Forwarded from مصطفی ناصحی
مثنوی: حامد ابراهیمپور
خوانش: مصطفی ناصحی
موسیقی زمینه:
Emerge by Alstad
خوانش: مصطفی ناصحی
موسیقی زمینه:
Emerge by Alstad
❤6
Forwarded from مصطفی ناصحی
غزل: حامد ابراهیمپور
خوانش: مصطفی ناصحی
موسیقی زمینه:
Rin by Diago Hanada
خوانش: مصطفی ناصحی
موسیقی زمینه:
Rin by Diago Hanada
❤7👎5👍1
زندگی اونجایی تموم میشه که دیگه منتظر بعدش نیستی. دیگه منتظر هیچی نیستی…
حتا منتظر مرگ هم نیستی، که اونم تو لحظهای که باید کنارت میبود کنارت نبود.
حتا منتظر مرگ هم نیستی، که اونم تو لحظهای که باید کنارت میبود کنارت نبود.
❤8👎4💔4🤔1🕊1
Forwarded from نانوشتهها
دنبال کاغذ میگردم. تا این سگ لعنتی از یادم نرفته، باید بنویسمش. هرچه زودتر. به خودم قول دادهام خوابهایم را بنویسم ولی نوشتنش از دیدنش دردناکتر است.
قلم را پیدا میکنم. مینویسم:
" سگی خیلی لاغر. سرش روی زمین بود و ناله میکرد. نا نداشت تکان بخورد. نمیدانم چرا ولی فکر میکردم خیلی گرسنه است."
یادآوری چهره مظلوم سگ به مراتب برایم سخت است. نمیدانم چرا همهاش پرت میشوم به عقب.
هفتهی پیش بود دوستم میگفت، که دوست داری زمان مرگت را بدانی یا اینکه چطور میمیری. خوب اولش خیلی ترسیدم ولی کمکم به فکر افتادم. امروز یا فردا؟ چه فرقی دارد. مثلا اگر بدانم، مینشینم منتظر عزرائیل یا مثلا ... . بهتر است بنویسم تا بیشتر یادم نرفته است.
"کنار سگ یک چاقو بود. انگار صدایی میگفت: ((بکش راحت شه)). مکث کردم. بوی خون میآمد. انگار که کشته باشمش."
امروز حتما باید به خواهرم سر بزنم. نمیدانم به او بگویم که خوشحال باشد یک مرده را از شکمت درآوردند یا برای مرگ فرزندش به او تسلیت بگویم. درست یا غلط هرچه بوده اتفاق افتادهاست. ای کاش میتوانست فرزند مرده اش را تا وقتی زنده بود در شکم نگه دارد. آن وقت این دردسرها هم نبود.
"یادم نمیآید کجای بدنم را بریدم ولی گوشت تن من باعث شد سگ بایستد و پارس کند. هرچه نگاهش میکردم میدیدم، انگار گرسنهتر است. درست یادم نیست، سگ گازم گرفت یا از جان گرفتنش ترسیدم، ولی از جا پریدم."
حالا مانده است مرحله آخر. باید کاغذ را پاره کنم. آنقدر ریز که دیگر سگ نتواند سرش از لای کاغذ بیرون بیاورد و پارس کند. بعد هم دسته گلی بخرم برای خواهرم.
#المص
#داستان
قلم را پیدا میکنم. مینویسم:
" سگی خیلی لاغر. سرش روی زمین بود و ناله میکرد. نا نداشت تکان بخورد. نمیدانم چرا ولی فکر میکردم خیلی گرسنه است."
یادآوری چهره مظلوم سگ به مراتب برایم سخت است. نمیدانم چرا همهاش پرت میشوم به عقب.
هفتهی پیش بود دوستم میگفت، که دوست داری زمان مرگت را بدانی یا اینکه چطور میمیری. خوب اولش خیلی ترسیدم ولی کمکم به فکر افتادم. امروز یا فردا؟ چه فرقی دارد. مثلا اگر بدانم، مینشینم منتظر عزرائیل یا مثلا ... . بهتر است بنویسم تا بیشتر یادم نرفته است.
"کنار سگ یک چاقو بود. انگار صدایی میگفت: ((بکش راحت شه)). مکث کردم. بوی خون میآمد. انگار که کشته باشمش."
امروز حتما باید به خواهرم سر بزنم. نمیدانم به او بگویم که خوشحال باشد یک مرده را از شکمت درآوردند یا برای مرگ فرزندش به او تسلیت بگویم. درست یا غلط هرچه بوده اتفاق افتادهاست. ای کاش میتوانست فرزند مرده اش را تا وقتی زنده بود در شکم نگه دارد. آن وقت این دردسرها هم نبود.
