Forwarded from ㅤㅤ1998
شراب غم ریخته شد بر روی طهارت روحت،
جان نفس های لبخندی را گرفت..
فرشته ای را نزد خدا گناهکار کرد به جرم عشق؛
سوزاند، طعم تلخیه بوسه ی دروغ زخم لب هایم را تا ژرفای وجود..
عذابی که بال هایت را برچید و تورا در میان شیطان صفتانی به زیبایی دروغین عشق انداخت.
تورا دوست داشتم، اما نه آنقدر که برای نجاتت قدمی بردارم.
جان نفس های لبخندی را گرفت..
فرشته ای را نزد خدا گناهکار کرد به جرم عشق؛
سوزاند، طعم تلخیه بوسه ی دروغ زخم لب هایم را تا ژرفای وجود..
عذابی که بال هایت را برچید و تورا در میان شیطان صفتانی به زیبایی دروغین عشق انداخت.
تورا دوست داشتم، اما نه آنقدر که برای نجاتت قدمی بردارم.
Forwarded from ㅤㅤ1998
و باز مهمانی غریب ؛
از سرزمینی طرد شده از سوی او، به جستجوی زندگیِ تنها فرماندهی اسیر عشق..
همراه سوزِ سرد تنهایی از راه میرسد تا شیرینه زندگی را به کام تلخ کشد.
زمان در جای خود میایستد و اشک های پشت پلکانم را تمسخر میگیرد که چگونه خود را مخفی کردهاند ؛ از سیاهیِ پلید شب و خاموش شدن نورِ مهتاب.. تا چنگال های دلتنگی او را در گوشه ای به اغوش خود فشار ندهد.
در آن شب که لب های او، قسم عشق را شکست، سهمگینیِ طلسم آن تنها کلبه ی ارزویم را ویران کرد.
و من ساختم بارها و بارها خانه ی عشق تازه ای را، و هر بار چکشِ دلتنگی بر دیوار های امید او فرود آمد. در آخر نگاه چشمانم به درِ نیمه باز آن کلبه خراب شده میماند، تا او برسد و دلتنگی خودش را هم با خود ببرد..
از سرزمینی طرد شده از سوی او، به جستجوی زندگیِ تنها فرماندهی اسیر عشق..
همراه سوزِ سرد تنهایی از راه میرسد تا شیرینه زندگی را به کام تلخ کشد.
زمان در جای خود میایستد و اشک های پشت پلکانم را تمسخر میگیرد که چگونه خود را مخفی کردهاند ؛ از سیاهیِ پلید شب و خاموش شدن نورِ مهتاب.. تا چنگال های دلتنگی او را در گوشه ای به اغوش خود فشار ندهد.
در آن شب که لب های او، قسم عشق را شکست، سهمگینیِ طلسم آن تنها کلبه ی ارزویم را ویران کرد.
و من ساختم بارها و بارها خانه ی عشق تازه ای را، و هر بار چکشِ دلتنگی بر دیوار های امید او فرود آمد. در آخر نگاه چشمانم به درِ نیمه باز آن کلبه خراب شده میماند، تا او برسد و دلتنگی خودش را هم با خود ببرد..
Forwarded from ㅤㅤ1998
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤㅤ1998
Telegram
attach 📎
"مطمئنم در ساکت ترین روز هایتان، دلتنگی مرا بیشتر فریاد خواهید زد..!"
اخرین کلماتی بود که گوش هایم را نوازش کرد، انقدر جذب دلنشینیِ صدایش بودم که متوجه چکیدن قطره های خون از گوش هایم نشده بودم، متوجه تلخیه درد کلمات نشده بودم ؛ کلماتی که چندی بعد مانند نوک سر نیزه ای قلبم را خط خطی کرد، درست مانند جواب آخرین نامهاش اما آن عزیزکم...
