- آلفردو، این چند وقت که نبودم چرا با کسی حرف نمیزدی؟!
- وقتی چه حرف بزنی چه نزنی چیزی عوض نمیشه، همون بهتر که خفهخون بگیری.
- وقتی چه حرف بزنی چه نزنی چیزی عوض نمیشه، همون بهتر که خفهخون بگیری.
سینما پارادیزو(۱۹۸۸) | جوزپه تورناتوره
👍3❤1👎1🤔1😢1💔1
۴۴۶ کلمه
۲ دقیقه
برداشت اول. سال ۷۵، زنگ انشای کلاس چهارم ابتدایی. موضوع انشا را یادم نیست. اما یک چیز را خوب به خاطر دارم و قرار نیست هرگز از ذهنم پاک شود:
انشایی که نوشته بودم سه صفحه بود و صفحهٔ دوم، خط هشتم، نوشته بودم به نحو احسنت! آقای حسینی با روان نویس سبز زیرش خط کشیده بود و نوشته بود احسن. به نحو احسن. خجالت کشیدم که اشتباه نوشتم. هر چند با گشاده سینگی، هرگز شفاهی به رویم نیاورد و انشای آن روز را هم ۲۰ داد.
برداشت دوم. سال ۸۴. یک سال بود که در انجمن آنلاین سهیل ۲ دی عضو شده بودم. به تازگی مجلهٔ آنلاینی راه انداخته بودیم به نام بوم. موضوعش گرافیک و دیزاین بود. من هم عضو هیئت تحریریه بودم و مقالات جذاب را پیدا و ترجمه میکردم. یک مقاله دربارهٔ تابلوی شام آخر داوینچی در دست داشتم که مقدمهٔ بسیار سنگینی داشت و با تمام توان ترجمه کردم. سهیل صالحی بازخوانی کرد و چند خط از ترجمه را اصلاح کرد. مهمترین لغتی که پیدا نکرده بودم، ضرباهنگ بود. باز هم آن شرم ۱۱ سالگی به سراغم آمد. باز هم گشاده سینگی یک معلم دیگر و انتشار دهها شماره از بوم با میزان دانلود بالای یک میلیون. این هم یک جور بیست گرفتن بود انگار.
برداشت سوم. سال ۸۵. زمستان. چند ماهی بود که تصادف کرده بودیم. بین قم و کاشان در رفت و آمد بودم. کتاب شاعر شنیدنیست از محمدعلی بهمنی را به محض خریدن، خوانده بودم. گاهی که خلوتی دست میداد، چند غزل برای مامان که روی تخت افتاده بود میخواندم. بالاخره هر کس برای ابزار محبت خودش زبانی دارد و زبان من غزل خوانی بود. آن شب بابا هم کنارمان بود. یک بیت از غزل آوخ داشت و من آووخ خواندم. مامان و بابا اصلاح کردند. خجالت یازده سالگی سر و کلهاش پیدا شد. اما کوتاه نیامدم و باز هم چند شب برای مامان غزل خواندم. شاید این هم یک نوع بیست گرفتن بود.
برداشت چهارم. همین هفتهٔ قبل. اتفاق عجیبی افتاد. از اول مهر برای یک جمع کنکوری، به اصرار مدیر مدرسهشان، به زحمت وقتم را خالی کردم و هفتهای چند ساعت به کارهایشان رسیدگی میکردم. هفتهٔ قبل نامه نوشتند که ما مشاور دیگری میخواهیم که بیشتر حضور داشته باشد. سه چهار روز به خودم میپیچیدم و نمیفهمیدم چرا این قدر اذیت شدهام. با بهترین دوستم درد دل کردم. گفتم راه حل نده. فقط میخواهم بلند بلند فکر کنم و بنویسم. یک جایی پایان نوشتنها، گفتم نمیدانم چرا این همه اذیت شدهام. گفت: شاید چون احساس کردی برای آنها به اندازه کافی خوب نبودهای. گفتم بله. حتماً همین است. گفت: قرار نیست همیشه، به درد همه بخوری! من اما چیز دیگری شنیدم:
قرار نیست همیشه بیست بگیری.
#مصطفی_ناصحی
۳۰ آذر ۰۳
❤8👍3
Forwarded from SUT Twitter
علاقهای به نمایش خود نداشت؛ اما از نامرئی بودن نیز خسته شده بود. نگاهی از جنس خودش میخواست که حضورش را به او یادآوری کند و اینگونه برای دقایقی هم که شده بتواند بیرون از خودش نیز وجود داشته باشد.
«Colonel»
@sut_tw
«Colonel»
@sut_tw
❤7
تأملات
هر موقع به این فکر میکنم «خدایا تو میبینی، هیچکس هم نبینه، تو میبینی و میدونی...» یه حسی ته دلم میگه ولی اگه این چیزا اصلا برای خدا مهم نباشه چی؟! یا اصلا حق با تو نباشه؛ الکی فکر کردی داری کار درست رو میکنی و رنجت ارزشمنده! فرض کن اون دنیا با یه عالمه…
اومدم یه جایی بنویسم «خدا میگه دوسِت داره بعد خلقت میکنه»، یاد یه ماجرایی افتادم.
تو سریال fleabag، یه جاییش دختره توی کلیسا یه حرف ملحدانه میزنه، همون لحظه تابلوی پشت سرش محکم میفته زمین و این برگاش میریزه.
کشیش کلیسا در حالی که یه آبجو توی دستشه، به بالا نگاه میکنه و با لبخند میگه :
I love it when he does that!¹
من اخیراً خیلی با خدا دعوا میکنم. بهش غر میزنم، از خلقت و شیوه خداییش شکایت میکنم، کاراشو زیر سوال میبرم. مثلا قدیما به آدما فحش میدادم، الان میگم تقصیر اونا نیست، تو دنیا رو اینجوری خلق کردی و از این حرفا.
یه بار که خیلیییی حرفای بدجوری زده بودم، هم عذاب وجدان گرفتم، هم خب راستش یه مقداری ترسیدم. گفتم بذار برای تلطیف فضا یکم قرآن بخونم!
باز کردم و صاف آیات بیانصافی بنیاسرائیل در حق خدا اومد که میگفت (نقل به مضمون) :
«یادتون نمیاد قرار بود دهنتون سرویس بشه، نجاتتون دادم، یا فلان مشکل رو داشتید، حلش کردم؟! گرفتار بودید و کمکتون کردم. حالا اینجوری میکنید؟» آخرش هم گفته بود «باز هم ناسپاسی میکنید، اصلا ما دیگه رهاتون میکنیم، برید هر کار میخواید بکنید»
و من در حالی که تو ذهنم «I love it when he does that» تکرار میشد، دنبال فرمهای توبه و غلط کردم میگشتم.
از اونموقع هر وقت میخوام بهش غر بزنم، اول یه دور کامل مرور میکنم که ببین خدایا من خودم میدونم تو مهربانی و من نادانم. به قول امیر وضعیت سفید:
«خدایا کلا بگم، یه کلوم، من یه نفهمام، کلا حالیم نیست. همهی شواهد نشون میده من آدم عقلمندی نیستم.به قرآن همهش هم اینطوری نبوده که کلا اصلا نخوام آدم باشم، نه! من خودم هم از دست خودم عصبانیام، خودم هم از دست خودم عصبانیام.
خلاصه خدایا لطفا کمک کنید من ریشههای این بدبختیا و بیچارگیهامو بفهمم. بالاخره خدایا ما هم بندهتیم، دوست داریم بفهمیم.»²
بعد شروع میکنم به دعوا و شکایت از مشکلات.
و واقعا هم این دعواها از روی دور شدن نیست، از سر پناه آوردنه. آخه خدا آخرین سنگر ماست، تنها کسیه که میتونم بهش غر بزنم بدون اینکه نگران چیزی باشم.
(خدایا بدون اینکه نگران چیزی باشم دیگه؟!🙄)
پینوشت :
۱. اون قسمت فلیبگ رو اینجا میتونید ببینید :
https://youtu.be/egUZkYORrhI?si=wLyAu19Zq3qrktM7
۲. مناجات امیرِ وضعیت سفید :
https://www.aparat.com/v/bNxEL
تو سریال fleabag، یه جاییش دختره توی کلیسا یه حرف ملحدانه میزنه، همون لحظه تابلوی پشت سرش محکم میفته زمین و این برگاش میریزه.
