لایهی نازک غبار تمام میزم را پوشانده
یقهٔ پیراهنم چرک گرفته
چند روز است به آینه نگاه نکردهایم؟!
یقهٔ پیراهنم چرک گرفته
چند روز است به آینه نگاه نکردهایم؟!
Forwarded from ‘M
آخرین باری که گریه کردم خوب به خاطر دارم. پنجم دبستان بودم، یه جایی حق منو خورده بودن و منی که اون موقع خیلی خجالتی و گوشه گیر بودم صاف وایساده بودم تا حقم رو بگیرم :)
با اشکهایی که نمیذاشت جایی رو ببینم ولی در عین حال سینه ای که از شدت غرور و استواری سپر شده بود :)
بعد از اون خیلی شبا بغض کردم... خیلی وقتا اشک توی چشمم جمع شد ولی سرازیر نشد... نذاشتم سرازیر بشه!
ولی امروز به اندازه تمام اون سالها اشکم در اومد!
صبح داشتم حساب و کتاب میکردم که چهقدر برای این ماه هزینه دارم تا مدیریتش کنم. حدودا شد 2 میلیون برای یک نفر...
رفتم سر کوچه تا سوار ماشین بشم و برم به سمت مقصدم. بعد از حدود 20 دقیقا ای معطلی، یک پیکان سفید زهوار در رفته که احتمالا برای اواخر سال 79 بود سوارم کرد... راننده یک مرد میانسالِ خسته بود...
تا نشستم مثل کسی که منتظر یک همصحبت بود شروع کرد به درد دل کردن...
از این گفت که یکی از اقوامشون توی بیمارستان بستریه و همه بهش میگن برو عیادت ولی...
ولی گفت با چی برم؟ دست خالی برم؟ از صبح داشتم حساب میکردم که اگر دو کیلو موز بخوام بگیرم و ببرم میشه 30 هزار تومن... از کجا بیارم؟ زنم بهم میگه پاشو بریم، چی بهش بگم؟ پسرم میگه چرا نمیری؟ چی بهش بگم؟ بعد از عمری زندگی بگم محتاج 40 هزارتومن پولم برای عیادت رفتن؟ داشت میگفت و من نفهمیدم چه طور ولی با سرازیر شدن اشک هایی که باز اجازه نمیداد جایی رو ببینم به خودم اومدم... چه به روز ما اومده که اینجوری هممون محتاج شدیم؟ اینا ظلم نیست؟ ظلم نیست که مدیرای ما توی بهترین خونه بهترین غذا رو میخورن و مردممون محتاج نون شب شدن؟
خدا مگه نگفتی و لا یبغی مع الظلم؟ پس کو؟ چی شد اون وعده راستین؟خدایا این همه ظلم رو میبینی؟ میبینی که مردممون دارن ارتحال میکنن و مسئولامون عشق و حال؟ خدا این ظلم مال امروز و دیروز نیستا... چندین و چند ساله هر کی بیشتر زورش رسیده زور گفته... بس نیست؟ خدا میبینی ملت به کفر افتادن به خاطر همین چیزا؟ بس نیست؟ خدا جوونی ما رفت... تموم شد... تلف شد... پس کو؟ ریسمان محکم الهی کجاست که ما بهش چنگ بزنیم؟ خدا اینا جبره یا اختیار؟ اگر جبره... ما چیمون از جوون های بقیه دنیا کمتره؟ میخوای بگی اختیاره؟خدایا اختیار من بود که توی ایران به دنیا بیام؟ اختیار من بود که توی این سن جسمم 22 سالش باشه ولی فکرم 40 سالش؟
چون جمله ها به فعل فنا رفته ایم... ما زندگی نکرده به فنا رفته ایم...
با اشکهایی که نمیذاشت جایی رو ببینم ولی در عین حال سینه ای که از شدت غرور و استواری سپر شده بود :)
بعد از اون خیلی شبا بغض کردم... خیلی وقتا اشک توی چشمم جمع شد ولی سرازیر نشد... نذاشتم سرازیر بشه!
ولی امروز به اندازه تمام اون سالها اشکم در اومد!
صبح داشتم حساب و کتاب میکردم که چهقدر برای این ماه هزینه دارم تا مدیریتش کنم. حدودا شد 2 میلیون برای یک نفر...
رفتم سر کوچه تا سوار ماشین بشم و برم به سمت مقصدم. بعد از حدود 20 دقیقا ای معطلی، یک پیکان سفید زهوار در رفته که احتمالا برای اواخر سال 79 بود سوارم کرد... راننده یک مرد میانسالِ خسته بود...
تا نشستم مثل کسی که منتظر یک همصحبت بود شروع کرد به درد دل کردن...
از این گفت که یکی از اقوامشون توی بیمارستان بستریه و همه بهش میگن برو عیادت ولی...
ولی گفت با چی برم؟ دست خالی برم؟ از صبح داشتم حساب میکردم که اگر دو کیلو موز بخوام بگیرم و ببرم میشه 30 هزار تومن... از کجا بیارم؟ زنم بهم میگه پاشو بریم، چی بهش بگم؟ پسرم میگه چرا نمیری؟ چی بهش بگم؟ بعد از عمری زندگی بگم محتاج 40 هزارتومن پولم برای عیادت رفتن؟ داشت میگفت و من نفهمیدم چه طور ولی با سرازیر شدن اشک هایی که باز اجازه نمیداد جایی رو ببینم به خودم اومدم... چه به روز ما اومده که اینجوری هممون محتاج شدیم؟ اینا ظلم نیست؟ ظلم نیست که مدیرای ما توی بهترین خونه بهترین غذا رو میخورن و مردممون محتاج نون شب شدن؟
خدا مگه نگفتی و لا یبغی مع الظلم؟ پس کو؟ چی شد اون وعده راستین؟خدایا این همه ظلم رو میبینی؟ میبینی که مردممون دارن ارتحال میکنن و مسئولامون عشق و حال؟ خدا این ظلم مال امروز و دیروز نیستا... چندین و چند ساله هر کی بیشتر زورش رسیده زور گفته... بس نیست؟ خدا میبینی ملت به کفر افتادن به خاطر همین چیزا؟ بس نیست؟ خدا جوونی ما رفت... تموم شد... تلف شد... پس کو؟ ریسمان محکم الهی کجاست که ما بهش چنگ بزنیم؟ خدا اینا جبره یا اختیار؟ اگر جبره... ما چیمون از جوون های بقیه دنیا کمتره؟ میخوای بگی اختیاره؟خدایا اختیار من بود که توی ایران به دنیا بیام؟ اختیار من بود که توی این سن جسمم 22 سالش باشه ولی فکرم 40 سالش؟
چون جمله ها به فعل فنا رفته ایم... ما زندگی نکرده به فنا رفته ایم...
Forwarded from ‘M
هر موقع جایی بحث صندلی داغ میشه ،همیشه سوال ثابته، یه سوال رو هزار بار پرسیدم...
شده در عین جوانی
با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و
قسمت نشود...؟
نمیدونم ،شاید واقعا برای خیلی ها نشده! شاید هم مثل خودم وقتی کسی ازشون این سوال رو میپرسه کلی خاطره براشون زنده میشه...شاید به طرز احمقانه ای، کلی دلتنگ کسی میشن که هیچ خیابانی رو با او قدم نزدن...اما، بغض رو قورت میدن و با لجبازی خاصی میگن نه...
این نه خیلی حرف ها توشه! این نه یعنی اره، ولی من از اون برگه دفتر خاطراتم گذشتم و الان یک صفحه سفید جلوی رومه و میخوام از اول بنویسم...
دفتر همون دفتره...همیشه همون بوده و همیشه هم همون هست اما، نویسنده خاطرات جوانیه که کالبدی 22 ساله داره ولی روحی 50 ساله...
