تأملات
272 subscribers
172 photos
30 videos
6 files
156 links
تأملی کوتاه داریم بر زندگی و مسائل انسان

صفحه اینستا:
https://Instagram.com/tmlatmag

لینک ناشناس:
https://t.me/BChatBot?start=sc-39628bb98f

لینک شناس: @mostafaonline

مطالبی که امضای #مصطفی ندارند از سایر ادمین‌هاست.
Download Telegram
میک عه ویش!
🕊5😐1
دنیا در کرانه‌ها و اعماقش آبی‌ست. این آبی همان نور گم‌شده است. نور، در انتهای طیف آبی‌اش، تمام مسیرِ از خورشید تا زمین را طی نمی‌کند. در میان مولکول‌های هوا می‌پاشد، در آب به هر سو پخش می‌شود. آب بی‌رنگ است، آبِ کم‌عمق رنگ چیزی را می‌گیرد که زیرش باشد اما آبِ عمیق پُر است از این نورِ پراکنده؛ هرچه آب خالص‌تر، آبی پررنگ‌تر. آسمان هم به همین دلیل آبی‌ست، اما آبیِ افق، آبیِ خطه‌ای که انگار با آسمان در می‌آمیزد، آبیِ تیره‌تر، رؤیایی‌تر و ماتم‌زده است، آبیِ دورترین جایی که به چشم می‌بینی، آبیِ دوردست.

سال‌های سال شیفته‌ی آبیِ دورترین کرانه‌ی چیزهای چشم‌رَس بوده‌ام، رنگ آفاق، رشته‌کوه‌های دور و هر چیزِ دوردست. آبیِ دوردست رنگِ یک حس است، رنگ تنهایی و رنگ حسرت، رنگ آن‌جایی که از این‌جا پیداست، رنگ جایی که خودت آن‌جا نیستی و رنگ جایی که هیچ وقت نمی‌توانی بروی، چون این آبی کیلومترها دورتر بر لبه‌ی افق ننشسته، بلکه در فاصله‌ی بین تو و آن کوه‌هاست. رابرت هسِ شاعر نامش را «حسرت»می‌گذارد، «چرا که اشتیاق پر است از فواصل بی‌پایان».

آبیْ رنگِ حسرتِ دوردست‌هایی‌ست که هیچ وقت به آن نمی‌رسی؛ حسرتِ دنیای آبی.

نقشه‌هایی برای گم شدن | ربکا سولنیت | نشر اطراف
5💔2👏1
"What is the bravest thing you've ever said?" asked the boy.
"Help" said the horse.
"Asking for help isn't giving up.." said the horse. "It's refusing to give up."

The Boy, the Mole, the Fox and the Horse | Charlie Mackesy
👍61
تأملات
"What is the bravest thing you've ever said?" asked the boy. "Help" said the horse. "Asking for help isn't giving up.." said the horse. "It's refusing to give up." The Boy, the Mole, the Fox and the Horse | Charlie Mackesy
لندِن می‌گفت "بچه‌ها راه و رسم گم‌شدن را بلدند، چون «کلید نجات در این است که بدانی گم شده‌ای»؛ کودکان خیلی دور نمی‌شوند و شب را کزکرده در سرپناهی می‌مانند. آن‌ها می‌دانند به کمک نیاز دارند."¹

گم شدن یکی از بدترین حس‌های دنیاست؛ شاید بدترین‌اش. اینکه ندانی باید چکار کنی، کجا بروی یا چه بگویی تا به آن‌چه می‌خواهی برسی. اینکه اصلا ندانی به چه می‌خواهی برسی؟!

آدم خیلی وقت‌ها ممکن است احساس گم شدن کند، وسط زندگی، توی یک رابطه، در باورها، حتی امور روزمره و کاری. اولین قدم در تمام موقعیت‌ها پذیرش گم شدن است. تقلا کردن و پا دادن به ایده‌های هیجانی، فقط توان آدم را می‌گیرد و احتمال نجاتش را کمتر می‌کند.
«کمک خواستن» قدم بعدی‌ست. کمکککک، عررررر، کمککککککک

۱.نقشه‌‌هایی برای گم شدن | ربکا سولنیت | نشر اطراف
👍8
هر موقع به این فکر می‌کنم «خدایا تو می‌بینی، هیچکس هم نبینه، تو می‌بینی و میدونی...» یه حسی ته دلم میگه ولی اگه این چیزا اصلا برای خدا مهم نباشه چی؟! یا اصلا حق‌ با تو نباشه؛ الکی فکر کردی داری کار درست رو می‌کنی و رنجت ارزشمنده!