کشیش کلیسا در حالی که یه آبجو توی دستشه، به بالا نگاه میکنه و با لبخند میگه :
I love it when he does that!¹
من اخیراً خیلی با خدا دعوا میکنم. بهش غر میزنم، از خلقت و شیوه خداییش شکایت میکنم، کاراشو زیر سوال میبرم. مثلا قدیما به آدما فحش میدادم، الان میگم تقصیر اونا نیست، تو دنیا رو اینجوری خلق کردی و از این حرفا.
یه بار که خیلیییی حرفای بدجوری زده بودم، هم عذاب وجدان گرفتم، هم خب راستش یه مقداری ترسیدم. گفتم بذار برای تلطیف فضا یکم قرآن بخونم!
باز کردم و صاف آیات بیانصافی بنیاسرائیل در حق خدا اومد که میگفت (نقل به مضمون) :
«یادتون نمیاد قرار بود دهنتون سرویس بشه، نجاتتون دادم، یا فلان مشکل رو داشتید، حلش کردم؟! گرفتار بودید و کمکتون کردم. حالا اینجوری میکنید؟» آخرش هم گفته بود «باز هم ناسپاسی میکنید، اصلا ما دیگه رهاتون میکنیم، برید هر کار میخواید بکنید»
و من در حالی که تو ذهنم «I love it when he does that» تکرار میشد، دنبال فرمهای توبه و غلط کردم میگشتم.
از اونموقع هر وقت میخوام بهش غر بزنم، اول یه دور کامل مرور میکنم که ببین خدایا من خودم میدونم تو مهربانی و من نادانم. به قول امیر وضعیت سفید:
«خدایا کلا بگم، یه کلوم، من یه نفهمام، کلا حالیم نیست. همهی شواهد نشون میده من آدم عقلمندی نیستم.به قرآن همهش هم اینطوری نبوده که کلا اصلا نخوام آدم باشم، نه! من خودم هم از دست خودم عصبانیام، خودم هم از دست خودم عصبانیام.
خلاصه خدایا لطفا کمک کنید من ریشههای این بدبختیا و بیچارگیهامو بفهمم. بالاخره خدایا ما هم بندهتیم، دوست داریم بفهمیم.»²
بعد شروع میکنم به دعوا و شکایت از مشکلات.
و واقعا هم این دعواها از روی دور شدن نیست، از سر پناه آوردنه. آخه خدا آخرین سنگر ماست، تنها کسیه که میتونم بهش غر بزنم بدون اینکه نگران چیزی باشم.
(خدایا بدون اینکه نگران چیزی باشم دیگه؟!🙄)
پینوشت :
۱. اون قسمت فلیبگ رو اینجا میتونید ببینید :
https://youtu.be/egUZkYORrhI?si=wLyAu19Zq3qrktM7
۲. مناجات امیرِ وضعیت سفید :
https://www.aparat.com/v/bNxEL
YouTube
fleabag - i love it when he does that
❤10😢1
Forwarded from ترجمان علوم انسانى
🎯 منِ عزیز؛
— اگر نامهای برای خود دهسال بعدتان بنویسید، چه چیزهایی خواهید گرفت؟
🔴 اگر اهل خاطرهنوشتن باشید، حتماً میدانید که عمومیترین احساسی که هنگام خواندن نوشتههای گذشته به آدم دست میدهد این است: «خدایا! چقدر احمق بودم!» اما اگر دربارۀ خود آیندهمان نوشته باشیم، داستان جالبتر هم میشود. خودِ گذشتهمان را میبینیم که برای آیندۀ خیالیاش رؤیا بافته است و بعد یادمان میآید که زندگی چه فراز و نشیبهایی داشته است، چطور به چیزهایی که میخواستهایم نرسیدهایم و چقدر چیزهایی که امروز داریم برایمان پیشبینیناپذیر بودهاند. آن تاپولیتن، رماننویس آمریکایی، وقتی ۱۴ساله بود، تصمیم گرفت نامهای برای خودِ ۲۴ سالهاش بنویسد.
🔴 این ایده را از یکی از رمانهای ال. ام. مونتگومری، گرفته بود که مجموعههای مشهور آن شرلی در گرین گیبلز و امیلی در نیومون را نوشته است. ناپولیتن دختر درونگرایی بود و شخصیت امیلی را بیشتر از آن شرلیِ برونگرا دوست داشت. وقتی به آن بخشی از رمان رسید که امیلی برای خودش در آینده نامه مینویسد، آنقدر این کار در نظرش فوقالعاده آمد که کتاب را بست و نامهای برای خودِ ده سال آیندهاش نوشت.
🔴 هر سال روز تولدش که میرسید، جلوی خودش را میگرفت تا نامه را باز نکند. نمیخواست این مأموریت نیمهتمام بماند. گمان میکرد حقیقتِ پاکی در آن نامه هست که وقتی بخواندش، شاید خوشبختتر شود. دوران دبیرستانش تمام شد، برای گذراندن دوران دانشگاه از شهر محل زندگیاش رفت، و بالاخره صبح روز تولد ۲۴ سالگیاش، در آپارتمان دوخوابهای که اجاره کرده بود، نامه را باز کرد. ولی خیلی زود، شور و شوقش خوابید. خودِ ۱۴سالهاش یک احمقِ حوصلهسربر بود که از خودِ ۲۴اش فقط دو چیز خواسته بود: لاغر بماند و عاشق شود.
🔴 در ۲۴سالگی از قضا هم لاغر بود، هم عاشق. اما بینهایت هم افسرده و بدحال بود. همان روز تصمیم گرفت نامهای برای خود ۳۴ سالهاش بنویسد. اینبار واقعبینانه و جدی. حال و روزش را توضیح داد و برنامههایی که میخواست ده سال دیگر محقق شده باشند، فهرست کرد: ازدواج خواهد کرد، یک بچه خواهد داشت، رمان اولش را تکمیل و منتشر خواهد کرد و شغلی در زمینۀ نشر یا تدریس دستوپا خواهد کرد.
🔴 آن ده سال بعدی زودتر و پرفشاتر گذشت و خیلی زود وعدههای آن نامه فراموشش شد. وقتی در صبح تولد ۳۴ سالگیاش نامه را باز کرد، غمی مثل آبشار بر سرش ریخت.به هیچکدام از اهدافش نرسیده بود. بعد از ده سال نامزد کرد، ولی سه ماه قبل از عروسی، کارشان به جدایی کشید. رمانش را هیچ ناشری منتشر نکرد. رمانِ دومش را هم همینطور. بچهدارشدن منتفی بود و پولش را از راه نوازندگی و دستیاری یک نویسندۀ دیگر تأمین میکرد. البته همین اواخر با آدم جدیدی آشنا شده بود و همین. سنت نامهنوشتن را باز هم تکرار کرد.
🔴 در ۳۴سالگی، خودِ ۴۴سالهاش را چطور میدید؟ فقط دو چیز کافی بود: نویسنده شود و مادر. او درسِ نامهها را آموخته بود: زندگی پیشبینیناپذیر است و هر چه جلوتر میرویم، دایرۀ انتخابهایمان کم و کمتر میشود. هر چقدر برنامه میریزیم، باز ناگهان پنجرهای زیر پایمان باز میشود و سقوط میکنیم در زنجیرهای از اتفاقات نامعلوم که زندگیمان را به ناکجا میکشاند.