هنوز نمیدانم چرا اورا اینگونه صدا میکنم. هنوز هم نیمه شب به تماشای جنگ بر پا شده میان عقل و قلبم می نشینم و از دردی که حال، اورا نیمه ای جدا نشدنی از وجودم میدانم با ماه کامل سخن میگویم. بهگمانم ماه هم مانند او علاقه ای به پرچانگیام نداشت و لبریز میشد؛ طولی نمیکشید که خودش را پشت ابر ها مخفی میکرد. یا شاید هم شب میدوید تا مرا از تاریکی روحم بیرون کشد..
اورا دوست داشتم، در همه چیز اورا میدیدم، در همهچیز! حتی درون انعکاس فنجان قهوه ام تصویرش برایم تداعی میشد. دیگر رویا برای دلتنگیام کافی نبود، اورا در روز هایم، در بیداری هایم، میان جمعیت یا تنها در خانه... در همه جا اورا میدیدم ؛ در میان ترک های پوستم لمس دستانش را تصور میکردم...بوسه های نرمش را بر روی زخم ترک های لبانم حسمیکردم..من دیگر برای خودم زندگی نمیکردم، من اورا زندگی میکردم...
اخرین کلماتی بود که گوش هایم را نوازش کرد، انقدر جذب دلنشینیِ صدایش بودم که متوجه چکیدن قطره های خون از گوش هایم نشده بودم، متوجه تلخیه درد کلمات نشده بودم ؛ کلماتی که چندی بعد مانند نوک سر نیزه ای قلبم را خط خطی کرد، درست مانند جواب آخرین نامهاش اما آن عزیزکم...
هنوز نمیدانم چرا اورا اینگونه صدا میکنم. هنوز هم نیمه شب به تماشای جنگ بر پا شده میان عقل و قلبم می نشینم و از دردی که حال، اورا نیمه ای جدا نشدنی از وجودم میدانم با ماه کامل سخن میگویم. بهگمانم ماه هم مانند او علاقه ای به پرچانگیام نداشت و لبریز میشد؛ طولی نمیکشید که خودش را پشت ابر ها مخفی میکرد. یا شاید هم شب میدوید تا مرا از تاریکی روحم بیرون کشد..
اورا دوست داشتم، در همه چیز اورا میدیدم، در همهچیز! حتی درون انعکاس فنجان قهوه ام تصویرش برایم تداعی میشد. دیگر رویا برای دلتنگیام کافی نبود، اورا در روز هایم، در بیداری هایم، میان جمعیت یا تنها در خانه... در همه جا اورا میدیدم ؛ در میان ترک های پوستم لمس دستانش را تصور میکردم...بوسه های نرمش را بر روی زخم ترک های لبانم حسمیکردم..من دیگر برای خودم زندگی نمیکردم، من اورا زندگی میکردم...
-خاطرات پیرمرد چهل و دو ساله که در جوانی پیر شدن را تجربه کرد، انتهای خیابان کنکورد لافایت ؛ ۸ ژوئن ۱۹۸۷.
در من دیـوانـهای جـا مـانـده ، که دست از دوست داشتن تـو بـرنمـیدارد .
با تـو قدم مـیـزند ، حـرف مـیـزند ، مـیخـنـدد ، قهـوه مـیخـورد..
فقط نمیتـوانـد در آغـوش بگـیردت ؛
به گمـانم همین بیآغـوشی او را خواهـد کشت .
با تـو قدم مـیـزند ، حـرف مـیـزند ، مـیخـنـدد ، قهـوه مـیخـورد..
فقط نمیتـوانـد در آغـوش بگـیردت ؛
به گمـانم همین بیآغـوشی او را خواهـد کشت .
Forwarded from fu person
اون موهاش مشکی و کوتاهه، چشماش انگار ستاره ریختن توش، قدش بلنده، خنده هاش که اصلا نگم، پوستش سفیده، انقد خوشگله که الان گریم میگیره
Oh.this is my favourite person
Oh.this is my favourite person
Forwarded from a Wanderer's Personal Walk
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Summer Child (Khh)
رو مخ تر از آدمایی که دم از منطق میزنن ولی هیچ گوهی نیستن وجود نداره
بعضی وقـتهـا صـدای اسـتخـوانهایـم را میشـنوم کـہ زیر بـار تمـام زندگـیهـایی ڪه نکـردهام ، خـم میشـونـد .