فرض کن اون دنیا با یه عالمه ناله و شکایت و امیدِ رحمت و نازنازی شدن بری‌ جلو برگرده بگه «به من چه؟! من که راهو نشونت داده بودم، خود الاغت اشتباه رفتی. الان هم جمع کن گمشو جهنم»

به به، خیلی جالب میشه.
👍3🤯2😐2🤔1
تأملات
https://t.me/cafe_heyran
یکی از دوستان باسواد من دارند وزن شعر دارن یاد میدن اینجا. دوست داشتید قدمتون روی چشم:
آهان، همین است؛
آن رفتار والدین که سی سال پیش برای من رمز و رازی تمام‌عیار به نظر می‌آمد حالا کاملاً خودش را آشکار می‌کند. تازگی‌ها این اتفاق زیاد برای من افتاده. ساعت حدود چهار بعد از ظهر یکشنبه است، بعد از چهل‌وهشت ‌ساعت مراقبت بی‌وقفه از بچه‌ها، و من در سیاه‌چاله‌ای تاریک سقوط می‌کنم، در تنگنایی نزدیک به خودکشی، و بچه‌هایم گیج‌اند؛ در جواب سؤال‌هایشان فقط نگاهی خالی یا کلمه‌هایی یک بخشی دست‌شان را می‌گیرد و بعد، از نمی‌دانم‌کجا، ناگهان بلند می‌شوم و سر مسئله‌ی کوچک و بی‌اهمیتی جیغ و داد راه می‌اندازم - و وسطِ داد زدن است که بخشی از من در گرداب بازنگری به گذشته می‌رود و فکر می‌کنم: آهان، همین است، مادرم هم سی سال پیش همین حس را داشته.

به همین خاطر بود که ناگهان چیزی نمی‌گفت و به دیوار زل می‌زد. دیگر نمی‌توانست یک ثانیه‌اش را هم تحمل کند. یک ثانیه‌ی دیگر از داد و بیداد بچه‌ها سر این‌که کی چی را برداشته و چی منصفانه است و چی نه، و تقاضاهای دائمی و جیغ‌ و ویغ‌های بی‌جهت، و این حس که تو یک ثانیه هم از آنِ خودت نداری، و در همین اوضاع تلویزیون هم همان برنامه‌ای را نشان می‌دهد که هر روز نشان می‌دهد و آهنگِ کوفتی‌اش هم همان است... آهان، همین است. حالا درست به نظر می‌رسد.

ماجرا فقط این نبود | زیدی اسمیت | نشر اطراف
💔52
- آلفردو، این چند وقت که نبودم چرا با کسی حرف نمی‌زدی؟!
- وقتی چه حرف بزنی چه نزنی چیزی عوض نمیشه، همون بهتر که خفه‌خون بگیری.

سینما پارادیزو(۱۹۸۸) | جوزپه تورناتوره
👍31👎1🤔1😢1💔1
۴۴۶ کلمه
۲ دقیقه


برداشت اول. سال ۷۵، زنگ انشای کلاس چهارم ابتدایی. موضوع انشا را یادم نیست. اما یک چیز را خوب به خاطر دارم و قرار نیست هرگز از ذهنم پاک شود:
انشایی که نوشته بودم سه صفحه بود و صفحهٔ دوم، خط هشتم، نوشته بودم به نحو احسنت! آقای حسینی با روان نویس سبز زیرش خط کشیده بود و نوشته بود احسن. به نحو احسن. خجالت کشیدم که اشتباه نوشتم. هر چند با گشاده سینگی، هرگز شفاهی به رویم نیاورد و انشای آن روز را هم ۲۰ داد.