🔴 صبح روز تولد ۴۴سالگی، آرامتر بود. خودِ ۳۴سالهاش را خوب میشناخت، ازدواج کرده بود، دو تا بچه داشت، و بله، بالاخره رمانهایی به چاپ رسانده بود و دیگر نویسنده به شمار میرفت. به رسم همیشگی، نامهای برای خودِ ۵۴سالهاش نوشت، اما به تعبیر خودش «دیگر دلم غنج نمیرود که نامه را زودتر باز کنم، بااینحال هنوز عاشق باز کردن آن هستم. این روزهای تولد هنوز برایم هیجانی شبیه روز اول عید دارند. چه کسی را در آن نامه خواهم یافت؟ شگفتزده خواهم شد؟ پیشنویس نامۀ بعدی را آماده میکنم؟ یا به خود جوانیام خواهم خندید که همهچیز را اینقدر جدی گرفته است؟»
📌 آنچه خواندید مروری کوتاه است بر مطلب ««منِ عزیز»: نامههای یک رماننویس به خودِ آیندهاش» که در شانزدهمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. این مطلب در تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ در وبسایت ترجمان نیز بارگذاری شده است. این مطلب نوشتۀ آن ناپولیتانو است و نجمه رمضانی آن را ترجمه کرده است. برای خواندن نسخۀ کامل این مطلب و دیگر مطالب ترجمان، به وبسایت ترجمان سر بزنید.
📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
B2n.ir/u36766
@tarjomaanweb
— اگر نامهای برای خود دهسال بعدتان بنویسید، چه چیزهایی خواهید گرفت؟
🔴 اگر اهل خاطرهنوشتن باشید، حتماً میدانید که عمومیترین احساسی که هنگام خواندن نوشتههای گذشته به آدم دست میدهد این است: «خدایا! چقدر احمق بودم!» اما اگر دربارۀ خود آیندهمان نوشته باشیم، داستان جالبتر هم میشود. خودِ گذشتهمان را میبینیم که برای آیندۀ خیالیاش رؤیا بافته است و بعد یادمان میآید که زندگی چه فراز و نشیبهایی داشته است، چطور به چیزهایی که میخواستهایم نرسیدهایم و چقدر چیزهایی که امروز داریم برایمان پیشبینیناپذیر بودهاند. آن تاپولیتن، رماننویس آمریکایی، وقتی ۱۴ساله بود، تصمیم گرفت نامهای برای خودِ ۲۴ سالهاش بنویسد.
🔴 این ایده را از یکی از رمانهای ال. ام. مونتگومری، گرفته بود که مجموعههای مشهور آن شرلی در گرین گیبلز و امیلی در نیومون را نوشته است. ناپولیتن دختر درونگرایی بود و شخصیت امیلی را بیشتر از آن شرلیِ برونگرا دوست داشت. وقتی به آن بخشی از رمان رسید که امیلی برای خودش در آینده نامه مینویسد، آنقدر این کار در نظرش فوقالعاده آمد که کتاب را بست و نامهای برای خودِ ده سال آیندهاش نوشت.
🔴 هر سال روز تولدش که میرسید، جلوی خودش را میگرفت تا نامه را باز نکند. نمیخواست این مأموریت نیمهتمام بماند. گمان میکرد حقیقتِ پاکی در آن نامه هست که وقتی بخواندش، شاید خوشبختتر شود. دوران دبیرستانش تمام شد، برای گذراندن دوران دانشگاه از شهر محل زندگیاش رفت، و بالاخره صبح روز تولد ۲۴ سالگیاش، در آپارتمان دوخوابهای که اجاره کرده بود، نامه را باز کرد. ولی خیلی زود، شور و شوقش خوابید. خودِ ۱۴سالهاش یک احمقِ حوصلهسربر بود که از خودِ ۲۴اش فقط دو چیز خواسته بود: لاغر بماند و عاشق شود.
🔴 در ۲۴سالگی از قضا هم لاغر بود، هم عاشق. اما بینهایت هم افسرده و بدحال بود. همان روز تصمیم گرفت نامهای برای خود ۳۴ سالهاش بنویسد. اینبار واقعبینانه و جدی. حال و روزش را توضیح داد و برنامههایی که میخواست ده سال دیگر محقق شده باشند، فهرست کرد: ازدواج خواهد کرد، یک بچه خواهد داشت، رمان اولش را تکمیل و منتشر خواهد کرد و شغلی در زمینۀ نشر یا تدریس دستوپا خواهد کرد.
🔴 آن ده سال بعدی زودتر و پرفشاتر گذشت و خیلی زود وعدههای آن نامه فراموشش شد. وقتی در صبح تولد ۳۴ سالگیاش نامه را باز کرد، غمی مثل آبشار بر سرش ریخت.به هیچکدام از اهدافش نرسیده بود. بعد از ده سال نامزد کرد، ولی سه ماه قبل از عروسی، کارشان به جدایی کشید. رمانش را هیچ ناشری منتشر نکرد. رمانِ دومش را هم همینطور. بچهدارشدن منتفی بود و پولش را از راه نوازندگی و دستیاری یک نویسندۀ دیگر تأمین میکرد. البته همین اواخر با آدم جدیدی آشنا شده بود و همین. سنت نامهنوشتن را باز هم تکرار کرد.
🔴 در ۳۴سالگی، خودِ ۴۴سالهاش را چطور میدید؟ فقط دو چیز کافی بود: نویسنده شود و مادر. او درسِ نامهها را آموخته بود: زندگی پیشبینیناپذیر است و هر چه جلوتر میرویم، دایرۀ انتخابهایمان کم و کمتر میشود. هر چقدر برنامه میریزیم، باز ناگهان پنجرهای زیر پایمان باز میشود و سقوط میکنیم در زنجیرهای از اتفاقات نامعلوم که زندگیمان را به ناکجا میکشاند.
🔴 صبح روز تولد ۴۴سالگی، آرامتر بود. خودِ ۳۴سالهاش را خوب میشناخت، ازدواج کرده بود، دو تا بچه داشت، و بله، بالاخره رمانهایی به چاپ رسانده بود و دیگر نویسنده به شمار میرفت. به رسم همیشگی، نامهای برای خودِ ۵۴سالهاش نوشت، اما به تعبیر خودش «دیگر دلم غنج نمیرود که نامه را زودتر باز کنم، بااینحال هنوز عاشق باز کردن آن هستم. این روزهای تولد هنوز برایم هیجانی شبیه روز اول عید دارند. چه کسی را در آن نامه خواهم یافت؟ شگفتزده خواهم شد؟ پیشنویس نامۀ بعدی را آماده میکنم؟ یا به خود جوانیام خواهم خندید که همهچیز را اینقدر جدی گرفته است؟»
📌 آنچه خواندید مروری کوتاه است بر مطلب ««منِ عزیز»: نامههای یک رماننویس به خودِ آیندهاش» که در شانزدهمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. این مطلب در تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ در وبسایت ترجمان نیز بارگذاری شده است. این مطلب نوشتۀ آن ناپولیتانو است و نجمه رمضانی آن را ترجمه کرده است. برای خواندن نسخۀ کامل این مطلب و دیگر مطالب ترجمان، به وبسایت ترجمان سر بزنید.
📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
B2n.ir/u36766
@tarjomaanweb
👌2
The Day I Lost Her
Sergio Díaz De Rojas
ناصر حجازی وقتی مریض شده بود، کسی رو برای عیادتش نمیپذیرفت. میگفت دلم نمیخواد کسی منو تو این وضعیت ببینه، دوست دارم اون تصویر همیشگی ناصر خوشتیپ و سرحال رو حفظ کنم.
حجازی دوباره خوب نشد، مُرد.
حجازی دوباره خوب نشد، مُرد.
💔6
کمال عشق چون بتابد، کمترینش آن بوَد که خود را برای او خواهد و در راه رضای او جان دادن بازی داند. عشق این بوَد. باقی هذیان بوَد و علت.
سوانح؛ احمد غزالی.
❤4🤔1
بنواخت نور مصطفی، آن اُستُن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو حنانه شو
- مولوی
نقل است در اوایل هجرت پیامبر اسلام(ص)، تنهی خشکیدهی خرمایی در کنار مسجد قرار داشت که پیامبر هنگام ایراد خطبه بر آن تکیه میکرد.
پس از چندی، منبری برای حضرت ساخته شد. اول مرتبهای که حضرت(ص) بر منبر نشست آن درخت به ناله آمد، مانند نالهای که ناقه در مفارقت فرزند خود کند؛ پس حضرت(ص) از منبر به زیر آمد و درخت را در آغوش گرفت تا ساکن شد. و فرمود: اگر من آن را در بر نمیگرفتم تا قیامت ناله میکرد.
پیامبر این درخت خشکیده را حنانه(بسیار نوحه کننده) نامید.
کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو حنانه شو
- مولوی
نقل است در اوایل هجرت پیامبر اسلام(ص)، تنهی خشکیدهی خرمایی در کنار مسجد قرار داشت که پیامبر هنگام ایراد خطبه بر آن تکیه میکرد.
پس از چندی، منبری برای حضرت ساخته شد. اول مرتبهای که حضرت(ص) بر منبر نشست آن درخت به ناله آمد، مانند نالهای که ناقه در مفارقت فرزند خود کند؛ پس حضرت(ص) از منبر به زیر آمد و درخت را در آغوش گرفت تا ساکن شد. و فرمود: اگر من آن را در بر نمیگرفتم تا قیامت ناله میکرد.
پیامبر این درخت خشکیده را حنانه(بسیار نوحه کننده) نامید.
❤9👎1👀1
- بدون من چی بهت گذشت؟
#بيدل_دهلوی
مصطفی
خونبهدل، خاکبهسر، آهبهلب، اشکبهچشم
بی جمال تو چهها بر من مسکین آمد!
#بيدل_دهلوی
مصطفی
😢3
•• سکهها را به هم ریخت، معنای زندگیام عوض شد!
مامان و زنداداشم، رفته بودند بیرون. برادرزادهام پیش من ماند. نیم ساعتی با مسخرهبازی و گفتگوهای بیربط سرش را گرم کردم اما کم کم مِنْمِنْ و بهانهگیریاش شروع شد. به دور و بر نگاهی انداختم و سعی کردم هر چیزی که میشود حداقل یک ساعت با آن ور رفت را پیدا کنم؛ از شاخههای پتوس مامان گرفته، تا اسباببازیهای خود او و حتی کتابها و عبای بابا. دوست نداشتم با گوشی یا لپتاپ از سر خودم بازش کنم. ناگهان پلاستیک سکههای گوشه کمد چشمم را گرفت. مثل کلاغی که برقِ تکهای طلا دیده باشد، به سمتشان شیرجه زدم. تمام شور و شوق ممکن را در صدایم جمع کردم و گفتم «فهمیدممممم، بیا سکه بچینیم!!!» باید الکی جو میدادم که خوشش بیاید، از کاری که حتی خودم هم نمیدانستم چیست!
مامان و زنداداشم، رفته بودند بیرون. برادرزادهام پیش من ماند. نیم ساعتی با مسخرهبازی و گفتگوهای بیربط سرش را گرم کردم اما کم کم مِنْمِنْ و بهانهگیریاش شروع شد. به دور و بر نگاهی انداختم و سعی کردم هر چیزی که میشود حداقل یک ساعت با آن ور رفت را پیدا کنم؛ از شاخههای پتوس مامان گرفته، تا اسباببازیهای خود او و حتی کتابها و عبای بابا. دوست نداشتم با گوشی یا لپتاپ از سر خودم بازش کنم. ناگهان پلاستیک سکههای گوشه کمد چشمم را گرفت. مثل کلاغی که برقِ تکهای طلا دیده باشد، به سمتشان شیرجه زدم. تمام شور و شوق ممکن را در صدایم جمع کردم و گفتم «فهمیدممممم، بیا سکه بچینیم!!!» باید الکی جو میدادم که خوشش بیاید، از کاری که حتی خودم هم نمیدانستم چیست!
👍4😢1
یکی یکی سکهها را به من میداد و من بدون هیچ قاعدهای روی زمین کنار هم میچیدمشان. خوشش آمد، شانس آوردم. راضی از ایدهی درخشانم، نصف سکههایی که در دبیرستان جمع کرده بودم را روی زمین چیدم. کم کم طرح قشنگی شد. او هم سر شوق آمده بود و خودش سکهها را میگذاشت. چندتایی را با فاصله و نامنظم گذاشت، درستشان کردم. چندتای دیگر، باز منظمشان کردم. چندتای دیگر، این دفعه بهش تذکر دادم و خواستم سکهها را درست بگذارد. چندتای دیگر، آمدم سکهها را از دم دستش بردارم که خندهم گرفت. بازی احمقانهای که در اصل فقط برای سرگرم کردن بچه و گذراندن وقت انتخابش کرده بودم، برایم مهم شده بود، آنقدر مهم که نزدیک بود سرگرمیاش را بر هم بزنم.
در مدیریت استراتژیک موضوعی داریم به نام «جابجایی هدف¹». برای وقتی به کار میرود که سازمان به جای پیگیری هدف و مأموریت اصلیاش به اهداف جدیدی میپردازد که در طول زمان به وجود آمده و در جهت اهداف اولیه نبوده یا حتی در تعارض با آناناند. مثلا یک مدرسه را در نظر بگیرید. هدف اصلی مدرسه ارائه آموزش با کیفیت به دانشآموزان است. بیشتر بودن شعبهها میتواند به تسهیل دسترسی دانشآموزان کمک کند اما اگر مدرسه به بهانه توسعه شُعب از کیفیت آموزش کم کند، در حقیقت یک «جابجایی هدف» در آن رخ داده است. جابجایی هدف در هر سازمان و جامعهای ممکن است؛ چه در مجموعهای کوچک مثل یک مدرسه، چه در جهتگیری کلان یک کشور! شهید آوینی در کتاب «آغازی بر یک پایان» میگوید : «ما در ابتدای انقلاب نتیجه گرفتیم برای حفظ استقلال کشور نیاز به توسعه داریم، اما در طول زمان آنچنان این هدف برایمان پررنگ شد که برای توسعه بیشتر حاضر به وابستگی و چشمپوشی از استقلال از کشور شدیم.»²
اما به نظرم مهمترین مصداق «جابجایی هدف» زندگیهای خود ماست. وقتی غلامحسین دینانی پرسید «تو برای چی زندگی میکنی؟ معنی زندگیت چیه؟» مجریِ برنامه دستپاچه شد و سعی کرد با چرت و پرت گفتن برای خودش وقت بخرد. فقط او نبود، من و مهدی هم که کلیپ را نگاه میکردیم برای این سوال پاسخ آمادهای نداشتیم. استرس تحویل پروژهها تا موعد مقرر را داشتیم، قرار بود شب زود بخوابیم تا فردا اول صبح دنبال کارها برویم، از دور بودن آرزوهایمان حسرت میخوردیم، نگران ازدواج بودیم و در موردش بحث میکردیم، اما نمیدانستیم چرا!
ما هر روز بیدار میشویم، زور میزنیم و سکههای کار و زندگی و تحصیل و روابط و آرزوها را با دقت کنار هم میگذاریم، از جور نشدنشان حرص میخوریم، فحش میدهیم، شبها بخاطرش گریه میکنیم و بیخوابی میکشیم، پیر میشویم، سکته میکنیم و میمیریم...
و هیچوقت یادمان نمیآید تمام این بازیِ لعنتی قرار بود فقط سرگرممان کند؛ به اندازهی چند سال دوری از خدا.³
۱. Goal Displacement
۲. آغازی بر یک پایان، مرتضی آوینی، نشر ساقی، مقاله "گرداب شیطان"، ص۲۳ (نقل به مضمون)
۳. قرآن کریم، سوره حدید، آیه ۲۰ (نقل به مضمون)
در مدیریت استراتژیک موضوعی داریم به نام «جابجایی هدف¹». برای وقتی به کار میرود که سازمان به جای پیگیری هدف و مأموریت اصلیاش به اهداف جدیدی میپردازد که در طول زمان به وجود آمده و در جهت اهداف اولیه نبوده یا حتی در تعارض با آناناند. مثلا یک مدرسه را در نظر بگیرید. هدف اصلی مدرسه ارائه آموزش با کیفیت به دانشآموزان است. بیشتر بودن شعبهها میتواند به تسهیل دسترسی دانشآموزان کمک کند اما اگر مدرسه به بهانه توسعه شُعب از کیفیت آموزش کم کند، در حقیقت یک «جابجایی هدف» در آن رخ داده است. جابجایی هدف در هر سازمان و جامعهای ممکن است؛ چه در مجموعهای کوچک مثل یک مدرسه، چه در جهتگیری کلان یک کشور! شهید آوینی در کتاب «آغازی بر یک پایان» میگوید : «ما در ابتدای انقلاب نتیجه گرفتیم برای حفظ استقلال کشور نیاز به توسعه داریم، اما در طول زمان آنچنان این هدف برایمان پررنگ شد که برای توسعه بیشتر حاضر به وابستگی و چشمپوشی از استقلال از کشور شدیم.»²
اما به نظرم مهمترین مصداق «جابجایی هدف» زندگیهای خود ماست. وقتی غلامحسین دینانی پرسید «تو برای چی زندگی میکنی؟ معنی زندگیت چیه؟» مجریِ برنامه دستپاچه شد و سعی کرد با چرت و پرت گفتن برای خودش وقت بخرد. فقط او نبود، من و مهدی هم که کلیپ را نگاه میکردیم برای این سوال پاسخ آمادهای نداشتیم. استرس تحویل پروژهها تا موعد مقرر را داشتیم، قرار بود شب زود بخوابیم تا فردا اول صبح دنبال کارها برویم، از دور بودن آرزوهایمان حسرت میخوردیم، نگران ازدواج بودیم و در موردش بحث میکردیم، اما نمیدانستیم چرا!
