیبو، آنتوان مجروح شده، ژاک مرده، کسی اسکار تیبو را یادش نمی‌آید، همه اعضای خانواده و دوستان پراکنده شده‌اند. شهر به خاطر جنگ از رونق افتاده و همه‌ چیز در یک سکون عمیق به سر می‌برد. آنتوان دیگر آن عجله‌ی سابق برای انجام کارها را ندارد و همه‌ را سر فرصت و با آرامش انجام می‌دهد. تنها بازمانده‌ی خانواده‌ش ژیز است و آنچنان قدرش را می‌داند که برای هر حرکت کوچکی تحسینش می‌کند.

خانواده‌ی فونتانن به مزون لافیت رفته‌اند و آن‌ها هم در سکونی رخوت‌بار به سر می‌برند. دانیل که مجروح شده تمام وقتش را به قدم زدن و کتاب خواندن و تربیت خواهرزاده‌اش می‌گذراند. آن‌ها که روزگاری فاصله‌ای خصمانه با خانواده‌ی تیبو داشتند، حالا چنان با هم پیوندِ نزدیکی دارند، گویی اعضای یک خانواده‌اند.

انگار #جنگ تمام مناسبات دنیا را بی‌اعتبار کرده است. دلم بی‌دغدغگی و سکونی از آن دست می‌خواهد، می‌خواهم به این باور برسم که ارزش دویدن ندارد، می‌خواهم آرام بگیرم.

#صالح
6👎1
احتمالا می‌دانید «فیل/فایل» و «فوب» که ریشه‌ی یونانی دارند، به معنی عشق و ترس به یک سوژه هستند. مانند سِلینوفایل (عاشقِ ماه) یا هِموفوب (ترسناکِ از خون).

این دو هیچ‌وقت در یک کلمه جمع نمی‌شوند چون عشق و ترس دو قطب مخالف‌اند.¹

به جز در دو کلمه :
فیلوفوب و فوبوفایل؛ کسی که «از عشقْ می‌ترسد» و آنکه «عاشقِ ترس است».
یکی #ویران‌شده و دیگری #ویران‌گر.

۱. در باب نسبت عشق و ترس این را بخوانید :
https://t.me/tmlat/1044
4👍2
یه سؤال؛
شماها می‌دونید دارید تو زندگی چیکار می‌کنید؟
یعنی آگاهانه زندگی می‌کنید؟ رؤیا و هدف‌های کوتاه، میان و بلند مدت دارید و برای رسیدن بهشون برنامه‌ریزی می‌کنید یا همینجوری بریم جلو ببینیم چی میشه، پیش می‌رید؟
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پژوهش‌های آماری انجام‌شده بر روی پیشینه تحصیلی اعضای گروه‌های تندرو نظیر داعش، نتایج تامل‌برانگیزی را نشان می‌دهد.

داده‌ها نشان می‌دهند که برخلاف تصور عمومی، بخش قابل‌توجهی از این افراد، تحصیل‌کرده‌های دانشگاهی هستند. اما نکته جالب در رشته‌های تحصیلی آن‌هاست: اکثریت قاطع این افراد از فارغ‌التحصیلان رشته‌های مهندسی، پزشکی و علوم پایه بوده‌اند و حضور فارغ‌التحصیلان علوم انسانی در میان آن‌ها بسیار اندک است.


دکتر حسین شیخ رضایی برای تبیین این پدیده، به تفاوت در نظام حل مسئله‌ی هرکدام از این علوم اشاره می‌کند. در علومی مانند مهندسی و پزشکی، ذهن دانشجو برای یافتن پاسخ‌های بسته و قطعی تربیت می‌شود. این یعنی پاسخ‌ها ماهیتی دوگانه دارند: یک محاسبه یا درست است یا غلط، یک سازه یا پایدار است یا ناپایدار، یک تشخیص پزشکی یا صحیح است یا خطا. این قطعیت، ذهن را به سمت باورهای سیاه و سفید سوق می‌دهد.
در مقابل، ساختار علوم انسانی بر پایه تکثر بنا شده است. در علوم انسانی ما با «پاسخ» سر و کار نداریم، بلکه با «پاسخ‌ها» مواجهیم. در نتیجه حقیقت یک امر واحد و نزد یک نفر نیست، بلکه آن چیزی است که هر متفکر تنها زاویه‌دیدی از آن را در اختیار دارد.

نکته اینجاست که این تفاوت در علوم، می‌تواند رفتار اجتماعی افراد را شکل دهد. ذهنی که به قطعیت عادت کرده، ممکن است راحت‌تر جذب ایدئولوژی‌هایی شود که مدعی‌اند تمام حقیقت نزد ماست و دیگران در بطلان مطلق هستند. اما ماهیت علوم انسانی، با پذیرش نسبیت، فرد را به این باور می‌رساند که احتمالا بخشی از حقیقت نزد من و بخشی نزد دیگری است. این دقیقا آن نگرشی است که راه را برای گفتگو باز می‌گذارد و سدی در برابر تفکرات رادیکال ایجاد می‌کند.



-اکبر سلطانی-

@uttweet
4👌1
یلنا : به نظر من حقیقت هر چقدر هم تلخ باشد، به تلخی بلاتکلیفی نیست. به من اعتماد داشته باش عزیزم.

(سونیا راه می‌افتد که برود و بعد دم در می‌ایستد)
- نه، بلاتکلیفی بهتر است... لااقل آدم امیدوار است.

نمایشنامه «دایی وانیا» | اثر آنتوان چخوف
4👏1