برداشت دوم. سال ۸۴. یک سال بود که در انجمن آنلاین سهیل ۲ دی عضو شده بودم. به تازگی مجلهٔ آنلاینی راه انداخته بودیم به نام بوم. موضوعش گرافیک و دیزاین بود. من هم عضو هیئت تحریریه بودم و مقالات جذاب را پیدا و ترجمه می‌کردم. یک مقاله دربارهٔ تابلوی شام آخر داوینچی در دست داشتم که مقدمهٔ بسیار سنگینی داشت و با تمام توان ترجمه کردم. سهیل صالحی بازخوانی کرد و چند خط از ترجمه را اصلاح کرد. مهم‌ترین لغتی که پیدا نکرده بودم، ضرباهنگ بود. باز هم آن شرم ۱۱ سالگی به سراغم آمد. باز هم گشاده سینگی یک معلم دیگر و انتشار ده‌ها شماره از بوم با میزان دانلود بالای یک میلیون. این هم یک جور بیست گرفتن بود انگار.

برداشت سوم. سال ۸۵. زمستان. چند ماهی بود که تصادف کرده بودیم. بین قم و کاشان در رفت و آمد بودم. کتاب شاعر شنیدنی‌ست از محمدعلی بهمنی را به محض خریدن، خوانده بودم. گاهی که خلوتی دست می‌داد، چند غزل برای مامان که روی تخت افتاده بود می‌خواندم. بالاخره هر کس برای ابزار محبت خودش زبانی دارد و زبان من غزل خوانی بود. آن شب بابا هم کنارمان بود. یک بیت از غزل آوخ داشت و من آووخ خواندم. مامان و بابا اصلاح کردند. خجالت یازده سالگی سر و کله‌اش پیدا شد. اما کوتاه نیامدم و باز هم چند شب برای مامان غزل خواندم. شاید این هم یک نوع بیست گرفتن بود.

برداشت چهارم. همین هفتهٔ قبل. اتفاق عجیبی افتاد. از اول مهر برای یک جمع کنکوری، به اصرار مدیر مدرسه‌شان، به زحمت وقتم را خالی کردم و هفته‌ای چند ساعت به کارهایشان رسیدگی می‌کردم. هفتهٔ قبل نامه نوشتند که ما مشاور دیگری می‌خواهیم که بیشتر حضور داشته باشد. سه چهار روز به خودم می‌پیچیدم و نمی‌فهمیدم چرا این قدر اذیت شده‌ام. با بهترین دوستم درد دل کردم. گفتم راه حل نده. فقط می‌خواهم بلند بلند فکر کنم و بنویسم. یک جایی پایان نوشتن‌ها، گفتم نمی‌دانم چرا این همه اذیت شده‌ام. گفت: شاید چون احساس کردی برای آن‌ها به اندازه کافی خوب نبوده‌ای. گفتم بله. حتماً همین است. گفت: قرار نیست همیشه، به درد همه بخوری! من اما چیز دیگری شنیدم:

قرار نیست همیشه بیست بگیری.


#مصطفی_ناصحی
۳۰ آذر ۰۳
8👍3
Forwarded from SUT Twitter
علاقه‌ای به نمایش خود نداشت؛ اما‌ از نامرئی بودن نیز خسته شده بود. نگاهی از جنس خودش می‌خواست که حضورش را به او یادآوری کند و این‌گونه برای دقایقی هم که شده بتواند بیرون از خودش نیز وجود داشته باشد.

«Colonel»

@sut_tw
7
تأملات
هر موقع به این فکر می‌کنم «خدایا تو می‌بینی، هیچکس هم نبینه، تو می‌بینی و میدونی...» یه حسی ته دلم میگه ولی اگه این چیزا اصلا برای خدا مهم نباشه چی؟! یا اصلا حق‌ با تو نباشه؛ الکی فکر کردی داری کار درست رو می‌کنی و رنجت ارزشمنده! فرض کن اون دنیا با یه عالمه…
اومدم یه جایی بنویسم «خدا میگه دوسِت داره بعد خلقت می‌کنه»، یاد یه ماجرایی افتادم.