آره من در عین جوانی با همین ظاهر شاد، تا گلو پیر کسی بودم و قسمت نشد...
شده در عین جوانی
با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و
قسمت نشود...؟
نمیدونم ،شاید واقعا برای خیلی ها نشده! شاید هم مثل خودم وقتی کسی ازشون این سوال رو میپرسه کلی خاطره براشون زنده میشه...شاید به طرز احمقانه ای، کلی دلتنگ کسی میشن که هیچ خیابانی رو با او قدم نزدن...اما، بغض رو قورت میدن و با لجبازی خاصی میگن نه...
این نه خیلی حرف ها توشه! این نه یعنی اره، ولی من از اون برگه دفتر خاطراتم گذشتم و الان یک صفحه سفید جلوی رومه و میخوام از اول بنویسم...
دفتر همون دفتره...همیشه همون بوده و همیشه هم همون هست اما، نویسنده خاطرات جوانیه که کالبدی 22 ساله داره ولی روحی 50 ساله...
آره من در عین جوانی با همین ظاهر شاد، تا گلو پیر کسی بودم و قسمت نشد...
تازه یاد گرفتم متنفر باشم.
تازه که میگم منظورم امروز و دیروز نیست. ینی اصلن نمیدونم کی! اما یادمه هنوز اون روزایی رو که بلد نبودم نفرت ورزیدن رو...
یادمه وختی به یکی که به نظرم بدترینهارو در حقم کرده بود فکر میکردم، با خودم میگفتم خب ازش متنفری؟ بهش بگو هرچی از دهنت در میادو نثارش کن و بعد توی دلم بهش میگفتم خیلی بدی.
حالا 😄
حالا نه فقط یاد گرفتم به کسی که قراره ازش متنفر باشی دقیقن چه حسی داری، بلکه حتا از خودم هم، خودِ اون روزام ینی، متنفر میشم که بلد نبودم بزنم زیر میز و بگم برید گمشید ازتون متنفرم.
دیر شده دیگه! از من هرچند گذشته ولی فک میکنم لازمه وسط یه دنیا تجربه و حس قشنگ، نفرت رو هم به پسرم یاد بدم قبل از اینکه بخاطر یه رودربایستی احمقانه جایی که باید متنفر باشه، بشینه کنار و با نمایش بزرگواری درآوردن ببخشه و تیشه به ریشه خودش و روزگارش بزنه...
آهای مهربونای بزرگواری که همیشه حقو به طرفتون میدین از شما هم از این اخلاق مزخرفتون هم متنفرم. کاش این رذائل اخلاقی رو جای فضائل اخلاقی تو حلقمون نکرده بودین.
کاش فرهنگی چنین بیمار نداشتیم... فرهنگی که دروغ و دورویی و ریا و تزویر و تفاخر و هزار تا کوفت و زهرمار و درد بیدرمون دیگه توش ارزش تعریف شده باشن که مبادا فولانی بفهمه من حالم خوب نیس مبادا فولانی فک کنه من خوشبختترین آدم دنیا نیسم مبادا فولانی فک کنه من پول تو جیبم ازش کمتره مبادا فولانی فک کنه من ویترین کتابخونهم ازش کوچیکتره مبادا فولانی فک کنه من جلوش کم میارم... مبادا فولان مبادا فولااان مبادا فولااااااااان 😖
تازه که میگم منظورم امروز و دیروز نیست. ینی اصلن نمیدونم کی! اما یادمه هنوز اون روزایی رو که بلد نبودم نفرت ورزیدن رو...
یادمه وختی به یکی که به نظرم بدترینهارو در حقم کرده بود فکر میکردم، با خودم میگفتم خب ازش متنفری؟ بهش بگو هرچی از دهنت در میادو نثارش کن و بعد توی دلم بهش میگفتم خیلی بدی.
حالا 😄
حالا نه فقط یاد گرفتم به کسی که قراره ازش متنفر باشی دقیقن چه حسی داری، بلکه حتا از خودم هم، خودِ اون روزام ینی، متنفر میشم که بلد نبودم بزنم زیر میز و بگم برید گمشید ازتون متنفرم.
دیر شده دیگه! از من هرچند گذشته ولی فک میکنم لازمه وسط یه دنیا تجربه و حس قشنگ، نفرت رو هم به پسرم یاد بدم قبل از اینکه بخاطر یه رودربایستی احمقانه جایی که باید متنفر باشه، بشینه کنار و با نمایش بزرگواری درآوردن ببخشه و تیشه به ریشه خودش و روزگارش بزنه...
آهای مهربونای بزرگواری که همیشه حقو به طرفتون میدین از شما هم از این اخلاق مزخرفتون هم متنفرم. کاش این رذائل اخلاقی رو جای فضائل اخلاقی تو حلقمون نکرده بودین.
کاش فرهنگی چنین بیمار نداشتیم... فرهنگی که دروغ و دورویی و ریا و تزویر و تفاخر و هزار تا کوفت و زهرمار و درد بیدرمون دیگه توش ارزش تعریف شده باشن که مبادا فولانی بفهمه من حالم خوب نیس مبادا فولانی فک کنه من خوشبختترین آدم دنیا نیسم مبادا فولانی فک کنه من پول تو جیبم ازش کمتره مبادا فولانی فک کنه من ویترین کتابخونهم ازش کوچیکتره مبادا فولانی فک کنه من جلوش کم میارم... مبادا فولان مبادا فولااان مبادا فولااااااااان 😖
از وقتی «جهان با من برقص» را دیدهام عصبانیام. اولش فکر میکردم از فیلم و فرهنگ و فضایش بدم آمده اما حالا بعد از ۴ روز فهمیدهام وقتی سپیده بدون هیچ قیدی به رضا گفت «منو میگیری؟» آن چیزی که ذره ذره درونم بالا آمد، از گلویم گذشت و صورتم را منقبض کرد، خشم نبود. انگار حسرت تمام سالهای اخیر زندگیام
اه! ولش کن!
این چند وقت انقدر مقاله و جستار در مورد احساسات شخصی و روانشناسی و ریشه های مشکلات روحی و اجتماعی و کوفت و زهرمار خوندم که دیگه حالم از حرف زدن و نوشتن بهم میخوره!!🤮🤮
فراموشش کنید
ببخشید
اه! ولش کن!
این چند وقت انقدر مقاله و جستار در مورد احساسات شخصی و روانشناسی و ریشه های مشکلات روحی و اجتماعی و کوفت و زهرمار خوندم که دیگه حالم از حرف زدن و نوشتن بهم میخوره!!🤮🤮
فراموشش کنید
ببخشید
یک سری درد ها هستند که تا اونهارو نکشی نمیتونی درکشون کنی وقتی بهت هجوم میارن هیچکاری برای درمانشون نمیتونی بکنی حتی مسبب دردم نمیتونه درمانش کنه فقط باید امیدوار باشی زودتر برن شایدم هیچ وقت نرن
کلافه ای هی اینور و اونور میری تو سر و کله ی خودت میزنی سعی میکنی به هر صورتی خودتو مشغول کنی قرص میخوری ولی نمیره که نمیره هیچکاریش نمیشه کرد فقط امیدواری شاید گذر زمان اونا رو کمرنگ کنه
حالا میفهمم چرا مادربزرگا دعا میکنن الهی هیچوقت به درد بی درمون دچار نشی .............
کلافه ای هی اینور و اونور میری تو سر و کله ی خودت میزنی سعی میکنی به هر صورتی خودتو مشغول کنی قرص میخوری ولی نمیره که نمیره هیچکاریش نمیشه کرد فقط امیدواری شاید گذر زمان اونا رو کمرنگ کنه
حالا میفهمم چرا مادربزرگا دعا میکنن الهی هیچوقت به درد بی درمون دچار نشی .............