ما هر روز بیدار میشویم، زور میزنیم و سکههای کار و زندگی و تحصیل و روابط و آرزوها را با دقت کنار هم میگذاریم، از جور نشدنشان حرص میخوریم، فحش میدهیم، شبها بخاطرش گریه میکنیم و بیخوابی میکشیم، پیر میشویم، سکته میکنیم و میمیریم...
و هیچوقت یادمان نمیآید تمام این بازیِ لعنتی قرار بود فقط سرگرممان کند؛ به اندازهی چند سال دوری از خدا.³
۱. Goal Displacement
۲. آغازی بر یک پایان، مرتضی آوینی، نشر ساقی، مقاله "گرداب شیطان"، ص۲۳ (نقل به مضمون)
۳. قرآن کریم، سوره حدید، آیه ۲۰ (نقل به مضمون)
👍5
دیروز وقتی با اضطراب پای پلوپزِ قدیمی و بدونِ تایمرِ کارخانه وایساده بودم و سعی میکردم بفهمم برنج لعنتیاش پخته یا نه، یادِ یک یادداشت قدیمی افتادم؛
«من عاشق بیرون ریختن آشغالها، مرتب کردن، جارو کشیدن، ظرف شستن، سابیدن سرامیکها و هر نوع فعالیت نظافتی دیگر هستم. آنقدر عاشق که واچلیست یوتیوبم پُر است از کلیپهای یک شرکت خدماتی که خانههای کثافتگرفته را مثل روز اول تمیز میکند!
دلایل مختلفی دارد؛ اینکه این جور کارها نیاز به فکر ندارد و تمام مدت انجامش میتوانم غرق در افکار و تخیلم شوم. یا اینکه فرآیند مرحلهای و قدمبهقدم نظافت، وسواسهای ذهنیام را ارضا میکند و ... و از این حرفها.
اما اصلیترینش آن حسِ فرصتِ دوبارهای است که به آدم میدهد. وقتی آشغالها را بیرون میریزی، لکهها را پاک میکنی و فضایی که غرق کثافت شده را مثل روز اولش تمیز میکنی، با خودت میگویی «حاجی چرا زندگیم رو همینجوری عین روز اول تمیز نکنم؟ میتونم همهچیو بریزم بیرون و یه شروع دوباره داشته باشم!». احتمالا به خاطر همین هم هست که بلافاصله بعد از هر برنامهریزیِ جدید، ابتدا از جمعوجور کردن اتاق شروع میکنیم.
در حالی که زندگی واقعی اصلا شبیه تمیز کردن نیست، بلکه عین آشپزی است؛
همانقدر گنگ، مبهم، پر از محدودیت و سراسر استرس!
نمیدانی از هر چیز دقیقا باید چقدر توی غذا بریزی، توصیهها و دستورات نامفهوماند و باید همزمان حواست به همهجا هم باشد؛ اینکه نوشته رنگش طلایی شود یعنی همین یا غذایت دارد میسوزد؟ یک لیوان کوچک یا بزرگ؟! مقداری روغن یعنی دقیقا چقدر؟!! وقتی هم گند میزنی و میخواهی همه را بیرون بریزی، میبینی همین یک فرصت را داشتی و تمام مواد اولیهت را استفاده کردهای و مجبوری همین آشغالی را که پختی یک جوری کوفت کنی. توی یخچال میگردی و سعی میکنی با خیارشور و ترشی و ماست و لذتهای جانبی کمی قابل تحملش کنی. و درست همان لحظه که داری به زور پایینش میدهی، یک کرهخری پیدا میشود که در موردش نظر دهد و یک فوت کوزهگری برای بهتر شدنش بپراند.
و خب تمام این بدبختیها برای چند ساعت است؛ دوباره گشنهت میشود و دوباره مرگ بر آشپزی.
مرگ بر آشپزی، مرگ بر زندگی.»
اما دیروز وقتی گفتم به درک هر چی شد شد و خاموشش کردم و آوردمش و اتفاقا رفقایم از طعمش تعریف کردند و همهش را هم تا ته خوردند؛ فهمیدم همیشه هم لازم نیست زندگی تحت کنترل و روی برنامه پیش برود. بعضی وقتها اگر هر چه بلدی را انجام دهی و بعدش هم شُل کنی؛ همچین بدمزه هم نمیشود.
خب از یه پختن برنج توی پلوپز درس زندگی گرفتیم!
پیش بسوی لازانیا!✊🏻
#صالح
«من عاشق بیرون ریختن آشغالها، مرتب کردن، جارو کشیدن، ظرف شستن، سابیدن سرامیکها و هر نوع فعالیت نظافتی دیگر هستم. آنقدر عاشق که واچلیست یوتیوبم پُر است از کلیپهای یک شرکت خدماتی که خانههای کثافتگرفته را مثل روز اول تمیز میکند!
دلایل مختلفی دارد؛ اینکه این جور کارها نیاز به فکر ندارد و تمام مدت انجامش میتوانم غرق در افکار و تخیلم شوم. یا اینکه فرآیند مرحلهای و قدمبهقدم نظافت، وسواسهای ذهنیام را ارضا میکند و ... و از این حرفها.
اما اصلیترینش آن حسِ فرصتِ دوبارهای است که به آدم میدهد. وقتی آشغالها را بیرون میریزی، لکهها را پاک میکنی و فضایی که غرق کثافت شده را مثل روز اولش تمیز میکنی، با خودت میگویی «حاجی چرا زندگیم رو همینجوری عین روز اول تمیز نکنم؟ میتونم همهچیو بریزم بیرون و یه شروع دوباره داشته باشم!». احتمالا به خاطر همین هم هست که بلافاصله بعد از هر برنامهریزیِ جدید، ابتدا از جمعوجور کردن اتاق شروع میکنیم.
در حالی که زندگی واقعی اصلا شبیه تمیز کردن نیست، بلکه عین آشپزی است؛
همانقدر گنگ، مبهم، پر از محدودیت و سراسر استرس!
نمیدانی از هر چیز دقیقا باید چقدر توی غذا بریزی، توصیهها و دستورات نامفهوماند و باید همزمان حواست به همهجا هم باشد؛ اینکه نوشته رنگش طلایی شود یعنی همین یا غذایت دارد میسوزد؟ یک لیوان کوچک یا بزرگ؟! مقداری روغن یعنی دقیقا چقدر؟!! وقتی هم گند میزنی و میخواهی همه را بیرون بریزی، میبینی همین یک فرصت را داشتی و تمام مواد اولیهت را استفاده کردهای و مجبوری همین آشغالی را که پختی یک جوری کوفت کنی. توی یخچال میگردی و سعی میکنی با خیارشور و ترشی و ماست و لذتهای جانبی کمی قابل تحملش کنی. و درست همان لحظه که داری به زور پایینش میدهی، یک کرهخری پیدا میشود که در موردش نظر دهد و یک فوت کوزهگری برای بهتر شدنش بپراند.
و خب تمام این بدبختیها برای چند ساعت است؛ دوباره گشنهت میشود و دوباره مرگ بر آشپزی.