تو سریال fleabag، یه جایی‌ش دختره توی کلیسا یه حرف ملحدانه می‌زنه، همون لحظه تابلوی پشت سرش محکم میفته زمین و این برگاش می‌ریزه.
کشیش کلیسا در حالی که یه آبجو توی دست‌شه، به بالا نگاه می‌کنه و با لبخند میگه :
I love it when he does that!¹

من اخیراً خیلی با خدا دعوا می‌کنم. بهش غر می‌زنم، از خلقت‌ و شیوه خدایی‌ش شکایت می‌کنم، کاراشو زیر سوال می‌برم. مثلا قدیما به آدما فحش می‌دادم، الان میگم تقصیر اونا نیست، تو دنیا رو اینجوری خلق کردی و از این حرفا.
یه بار که خیلیییی حرفای بدجوری زده بودم، هم عذاب وجدان گرفتم، هم خب راستش یه مقداری ترسیدم. گفتم بذار برای تلطیف فضا یکم قرآن بخونم!

باز کردم و صاف آیات بی‌انصافی بنی‌اسرائیل در حق خدا اومد که می‌گفت (نقل به مضمون) :
«یادتون نمیاد قرار بود دهن‌تون سرویس بشه، نجات‌تون دادم، یا فلان مشکل رو داشتید، حلش کردم؟! گرفتار بودید و کمک‌تون کردم. حالا اینجوری می‌کنید؟» آخرش هم گفته بود «باز هم ناسپاسی می‌کنید، اصلا ما دیگه رهاتون می‌کنیم، برید هر کار می‌خواید بکنید»
و من در حالی که تو ذهنم «I love it when he does that» تکرار می‌شد، دنبال فرم‌های توبه و غلط کردم می‌گشتم.

از اونموقع هر وقت می‌خوام بهش غر بزنم، اول یه دور کامل مرور می‌کنم که ببین خدایا من خودم می‌دونم تو مهربانی و من نادانم. به قول امیر وضعیت سفید:
«خدایا کلا بگم، یه کلوم، من یه نفهم‌ام، کلا حالی‌م نیست. همه‌ی شواهد نشون میده من آدم عقل‌مندی نیستم.به قرآن همه‌ش هم اینطوری نبوده که کلا اصلا نخوام آدم باشم، نه! من خودم هم از دست خودم عصبانی‌ام، خودم هم از دست خودم عصبانی‌ام.
خلاصه خدایا لطفا کمک کنید من ریشه‌های این بدبختیا و بیچارگی‌هامو بفهمم. بالاخره خدایا ما هم بنده‌تیم، دوست داریم بفهمیم.»²
بعد شروع می‌کنم به دعوا و شکایت از مشکلات.

و واقعا هم این دعواها از روی دور شدن نیست، از سر ‌پناه آوردنه. آخه خدا آخرین سنگر ماست، تنها کسیه که می‌تونم بهش غر بزنم بدون اینکه نگران چیزی باشم.
(خدایا بدون اینکه نگران چیزی باشم دیگه؟!🙄)



پی‌نوشت :
۱. اون قسمت فلیبگ رو اینجا می‌تونید ببینید :
https://youtu.be/egUZkYORrhI?si=wLyAu19Zq3qrktM7

۲. مناجات امیرِ وضعیت سفید :
https://www.aparat.com/v/bNxEL
10😢1
🎯 منِ عزیز؛
— اگر نامه‌ای برای خود ده‌سال بعدتان بنویسید، چه چیزهایی خواهید گرفت؟

🔴 اگر اهل خاطره‌نوشتن باشید، حتماً می‌دانید که عمومی‌ترین احساسی که هنگام خواندن نوشته‌های گذشته به آدم دست می‌دهد این است: «خدایا! چقدر احمق بودم!» اما اگر دربارۀ خود آینده‌مان نوشته باشیم، داستان جالب‌تر هم می‌شود. خودِ گذشته‌مان را می‌بینیم که برای آیندۀ خیالی‌اش رؤیا بافته است و بعد یادمان می‌آید که زندگی چه فراز و نشیب‌هایی داشته است، چطور به چیزهایی که می‌خواسته‌ایم نرسیده‌ایم و چقدر چیزهایی که امروز داریم برایمان پیش‌بینی‌ناپذیر بوده‌اند. آن تاپولیتن، رمان‌نویس آمریکایی، وقتی ۱۴ساله بود، تصمیم گرفت نامه‌ای برای خودِ ۲۴ ساله‌اش بنویسد.