من با تو یاد گرفتم دوست داشتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم امنیت داشتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم اعتماد داشتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم حتا پول داشتن هم کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم گاهی هیچ چیزی کافی نیست....
من با تو یاد گرفتم گاهی هیچ راهی نیست.
من با تو یاد گرفتم صبور بودن رو وقتی صبور بودن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم پذیرش رو وقتی پذیرفتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم دردکشیدن رو... نه نه، این کار رو هر کسی بود بلد بود. حتا تو هم با من درد کشیدی... میدونم.
ولی...
ولی...
من با تو یاد گرفتم نفرتورزیدن رو که پیش از تو بلد نبودم.
من با تو یاد گرفتم همیشه ترسیدن رو که پیش از تو بلد نبودم.
من با تو یاد گرفتم تظاهر کردن رو. من با تو یاد گرفتم به دروغ خنده مستانه سردادن رو. من با تو یاد گرفتم به دروغ لذت بردن رو. من با تو یاد گرفتم نفس نکشیدن رو.
گویا زمانش رسیده...
من باید با تو یاد بگیرم برگشتن رو.
من باید یاد بگیرم برگشتن رو...
برگشتن رو.
من با تو یاد گرفتم امنیت داشتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم اعتماد داشتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم حتا پول داشتن هم کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم گاهی هیچ چیزی کافی نیست....
من با تو یاد گرفتم گاهی هیچ راهی نیست.
من با تو یاد گرفتم صبور بودن رو وقتی صبور بودن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم پذیرش رو وقتی پذیرفتن کافی نیست.
من با تو یاد گرفتم دردکشیدن رو... نه نه، این کار رو هر کسی بود بلد بود. حتا تو هم با من درد کشیدی... میدونم.
ولی...
ولی...
من با تو یاد گرفتم نفرتورزیدن رو که پیش از تو بلد نبودم.
من با تو یاد گرفتم همیشه ترسیدن رو که پیش از تو بلد نبودم.
من با تو یاد گرفتم تظاهر کردن رو. من با تو یاد گرفتم به دروغ خنده مستانه سردادن رو. من با تو یاد گرفتم به دروغ لذت بردن رو. من با تو یاد گرفتم نفس نکشیدن رو.
گویا زمانش رسیده...
من باید با تو یاد بگیرم برگشتن رو.
من باید یاد بگیرم برگشتن رو...
برگشتن رو.
❤1
میگن همیشه به آیینه ی خودبینیتون نگاه کنید ولی این ینی چی؟ ینی یه آینه همیشه همراتون باشه که بهش نگاه کنید؟ خیلی ها ادعا میکنند که همیشه این ویژگی رو دارند ولی وقتی بهشون انتقاد میشه در جا بر آشفته میشن و طرف مقابلو میکوبن این دقیقا معادل غروره
در اصل آیینه خودبینی یه گریزی به تئوری انتخاب میزنه معنیش اینه که اول خودت بعد دیگران اول خودتو درست کن بعد برو سراغ بقیه که اگه همه این اصل رو اجرا کنن هیچ وقت جنگ و دعوا نداریم و یک صلح ابدی در سر تا سر جهان برقرار میشه:))))) یک لحظه تصورش را بکنید صلح ابدی اصلا فکر کردن بهش هم لبخند روی لب ادم مینشونه
پس نتیجه میگیریم که ایینه خود بینی فراموش نشه و غرورتون رو سعی کنید پیش چشم خودتون زیر پاتون له کنید
در اصل آیینه خودبینی یه گریزی به تئوری انتخاب میزنه معنیش اینه که اول خودت بعد دیگران اول خودتو درست کن بعد برو سراغ بقیه که اگه همه این اصل رو اجرا کنن هیچ وقت جنگ و دعوا نداریم و یک صلح ابدی در سر تا سر جهان برقرار میشه:))))) یک لحظه تصورش را بکنید صلح ابدی اصلا فکر کردن بهش هم لبخند روی لب ادم مینشونه
پس نتیجه میگیریم که ایینه خود بینی فراموش نشه و غرورتون رو سعی کنید پیش چشم خودتون زیر پاتون له کنید
کتاب «از حال بد به حال خوب»، دربارهٔ «شناختدرمانی» ه. اما خلاصهای بسیار کوتاه از این روش درمانی:
سه احساس نامطلوب اصلی ما این سه تا هستن: غم، ترس، خشم.
بقیهی احساسات بد، ترکیبی از همینان.
در حالت عادی ترس یا غم یا خشممون، باید از نظر شدت یا مدت، متوسط باشه.
اگر ترس/غم/خشم خیلی طول بکشه یا خیلی شدید باشه، نشون دهندۀ تضاد با روانبُنههای ماست.
###
روان بُنه چیه؟
باید و نبایدهایی که در ضمیر ناخودآگاه ما خیلی عمیق حک شدند.
چطوری باید درستش کرد؟
باید اول کشف بشن. مثلا هربار عصبانیت شدید پیش اومد، از خودمون بپرسیم چرا. و این چرا رو چندین بار تکرار کنیم تا به روان بنه برسیم.
#مثال:
یکی از بچههای کلاس یه شوخی ای میکنه و من به شدت عصبانی میشم.
از خودم میپرسم چرا عصبانی شدم؟
میگم چون فلان حرف رو زد.
چرا این حرف عصبانیت کرد؟
چون حرف زشتی بود.
چرا زشت بود؟
چون آدم محترم نباید اینطوری حرف بزنه.
به یه روانبُنه رسیدیم: آدم محترم #نباید اینطوری حرف بزنه.
حالا چطور درستش کنیم؟
دفعه بعد که این ماجرا پیش اومد، موقع عصبانیت به خودم بگم:
آدم محترم #بهتره اینطوری حرف نزنه.
اینطوری روانبُنه اصلاح میشه.
باید ها و نباید ها، به بهتر است تبدیل میشن.
چندبار که تکرار بشه، شدت عصبانیت یا مدت عصبانی موندن کاهش پیدا میکنه.
###
خارج از فضای روانشناسی آکادمیک، من خودم جوابم "توقع" و "انتظار" از مخاطبه.
اگر خیلی ناراحت یا غمگین یا وحشتزده میشیم، یعنی در اون موقعیت توقع همچین رفتاری رو نداشتیم.
راه حلش هم اینه که از هیچکس هیچ توقعی نداشته باشیم.
میدونم ایده آل به نظر میاد. ولی با تمرین، شدنیه.
#مصطفی_ناصحی
سه احساس نامطلوب اصلی ما این سه تا هستن: غم، ترس، خشم.
بقیهی احساسات بد، ترکیبی از همینان.
در حالت عادی ترس یا غم یا خشممون، باید از نظر شدت یا مدت، متوسط باشه.
اگر ترس/غم/خشم خیلی طول بکشه یا خیلی شدید باشه، نشون دهندۀ تضاد با روانبُنههای ماست.
###
روان بُنه چیه؟
باید و نبایدهایی که در ضمیر ناخودآگاه ما خیلی عمیق حک شدند.
چطوری باید درستش کرد؟
باید اول کشف بشن. مثلا هربار عصبانیت شدید پیش اومد، از خودمون بپرسیم چرا. و این چرا رو چندین بار تکرار کنیم تا به روان بنه برسیم.
#مثال:
یکی از بچههای کلاس یه شوخی ای میکنه و من به شدت عصبانی میشم.
از خودم میپرسم چرا عصبانی شدم؟
میگم چون فلان حرف رو زد.
چرا این حرف عصبانیت کرد؟
چون حرف زشتی بود.
چرا زشت بود؟
چون آدم محترم نباید اینطوری حرف بزنه.
به یه روانبُنه رسیدیم: آدم محترم #نباید اینطوری حرف بزنه.