مرگ بر آشپزی، مرگ بر زندگی.»
اما دیروز وقتی گفتم به درک هر چی شد شد و خاموشش کردم و آوردمش و اتفاقا رفقایم از طعمش تعریف کردند و همهش را هم تا ته خوردند؛ فهمیدم همیشه هم لازم نیست زندگی تحت کنترل و روی برنامه پیش برود. بعضی وقتها اگر هر چه بلدی را انجام دهی و بعدش هم شُل کنی؛ همچین بدمزه هم نمیشود.
خب از یه پختن برنج توی پلوپز درس زندگی گرفتیم!
پیش بسوی لازانیا!✊🏻
#صالح
❤10
صحبت کردن در مورد رنجهای شخصی از قدیم مورد اختلاف بوده است؛ باید از زخمهامان بگوییم یا نه؟
بعضیها مثل ادر لارا نظرشان این است که؛
وقتهایی که از حرف زدن دربارهٔ خودم خجالت میکشیدم، دست به دامن این ایدهٔ یونگ میشدم که بر خلاف انتظارمان، فکرهای آدم هرچه شخصیتر و هرچه منحصر به فردتر باشند، برای دیگران معنادارتر خواهند بود. به تعبیر یونگ «شخصیترین چیزها عمومیترین چیزها هستند.» بنابراین، تنها توجیه ممکن برای بازگویی قصههای شخصیْ این است که بگوییم هر کسی، هر آدم کوچک و خودخواهی که تودهای از درد و رنج است از جمله من و شما، کل وضعیت انسانی را درون خودش دارد.
به علاوه، دربارهٔ خودت نوشتن واقعاً به این میماند که رها از هر قید و بندی بگذاری دیگران جای زخمهای روی تنت را ببینند؛ تا جای زخمهای روی تن خودشان به وحشتشان نیندازد. نوشتن شبیه ناهُشیاری است و کاری میکند که واقعاً بخواهی رها شوی؛ واقعاً بخواهی خودت را پیش چشم دیگران بگذاری و از تجربههایت اثری هنری بسازی، با اینکه میدانی دیگران نگاهت میکنند، با اینکه خجالت میکشی و با اینکه تردیدهایت دربارهٔ خودت کارت را سخت میکنند.
و بعضیها هم مثل سلینجر میگویند؛
هیچوقت به هیچکس هیچی نگو. اگه بگی، همه رو از دست میدی.¹
شما با کدامشان موافقید؟
پینوشت :
۱. این جملهٔ آخر رمان ناتور دشت است :
Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody.
که محمد نجفی قسمت دومش رو ترجمه کرده «اگه بگی، دلت برا همه تنگ میشه». گرچه نجفی خدای ترجمهس، اما قویاً معتقدم با توجه تنها موندن هولدن در آخر رمان و از دست دادن تمام فرصتهای ارتباطی و دوستیش، اینجا miss رو به معنی از دست دادن آورده. در هر حال شاید واقعا هم نجفی درست ترجمه کرده و نویسنده منظورش همون بوده، که خب مرحوم غلط کرده!
بعضیها مثل ادر لارا نظرشان این است که؛
وقتهایی که از حرف زدن دربارهٔ خودم خجالت میکشیدم، دست به دامن این ایدهٔ یونگ میشدم که بر خلاف انتظارمان، فکرهای آدم هرچه شخصیتر و هرچه منحصر به فردتر باشند، برای دیگران معنادارتر خواهند بود. به تعبیر یونگ «شخصیترین چیزها عمومیترین چیزها هستند.» بنابراین، تنها توجیه ممکن برای بازگویی قصههای شخصیْ این است که بگوییم هر کسی، هر آدم کوچک و خودخواهی که تودهای از درد و رنج است از جمله من و شما، کل وضعیت انسانی را درون خودش دارد.
به علاوه، دربارهٔ خودت نوشتن واقعاً به این میماند که رها از هر قید و بندی بگذاری دیگران جای زخمهای روی تنت را ببینند؛ تا جای زخمهای روی تن خودشان به وحشتشان نیندازد. نوشتن شبیه ناهُشیاری است و کاری میکند که واقعاً بخواهی رها شوی؛ واقعاً بخواهی خودت را پیش چشم دیگران بگذاری و از تجربههایت اثری هنری بسازی، با اینکه میدانی دیگران نگاهت میکنند، با اینکه خجالت میکشی و با اینکه تردیدهایت دربارهٔ خودت کارت را سخت میکنند.
- رها و ناهُشیار مینویسم | ادِر لارا | نشر اطراف
و بعضیها هم مثل سلینجر میگویند؛
هیچوقت به هیچکس هیچی نگو. اگه بگی، همه رو از دست میدی.¹
ناتور دشت | جی.دی.سلینجر | نشر نیلا
شما با کدامشان موافقید؟
پینوشت :
۱. این جملهٔ آخر رمان ناتور دشت است :
Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody.
که محمد نجفی قسمت دومش رو ترجمه کرده «اگه بگی، دلت برا همه تنگ میشه». گرچه نجفی خدای ترجمهس، اما قویاً معتقدم با توجه تنها موندن هولدن در آخر رمان و از دست دادن تمام فرصتهای ارتباطی و دوستیش، اینجا miss رو به معنی از دست دادن آورده. در هر حال شاید واقعا هم نجفی درست ترجمه کرده و نویسنده منظورش همون بوده، که خب مرحوم غلط کرده!
👍3
تأملات
صحبت کردن در مورد رنجهای شخصی از قدیم مورد اختلاف بوده است؛ باید از زخمهامان بگوییم یا نه؟ بعضیها مثل ادر لارا نظرشان این است که؛ وقتهایی که از حرف زدن دربارهٔ خودم خجالت میکشیدم، دست به دامن این ایدهٔ یونگ میشدم که بر خلاف انتظارمان، فکرهای آدم هرچه…
لارا یا سلینجر؟!
Anonymous Poll
43%
لارا درست میگه، سلینجر انقدر تنها مونده اسکول شده!
57%
نوچ! لارا قراره به زودی به حرف سلینجر برسه.
•• عشقم را موبایلم کُشت، قاتل تعهدم کیست؟
• قسمت اول
من تمام دیوایسهایی که تا الان داشتهام را یادم میآید. از آن ۲۶۰۰ نوکیا و اِن۹۵ چینی که تا چند ماه نمیدانستم مموری میخورَد، تا آیپاد تاچِ دوران دبیرستان و ایپنجِ کیبورد کامل، تا آن اچتیسی موتزارتِ ویندوز فونِ لعنتیِ دوران دانشگاه! (آخ چقدر از این آخری بدم میآمد، همیشهی خدااا داشتم فحشش میدادم.) معمولا گوشیهای قبلیِ اعضای خانوادهام بودند. خستههایی که عمرشان را کرده بودند و قرار بود غرغرها و لجبازیهای پیریشان را سر من خالی کنند. دکمههای ای۵ را باید حدس میزدم، برای باز شدن منوی اچتیسی باید از سمت چپ صفحه به بالا میکشیدم، کیبورد جِیوان دیر بالا میآمد، انقدر دیر که معروف شده بودم به آدمِ سینکنِ جوابندهنده. از موتزارت بد گفتم؟! اشاره کردم که چقدر آشغال بود؟! لعنت بهش.
دیروز که کمدم را مرتب میکردم یادشان افتادم. وقتی به لاشهی خاکگرفتهی جِی۷ برخوردم و تعجب کردم از دیدنش. پاک یادم رفته این را هم داشتم. با اینکه آخرین گوشیِ قبل از دیوایسِ فعلیم هم بود. جالب است حتی ترکهای ریز گوشهی موتزارت را به یاد میآورم اما از این یکی هیچی یادم نیست. تنها چیزی که یادم مانده این است که صبح خراب شد و شب یک گوشی جدید¹ خریدم. حتی حوصله نداشتم ببینم چه مرگش شده.