🔴 این ایده را از یکی از رمان‌های ال. ام. مونتگومری، گرفته بود که مجموعه‌های مشهور آن شرلی در گرین گیبلز و امیلی در نیومون را نوشته است. ناپولیتن دختر درون‌گرایی بود و شخصیت امیلی را بیشتر از آن شرلیِ برون‌گرا دوست داشت. وقتی به آن بخشی از رمان رسید که امیلی برای خودش در آینده نامه می‌نویسد، آنقدر این کار در نظرش فوق‌العاده آمد که کتاب را بست و نامه‌ای برای خودِ ده سال آینده‌اش نوشت.

🔴 هر سال روز تولدش که می‌رسید، جلوی خودش را می‌گرفت تا نامه را باز نکند. نمی‌خواست این مأموریت نیمه‌تمام بماند. گمان می‌کرد حقیقتِ پاکی در آن نامه هست که وقتی بخواندش، شاید خوشبخت‌تر شود. دوران دبیرستانش تمام شد، برای گذراندن دوران دانشگاه از شهر محل زندگی‌اش رفت، و بالاخره صبح روز تولد ۲۴ سالگی‌اش، در آپارتمان دوخوابه‌ای که اجاره کرده بود، نامه را باز کرد. ولی خیلی زود، شور و شوقش خوابید. خودِ ۱۴ساله‌اش یک احمقِ حوصله‌سربر بود که از خودِ ۲۴‌اش فقط دو چیز خواسته بود: لاغر بماند و عاشق شود.

🔴 در ۲۴سالگی از قضا هم لاغر بود، هم عاشق. اما بی‌نهایت هم افسرده و بدحال بود. همان روز تصمیم گرفت نامه‌ای برای خود ۳۴ ساله‌اش بنویسد. این‌بار واقع‌بینانه و جدی. حال و روزش را توضیح داد و برنامه‌هایی که می‌خواست ده سال دیگر محقق شده باشند، فهرست کرد: ازدواج خواهد کرد، یک بچه خواهد داشت، رمان اولش را تکمیل و منتشر خواهد کرد و شغلی در زمینۀ نشر یا تدریس دست‌و‌پا خواهد کرد.

🔴 آن ده‌ سال بعدی زودتر و پرفشاتر گذشت و خیلی زود وعده‌های آن نامه فراموشش شد. وقتی در صبح تولد ۳۴ سالگی‌اش نامه را باز کرد، غمی مثل آبشار بر سرش ریخت.به هیچ‌کدام از اهدافش نرسیده بود. بعد از ده سال نامزد کرد، ولی سه ماه قبل از عروسی، کارشان به جدایی کشید. رمانش را هیچ ناشری منتشر نکرد. رمانِ دومش را هم همین‌طور. بچه‌دارشدن منتفی بود و پولش را از راه نوازندگی و دستیاری یک نویسندۀ دیگر تأمین می‌کرد. البته همین اواخر با آدم جدیدی آشنا شده بود و همین. سنت نامه‌نوشتن را باز هم تکرار کرد.

🔴 در ۳۴سالگی، خودِ ۴۴ساله‌اش را چطور می‌دید؟ فقط دو چیز کافی بود: نویسنده شود و مادر. او درسِ نامه‌ها را آموخته بود: زندگی پیش‌بینی‌ناپذیر است و هر چه جلوتر می‌رویم، دایرۀ انتخاب‌هایمان کم و کمتر می‌شود. هر چقدر برنامه می‌ریزیم، باز ناگهان پنجره‌ای زیر پایمان باز می‌شود و سقوط می‌کنیم در زنجیره‌ای از اتفاقات نامعلوم که زندگی‌مان را به ناکجا می‌کشاند.