"یادم نمیآید کجای بدنم را بریدم ولی گوشت تن من باعث شد سگ بایستد و پارس کند. هرچه نگاهش میکردم میدیدم، انگار گرسنهتر است. درست یادم نیست، سگ گازم گرفت یا از جان گرفتنش ترسیدم، ولی از جا پریدم."
حالا مانده است مرحله آخر. باید کاغذ را پاره کنم. آنقدر ریز که دیگر سگ نتواند سرش از لای کاغذ بیرون بیاورد و پارس کند. بعد هم دسته گلی بخرم برای خواهرم.
#المص
#داستان
❤5😐5👎1🔥1🕊1
زندگی هرروز داره ترسناکتر میشه 🥺
حتا ترسناکتر از صدای زوزه باد لای برگهای درخت انار کنار حوض آبی لبریز، توی تاریکی سهمگین یه نیمهشب تابستونی سی و چند سال پیش وقتی کنار مامان زیر طاق آسمون وسط حیاط دراز کشیده بودم و بیخواب، جرات نمیکردم سرمو از زیر پتو دربیارم😖
حتا ترسناکتر از صدای زوزه باد لای برگهای درخت انار کنار حوض آبی لبریز، توی تاریکی سهمگین یه نیمهشب تابستونی سی و چند سال پیش وقتی کنار مامان زیر طاق آسمون وسط حیاط دراز کشیده بودم و بیخواب، جرات نمیکردم سرمو از زیر پتو دربیارم😖
👎2😢2🕊2😁1🤯1😐1
Forwarded from Metallic rain (Sepehr)
📖
#ادبیات_جهان
هر اندیشۀ غلطی در دریایی از خون پایان میگیرد؛ امّا همیشه در خون دیگران... کسانی که مدعیاند همه چیز میدانند و همه چیز را میتوانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه میرسند که همه را باید کشت... بدترین چیزی که ممکن است برای شما پیش آید این است که شما روزی در آنچه در مقابل من از آن دفاع کردهاید پیروز شوید. در آن روز شما بیشک فاتح خواهید بود، در معنایی که این جهان بدبخت بدین کلمه میدهد، امّا شما در میان سکوت اجساد فاتح خواهید بود و این فتحی است که من هرگز بدان رشک نمیبرم...
#تعهد_اهل_قلم
#آلبر_کامو
ترجمه: #مصطفی_رحیمی
نشر: #نیلوفر
💎 @Metalrain
#ادبیات_جهان
هر اندیشۀ غلطی در دریایی از خون پایان میگیرد؛ امّا همیشه در خون دیگران... کسانی که مدعیاند همه چیز میدانند و همه چیز را میتوانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه میرسند که همه را باید کشت... بدترین چیزی که ممکن است برای شما پیش آید این است که شما روزی در آنچه در مقابل من از آن دفاع کردهاید پیروز شوید. در آن روز شما بیشک فاتح خواهید بود، در معنایی که این جهان بدبخت بدین کلمه میدهد، امّا شما در میان سکوت اجساد فاتح خواهید بود و این فتحی است که من هرگز بدان رشک نمیبرم...
#تعهد_اهل_قلم
#آلبر_کامو
ترجمه: #مصطفی_رحیمی
نشر: #نیلوفر
💎 @Metalrain
👍4
زندگی رودخانهی پر پیچ و خمیست و ما قایقهای سرگردانِ تنها.
گاه، در قطعهای نه چندان طولانی، جریان آب قایق ما را کنار قایقهای دیگر قرار میدهد؛ لختی کنار هم زمزمهٔ خروشانی رود را گوش میدهیم؛ همکلام میشویم و جانمان آغشتهٔ هم میشود؛
از جریان آب گریزی نیست و اختیاری در حرکت خویش نداریم؛ اما کسی چه میداند؟ شاید چند وقت دیگر، این قایق و آن قایق، باز تنه به هم بسایند و روزهای کنار هم بودن را مرور کنند...
#مصطفی_ناصحی
@tmlat { تأملات }
🌱
گاه، در قطعهای نه چندان طولانی، جریان آب قایق ما را کنار قایقهای دیگر قرار میدهد؛ لختی کنار هم زمزمهٔ خروشانی رود را گوش میدهیم؛ همکلام میشویم و جانمان آغشتهٔ هم میشود؛
از جریان آب گریزی نیست و اختیاری در حرکت خویش نداریم؛ اما کسی چه میداند؟ شاید چند وقت دیگر، این قایق و آن قایق، باز تنه به هم بسایند و روزهای کنار هم بودن را مرور کنند...
#مصطفی_ناصحی
@tmlat { تأملات }
🌱
❤9👍4💔4👏1
...گاه زخمی كه به پا داشتهام
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
و فزونتر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ...