حالا چطور درستش کنیم؟
دفعه بعد که این ماجرا پیش اومد، موقع عصبانیت به خودم بگم:
آدم محترم #بهتره اینطوری حرف نزنه.
اینطوری روانبُنه اصلاح میشه.
باید ها و نباید ها، به بهتر است تبدیل میشن.
چندبار که تکرار بشه، شدت عصبانیت یا مدت عصبانی موندن کاهش پیدا میکنه.
###
خارج از فضای روانشناسی آکادمیک، من خودم جوابم "توقع" و "انتظار" از مخاطبه.
اگر خیلی ناراحت یا غمگین یا وحشتزده میشیم، یعنی در اون موقعیت توقع همچین رفتاری رو نداشتیم.
راه حلش هم اینه که از هیچکس هیچ توقعی نداشته باشیم.
میدونم ایده آل به نظر میاد. ولی با تمرین، شدنیه.
#مصطفی_ناصحی
Forwarded from Nazanin Hashemi Nezhad
#اميد
اين روزها فضاي مجازي پرشده از گزارش لحظه اي شيوع ويروس كرونا.كه با شنيدنش مضطرب ميشيم و ترس همه وجودمون رو فراميگيره.
استرس تا حدي كه باعث بشه نكات ايمني رو رعايت كنيم خوبه،اما موج نگرش پارانوياگونه اي كه هميشه وقت بحران و حوادث داريم، باعث حس منفي و تضعيف سيستم ايمنيمون ميشه.اين روزها همه ي ما دنبال كورسوي اميدي هستيم كه يكم فقط از اين حال بدمون رو كم كنه،اما جالبه و حتما ديديد تا به چيزي اميدوار ميشيم با يه خبر بد اون اميد رو از دست ميديم.
به طور مثال اينكه استاد عفوني بيمارستان شهيدبهشتي در مصاحبه اش ميگه با گرم شدن هوا شيوع ويروس كم ميشه و عمرش از ٤٨ ساعت به ٥ دقيقه ميرسه و پيش بيني ميشه تا خرداد اين ويروس بار سفرو ببنده و بره و اما كمي بعد كانال خبري اي مثل "مملكته" گفته هاي ادم هاي معمولي رو به اشتراك ميذاره و ميگه با گرما هم تغييري تو وضعييت ايجاد نميشه و ما رو نااميدتر از قبل ميكنه ، چيزي نيست جز همون موج بدبيني كه اين روزها سوارش هستيم.
ديگه اينكه اين روزها شايد ويدئوهاي مقايسه اي كه تمهديات مدرن دولت چين رو نشون ميده و دركنارش تصويرهايي از بي احتياطي هايي كه در ايران ميشه،به نمايش گذاشته ميشه رو ديده باشيد.كه ميخواد اين پيامو به ما بده: تو چين با اين همه امكانات نتونستن اين ويروس رو كنترل كنن، تو ايران ميتونن؟؟؟؟
اينكه بي هيچ زمينه اي خودمون رو بي رحمانه با چين مقايسه ميكنيم خيلي عجيبه.اينكه به راحتي يادمون ميره اين نظارت بهداشتي اي كه الان ميبينيم اگه حتي بخشيش رو مواد غذايي مصرفي چيني ها بود، الان اين وضعيت رو نداشتيم.از لحاظ فرهنگي هم افرادي هستند كه حساسيت كمتري دارند و كمتر سخت گيري ميكنند.كنارش بد نيست تصوير افراد خودخواهي كه تو ووهان ميدونستد كرونا ويروس دارند ولي نكات بهداشتي رو رعايت نميكردند و سعي ميكردند به بقيه هم منتقل كنند رو بيينيم و منصف باشيم .
بد نيست تراكم جمعيت و حجم ارتباطات كشور چين با جمعيت يك و نيم ميليارديش رو با ايراني كه ٨١ ميليون جمعيت داره مقايسه كنيم.
جمعييت متراكمي كه يكه خورد از ويروس كرونا.تا بخودش اومد ديد چند هزار نفر مبتلا شدند و ديگه كاري ازش برنمي اومد.
كرونا حدودا دوماهه اومده و الان كلي تحقيقات در موردش انجام شده و چيزي نمونده كه واكسن و درمان موثرش هم ارائه بشه.پس با اون ويروس ناشناخته اي كه چين روغافل گير كرد فرق ميكنه و به نظر ميرسه اگر نكات بهداشتي رو رعايت كنيم انقدر گسترده نيستيم كه نتونيم از پسش بر بيايم.
و در اخر كادر درمان و پزشكان ما كه همه جاي دنيا قدرشون رو ميدونن جز خودمون.هيج كشوري به اندازه ي ايران به دانشجوهاي پزشكي سخت گيري نميكنه و وارد شدن به اين رشته هيچ كجا به سختي ايران نيست.به سختي درس ميخونن ، تو شرايط سخت و ناكافي مدرك ميگيرند و با حداقلي ها كنار ميان.پس تا عاشق نباشي نميتوني تو ايران پزشك يا كادر درمان باشي.اين رو ديدم به عينه در دوستانم كه واقعا با تمام وجود تلاش كردند،با سختي ها كنار اومدن ولي صبور بودند و عاشق حرفه ي مقدسشون...
يادمون نره كه بهداشت خيلي از كشورهاي ديگه به پزشكان ايراني تا هميشه وامداره.
پس نقاط قوت خودمون رو ناديده نگيريم،به توانمندي هامون شك نكنيم و
حمله نكنيم به كورسوهاي اميد هموطنامون، كه اين روزها بيشتر از هر چيزي به "اميد" نياز داريم...
باآرزوي سلامتي و بازگشت آرامش به لحظه هاتون 🌱
نازنين هاشمي نژاد.روانشناس باليني
اين روزها فضاي مجازي پرشده از گزارش لحظه اي شيوع ويروس كرونا.كه با شنيدنش مضطرب ميشيم و ترس همه وجودمون رو فراميگيره.
استرس تا حدي كه باعث بشه نكات ايمني رو رعايت كنيم خوبه،اما موج نگرش پارانوياگونه اي كه هميشه وقت بحران و حوادث داريم، باعث حس منفي و تضعيف سيستم ايمنيمون ميشه.اين روزها همه ي ما دنبال كورسوي اميدي هستيم كه يكم فقط از اين حال بدمون رو كم كنه،اما جالبه و حتما ديديد تا به چيزي اميدوار ميشيم با يه خبر بد اون اميد رو از دست ميديم.
به طور مثال اينكه استاد عفوني بيمارستان شهيدبهشتي در مصاحبه اش ميگه با گرم شدن هوا شيوع ويروس كم ميشه و عمرش از ٤٨ ساعت به ٥ دقيقه ميرسه و پيش بيني ميشه تا خرداد اين ويروس بار سفرو ببنده و بره و اما كمي بعد كانال خبري اي مثل "مملكته" گفته هاي ادم هاي معمولي رو به اشتراك ميذاره و ميگه با گرما هم تغييري تو وضعييت ايجاد نميشه و ما رو نااميدتر از قبل ميكنه ، چيزي نيست جز همون موج بدبيني كه اين روزها سوارش هستيم.
ديگه اينكه اين روزها شايد ويدئوهاي مقايسه اي كه تمهديات مدرن دولت چين رو نشون ميده و دركنارش تصويرهايي از بي احتياطي هايي كه در ايران ميشه،به نمايش گذاشته ميشه رو ديده باشيد.كه ميخواد اين پيامو به ما بده: تو چين با اين همه امكانات نتونستن اين ويروس رو كنترل كنن، تو ايران ميتونن؟؟؟؟
اينكه بي هيچ زمينه اي خودمون رو بي رحمانه با چين مقايسه ميكنيم خيلي عجيبه.اينكه به راحتي يادمون ميره اين نظارت بهداشتي اي كه الان ميبينيم اگه حتي بخشيش رو مواد غذايي مصرفي چيني ها بود، الان اين وضعيت رو نداشتيم.از لحاظ فرهنگي هم افرادي هستند كه حساسيت كمتري دارند و كمتر سخت گيري ميكنند.كنارش بد نيست تصوير افراد خودخواهي كه تو ووهان ميدونستد كرونا ويروس دارند ولي نكات بهداشتي رو رعايت نميكردند و سعي ميكردند به بقيه هم منتقل كنند رو بيينيم و منصف باشيم .