🔴 صبح روز تولد ۴۴سالگی، آرام‌تر بود. خودِ ۳۴ساله‌اش را خوب می‌شناخت، ازدواج کرده بود، دو تا بچه داشت، و بله، بالاخره رمان‌هایی به چاپ رسانده بود و دیگر نویسنده به شمار می‌رفت. به رسم همیشگی، نامه‌ای برای خودِ ۵۴‌ساله‌اش نوشت، اما به تعبیر خودش «دیگر دلم غنج نمی‌رود که نامه را زودتر باز کنم، بااین‌حال هنوز عاشق باز کردن آن هستم. این روزهای تولد هنوز برایم هیجانی شبیه روز اول عید دارند. چه کسی را در آن نامه خواهم یافت؟ شگفت‌زده خواهم شد؟ پیشنویس نامۀ بعدی را آماده می‌کنم؟ یا به خود جوانی‌ام خواهم خندید که همه‌چیز را اینقدر جدی گرفته است؟»

📌 آنچه خواندید مروری کوتاه است بر مطلب ««منِ عزیز»: نامه‌های یک رمان‌نویس به خودِ آینده‌اش» که در شانزدهمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. این مطلب در تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ در وب‌سایت ترجمان نیز بارگذاری شده است. این مطلب نوشتۀ آن ناپولیتانو است و نجمه رمضانی آن را ترجمه کرده است. برای خواندن نسخۀ کامل این مطلب و دیگر مطالب ترجمان، به وب‌سایت ترجمان سر بزنید.

📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:

B2n.ir/u36766

@tarjomaanweb
👌2
The Day I Lost Her
Sergio Díaz De Rojas
ناصر حجازی وقتی مریض شده بود، کسی رو برای عیادتش نمی‌پذیرفت. می‌گفت دلم نمی‌خواد کسی منو تو این وضعیت ببینه، دوست دارم اون تصویر همیشگی ناصر خوش‌تیپ و سرحال رو حفظ کنم.

حجازی دوباره خوب نشد، مُرد.
💔6
کمال عشق چون بتابد، کم‌ترینش آن بوَد که خود را برای او خواهد و در راه رضای او جان دادن بازی داند. عشق این بوَد. باقی هذیان بوَد و علت.

سوانح؛ احمد غزالی.
4🤔1
بنواخت نور مصطفی، آن اُستُن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو حنانه شو

- مولوی

نقل است در اوایل هجرت پیامبر اسلام(ص)، تنه‌ی خشکیده‌ی خرمایی در کنار مسجد قرار داشت که پیامبر هنگام ایراد خطبه بر آن تکیه می‌کرد.
پس از چندی، منبری برای حضرت ساخته شد. اول مرتبه‌ای که حضرت(ص) بر منبر نشست آن درخت به ناله آمد، مانند ناله‌ای که ناقه در مفارقت فرزند خود کند؛ پس حضرت(ص) از منبر به زیر آمد و درخت را در آغوش گرفت تا ساکن شد. و فرمود: اگر من آن را در بر نمی‌گرفتم تا قیامت ناله می‌کرد.

پیامبر این درخت خشکیده را حنانه(بسیار نوحه کننده) نامید.
9👎1👀1
- بدون من چی بهت گذشت؟
خون‌به‌‌دل‌، خاک‌‌به‌‌سر، آه‌به‌‌لب‌، اشک‌به‌چشم
بی جمال تو چه‌ها بر من مسکین آمد!

#بيدل_دهلوی


مصطفی
😢3
•• سکه‌ها را به هم ریخت، معنای زندگی‌ام عوض شد!

