Forwarded from Moonlight
دانهی برف در آغوش گرمای خورشید آرام میمیرد، بیآنکه شکایتی داشته باشد؛ چون مرگ در چنین حضوری، خود شیرینترین زندگیست.
ذوب شدنش نه پایان، که رسیدنی آرام است، انگار هر قطرهاش نام عشق را تکرار میکند.
و خورشید، بیآنکه بداند، با گرمای خود قصهای جاودانه میسازد؛ روایتی از عشقی کوتاه اما ناب، که در لحظهای کوچک،
جهانی از معنا را به جا میگذارد.
ذوب شدنش نه پایان، که رسیدنی آرام است، انگار هر قطرهاش نام عشق را تکرار میکند.
و خورشید، بیآنکه بداند، با گرمای خود قصهای جاودانه میسازد؛ روایتی از عشقی کوتاه اما ناب، که در لحظهای کوچک،
جهانی از معنا را به جا میگذارد.
Forwarded from To Him
ز تمام بودنی ها
"تو" همین از آن من باش
که به غیر با "تو" بودن
دلم آرزو ندارد.
- حسین منزوى
"تو" همین از آن من باش
که به غیر با "تو" بودن
دلم آرزو ندارد.
- حسین منزوى
Forwarded from ㅤㅤ1998.
صدای خش خش برگ ها، خواب را که تازه مهمان پلک هایم شده بود را ازم گرفت، آدمی در بین بوته ها پرسه میزند. چه کسی فکر و خیال راه رفتن را در این ساعت کرده؟ حتی ماه نیز در این تاریکی شب گم میشود.
صبر کن، این بو..من این بو را میشناسم مالیشکا. مرگ است که چشم انتظار من بیقرار راه میرود. عطرش تمام اتاقم را گرفته. از شمعی که دیگر جانی برای سوختن ندارد تا جوهری که اخرین زورش را برای اخرین نامه میزند. اخرین نامه..
مالیشکا، در تمام نامه هایم برایت از رنگای دنیا گفتم و از ارزوی پرنده ها برایت نوشتم اما اینبار دستانم چیزی جز غم ندارد که بنویسد. نمیدانم چه کسی نخ شادی دنیا از دستش رها شد اما دیدم چه کسانی بهای کلاف های بهم ریختهاش را در زندگی پرداختند. گرچه کسانی بودند که ساعتها..نه روزها شایدم ماها در تلاش بودند تا نخ هایش را جمع کنند و دوباره شادی را از نو بسازند اما نمیشد دیگر..آن وسط زندگی زودتر، گره های سختی به جانش انداخته بود که خداهم از باز کردنش عاجز بود. من هم یکی از آنها.
روزها با عشق به سراغ شادی میرفتم و شب با قلبی شکسته تر از دیروز به اتاقم برمیگشتم و پشت درهای ناامیدی اشکانم را برای بیرحمی زندگی هدر میدادم.
چه میشود کرد؟ ما تمام تلاشمان را کردیم مالیشکا، کوتاهی از ما نبوده اما زورمان به سنگینی غم و بد ذاتی روزگار نرسید.
امیدوارم در جهانی دیگر به حقمان برسیم. ما در جهانی دیگر و تو در این جهان..
به ته جوهر رسیدم. به دنبال راه حلی بودم که ته نوک مدادی را که اولین بار برایم فرستادی در خرت و پرتای کاغذا پیدا کردم.به یاد آوردم اخرین بار اینگونه به دنبال خودم میگشتم..در بین ورق های مچاله شده ای که هیچ مقصدی نداشت.
بگذریم، داشتم برایت از این جهان میگفتم. جهانی که سراسر از عشق بود و هر آسمانش یک رنگ و هر طبیعتش هزاران راز در دلش اما دیگر نه عشقی مانده نه رنگی و نه طبیعتی که به این جهان زیبایی بخشد. همه به دست انسان ها سوخت.
مالیشکا، شعله ی نفرت آدمیزاد انقدر قوی است که میتواند ریشه ی عمیق ترین احساسات را هم بسوزاند و روحی که پاک متولد شده را به مرداب لنجزار بکشاند.
اما از خداوند میخواهم برای تو اینگونه نباشد..باشد که تو در این دنیای پلید، نوری باشی در دل تاریکی، ابری باشی زیبایی بخش آسمان آبی، ستاره ای باشی همدم شب های تنهای ماه، گلی باشی درون گلدان خانه ای و از همه مهم تر..عشقی باشی که درون قلب های سرد جوانه میزند..
و گرمایی باشی برای روح های آبی و دور افتاده..