بد نيست تراكم جمعيت و حجم ارتباطات كشور چين با جمعيت يك و نيم ميليارديش رو با ايراني كه ٨١ ميليون جمعيت داره مقايسه كنيم.
جمعييت متراكمي كه يكه خورد از ويروس كرونا.تا بخودش اومد ديد چند هزار نفر مبتلا شدند و ديگه كاري ازش برنمي اومد.
كرونا حدودا دوماهه اومده و الان كلي تحقيقات در موردش انجام شده و چيزي نمونده كه واكسن و درمان موثرش هم ارائه بشه.پس با اون ويروس ناشناخته اي كه چين روغافل گير كرد فرق ميكنه و به نظر ميرسه اگر نكات بهداشتي رو رعايت كنيم انقدر گسترده نيستيم كه نتونيم از پسش بر بيايم.
و در اخر كادر درمان و پزشكان ما كه همه جاي دنيا قدرشون رو ميدونن جز خودمون.هيج كشوري به اندازه ي ايران به دانشجوهاي پزشكي سخت گيري نميكنه و وارد شدن به اين رشته هيچ كجا به سختي ايران نيست.به سختي درس ميخونن ، تو شرايط سخت و ناكافي مدرك ميگيرند و با حداقلي ها كنار ميان.پس تا عاشق نباشي نميتوني تو ايران پزشك يا كادر درمان باشي.اين رو ديدم به عينه در دوستانم كه واقعا با تمام وجود تلاش كردند،با سختي ها كنار اومدن ولي صبور بودند و عاشق حرفه ي مقدسشون...
يادمون نره كه بهداشت خيلي از كشورهاي ديگه به پزشكان ايراني تا هميشه وامداره.
پس نقاط قوت خودمون رو ناديده نگيريم،به توانمندي هامون شك نكنيم و
حمله نكنيم به كورسوهاي اميد هموطنامون، كه اين روزها بيشتر از هر چيزي به "اميد" نياز داريم...
باآرزوي سلامتي و بازگشت آرامش به لحظه هاتون 🌱
نازنين هاشمي نژاد.روانشناس باليني
#تجربهنگاری از کاشت درخت خرمالو، انجیر و مو
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔆🔅🔅
امروز باغبون مهربونی اومد و باغچههامونو نو نوار کرد. این تجربه رو باید بنویسم شاید بعداً نکاتش مفید بود برامون:
اول خاک قدیمی رو چشید دید شور شده گفت باید عوض بشه
بعد خاک قدیمی رو نصفشو با خاک جدید عوض کرد
بعد جای درختا رو سطل بزرگ گذاشت که بعدا راحت باشه
بعد سطلا رو در آورد و کود حیوانی ریخت کف ش با خاک قاطی کرد
بعد نهال رو گذاشت و دورش رو با خاک پر کرد
بعد خاک رو صاف کرد
هر نهالی که عمق نداشت چاله ش، زیرش کود نریخت
بعد سم ضد افت رو با آب قاطی کرد تو کلمن (یه فنجون برای ۲۰ لیتر)
بعد شلنگ آب رو باز کرد زیر شیر کلمن، که سم و آب همه جای باغچه برسه
بعد همزمان که داشت آب همه جا رو پر میکرد، کود حیوانی و کود کامل رو قاطی کرد روش پاشید
بعد هم هرجا ناهمواری مونده بود صاف کرد که آب یکدست برسه به همه جا
گفت امشب یه بار غرقاب کردیم
فردا شب هم یه بار بکن
۴ روز بعد هم یه بار
که نمک اگه هست بره ته خاک
از اون به بعد تا ۱۰ اردیبهشت
هر ۸ روز یه بار غرقاب
از ۱۰ اردیبهشت تا ته تابستون هر ۴ روز یه بار غرقاب
و تمام
#مصطفی_ناصحی
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔆🔅🔅
امروز باغبون مهربونی اومد و باغچههامونو نو نوار کرد. این تجربه رو باید بنویسم شاید بعداً نکاتش مفید بود برامون:
اول خاک قدیمی رو چشید دید شور شده گفت باید عوض بشه
بعد خاک قدیمی رو نصفشو با خاک جدید عوض کرد
بعد جای درختا رو سطل بزرگ گذاشت که بعدا راحت باشه
بعد سطلا رو در آورد و کود حیوانی ریخت کف ش با خاک قاطی کرد
بعد نهال رو گذاشت و دورش رو با خاک پر کرد
بعد خاک رو صاف کرد
هر نهالی که عمق نداشت چاله ش، زیرش کود نریخت
بعد سم ضد افت رو با آب قاطی کرد تو کلمن (یه فنجون برای ۲۰ لیتر)
بعد شلنگ آب رو باز کرد زیر شیر کلمن، که سم و آب همه جای باغچه برسه
بعد همزمان که داشت آب همه جا رو پر میکرد، کود حیوانی و کود کامل رو قاطی کرد روش پاشید
بعد هم هرجا ناهمواری مونده بود صاف کرد که آب یکدست برسه به همه جا
گفت امشب یه بار غرقاب کردیم
فردا شب هم یه بار بکن
۴ روز بعد هم یه بار
که نمک اگه هست بره ته خاک
از اون به بعد تا ۱۰ اردیبهشت
هر ۸ روز یه بار غرقاب
از ۱۰ اردیبهشت تا ته تابستون هر ۴ روز یه بار غرقاب
و تمام
#مصطفی_ناصحی
ببین...نمیدونم تو کی هستی یا چی هستی..نمیدونم اسم داری رسم داری؟؟ ...نمیدونم.
ولی من خیلی بهت احتیاج دارم....از وقتی شدی تجسمی برای تنها تکه گمشده پازل زندگیم...
از وقتی شب ها قبل از اینکه خوابم ببره به امید شب بخیر تو رویا دیدنم رو به تعویق میندازم...
از وقتی بعد از ظهر ها توی این شهر کرونا گرفته با ماشین آواره کوچه خیابون ها میشم تا سر چهار راهی ، خیابونی ، جایی، ببینم سرت رو تکیه دادی به شیشه پنجره اتوبوس ، ببینم تو هم آواره پیدا کردن منی...
از وقتی ریتم ِ گیتار زدنِ بی ریتمم شدی در شب های تنهایی. .خصوصا اونجاهایی که تو گام غمگین لامینور می چرخه دستم...
با اینکه همیشه از سورپرایز شدن خوشم میاد. با اینکه هیچ وقتاز هدیه هایی که زندگی بهم داد سورپرایز نشدم و بیست ساله شاکیم....
ولی تو....نباید جبران بی انگیزگی بیست ساله من برای باز کردن هدیه هام باشی..
نه...
تو باید باشی..الانم باید باشی..بی سورپرایزی هم باید باشی ..
تا منی آرام باشم.
حتی با اینکه نمیدونم چی هستی..."تو" خطابت میکنم. چون نفس هات مثل خدا از رگ گردن به من نزدیک تره..صداش همیشه تو گوشمه.
بیا که شعر شوی برای گیتار زدن های شبانه ام.!
#سر_وش
☝️بلکه کمی شبیه دکتر باشیم
ولی من خیلی بهت احتیاج دارم....از وقتی شدی تجسمی برای تنها تکه گمشده پازل زندگیم...