مامان و زن‌داداشم، رفته بودند بیرون. برادرزاده‌ام پیش من ماند. نیم ساعتی با مسخره‌بازی و گفتگوهای بی‌ربط سرش را گرم کردم اما کم کم مِنْ‌مِنْ و بهانه‌گیری‌اش شروع شد. به دور و بر نگاهی انداختم و سعی کردم هر چیزی که می‌شود حداقل یک ساعت با آن ور رفت را پیدا کنم؛ از شاخه‌های پتوس مامان گرفته، تا اسباب‌بازی‌های خود او و حتی کتاب‌ها و عبای بابا. دوست نداشتم با گوشی یا لپتاپ از سر خودم بازش کنم. ناگهان پلاستیک سکه‌های گوشه کمد چشمم را گرفت. مثل کلاغی که برقِ تکه‌ای طلا دیده باشد، به سمت‌شان شیرجه زدم. تمام شور و شوق ممکن را در صدایم جمع کردم و گفتم «فهمیدممممم، بیا سکه بچینیم!!!» باید الکی جو می‌دادم که خوشش بیاید، از کاری که حتی خودم هم نمی‌دانستم چیست!
👍4😢1
یکی یکی سکه‌ها را به من می‌داد و من بدون هیچ قاعده‌ای روی زمین کنار هم می‌چیدم‌شان. خوشش آمد، شانس آوردم. راضی از ایده‌ی درخشانم، نصف سکه‌هایی که در دبیرستان جمع کرده بودم را روی زمین چیدم. کم کم طرح قشنگی شد. او هم سر شوق آمده بود و خودش سکه‌ها را می‌گذاشت. چندتایی را با فاصله و نامنظم گذاشت، درست‌شان کردم. چندتای دیگر، باز منظم‌شان کردم. چندتای دیگر، این دفعه بهش تذکر دادم و خواستم سکه‌ها را درست بگذارد. چندتای دیگر، آمدم سکه‌ها را از دم دستش بردارم که خنده‌م گرفت. بازی احمقانه‌ای که در اصل فقط برای سرگرم کردن بچه و گذراندن وقت انتخابش کرده بودم، برایم مهم شده بود، آنقدر مهم که نزدیک بود سرگرمی‌اش را بر هم بزنم.

در مدیریت استراتژیک موضوعی داریم به نام «جابجایی هدف¹». برای وقتی به کار می‌رود که سازمان به جای پیگیری هدف و مأموریت اصلی‌اش به اهداف جدیدی می‌پردازد که در طول زمان به وجود آمده و در جهت اهداف اولیه نبوده یا حتی در تعارض با آنان‌اند. مثلا یک مدرسه را در نظر بگیرید. هدف اصلی مدرسه ارائه آموزش با کیفیت به دانش‌آموزان است. بیشتر بودن شعبه‌ها می‌تواند به تسهیل دسترسی دانش‌آموزان کمک کند اما اگر مدرسه به بهانه توسعه شُعب از کیفیت آموزش کم کند، در حقیقت یک «جابجایی هدف» در آن رخ داده است. جابجایی هدف در هر سازمان و جامعه‌ای ممکن است؛ چه در مجموعه‌ای کوچک مثل یک مدرسه، چه در جهت‌گیری کلان یک کشور! شهید آوینی در کتاب «آغازی بر یک پایان» می‌گوید : «ما در ابتدای انقلاب نتیجه گرفتیم برای حفظ استقلال کشور نیاز به توسعه داریم، اما در طول زمان آنچنان این هدف برای‌مان پررنگ شد که برای توسعه بیشتر حاضر به وابستگی و چشم‌پوشی از استقلال از کشور شدیم.»²

اما به نظرم مهم‌ترین مصداق «جابجایی هدف» زندگی‌های خود ماست. وقتی غلامحسین دینانی پرسید «تو برای چی زندگی می‌کنی؟ معنی زندگی‌ت چیه؟» مجریِ برنامه دستپاچه شد و سعی کرد با چرت و پرت گفتن برای خودش وقت بخرد. فقط او نبود، من و مهدی هم که کلیپ را نگاه می‌کردیم برای این سوال پاسخ آماده‌ای نداشتیم. استرس تحویل پروژه‌ها تا موعد مقرر را داشتیم، قرار بود شب زود بخوابیم تا فردا اول صبح دنبال کارها برویم، از دور بودن آرزوهای‌مان حسرت می‌خوردیم، نگران ازدواج بودیم و در موردش بحث می‌کردیم، اما نمی‌دانستیم چرا!
ما هر روز بیدار می‌شویم، زور می‌زنیم و سکه‌های کار و زندگی و تحصیل و روابط و آرزوها را با دقت کنار هم می‌گذاریم، از جور نشدن‌شان حرص می‌خوریم، فحش می‌دهیم، شب‌ها بخاطرش گریه می‌کنیم و بی‌خوابی می‌کشیم، پیر می‌شویم، سکته می‌کنیم و می‌میریم...