«سهراب سپهری، صدای پای آب»
#مصطفی_ناصحی
@tmlat { تأملات }
🌱
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
و فزونتر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ...
«سهراب سپهری، صدای پای آب»
#مصطفی_ناصحی
@tmlat { تأملات }
🌱
❤11👍2😢2
Forwarded from Strange Words
Querencia
کوئِرِنچا؛
کلمهای اسپانیایی به معنی جایی که به انسان توان میدهد و حس امنِ خانه را دارد؛ جایی که شما در آن اصیلترینِ خود هستید.
A Spanish word meaning "a place from which one's strenght is drawn, where one feels at home, the place where you are your most authentic self."
🆔 @strangebeautifulwords
کوئِرِنچا؛
کلمهای اسپانیایی به معنی جایی که به انسان توان میدهد و حس امنِ خانه را دارد؛ جایی که شما در آن اصیلترینِ خود هستید.
A Spanish word meaning "a place from which one's strenght is drawn, where one feels at home, the place where you are your most authentic self."
🆔 @strangebeautifulwords
❤10👌1
Forwarded from حروفِ صدآدار
سیروس شمیسا توی "اساطیر و اسطورهها" میگه یهوقتایی اسطوره، بقایای خاطرههای دور و کمرنگ تاریخیه. مثلاً همین اسطورهی ضحاکِ ماردوش. توی تاریخ، یه پادشاه بابِلی بوده که دو طرفِ تخت پادشاهیش طرح و نقش مار کشیده شده بود. این پادشاه، خونریز بوده و نهایتاً هم بهدست یه آریایی کشته شده.
حالا همین رو آوردن، تبدیل کردن به ضحاک. یه پادشاه که روی شونههاش مار روییده! و خوراک اون مارها، مغز سر جوونای ایرانیه.
شمیسا میگه تاریخ، زمان و مکان داره. میگی پادشاه بابِلی مال فلان وقت و توی فلان منطقه جغرافیایی بوده؛ ولی اسطوره لازمان و لامکانه.
"مثلاً در همهی زمانها میتواند ضحاکی باشد و کاوهی آهنگری که مقابل وی قیام کند."
حالا همین رو آوردن، تبدیل کردن به ضحاک. یه پادشاه که روی شونههاش مار روییده! و خوراک اون مارها، مغز سر جوونای ایرانیه.
شمیسا میگه تاریخ، زمان و مکان داره. میگی پادشاه بابِلی مال فلان وقت و توی فلان منطقه جغرافیایی بوده؛ ولی اسطوره لازمان و لامکانه.
"مثلاً در همهی زمانها میتواند ضحاکی باشد و کاوهی آهنگری که مقابل وی قیام کند."
👏9🤔2🤡1
Forwarded from ناقصك شيء؟
طفلی به نام شادی
دیری است گم شده است
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
شفیعی.کدکنی
دیری است گم شده است
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
شفیعی.کدکنی
❤10👎3
Forwarded from ادبیاتliterature9@
@literature9
امروزه فقط حرفهای احمقانه بیخطرند:
اخم بر چهره نداشتن،
از بی احساسی خبر میدهد.
و آنکه میخندد،
هنوز خبر هولناک را نشنيده است.
#برتولت_برشت (۱۸۹۸-۱۹۵۶)
شاعر و نويسنده آلمانی
امروزه فقط حرفهای احمقانه بیخطرند:
اخم بر چهره نداشتن،
از بی احساسی خبر میدهد.
و آنکه میخندد،
هنوز خبر هولناک را نشنيده است.
#برتولت_برشت (۱۸۹۸-۱۹۵۶)
شاعر و نويسنده آلمانی
❤7👎3
Forwarded from کافه روانشناسی
آنها برایم نوشتهاند شوهرتان بیگناه بود، او را اشتباهی کشتیم. ما آدمهای زیادی را اشتباهی کشتهایم، اما حالا همه چیز سر و سامان گرفته است، ما پوزش میخواهیم و قول میدهیم که دیگر چنین اشتباههایی تکرار نشود. آنها میکشند و اعاده حیثیت میکنند.
آنها معذرت میخواهند ولی توماس مرده! میتوانند دوباره او را زنده کنند؟ میتوانند آن شبی را پاک کنند که همه موهام سفید شد، شبی که دیوانه شدم؟
آگوتا کریستف
از کتاب دفتر بزرگ
ترجمه اصغر نوری
آنها معذرت میخواهند ولی توماس مرده! میتوانند دوباره او را زنده کنند؟ میتوانند آن شبی را پاک کنند که همه موهام سفید شد، شبی که دیوانه شدم؟
آگوتا کریستف
از کتاب دفتر بزرگ
ترجمه اصغر نوری
❤8🕊3😴2