از وقتی شب ها قبل از اینکه خوابم ببره به امید شب بخیر تو رویا دیدنم رو به تعویق میندازم...
از وقتی بعد از ظهر ها توی این شهر کرونا گرفته با ماشین آواره کوچه خیابون ها میشم تا سر چهار راهی ، خیابونی ، جایی، ببینم سرت رو تکیه دادی به شیشه پنجره اتوبوس ، ببینم تو هم آواره پیدا کردن منی...
از وقتی ریتم ِ گیتار زدنِ بی ریتمم شدی در شب های تنهایی. .خصوصا اونجاهایی که تو گام غمگین لامینور می چرخه دستم...
با اینکه همیشه از سورپرایز شدن خوشم میاد. با اینکه هیچ وقتاز هدیه هایی که زندگی بهم داد سورپرایز نشدم و بیست ساله شاکیم....
ولی تو....نباید جبران بی انگیزگی بیست ساله من برای باز کردن هدیه هام باشی..
نه...
تو باید باشی..الانم باید باشی..بی سورپرایزی هم باید باشی ..
تا منی آرام باشم.
حتی با اینکه نمیدونم چی هستی..."تو" خطابت میکنم. چون نفس هات مثل خدا از رگ گردن به من نزدیک تره..صداش همیشه تو گوشمه.
بیا که شعر شوی برای گیتار زدن های شبانه ام.!
#سر_وش
☝️بلکه کمی شبیه دکتر باشیم
عمقی از فهم هست که کلیدش فقط رنجه.
رنجی عمیق.
تا اون رنج رو نکشیده باشی،
اون عمق از فهم رو نخواهی داشت.
حتی اگر ادعا یا آرزوشو داشته باشی.
اینو گفتم که یادم بمونه،
وقتی به کسی میگم «میفهمم چی میگی»، در واقع اصلا نمیفهمم.
چون رنج من و او یکسان نیست
و فهم ما هم یکسان نخواهد بود.
چقدر دلداریها بیهوده به نظر میرسن.
ما دلداری میدیم که خودمون یادمون نره انسانیم.
وگرنه، رنجهای متفاوت، دنیاهای متفاوت، فهمهای متفاوت. کجاست همدرد واقعی؟
نیست. نیست.
اما؛ رفیق خوبم!
به ابراز همدردی ادامه بده. هرچند واقف باشی که واقعا درد هم رو نمیفهمیم.
چون دوستی و عشق، وابستهی ابرازهاست.
ابراز همدردی یعنی من دوستت دارم.
یعنی من نمیتونم بفهمم واقعا حالت چیه، ولی خیلی دوست دارم بفهمم🙃
ابراز نکنیم، چه کنیم؟
#مصطفی_ناصحی
رنجی عمیق.
تا اون رنج رو نکشیده باشی،
اون عمق از فهم رو نخواهی داشت.
حتی اگر ادعا یا آرزوشو داشته باشی.
اینو گفتم که یادم بمونه،
وقتی به کسی میگم «میفهمم چی میگی»، در واقع اصلا نمیفهمم.
چون رنج من و او یکسان نیست
و فهم ما هم یکسان نخواهد بود.
چقدر دلداریها بیهوده به نظر میرسن.
ما دلداری میدیم که خودمون یادمون نره انسانیم.
وگرنه، رنجهای متفاوت، دنیاهای متفاوت، فهمهای متفاوت. کجاست همدرد واقعی؟
نیست. نیست.
اما؛ رفیق خوبم!
به ابراز همدردی ادامه بده. هرچند واقف باشی که واقعا درد هم رو نمیفهمیم.
چون دوستی و عشق، وابستهی ابرازهاست.
ابراز همدردی یعنی من دوستت دارم.
یعنی من نمیتونم بفهمم واقعا حالت چیه، ولی خیلی دوست دارم بفهمم🙃
ابراز نکنیم، چه کنیم؟
#مصطفی_ناصحی
Bplus
BPlus_Podcast_Episode_36.mp3
علی بندری در آخرین اپیزود بیپلاس، کتاب Lost Connections رو معرفی کرده.
کتاب مطالب بسیار آموزندهای درباره «افسردگی» و علل اون داره. نویسنده خودش در ۲۰ سالگی افسردگی داشته و مدتها قرص مصرف کرده تا بالاخره بعد از رسیدن به بالاترین دوز مصرف، به این فکر میافته که شاید داره مسیر غلطی میره. پس میره دنبال فهم بهتر «افسردگی» و این کتاب، نتیجهی تحقیقاتشه.
نویسنده میگه علت افسردگی در اغلب موارد، «تغییرات هورمونی» نیست بلکه یک یا چندتا از این ۹تا چیزه:
۱. قطع ارتباط با کار معنادار
۲. قطع ارتباط با دیگران
۳. قطع ارتباط با ارزشهای اصیل زندگی
۴. آزارهای دوران کودکی
۵. قطع ارتباط با جایگاه اجتماعی
۶. قطع ارتباط با طبیعت
۷. قطع ارتباط با آیندهی امن و امیدبخش
۸. ارث ژنتیکی
۹. آسیب فیزیکی به مغز
و در آخر راه حل جالبی هم ارائه میده که عمداً نمینویسم تا حتما گوش بدید فایل رو.
اگر مبتلا به افسردگی هستید یا دوستی دارید که مبتلاست، لطفاً این فایل صوتی رو بهش هدیه کنید🙃🌹
#مصطفی_ناصحی
کتاب مطالب بسیار آموزندهای درباره «افسردگی» و علل اون داره. نویسنده خودش در ۲۰ سالگی افسردگی داشته و مدتها قرص مصرف کرده تا بالاخره بعد از رسیدن به بالاترین دوز مصرف، به این فکر میافته که شاید داره مسیر غلطی میره. پس میره دنبال فهم بهتر «افسردگی» و این کتاب، نتیجهی تحقیقاتشه.
نویسنده میگه علت افسردگی در اغلب موارد، «تغییرات هورمونی» نیست بلکه یک یا چندتا از این ۹تا چیزه:
۱. قطع ارتباط با کار معنادار
۲. قطع ارتباط با دیگران
۳. قطع ارتباط با ارزشهای اصیل زندگی
۴. آزارهای دوران کودکی
۵. قطع ارتباط با جایگاه اجتماعی
۶. قطع ارتباط با طبیعت
۷. قطع ارتباط با آیندهی امن و امیدبخش
۸. ارث ژنتیکی
۹. آسیب فیزیکی به مغز
و در آخر راه حل جالبی هم ارائه میده که عمداً نمینویسم تا حتما گوش بدید فایل رو.
اگر مبتلا به افسردگی هستید یا دوستی دارید که مبتلاست، لطفاً این فایل صوتی رو بهش هدیه کنید🙃🌹
#مصطفی_ناصحی
👍3
#کرونا و پرسش های جدید
یکم - یاسر میردامادی مقاله ای منتشر کرده با موضوع "الهیات شیعه و ویروس کرونا". در این مقاله توییتی را از یکی از روحانیون نزدیک به حکومت نقل می کند : "روشن فکری دینی در ایران له له این را می زند کاری که آشویتس با الهیات یهود کرد، کرونا با الهیات شیعه کند".
دوم - برخلاف مسیحیان، یهودیان با الهیات بیگانه بودند. تا قرن بیستم، اردوگاه آشویتس، قتل عام یهودیان و هولوکاست. این جمله معروف یکی از بازماندگان هولوکاست را شنیده اید : "اگر خدا وجود داشته باشد، برای این که او را ببخشم باید به پایم بیفتد." هولوکاست یهودیان را به جان الهیات یهود انداخت.