و هیچ‌وقت یادمان نمی‌آید تمام این بازیِ لعنتی قرار بود فقط سرگرم‌مان کند؛ به اندازه‌ی چند سال دوری از خدا.³



۱. Goal Displacement
۲. آغازی بر یک پایان، مرتضی آوینی، نشر ساقی، مقاله "گرداب شیطان"، ص۲۳ (نقل به مضمون)
۳. قرآن کریم، سوره حدید، آیه ۲۰ (نقل به مضمون)
👍5
دیروز وقتی با اضطراب پای پلوپزِ قدیمی و بدون‌ِ تایمرِ کارخانه وایساده بودم و سعی می‌کردم بفهمم برنج لعنتی‌اش پخته یا نه، یادِ یک یادداشت قدیمی افتادم؛

«من عاشق بیرون ریختن آشغال‌ها، مرتب کردن، جارو کشیدن، ظرف شستن، سابیدن سرامیک‌ها و هر نوع فعالیت نظافتی دیگر هستم. آنقدر عاشق که واچ‌لیست یوتیوبم پُر است از کلیپ‌های یک شرکت خدماتی که خانه‌های کثافت‌گرفته را مثل روز اول تمیز می‌کند!

دلایل مختلفی دارد؛ اینکه این جور کارها نیاز به فکر ندارد و تمام مدت انجامش می‌توانم غرق در افکار و تخیلم شوم. یا اینکه فرآیند مرحله‌ای و قدم‌به‌قدم نظافت، وسواس‌های ذهنی‌ام را ارضا می‌کند و ... و از این حرف‌ها.
اما اصلی‌ترینش آن حسِ فرصتِ دوباره‌ای است که به آدم می‌دهد. وقتی آشغال‌ها را بیرون می‌ریزی، لکه‌ها را پاک می‌کنی و فضایی که غرق کثافت شده را مثل روز اولش تمیز می‌کنی، با خودت می‌گویی «حاجی چرا زندگی‌م رو همینجوری عین روز اول تمیز نکنم؟ می‌تونم همه‌چیو بریزم بیرون و یه شروع دوباره داشته باشم!». احتمالا به خاطر همین هم هست که بلافاصله بعد از هر برنامه‌ریزیِ جدید، ابتدا از جمع‌وجور کردن اتاق شروع می‌کنیم.

در حالی که زندگی واقعی اصلا شبیه تمیز کردن نیست، بلکه عین آشپزی است؛
همانقدر گنگ، مبهم، پر از محدودیت و سراسر استرس!
نمی‌دانی از هر چیز دقیقا باید چقدر توی غذا بریزی، توصیه‌ها و دستورات نامفهوم‌اند و باید همزمان حواست به همه‌جا هم باشد؛ اینکه نوشته رنگش طلایی شود یعنی همین یا غذایت دارد می‌سوزد؟ یک لیوان کوچک یا بزرگ؟! مقداری روغن یعنی دقیقا چقدر؟!! وقتی هم گند می‌زنی و می‌خواهی همه را بیرون بریزی، می‌بینی همین یک فرصت را داشتی و تمام مواد اولیه‌ت را استفاده کرده‌ای و مجبوری همین آشغالی را که پختی یک جوری کوفت کنی‌. توی یخچال می‌گردی و سعی می‌کنی با خیارشور و ترشی و ماست و لذت‌های جانبی کمی قابل تحملش کنی. و درست همان لحظه که داری به زور پایینش می‌دهی، یک کره‌خری پیدا می‌شود که در موردش نظر دهد و یک فوت کوزه‌گری برای بهتر شدنش بپراند.

و خب تمام این بدبختی‌ها برای چند ساعت است؛ دوباره گشنه‌ت می‌شود و دوباره مرگ بر آشپزی.
مرگ بر آشپزی، مرگ بر زندگی.»

اما دیروز وقتی گفتم به درک هر چی شد شد و خاموشش کردم و آوردمش و اتفاقا رفقایم از طعمش تعریف کردند و همه‌ش را هم تا ته خوردند؛ فهمیدم همیشه هم لازم نیست زندگی تحت کنترل و روی برنامه پیش برود. بعضی وقت‌ها اگر هر چه بلدی را انجام دهی و بعدش هم شُل کنی؛ همچین بدمزه هم نمی‌شود.

خب از یه پختن برنج توی پلوپز درس زندگی گرفتیم!
پیش بسوی لازانیا!✊🏻

#صالح
10