Forwarded from ㅤㅤ1998
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤㅤ1998
Telegram
attach 📎
"مطمئنم در ساکت ترین روز هایتان، دلتنگی مرا بیشتر فریاد خواهید زد..!"
اخرین کلماتی بود که گوش هایم را نوازش کرد، انقدر جذب دلنشینیِ صدایش بودم که متوجه چکیدن قطره های خون از گوش هایم نشده بودم، متوجه تلخیه درد کلمات نشده بودم ؛ کلماتی که چندی بعد مانند نوک سر نیزه ای قلبم را خط خطی کرد، درست مانند جواب آخرین نامهاش اما آن عزیزکم...
هنوز نمیدانم چرا اورا اینگونه صدا میکنم. هنوز هم نیمه شب به تماشای جنگ بر پا شده میان عقل و قلبم می نشینم و از دردی که حال، اورا نیمه ای جدا نشدنی از وجودم میدانم با ماه کامل سخن میگویم. بهگمانم ماه هم مانند او علاقه ای به پرچانگیام نداشت و لبریز میشد؛ طولی نمیکشید که خودش را پشت ابر ها مخفی میکرد. یا شاید هم شب میدوید تا مرا از تاریکی روحم بیرون کشد..
اورا دوست داشتم، در همه چیز اورا میدیدم، در همهچیز! حتی درون انعکاس فنجان قهوه ام تصویرش برایم تداعی میشد. دیگر رویا برای دلتنگیام کافی نبود، اورا در روز هایم، در بیداری هایم، میان جمعیت یا تنها در خانه... در همه جا اورا میدیدم ؛ در میان ترک های پوستم لمس دستانش را تصور میکردم...بوسه های نرمش را بر روی زخم ترک های لبانم حسمیکردم..من دیگر برای خودم زندگی نمیکردم، من اورا زندگی میکردم...
اخرین کلماتی بود که گوش هایم را نوازش کرد، انقدر جذب دلنشینیِ صدایش بودم که متوجه چکیدن قطره های خون از گوش هایم نشده بودم، متوجه تلخیه درد کلمات نشده بودم ؛ کلماتی که چندی بعد مانند نوک سر نیزه ای قلبم را خط خطی کرد، درست مانند جواب آخرین نامهاش اما آن عزیزکم...
هنوز نمیدانم چرا اورا اینگونه صدا میکنم. هنوز هم نیمه شب به تماشای جنگ بر پا شده میان عقل و قلبم می نشینم و از دردی که حال، اورا نیمه ای جدا نشدنی از وجودم میدانم با ماه کامل سخن میگویم. بهگمانم ماه هم مانند او علاقه ای به پرچانگیام نداشت و لبریز میشد؛ طولی نمیکشید که خودش را پشت ابر ها مخفی میکرد. یا شاید هم شب میدوید تا مرا از تاریکی روحم بیرون کشد..
اورا دوست داشتم، در همه چیز اورا میدیدم، در همهچیز! حتی درون انعکاس فنجان قهوه ام تصویرش برایم تداعی میشد. دیگر رویا برای دلتنگیام کافی نبود، اورا در روز هایم، در بیداری هایم، میان جمعیت یا تنها در خانه... در همه جا اورا میدیدم ؛ در میان ترک های پوستم لمس دستانش را تصور میکردم...بوسه های نرمش را بر روی زخم ترک های لبانم حسمیکردم..من دیگر برای خودم زندگی نمیکردم، من اورا زندگی میکردم...
-خاطرات پیرمرد چهل و دو ساله که در جوانی پیر شدن را تجربه کرد، انتهای خیابان کنکورد لافایت ؛ ۸ ژوئن ۱۹۸۷.
در من دیـوانـهای جـا مـانـده ، که دست از دوست داشتن تـو بـرنمـیدارد .
با تـو قدم مـیـزند ، حـرف مـیـزند ، مـیخـنـدد ، قهـوه مـیخـورد..
فقط نمیتـوانـد در آغـوش بگـیردت ؛
به گمـانم همین بیآغـوشی او را خواهـد کشت .
با تـو قدم مـیـزند ، حـرف مـیـزند ، مـیخـنـدد ، قهـوه مـیخـورد..
فقط نمیتـوانـد در آغـوش بگـیردت ؛
به گمـانم همین بیآغـوشی او را خواهـد کشت .
Forwarded from fu person
اون موهاش مشکی و کوتاهه، چشماش انگار ستاره ریختن توش، قدش بلنده، خنده هاش که اصلا نگم، پوستش سفیده، انقد خوشگله که الان گریم میگیره
Oh.this is my favourite person
Oh.this is my favourite person
Forwarded from a Wanderer's Personal Walk
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Summer Child (Khh)
رو مخ تر از آدمایی که دم از منطق میزنن ولی هیچ گوهی نیستن وجود نداره
بعضی وقـتهـا صـدای اسـتخـوانهایـم را میشـنوم کـہ زیر بـار تمـام زندگـیهـایی ڪه نکـردهام ، خـم میشـونـد .
دلتـنگـم و دلـتنـگ نبـودی ڪه بدانے چـہ کشیدم
عـاشـق نشدى ، لنـگ نبودى ڪه بدانے چـہ کشیدم
کـو قـطـره اشکـے کـہ به پاى تو بـریـزم که بمـانے ؟
بى اسـلحـہ در جنگ نبودى کـہ بدانـے چـہ کشیدم
تـو آن بت مغـرور پیمـبر شـکـنـے ، داغ ندیـدى
دلبستـہ بـہ یـک سنگ نبودى که بدانے چـہ کشیدم
تـو تـابـلوى حـاصـل دستـان هنـرمـند خـدایـے
نقـاشى بىرنـگ نبودى کـہ بدانے چـہ کـشـیـدم
گشتـم هـمـہ جـا را پـے چشمـان پر از شوق تو امـا
فـرسنـگ به فـرسنـگ نبودى که بدانے چـہ کـشیـدم..
عـاشـق نشدى ، لنـگ نبودى ڪه بدانے چـہ کشیدم
کـو قـطـره اشکـے کـہ به پاى تو بـریـزم که بمـانے ؟
بى اسـلحـہ در جنگ نبودى کـہ بدانـے چـہ کشیدم
تـو آن بت مغـرور پیمـبر شـکـنـے ، داغ ندیـدى
دلبستـہ بـہ یـک سنگ نبودى که بدانے چـہ کشیدم
تـو تـابـلوى حـاصـل دستـان هنـرمـند خـدایـے
نقـاشى بىرنـگ نبودى کـہ بدانے چـہ کـشـیـدم
گشتـم هـمـہ جـا را پـے چشمـان پر از شوق تو امـا
فـرسنـگ به فـرسنـگ نبودى که بدانے چـہ کـشیـدم..
Forwarded from 𝙵𝚘𝚛 𝚑𝚒𝚖
فقط بگو خدا تو را برای من ساخت؟! یا مرا برای تو ویران کرد؟! کدام؟!
🖋️عباس معروفی
🖋️عباس معروفی