سوم - اسلام شیعه، لااقل در سال های اخیر، بیش از آن که بر «الهیات» استوار باشد، موجودیت خود را از «فقه» می گیرد و قدرت خود را در اختیار «فقیهان» قرار داده است. موضوع «کرونا و اماکن مقدس» اما ریشه در الهیات شیعه دارد. شاید بی دلیل نباشد که فقیهان امروز سکوت کرده و در نزاع فقه و بهداشت نیز میدان را در اختیار متخصصان قرار داده اند.
چهارم – تجمع کنندگان مقابل حرمین، درس فقیهان را از بَر هستند. به ویدیوی یکی از سخنرانان دقت کنید. دعای ورود را به خوبی می خواند و تفسیر می کند. «بچه های انقلابند» و «شکستنِ در» و «آتش زدن» را خوب بلدند. گمشده آن ها پرسش هایی است که پاسخش نه در دست فقیهان که نیازمند کنکاش در الهیات شیعه است.
پنجم - «شِخینا» از مفاهیم کهن دین یهود است که به حضور خدا در یک مکان دلالت دارد. واسطه میان خدای نامتناهی و طبیعت که بدون آن جهان هماهنگی خود را از دست می دهد. برقراری نظم جهان و نزول آرامش بر بنی اسراییل بر دوش آن است. مترادف آن در اسلام را «سکینه» به معنای آرامش می دانند.
ششم – درب حرمین قم و مشهد بسته شد. کرونا پرسش های جدیدی مطرح خواهد کرد؟
یکم - یاسر میردامادی مقاله ای منتشر کرده با موضوع "الهیات شیعه و ویروس کرونا". در این مقاله توییتی را از یکی از روحانیون نزدیک به حکومت نقل می کند : "روشن فکری دینی در ایران له له این را می زند کاری که آشویتس با الهیات یهود کرد، کرونا با الهیات شیعه کند".
دوم - برخلاف مسیحیان، یهودیان با الهیات بیگانه بودند. تا قرن بیستم، اردوگاه آشویتس، قتل عام یهودیان و هولوکاست. این جمله معروف یکی از بازماندگان هولوکاست را شنیده اید : "اگر خدا وجود داشته باشد، برای این که او را ببخشم باید به پایم بیفتد." هولوکاست یهودیان را به جان الهیات یهود انداخت.
سوم - اسلام شیعه، لااقل در سال های اخیر، بیش از آن که بر «الهیات» استوار باشد، موجودیت خود را از «فقه» می گیرد و قدرت خود را در اختیار «فقیهان» قرار داده است. موضوع «کرونا و اماکن مقدس» اما ریشه در الهیات شیعه دارد. شاید بی دلیل نباشد که فقیهان امروز سکوت کرده و در نزاع فقه و بهداشت نیز میدان را در اختیار متخصصان قرار داده اند.
چهارم – تجمع کنندگان مقابل حرمین، درس فقیهان را از بَر هستند. به ویدیوی یکی از سخنرانان دقت کنید. دعای ورود را به خوبی می خواند و تفسیر می کند. «بچه های انقلابند» و «شکستنِ در» و «آتش زدن» را خوب بلدند. گمشده آن ها پرسش هایی است که پاسخش نه در دست فقیهان که نیازمند کنکاش در الهیات شیعه است.
پنجم - «شِخینا» از مفاهیم کهن دین یهود است که به حضور خدا در یک مکان دلالت دارد. واسطه میان خدای نامتناهی و طبیعت که بدون آن جهان هماهنگی خود را از دست می دهد. برقراری نظم جهان و نزول آرامش بر بنی اسراییل بر دوش آن است. مترادف آن در اسلام را «سکینه» به معنای آرامش می دانند.
ششم – درب حرمین قم و مشهد بسته شد. کرونا پرسش های جدیدی مطرح خواهد کرد؟
راه رهایی یا دام تنهایی؟
آن چند ثانیهای که منتظرم تا کانکتینگ تبدیل به آپدیتینگ شود، سعی میکنم پیامهای جدیدی که برایم آمده را حدس بزنم. هر بار مطمئنم کافه گپ در صدر همهی گفتگوهایم قرار دارد. گروهی که هیچوقت ناامیدت نمیکند و حتی اگر در پرتترین ساعات شبانه روز هم بازش کنی چند نفری هستند که صحبت میکنند. کافیست چند کلمه تایپ کنی تا بلافاصله دورهات کنند و تو هم در جریان توقفناپذیر این گروه غرق شوی. این ویژگی برای بسیاری از افراد وسوسه کننده است. گروهی که بتوانی بدون توجه به زمان و موضوع جاری آن، واردش شوی، با اعضایش از هر در مربوط و نامربوطی حرف بزنی، بخندی، بحث کنی، غر بزنی، غیبت کنی و هر موقع دلت خواست، بی هیچ توضیحی از آن خارج شوی و زندگیات را از سر بگیری.
اما دقیقا مشکل از همینجا آغاز میشود. از آن لحظه که دکمهی پاور گوشی را فشار میدهی و در اسکرین سیاهش به خودت خیره میشوی. به احساساتت فکر میکنی، به آن دلتنگی و ملالی که هنوز در عمق چشمانت باقی مانده است. دوباره تنهایی به سراغت میآید و این بار سوالی ترسناک همراهش دارد «اگر میان این همه آدم باز تنهایم، پس این درد لعنتی کِی تمام میشود؟!»
گروهها توهم آورند، «ارتباط داشتن» را به آدم القا میکنند. خیال میکنیم تنها نبودن یعنی همین گفتگوی با دوستان، همین در میان آنها بودن در صورتی که آنچه نیاز داریم ارتباطی عمیق و تعاملی است. رابطهای که در آن احساساتت را بیان کنی، به آنها توجه شود، طرف مقابلت نسبت بهشان واکنش نشان دهد و او نیز احساسات درونیاش را با تو به اشتراک بگذارد. اتفاقی که هیچگاه در یک گروه نمیافتد. چند وقتی که کافه گپ را ترک کرده بودم، با بعضی اعضای آن خصوصی حرف میزدم. و آنجا بود که فهمیدم چقدر آنهایی را که میشناسم ، نمیشناسم! فردی که در گروه دوستان انسانی شاد و بیدغدغه دیده میشود، در یک گفتگوی خصوصی آنچنان عمیق و اندوهناک صحبت میکند که شک برت میدارد خودش باشد. مستقیم حرف زدن با افراد احساساتی را آشکار میکند که در گروهها هیچوقت فرصت بروز نمییابند.
البته من گروهستیز نیستم. چه کسی از چرت و پرت گفتن در کافه گپ لذت نمیبرد؟! این گروه سیاهچالهای پر از انفجار ایدههاست. مانند کازینویی که در بدو ورودش باید ساعتت را تحویل دهی. ناگاه به خودت میآیی و میبینی در پرمشغله ترین روزت، ساعتها پای آن نشستهای و ذرهای گذر زمان را احساس نکردی. ترس من تنها از آن توهم لعنتی است. توهم خودبسنده بودن این گفتگوها. خیال اینکه اعضای گروه را میشناسیم و از حالشان باخبریم.
گاهی باید بازی را قطع کرد و در خلوت با آدمها حرف زد. شاید آنکه نصف شب، در این کازینوی شبانهروزی داو میگذارد و مستانه قهقهه میزند، مانند تو به جستجوی تسلی اندوه تنهاییاش آمده باشد، اندوهی که پشت درهای گروه جا گذاشته.