جاناتان فرنزن در کتاب «درد که کسی را نمیکشد» میگوید² تکنولوژی و به خصوص موبایلها عشق را خراب کردهاند. از آنها به عنوان بردههای اطاعت پذیری نام میبرد که بیچون و چرا هر چه میخواهیم را در لحظه فراهم میکنند. این صفحه را باز کنم؟ چشم قربانت شوم. با مامان تماس بگیرم؟ الساعه. هر چه میخواهیم را لازم است به زبان بیاوریم و پوف! انجام میشود. کافی است فقط کمی کُند کار کند (حتی اگر مقصر ما باشیم که ۵۰۰ تا نرمافزار را با هم باز کردهایم و گوشی بدبخت دارد زیرش زایمان میکند) یا یک مدل جدیدتر بیاید که فقط رنگش کمی قشنگتر از این یکی است؛ بدون جنگ و دعوا کنار میرود و جایش را به دیوایس محبوبتر میدهد!
البته فرنزن از تکنولوژی بیزار نیست، کیست که از راحتتر شدن کارها بدش بیاید؟ مشکل از جایی شروع میشود که ما این الگوی ارتباط را در بخشهای دیگر زندگیمان هم، مخصوصا روابط عاطفی جستجو میکنیم. تکنولوژی برای ما دنیایی میسازد که در آن خبری از مشقتها و طوفانها و دلشکستگیها نیست، دنیایی که چنان سراپا در خدمت ماست که گویی به واقع نه جهانی خارج از ما بلکه امتداد محض وجود ماست. و دقیقا به همین خاطر تکنولوژی با عشق مشکل دارد.
• قسمت اول
من تمام دیوایسهایی که تا الان داشتهام را یادم میآید. از آن ۲۶۰۰ نوکیا و اِن۹۵ چینی که تا چند ماه نمیدانستم مموری میخورَد، تا آیپاد تاچِ دوران دبیرستان و ایپنجِ کیبورد کامل، تا آن اچتیسی موتزارتِ ویندوز فونِ لعنتیِ دوران دانشگاه! (آخ چقدر از این آخری بدم میآمد، همیشهی خدااا داشتم فحشش میدادم.) معمولا گوشیهای قبلیِ اعضای خانوادهام بودند. خستههایی که عمرشان را کرده بودند و قرار بود غرغرها و لجبازیهای پیریشان را سر من خالی کنند. دکمههای ای۵ را باید حدس میزدم، برای باز شدن منوی اچتیسی باید از سمت چپ صفحه به بالا میکشیدم، کیبورد جِیوان دیر بالا میآمد، انقدر دیر که معروف شده بودم به آدمِ سینکنِ جوابندهنده. از موتزارت بد گفتم؟! اشاره کردم که چقدر آشغال بود؟! لعنت بهش.
دیروز که کمدم را مرتب میکردم یادشان افتادم. وقتی به لاشهی خاکگرفتهی جِی۷ برخوردم و تعجب کردم از دیدنش. پاک یادم رفته این را هم داشتم. با اینکه آخرین گوشیِ قبل از دیوایسِ فعلیم هم بود. جالب است حتی ترکهای ریز گوشهی موتزارت را به یاد میآورم اما از این یکی هیچی یادم نیست. تنها چیزی که یادم مانده این است که صبح خراب شد و شب یک گوشی جدید¹ خریدم. حتی حوصله نداشتم ببینم چه مرگش شده.
جاناتان فرنزن در کتاب «درد که کسی را نمیکشد» میگوید² تکنولوژی و به خصوص موبایلها عشق را خراب کردهاند. از آنها به عنوان بردههای اطاعت پذیری نام میبرد که بیچون و چرا هر چه میخواهیم را در لحظه فراهم میکنند. این صفحه را باز کنم؟ چشم قربانت شوم. با مامان تماس بگیرم؟ الساعه. هر چه میخواهیم را لازم است به زبان بیاوریم و پوف! انجام میشود. کافی است فقط کمی کُند کار کند (حتی اگر مقصر ما باشیم که ۵۰۰ تا نرمافزار را با هم باز کردهایم و گوشی بدبخت دارد زیرش زایمان میکند) یا یک مدل جدیدتر بیاید که فقط رنگش کمی قشنگتر از این یکی است؛ بدون جنگ و دعوا کنار میرود و جایش را به دیوایس محبوبتر میدهد!
البته فرنزن از تکنولوژی بیزار نیست، کیست که از راحتتر شدن کارها بدش بیاید؟ مشکل از جایی شروع میشود که ما این الگوی ارتباط را در بخشهای دیگر زندگیمان هم، مخصوصا روابط عاطفی جستجو میکنیم. تکنولوژی برای ما دنیایی میسازد که در آن خبری از مشقتها و طوفانها و دلشکستگیها نیست، دنیایی که چنان سراپا در خدمت ماست که گویی به واقع نه جهانی خارج از ما بلکه امتداد محض وجود ماست. و دقیقا به همین خاطر تکنولوژی با عشق مشکل دارد.
👏4
•• عشقم را موبایلم کُشت، قاتل تعهدم کیست؟
• قسمت دوم
پیوندهای روحی با اتفاقات دوستداشتنی و خاطرات خوب ایجاد میشوند اما آنچه آنها را عمیق میکند «صبوری» است. در ارتباط با آدمها ما آن پادشاهان بیچون و چرای دنیای «تِک» نیستیم، خیلی جاها حالمان را به هم میزنند، از چیزی خوششان میآید که ما چندشمان میشود، احساسی دارند که برای ما حتی قابل درک هم نیست چه برسد به اینکه مشترک باشد. هر چقدر هم شبیه باشیم باز تفاوتها بیشمارند. عشق یا آن پیوند عمیق روحی با یاد گرفتن، تحمل و احترام به این تفاوتها ایجاد میشود.
اینکه ما عمیقترین محبتها را با خانواده تجربه میکنیم، نه فقط از روی پیوند خونی که بخاطر همین یاد گرفتن است. گرچه دلمان میخواسته کله برادر کوچکترمان را بکنیم یا بزنیم بچسبد به دیوار! اما نزدیم، تحملش کردیم، فهمیدیم چه مرگش است و با تمام تنفرمان با او کنار آمدیم. و حالا بعد از چند سال آنقدر به یکدیگر گره خوردهایم که دیگر جدا شدنمان غیرممکن شده. و خب آنکه عادت کرده با هر ناسازگاری گوشیاش را دور انداخته و دنبال مدل جدیدتر بگردد، هیچوقت چنین احساسی را تجربه نخواهد کرد. او آنقدر سخت شده که دیگر نمیتواند گوشههای تیز خود را کمی صیقل دهد تا در میانهی پستی و بلندیهای روح طرف مقابلش «قرار» یابد.
البته این تنها پیامد تکنولوژی در زندگی نیست! چند وقت پیش با یکی از دوستانم مشغول آماده کردن سازهای بودیم. دستش کمی لغزید و به معنی واقعی کلمه گند زد! اولین چیزی که گفت این بود : کنترل زِدِش کجاس؟! او آنقدر به برگشتپذیری نرمافزارها عادت داشت که حتی قبل از حسرت خوردن دنبال برگشتن بود. و مطمئنم این تنها جایی نبوده که رفیقم دنبال کنترلزد گشته. میتوانستم ردِ آن را در ترسش از تصمیمهای مهم که راه بازگشتی ندارند، مثل ازدواج یا بچهدار شدن، هم ببینم. دهها مثال از این تأثیرات تکنولوژی در مواجههی آدمها با دنیا وجود دارد؛ اسکرینهایی که تمام احساسات را به بصر تقلیل داده و آدمهای محروم از درکِ لذتِ لمس کردن، دستگاههای سریع و آدمهای بیحوصله در برابرِ روندهای آرام، ابزارهای روتوش و آدمهای کمالگرا، ارتباطهای جزیرهای و ...
هوف! دلم برای اچتیسیِ آشغالم تنگ شد.
#صالح
۱. اینکه مدل گوشی جدیدم را نمیگویم بخاطر این است که نمیدانمش. فقط میدانم شیائومی است و یک ۱۱ای توش دارد.