امیدوارم تمام زندگی نکرده ی من را، زندگی کنی عزیزکرده ی من.
از تو ممنونم که در تمامی این مدت کلماتم را دور نریختی و آنهارا از چشمانت محروم نکردی..البته..امیدوارم.
صبر کن، این بو..من این بو را میشناسم مالیشکا. مرگ است که چشم انتظار من بیقرار راه میرود. عطرش تمام اتاقم را گرفته. از شمعی که دیگر جانی برای سوختن ندارد تا جوهری که اخرین زورش را برای اخرین نامه میزند. اخرین نامه..
مالیشکا، در تمام نامه هایم برایت از رنگای دنیا گفتم و از ارزوی پرنده ها برایت نوشتم اما اینبار دستانم چیزی جز غم ندارد که بنویسد. نمیدانم چه کسی نخ شادی دنیا از دستش رها شد اما دیدم چه کسانی بهای کلاف های بهم ریختهاش را در زندگی پرداختند. گرچه کسانی بودند که ساعتها..نه روزها شایدم ماها در تلاش بودند تا نخ هایش را جمع کنند و دوباره شادی را از نو بسازند اما نمیشد دیگر..آن وسط زندگی زودتر، گره های سختی به جانش انداخته بود که خداهم از باز کردنش عاجز بود. من هم یکی از آنها.
روزها با عشق به سراغ شادی میرفتم و شب با قلبی شکسته تر از دیروز به اتاقم برمیگشتم و پشت درهای ناامیدی اشکانم را برای بیرحمی زندگی هدر میدادم.
چه میشود کرد؟ ما تمام تلاشمان را کردیم مالیشکا، کوتاهی از ما نبوده اما زورمان به سنگینی غم و بد ذاتی روزگار نرسید.
امیدوارم در جهانی دیگر به حقمان برسیم. ما در جهانی دیگر و تو در این جهان..
به ته جوهر رسیدم. به دنبال راه حلی بودم که ته نوک مدادی را که اولین بار برایم فرستادی در خرت و پرتای کاغذا پیدا کردم.به یاد آوردم اخرین بار اینگونه به دنبال خودم میگشتم..در بین ورق های مچاله شده ای که هیچ مقصدی نداشت.
بگذریم، داشتم برایت از این جهان میگفتم. جهانی که سراسر از عشق بود و هر آسمانش یک رنگ و هر طبیعتش هزاران راز در دلش اما دیگر نه عشقی مانده نه رنگی و نه طبیعتی که به این جهان زیبایی بخشد. همه به دست انسان ها سوخت.
مالیشکا، شعله ی نفرت آدمیزاد انقدر قوی است که میتواند ریشه ی عمیق ترین احساسات را هم بسوزاند و روحی که پاک متولد شده را به مرداب لنجزار بکشاند.
اما از خداوند میخواهم برای تو اینگونه نباشد..باشد که تو در این دنیای پلید، نوری باشی در دل تاریکی، ابری باشی زیبایی بخش آسمان آبی، ستاره ای باشی همدم شب های تنهای ماه، گلی باشی درون گلدان خانه ای و از همه مهم تر..عشقی باشی که درون قلب های سرد جوانه میزند..
و گرمایی باشی برای روح های آبی و دور افتاده..
امیدوارم تمام زندگی نکرده ی من را، زندگی کنی عزیزکرده ی من.
از تو ممنونم که در تمامی این مدت کلماتم را دور نریختی و آنهارا از چشمانت محروم نکردی..البته..امیدوارم.
دوست دار تو، غریبه ی آشنا، ۱۹۹۸ .
Forwarded from ㅤㅤ1998.
فور کنید تا بگم روحتون وایب کافکا میده یا داستایوفسکی و یه متن کوتاه ازشون همراه با بیکلام تقدیمتون کنم.
- برسیم به ۵۰؟
Forwarded from 𝘛𝘦𝘦𝘯 𝘴𝘱𝘪𝘳𝘪𝘵 .⋆ challenge (SamSam)
Red flag
هستید !؟
935!?
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
تـا کـہ انـگـور شـود مِـے دو سـہ سـالے بکشد ؛
تـو بــہ یـك لحـظـہ شـدی نـاب تـرین بـادهی عـشـق .
تـو بــہ یـك لحـظـہ شـدی نـاب تـرین بـادهی عـشـق .
ای کـہ هـمـہ نـگـاهِ مـن ، خـورده گـره بـه رویِ تـو
تـا نـرود نفـس زِ تـن ، پـا نـکشـم زِ کـویِ تـو !
تـا نـرود نفـس زِ تـن ، پـا نـکشـم زِ کـویِ تـو !