آن چند ثانیهای که منتظرم تا کانکتینگ تبدیل به آپدیتینگ شود، سعی میکنم پیامهای جدیدی که برایم آمده را حدس بزنم. هر بار مطمئنم کافه گپ در صدر همهی گفتگوهایم قرار دارد. گروهی که هیچوقت ناامیدت نمیکند و حتی اگر در پرتترین ساعات شبانه روز هم بازش کنی چند نفری هستند که صحبت میکنند. کافیست چند کلمه تایپ کنی تا بلافاصله دورهات کنند و تو هم در جریان توقفناپذیر این گروه غرق شوی. این ویژگی برای بسیاری از افراد وسوسه کننده است. گروهی که بتوانی بدون توجه به زمان و موضوع جاری آن، واردش شوی، با اعضایش از هر در مربوط و نامربوطی حرف بزنی، بخندی، بحث کنی، غر بزنی، غیبت کنی و هر موقع دلت خواست، بی هیچ توضیحی از آن خارج شوی و زندگیات را از سر بگیری.
اما دقیقا مشکل از همینجا آغاز میشود. از آن لحظه که دکمهی پاور گوشی را فشار میدهی و در اسکرین سیاهش به خودت خیره میشوی. به احساساتت فکر میکنی، به آن دلتنگی و ملالی که هنوز در عمق چشمانت باقی مانده است. دوباره تنهایی به سراغت میآید و این بار سوالی ترسناک همراهش دارد «اگر میان این همه آدم باز تنهایم، پس این درد لعنتی کِی تمام میشود؟!»
گروهها توهم آورند، «ارتباط داشتن» را به آدم القا میکنند. خیال میکنیم تنها نبودن یعنی همین گفتگوی با دوستان، همین در میان آنها بودن در صورتی که آنچه نیاز داریم ارتباطی عمیق و تعاملی است. رابطهای که در آن احساساتت را بیان کنی، به آنها توجه شود، طرف مقابلت نسبت بهشان واکنش نشان دهد و او نیز احساسات درونیاش را با تو به اشتراک بگذارد. اتفاقی که هیچگاه در یک گروه نمیافتد. چند وقتی که کافه گپ را ترک کرده بودم، با بعضی اعضای آن خصوصی حرف میزدم. و آنجا بود که فهمیدم چقدر آنهایی را که میشناسم ، نمیشناسم! فردی که در گروه دوستان انسانی شاد و بیدغدغه دیده میشود، در یک گفتگوی خصوصی آنچنان عمیق و اندوهناک صحبت میکند که شک برت میدارد خودش باشد. مستقیم حرف زدن با افراد احساساتی را آشکار میکند که در گروهها هیچوقت فرصت بروز نمییابند.
البته من گروهستیز نیستم. چه کسی از چرت و پرت گفتن در کافه گپ لذت نمیبرد؟! این گروه سیاهچالهای پر از انفجار ایدههاست. مانند کازینویی که در بدو ورودش باید ساعتت را تحویل دهی. ناگاه به خودت میآیی و میبینی در پرمشغله ترین روزت، ساعتها پای آن نشستهای و ذرهای گذر زمان را احساس نکردی. ترس من تنها از آن توهم لعنتی است. توهم خودبسنده بودن این گفتگوها. خیال اینکه اعضای گروه را میشناسیم و از حالشان باخبریم.
گاهی باید بازی را قطع کرد و در خلوت با آدمها حرف زد. شاید آنکه نصف شب، در این کازینوی شبانهروزی داو میگذارد و مستانه قهقهه میزند، مانند تو به جستجوی تسلی اندوه تنهاییاش آمده باشد، اندوهی که پشت درهای گروه جا گذاشته.
#هیولای_درون
امشب داشتم یکی از کانالهای خوبی که سخت میشه به بقیه معرفیش کرد رو میخوندم. از هیولای درون گفته بود. همزمان، در یکی از صمیمیترین گروههای تلگرامی، دوستی نکتهای در همین رابطه گفت. نقل به مضمون میکرد از کتابی که:
«اگه از شنیدن چیزی درباره خودم عصبی بشم، ینی یه چیزی توی من هست که سرکوبش میکنم.»
با خودم فکر کردم که چه چیزهایی بوده که من از شنیدنشون حرص خوردم و عصبی شدم؟
سوال قشنگی بود.
مواجهه با هیولای درون واقعا کار سهل و ممتنعی باید باشه. سهل، چون فقط کمی سکوت لازم داره و تأمل. ممتنع، چون اصلا خوشآیند نیست.
اما اگر بشناسیم هیولای درون خودمونو، و بپذیریمش، خیلی چیزا تو زندگی فرق خواهد کرد.
گام بعدی هم البته کنترل اون هیولاست.
اگر چیز بیشتری در این زمینه دارید که میتونه به شناخت ما از خودمون کمک کنه، شما هم حرفاتونو بزنید.
#مصطفی_ناصحی
پ.ن:
۱. اسم اون کتاب «نیمهٔ تاریک وجود» از «دبی فورد» ه.
۲. شاید کتاب «تضادهای درونی ما» از «کارن هورنای» هم به این مسالهی شناخت هیولای درون کمک کنه.
امشب داشتم یکی از کانالهای خوبی که سخت میشه به بقیه معرفیش کرد رو میخوندم. از هیولای درون گفته بود. همزمان، در یکی از صمیمیترین گروههای تلگرامی، دوستی نکتهای در همین رابطه گفت. نقل به مضمون میکرد از کتابی که:
«اگه از شنیدن چیزی درباره خودم عصبی بشم، ینی یه چیزی توی من هست که سرکوبش میکنم.»
با خودم فکر کردم که چه چیزهایی بوده که من از شنیدنشون حرص خوردم و عصبی شدم؟
سوال قشنگی بود.
مواجهه با هیولای درون واقعا کار سهل و ممتنعی باید باشه. سهل، چون فقط کمی سکوت لازم داره و تأمل. ممتنع، چون اصلا خوشآیند نیست.
اما اگر بشناسیم هیولای درون خودمونو، و بپذیریمش، خیلی چیزا تو زندگی فرق خواهد کرد.
گام بعدی هم البته کنترل اون هیولاست.
اگر چیز بیشتری در این زمینه دارید که میتونه به شناخت ما از خودمون کمک کنه، شما هم حرفاتونو بزنید.
#مصطفی_ناصحی
پ.ن:
۱. اسم اون کتاب «نیمهٔ تاریک وجود» از «دبی فورد» ه.
۲. شاید کتاب «تضادهای درونی ما» از «کارن هورنای» هم به این مسالهی شناخت هیولای درون کمک کنه.
تأملات
دیشب محمدرضا گیر داده بود که نوشابهٔ زیرو میخواهم. تمام سوپری های شهر را زیر پا گذاشتیم و وقتی پیشنهاد داد برای خریدنش به مهروماه برویم، فقط داشتم به این فکر میکردم که چرا چنین آدم نفهمی را برای رفاقت انتخاب کردهام؟!! محمدرضا ساعت ۱ بعد از نیمه شب برای…
این اولین نظرسنجی کانال تأملات است. لطفاً متن ریپلای شده رو بخونید و بگید، همین الان چندتا «چیز» هست که باهاش خودتونو «تعریف» میکنید؟
anonymous poll
بین ۵ تا ۱۰ چیز هست که من رو تعریف میکنند. – 14
👍👍👍👍👍👍👍 38%
بین ۱ تا ۵ چیز هست که من رو تعریف میکنند. – 13
👍👍👍👍👍👍👍 35%
بیشتر از ۱۰ چیز هست که من رو تعریف میکنند. – 7
👍👍👍👍 19%
هیچ چیز خاصی ندارم. – 3
👍👍 8%
👥 37 people voted so far.
anonymous poll
بین ۵ تا ۱۰ چیز هست که من رو تعریف میکنند. – 14
👍👍👍👍👍👍👍 38%
بین ۱ تا ۵ چیز هست که من رو تعریف میکنند. – 13
👍👍👍👍👍👍👍 35%
بیشتر از ۱۰ چیز هست که من رو تعریف میکنند. – 7
👍👍👍👍 19%
هیچ چیز خاصی ندارم. – 3
👍👍 8%
👥 37 people voted so far.