۲. درد که کسی را نمیکشد | جاناتان فرنزن | نشر اطراف | جستار «درد که کسی را نمیکشد؛ چگونه در عصر اینترنت عشق بورزیم؟»
• قسمت دوم
پیوندهای روحی با اتفاقات دوستداشتنی و خاطرات خوب ایجاد میشوند اما آنچه آنها را عمیق میکند «صبوری» است. در ارتباط با آدمها ما آن پادشاهان بیچون و چرای دنیای «تِک» نیستیم، خیلی جاها حالمان را به هم میزنند، از چیزی خوششان میآید که ما چندشمان میشود، احساسی دارند که برای ما حتی قابل درک هم نیست چه برسد به اینکه مشترک باشد. هر چقدر هم شبیه باشیم باز تفاوتها بیشمارند. عشق یا آن پیوند عمیق روحی با یاد گرفتن، تحمل و احترام به این تفاوتها ایجاد میشود.
اینکه ما عمیقترین محبتها را با خانواده تجربه میکنیم، نه فقط از روی پیوند خونی که بخاطر همین یاد گرفتن است. گرچه دلمان میخواسته کله برادر کوچکترمان را بکنیم یا بزنیم بچسبد به دیوار! اما نزدیم، تحملش کردیم، فهمیدیم چه مرگش است و با تمام تنفرمان با او کنار آمدیم. و حالا بعد از چند سال آنقدر به یکدیگر گره خوردهایم که دیگر جدا شدنمان غیرممکن شده. و خب آنکه عادت کرده با هر ناسازگاری گوشیاش را دور انداخته و دنبال مدل جدیدتر بگردد، هیچوقت چنین احساسی را تجربه نخواهد کرد. او آنقدر سخت شده که دیگر نمیتواند گوشههای تیز خود را کمی صیقل دهد تا در میانهی پستی و بلندیهای روح طرف مقابلش «قرار» یابد.
البته این تنها پیامد تکنولوژی در زندگی نیست! چند وقت پیش با یکی از دوستانم مشغول آماده کردن سازهای بودیم. دستش کمی لغزید و به معنی واقعی کلمه گند زد! اولین چیزی که گفت این بود : کنترل زِدِش کجاس؟! او آنقدر به برگشتپذیری نرمافزارها عادت داشت که حتی قبل از حسرت خوردن دنبال برگشتن بود. و مطمئنم این تنها جایی نبوده که رفیقم دنبال کنترلزد گشته. میتوانستم ردِ آن را در ترسش از تصمیمهای مهم که راه بازگشتی ندارند، مثل ازدواج یا بچهدار شدن، هم ببینم. دهها مثال از این تأثیرات تکنولوژی در مواجههی آدمها با دنیا وجود دارد؛ اسکرینهایی که تمام احساسات را به بصر تقلیل داده و آدمهای محروم از درکِ لذتِ لمس کردن، دستگاههای سریع و آدمهای بیحوصله در برابرِ روندهای آرام، ابزارهای روتوش و آدمهای کمالگرا، ارتباطهای جزیرهای و ...
هوف! دلم برای اچتیسیِ آشغالم تنگ شد.
#صالح
۱. اینکه مدل گوشی جدیدم را نمیگویم بخاطر این است که نمیدانمش. فقط میدانم شیائومی است و یک ۱۱ای توش دارد.
۲. درد که کسی را نمیکشد | جاناتان فرنزن | نشر اطراف | جستار «درد که کسی را نمیکشد؛ چگونه در عصر اینترنت عشق بورزیم؟»
👏3❤2
سه چیز مجویید که نیابید:
عالمی که علم او به میزان عمل راست بود مجویید که نیابید و بیعلم بمانید؛
و عاملی که اخلاص او با عمل موافق بود مجویید که نیابید و بیعمل بمانید؛
و برادری بیعیب مطلبید که نیابید و بیبرادر بمانید.
#تذکرة_الاولیا
ذکر فضیل عیاض
#مصطفی_ناصحی
👍2
آخر رمان خانوادهی تیبو، آنتوان مجروح شده، ژاک مرده، کسی اسکار تیبو را یادش نمیآید، همه اعضای خانواده و دوستان پراکنده شدهاند. شهر به خاطر جنگ از رونق افتاده و همه چیز در یک سکون عمیق به سر میبرد. آنتوان دیگر آن عجلهی سابق برای انجام کارها را ندارد و همه را سر فرصت و با آرامش انجام میدهد. تنها بازماندهی خانوادهش ژیز است و آنچنان قدرش را میداند که برای هر حرکت کوچکی تحسینش میکند.
خانوادهی فونتانن به مزون لافیت رفتهاند و آنها هم در سکونی رخوتبار به سر میبرند. دانیل که مجروح شده تمام وقتش را به قدم زدن و کتاب خواندن و تربیت خواهرزادهاش میگذراند. آنها که روزگاری فاصلهای خصمانه با خانوادهی تیبو داشتند، حالا چنان با هم پیوندِ نزدیکی دارند، گویی اعضای یک خانوادهاند.
انگار #جنگ تمام مناسبات دنیا را بیاعتبار کرده است. دلم بیدغدغگی و سکونی از آن دست میخواهد، میخواهم به این باور برسم که ارزش دویدن ندارد، میخواهم آرام بگیرم.
#صالح
خانوادهی فونتانن به مزون لافیت رفتهاند و آنها هم در سکونی رخوتبار به سر میبرند. دانیل که مجروح شده تمام وقتش را به قدم زدن و کتاب خواندن و تربیت خواهرزادهاش میگذراند. آنها که روزگاری فاصلهای خصمانه با خانوادهی تیبو داشتند، حالا چنان با هم پیوندِ نزدیکی دارند، گویی اعضای یک خانوادهاند.
انگار #جنگ تمام مناسبات دنیا را بیاعتبار کرده است. دلم بیدغدغگی و سکونی از آن دست میخواهد، میخواهم به این باور برسم که ارزش دویدن ندارد، میخواهم آرام بگیرم.
#صالح
❤6👎1
احتمالا میدانید «فیل/فایل» و «فوب» که ریشهی یونانی دارند، به معنی عشق و ترس به یک سوژه هستند. مانند سِلینوفایل (عاشقِ ماه) یا هِموفوب (ترسناکِ از خون).
این دو هیچوقت در یک کلمه جمع نمیشوند چون عشق و ترس دو قطب مخالفاند.¹
به جز در دو کلمه :
فیلوفوب و فوبوفایل؛ کسی که «از عشقْ میترسد» و آنکه «عاشقِ ترس است».
یکی #ویرانشده و دیگری #ویرانگر.
۱. در باب نسبت عشق و ترس این را بخوانید :
https://t.me/tmlat/1044
این دو هیچوقت در یک کلمه جمع نمیشوند چون عشق و ترس دو قطب مخالفاند.¹
به جز در دو کلمه :
فیلوفوب و فوبوفایل؛ کسی که «از عشقْ میترسد» و آنکه «عاشقِ ترس است».
یکی #ویرانشده و دیگری #ویرانگر.
۱. در باب نسبت عشق و ترس این را بخوانید :
https://t.me/tmlat/1044
Telegram
تأملات
اگر بگویم دکتر گوستافسون هرگز هیچ حرف جالبی نمیزد و هیچ مدل بهدردبخور و نگاه تازهای ارائه نمیداد، دروغ گفتهام.
مثلاً یکی از فرضهای اولیهٔ او این بود که اساساً در زندگی، تنها دو راه پیش پای انسان وجود دارد: ۱. عشق و ۲. ترس
و این دو هرگز همزمان بروز…
مثلاً یکی از فرضهای اولیهٔ او این بود که اساساً در زندگی، تنها دو راه پیش پای انسان وجود دارد: ۱. عشق و ۲. ترس
و این دو هرگز همزمان بروز…
❤4👍2
یه سؤال؛
شماها میدونید دارید تو زندگی چیکار میکنید؟
یعنی آگاهانه زندگی میکنید؟ رؤیا و هدفهای کوتاه، میان و بلند مدت دارید و برای رسیدن بهشون برنامهریزی میکنید یا همینجوری بریم جلو ببینیم چی میشه، پیش میرید؟
شماها میدونید دارید تو زندگی چیکار میکنید؟
یعنی آگاهانه زندگی میکنید؟ رؤیا و هدفهای کوتاه، میان و بلند مدت دارید و برای رسیدن بهشون برنامهریزی میکنید یا همینجوری بریم جلو ببینیم چی میشه، پیش میرید؟